ما و قلبِ موسوی؛ آمده‌ام بگویم ما از بی‌همتی هم خسته شده‌ایم

خبر سکته قلبی و انتقال میرحسین موسوی به بیمارستان و عمل جراحی‌اش از منابع رسمی منتشر شده و در شبکه‌های مجازی، آدم‌هایی پیام می‌دهند “نگران نباشید حالش خوبه” و بزرگترهایی رهنمود می‌دهند “از تجمع در بیمارستان و شلوغ کردن بیش از حد خودداری کنیم”. ایرج میرزا لابد اگر بود می‌سرود با این عقلا هنوز مردم، از رونق ملک ناامیدند!

جان بدر بردن موسوی زندانی در خانه‌اش از سکته قلبی در حالی خبر خوش محسوب می‌شود که قرار بود مرد محبوب و مصمم جنبش سبز اگر دستگیر شد ایران قیامت بشود، و تجمع در بیمارستان در حالی شلوغ کردن بیش از حد به شمار می‌آید که هنوز سه سال از زمانی که صدهاهزار معترض در تهران وحشیانه سرکوب شدند و هزاران نفر فقط به خاطر پرسیدن از رایشان کشته و زخمی شدند نمی‌گذرد. و سه سالی که جز سرکوب و توهین و اختناق روزافزون چیزی نبوده.

رندی ایرونی در تئوریزه‌کردن و توجیه جو موجود موج می‌زند. همان رندی ایرونی که ننه‌بزرگ‌ها و خان‌دایی‌ها هم بلندند: توصیه به صلح و دوستی و آرامش و صبر و دنیادوروزه و لبخندهای ملیح و عاقبت‌بخیری. و در واقع گور پدر آنهایی که مشکلی دارند با مشکلشان. این شوهرش کتکش می‌زند، آن برادرش زندگی را برایش تنگ کرده، این بچه‌اش هوایی شده، آن یکی زنش با مادرش نمی‌سازد… در پشت تمام آن نصایح ننه‌‌بزرگانه تنها چیزی که اهمیت دارد دم‌غنیمت‌شماری و تحکیم تصویر مهربان و با تدبیر وهمه‌چیزدان از خود است و آنچه اهمیتی ندارد حق و ناحق و آینده و سود و زیان دیگران است. مثل دوافروش‌های “دست‌سبک”ِ نیم قرن پیش شهرستانی که چند حب و شربت مسکن و ملین از پیش آماده برای همه داشتند، اینجا هم مسکن‌ها از پیش آماده و ملین‌اند. زن و شوهر دعوایی را باید به صلح و مدارا دعوت کرد، خواه مشکلشان سرخانه‌ی بزرگتر باشد خواه هوو آوردن، خواه اعتیاد. به هر حال حتی اگر صلح و صفا به نتایج وخیمی مثل خیانت و خشونت و قتل هم برسد باز کسی یقه‌ی آدم خیرخواهی که مردم را به صلح و صفا و مدارا دعوت کرده نمی‌گیرد. خدابیامرزدش، خیلی آدم خوشقلبی بود!

انتقال این نوع رندی ایروونی (البته نام دیگری مناسبش است که چندان مودبانه نیست) به عالم سیاست فاجعه‌بار است: دعوت مدام مردم به آرامش و ترویج بی‌عملی در پوشش پرهیز از خشونت و متهم کردن دیگران که یا اهل قهرمان بازی‌اند و یا خارج از گودند و می‌گویند لنگش کن. ظاهر قضیه البته این‌طور نیست و حضرات تاکید می‌کنند که با خشونت مخالفند و نه با عمل، اما واقعیت آن است که در “شرایط واقعا موجود”، حرفشان و جهتشان به سوی بی‌عملیست.

