قصه‌های خوب برای گنده‌های خوب

قصه‌های خوب برای گنده‌های خوب در واقع یک شوخی است. شوخی با داستان‌های پندآموز که بیشترشان برای بسیاری از ما بجای آنکه پندآموز باشند، خنک و غیر منطقی و لج‌دربیار هستند. یک نوع عرفان سانتی مانتال و فست‌فودی. تزریق (یا بلکه هم اماله‌ی) خوش‌بینی و مهربانی و ایثار و گذشت و صلح‌دوستی و صبر در کوتاهترین زمان ممکن به ساده‌دل‌ترین آدمهای در دسترس. چیزهایی راست کار پرفروش کردن مجلات زرد و امروزه، به برکت شبکه‌های اجتماعی، پرلایک کردن صفحات زرد.

شوخی بر پایه‌ی این ایده شکل گرفته بود که اینها واقعی‌اند اما بریده‌ای از واقعیت. این داستان‌ها ادامه‌ای داشته‌اند که از قلم افتاده. به این ترتیب با ذکر بی کم و کاست یک داستان پندآموز، “ادامهي داستان” آن را نوشتم. کار را سریع و تقریبا با بی‌حوصلگی کسی نوشتم که فکر می‌کند که این کار هم به سرنوشت دیگر کارهای پشت مجوز مانده‌اش دچار می‌شود (الان دارم با زیرکی آریایی به خواننده القا می‌کنم که شاهکارهای بسیاری دارم که بشریت فقط به خاطر ممیزی وزارت ارشاد ج اا از آنها محروم مانده است!)

دیروز چند جلد از کتاب که اخیرا به بازار کتاب ایران راه یافته بدستم رسید. چاپ آن را بیش از هر چیز مدیون توجه و پیگیری پوریا عالمی نازنین هستم. راستش خبر انتشار قریب الوقوع آن را اوایل امسال وقتی به من داد که دیگر داشتم فراموش می‌کردم قرار بوده همچو چیزی از من چاپ شود. به نظرم کار، در همین حد شوخی و پارودی (نقیضه) خیلی هم بد نشده. البته به شرط اینکه از طرح جلد و این قبیل امور چشمپوشی کنیم! (ما به پوریا نگفتیم نالوطی تو که خودت گرافیک مرافیک سرت می‌شه چرا یه چیز مقبولی که آبروداری کنه نچسبونی پشت این، شمام نگین… خوبیت نداره وا)

حرف دیگری ندارم. جز اینکه گول ظاهر کتاب را نخورید و سعی کنید آن را بخرید. هم نویسنده‌اش آدم خوبی است (ماجرای آقای آبی پوش که فراموش نشده؟) و هم اینکه ناشرش آدم خوش‌حسابی‌ست و دو تا چک قابل توجه داده به بستگان نویسنده که بروند دوباره برایش از بازار، کتاب فارسی بخرند. هفت و دویست. انتشارات حوض نقره. 136 صفحه. دونمونه:

 

آن سوی پنجره

بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران
اجازه داشت هر روز بعد ازظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او
کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و
همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد. آ نها ساعتها با یکدیگر
صحبت می کردند و از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم
حرف می‌زدند.
هر روز بع داز ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام
چیزهایی را که از پنجره میدید، برای هم اتاقی‌اش توصیف میکرد.
بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون
روحی تازه میگرفت.
این پنجره، رو به پارکی بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابی ها و
قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب
سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره‌ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده
بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور که
مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد، هم اتاقی اش چشمانش را
می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد.
روزها و هفت هها سپری شد.
یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود، جسم
بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود.
پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد
را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار
این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را
ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین
نگاهش را به بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با
چشمان خودش ببیند.
اما در کمال تعجب، او با یک دیوار مواجه شد.
مرد، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقی اش را وادار
می کرده چنین مناظر د لانگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد:
شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلاً نابینا بود و
حتی نمی توانست دیوار را ببیند.
ادامه ی داستان…
اتفاقاً چند ساعت بعد، بیمار دیگری را به آن اتاق آوردند و روی تخت
قبلی مرد خواباندند. مرد تصمیم گرفت نیکوکاری دوست درگذشته اش را
تکرار کند. همین طور که یک شانه رو به دیوار خوابیده بود، از جوانی که
روی تخت سابقش خوابیده بود پرسید آیا دوست دارد برایش تعریف کند
که بیرون چه منظره ای را میبیند. جوان با بی میلی گفت نه متشکرم.
مرد پاسخ داد: اما این برای من زحمتی ندارد و شروع کرد به توصیف
دریاچه و باغ و پرندگان. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که جوان گفت:
چرا چرند می گویی مرد؟ آن جا یک محوطه ی نیمه ساخته است که یک
ساختمان بتونی مستطیل یشکل نیمه ساخته در سمت راستش قرار دارد
و یک استخر مخروبه در سمت چپ آن. در مجموع هم دو درخت در
آن جا هست که یکی اش خشکیده و دیگری در میان انبوهی از زباله
قرار دارد. ضمن آن که اتوموبیلی فرسوده، که احتمالاً فیات یا بی ام و است،