بخشی از شرایط واقعا موجود: آزادی اجتماعی در حد صفر، آزادی سیاسی کمتر از آن، آزادی دینی کمتر از دوتای قبلی، مطبوعات در یکی از فاجعه‌بارترین دوران‌های پس از مشروطیت، سیستم قضایی رسما مضحکه، وضعیت اقتصادی خراب و خرابتر، نمادهای ملی و فرهنگی زیر حمله‌ی دولت، خطر جنگ بیخ گوش، رواج خرافات در حد اعلی، وضعیت محیط زیست فلاکت بار، حکومت نظامیان روزافزون…

چند قطره از همچو معجونی هر جامعه‌ای را به آتش می‌کشد و آنوقت ننه‌بزرگ‌های مهربان ضمن تاکید بر اینکه باید علیه وضع موجود کاری کرد طوری تعریف از “خشونت” را گشاد می‌گیرندد که هر کاری که واقعا بشود کرد مصداق خشونت‌ورزی می‌شود و “پس فرق ما با اونا چیه؟”

فرق ما با اونا اینه که ما با سکونت به خیابان می‌آییم و فقط می‌نویسیم رای من کو اما اونا با ناسزا و باتوم و اشک‌آور و گلوله‌ی مستقیم پاسخ می‌دهند. فرق ما با اونا اینه که بعد از ماه‌ها سرکوب و خونریزی وقتی در روز عاشورا ما چهارتا لگد به کسانی که مردم را لت و پار و کشته و زخمی می‌کنند می‌زنیم ما متهم به خشونت می‌شویم! فرق ما با اونا اینه که بعد از زندانی کردن بی‌محاکمه‌ی مرد محبوب ده‌ها میلیون نفر وقتی سکته می‌کند و بستری می‌شود هنوز صلاح نیست “شلوغش کنیم” تابیمارستانش را پیدا کنیم و آرام از دور برایش دست تکان دهیم و بگوییم من از یادت نمی‌کاهم، مبادا کتک کاری و خشونت شود. فرق اونا با ما اینه که تئوریسین‌های شریف و ایرونی و مهربان و رندی مثل شما ندارند!

برچسب‌ها و عاقبت‌ها برای هرکس که جز در تایید جو نخوت‌آلود و بزدلانه و در مخالفت با تئوری کردن جبن و بی‌عملی حرفی بزند آماده است. آنها که در ایران نیستند متهمند که از دور نشسته اند و می‌خواهند بچه‌های مردم را به کشتن دهند. آنهایی که ایرانند و مخفیانه فعالیت می‌کنند اگر راست می‌گویند چرا با اسم و رسم (و ترجیحا شماره تلفن و آدرس منزل و ساعات حضور!) کار نمی‌کنند. گروه سوم هم که الان در زندان هستند و یا گورستان و «البته ضمن احترام به این عزیزان باید یادآوری کرد که به صرف پافشاری بر روی یک مرام و نظر نمی‌توان آن را تایید نمود.»

خوشا به حال آن حکومتی که هر مجرایی برای اعتراض –وسهل است برای کوچکترین مظاهر زندگی: پوشیدن و خوردن و خواندن و خوش بودن، حتی در حد یک مهمانی خانوادگی- را بر مردم ببیندد، منابع ملی آنها را غارت، فرهنگشان را تحقیر، دینشان را مسخره، حرمتشان را پامال… و خلاصه بکند آنچه نظام مقدس می‌کند و تنها راه برای مردم را به خیابان آمدن شود و آنوقت تئوری‌پردازانی از طرف مقابل بی مزد و منت به یاری‌اش بیایند که آهای مردم! نیایید که خشونت خواهد شد و خون به پا خواهد شد و آمریکا حمله خواهد کرد و شود آنچه شود.

و اینها تاره وقتی‌ست که رذالتهایی که می‌شود را نادیده بگیریم و بنا را بر خوشبینانه‌ترین حالت بگذاریم یعنی آن عده‌ای که واقعا حرفی می‌زنند و نظری می‌دهند که زده‌باشند و داده‌باشند، نه آنهایی منطق و جهتشان سرجمع و برآیند فعالیت ده‌ها هزار “افسر جنگ نرم” است که در هیات کامنت‌گذاران ناشناس و برقع پوشان اینترنتی دستورات مافوق را اجرا می‌کنند تا تلقین کنند هر عملی منجر به خشونت خواهد شد، هر خشونتی منجر به اغتشاش، اغتشاش به جنگ داخلی، جنگ داخلی به حمله‌ی خارجی، سلطه‌ی بیگانگان… . و آهای اینها که می‌گویند کاری کنیم – عملا کاری کنیم- یا احمق و جوزده و کله‌خرند یا مزدور بیگانه و وطن‌فروش که توان دیدن آینده را ندارند. (عجبا که در میان گویندگان چنین افاضاتی جلوداری به دست کسانی‌ست که حتی حاضر به پذیرش حماقت‌های ویرانگر دوران جوانی خود نمی‌شوند و اشغال سفارت آمریکا را در آینده به فرزندشان حواله می‌دهند +)

در محیطی رخوت‌ناک و ترس‌خورده، چنین نظرپردازی‌هایی اگر فلج کننده نباشد دلسرد کننده حتما هست خواه از سر اعتقاد گفته شود خواه عافیت‌طلبی و خواه زد و بند و باج‌دهی و قلم بمزدی. و اتفاقا تنها چیزی را که کم نمی‌کند خشونت است. دندانی فاسد است و باید کشید، اگر با دکتر و آمپول که چه بهتر، نشد با دلاک و انبر، اما به عقب انداختن کاری که چاره‌ای جز انجامش با درد و خونریزی نیست، جز درد بیشتر، خونریزی بیشتر و تباهی بیشتر چیزی به همراه ندارد. ای بسا که عفونتی کوچک به بیماری مهلکی ختم شود. و ای بسا که به خیابان نیامدن و کشته ندادن و حکومت را “وادار” به مذاکره نکردن به جنگ‌های تمام‌عیار و تجزیه و قتل عام منجر شود. آنکه باید از دخالت خارجی بهراسد حکومتی‌ست که به مردم اجازه کوچکترین دخالت داخلی را نمی دهد نه مردمی که از سلاطین فعلی موجود بیشتر از سلطه‌ی بعدی احتمالی رنج می‌برد و زیان می‌بیند.

در مورد میرحسین هم البته بیکار نیستند: هشدار می‌دهند گرفتار کیش شخصیت نشویم و یادآوری می‌کنند که او خود گفته رهبر جنبش نیست و صرفا یکی از اعضا و هواداران آن است. فروتنی آشکار مردی با –دست کم و بنا به آمار احتمالا دروغگوترین دولت تاریخ- 13 میلیون رای و کاریزمای نادر را گزاره‌ای خبری و سیاسی وانمود می‌کنند و فرصت بسیار نادر پیدا شدن رهبری نسبتا جامع‌الشرایط برای رهبری جنش مردمی ایران را اینگونه آسیب می‌زنند. چیزی در ردیف آنکه وقتی در بحبوحه‌ی اغتشاش و بی‌نظمی، فرماندهی لایق برای لشکری بزرگ پیدا شد همینکه از سر خضوع و دلداری گفت هم سربازی مثل شما هستم، فورا به کار در آشپزخانه‌ی لشکر دعوتش کنند! فضاحت خالی ماندن اطراف موسوی در راهپیمایی 22 بهمن 88 و فحش شنیدن و کتک خوردن او و کروبی در آن روزِ اسب ترووا، هیچ کم از تصور کمدی/تراژیک سرلشکری نداشت که در اوج نیاز سپاهش به فرمانده، از او انتظار پوست کندن سیب‌زمینی داشتند “چون خودش گفته بود فرقی با ما نداره”.

سکته کردن و نکردن موسوی، در مقابل اصل جریان و ظلمی که بر او و بر مردم می‌رود اهمیت چندانی ندارد که مثلا با تکذیب خبر یا خوش بودن حالش، چیزی عوض شود. موسوی هم که سکته نکرده باشد، برگزاری اجلاس جنبش تعهد در تهران و حضور هزاران دیپلمات و خبرنگار فرصت بی‌نظیری‌ست برای کمی عمل. برای آزادی. درست پیمانی. هر سه. کاری که کاملا بی‌هزینه باشد و سودش فراوانی برایش تضمین شده، وجود ندارد. اصلا اسمش کار نیست. آنشب آمده بود بگوید ما از دروغ خسته شده‌ایم. امروز از بی‌همتی و توجیه و سست‌پیمانی هم خسته شده‌ایم. باید یافتش چه در بیمارستان چه در خانه چه در زندان. ما هنوز آنقدر پست و حقیر نشده ایم که بزرگترین مساله‌مان مرغ باشد، که اگر به خیابان آمدیم صرفا برای شکم بیاییم. صد سال پیش، خیلی گرسنه‌تر از امروز، گفتیم قانون، عدالت، مشروطه، آزادی، آزادگی. و هیچگاه خواستن چنین چیزهایی در ایران کم هزینه‌ نبوده.

می‌گویند آدم مهمی به مناطق دورافتاده سفر کرد. گفتند دهقانی از روستاهای بسیار دور آمده شما را ببیند. آوردندش و معلوم شد چیزی نمی‌خواهد فقط از روی محبت آمده که ببیندو برود. طرف که متاثر شده بود گفت مرد حسابی آخر خر و گاو و گوسفندت را ول کرده‌ای آمده‌ای مرا ببینی؟ روستاییِ بامرام و ساده‌دل گفت: فدای سرت. گاوم تویی، خرم تویی، گوسفندم تویی!

با پرهیز از هر کیش شخصیت و صرفا با عاقلانه دیدن جایگاه و تاثیر آدمها در موقعیتها، می‌توان به میرحسین در بیمارستان یا خانه-زندانش گفت:مرغم تویی، رایم تویی، آزادی‌ام تویی!

13 دیدگاه در “ما و قلبِ موسوی؛ آمده‌ام بگویم ما از بی‌همتی هم خسته شده‌ایم

  1. Heyf azin peymanshekanan.hamunayi ke migoftan age folan beshe va bahman,iran ghiyamat mishe.ama vaqti mardi ke sine sepr kar2 dastgir kardan hame tu khabe maslahat budan.ma faqat marde shoarim,afsus ke liaqatemun ya kuch va raf tane ya mundano sakhtan

  2. دوست عزیز ، با قسمت عمده ای از نوشته ی شما موافقم . چند نکته :
    اکثر متفکران علوم سیاسی و اجتماعی متفقند که اخلاق در عرصه ی اجتماعی بروز می کند و نه شخصی و حکومت و دولت تبلور عقل جمعی و یا فضیلت جمعی است . به عبارتی آنچه در جامعه می بینیم و همچنین آنچه از حکومت و دولت دیده می شود در حقیقت ذهنیت جمعی آن جامعه است و البته حاکمیت و جامعه ارتباط دو سویه ( اینترکشن) نیز دارند یعنی حکومت نیز خود در بسط و گسترش نوعی ذهنیت و تفکر بی تحرک نیست . آنچه امروز و شاید سالیان است در جامعه ی ایران می گذرد ادامه ی همان تفکر ناپخته ی جمع است که متاسفانه در این سی و اندی سال نیز حکومت به شدت از هر نوع پیشرفت عقلانی در پهنه ی اجتماعی جلوگیری نموده . نمونه ی بارز آن اعتقاد به داشتن رهبر در حرکتهای اجتماعی است که دیر زمانی است عقلانیت بشر آن را نفی نموده . دیگر