آن جا در فاصله‌ی حدوداً بیست متری ساختمان افتاده است.

مرد با حیرت به سوی جوان برگشت و او را دید که به سوی زانوان خود
نگاه میکند. جوان گفت: گوگل ارث را برای این طور مواقع ساخته اند.
و بعد برایش توضیح داد که با استفاده از این امکان اینترنتی چطور آدم
می تواند هر منطقه ای را با استفاده از تصاویر ماهواره ها تماشا کند.
از آن به بعد، هر روز مرد به دیوار نگاه می کرد و جوان مناظر زیبایی را
برای او توصیف می‌کرد.

 

داستان پندآموز اکو

پدر و پسری در كوه ها قدم می زدند. ناگهان پسر ك زمین خورد و
صدمه دید و فریاد كشید: ووواو… و با كمال تعجب شنید صدایی در
كوهستان تكرار كرد «ووواو…و »! با تعجب فریاد كشید: تو كی هستی؟
و جواب شنید: تو كی هستی؟… پسرك فریاد كشید: من تو را
تحسین میكنم. صدا جواب داد: من تو را تحسین میكنم… پسرك عصبانی
شد و فریاد زد: ترسو و جواب شنید: ترسو…
پسر ك از پدرش پرسید: دارد چه اتفاقی می افتد؟ پدر لبخندی زد و
گفت: پسرم دقت كن و فریا د كشید: تو یك قهرمان هستی. صدا پاسخ داد:
تو یك قهرمان هستی…
پسرک شگفت زده شد، اما چیزی دستگیرش نشد. پدر پاسخ داد: مردم
این پدیده را اكو می نامند. اما در واقع این زندگی است. هر چیزی كه
انجام دهی یا بگویی به سوی تو بازخواهد گشت. زندگی انعكاس كارهای
ماست. اگر در دنیا دنبال عشق باشی، عشق را به وجود می آوری. اگر
رقابت بیش تری بخواهی، رقابت را به وجود می آوری. و این هماهنگی میان
همه چیز و در همه ی جوانب زندگی برقرار است. تو هر چیزی را كه به
زندگی بدهی، زندگی همان را به تو خواهدداد.
ادامه ی داستان…
پسرک داستان عبرت آموز آن روز را به خاطر سپرد و سعی کرد در
سراسر زندگی اش از اکو بیش ترین بهره را ببرد. او در نوجوانی درس
و مشق را رها کرد و پند پدر را –که به آن اکو می گفت- سرلوحه‌ی
کارهای خود قرار داد. در مقابل مردم می ایستاد و با کمک اکو به

آنهاچیزهایی را که دوست داشتند می گفت و در مقابل، آ نها هم چیزهایی

را که او دوست می داشت به او می دادند. مثلاً آ نها دوست داشتند از
صاحب مجلس تعریف و تمجید شود، او هم می گفت: خدا می داند… داند…
داند… که آن مرحوم… مرحوم…حوم… چه انسان خوب و شریفی…فی…
فی…فی…بود…بود…بود… چه دست دهند ه‌ای…ده‌ای…ده ای…. داشت…
شت…شت. در مقابل، آن ها هم به او پولهای درشتی می دادند. او با عمل
به همان یک پند در سی‌سالگی به چنان ثروت و محبوبیتی رسید که
چندین آمپلی فایر شخصی با اکوهای بسیار قوی از آن خود داشت و با
تجهیزات شخصی به مراسم می‌رفت.

(متن را از فایل پی دی اف کتاب برداشته‌ام و کمی در اینجا بهم ریخته که سعی کردم درست کنم اما جاهایی از دست دررفته)

 

Good-Stories-web

 

1 دیدگاه در “قصه‌های خوب برای گنده‌های خوب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *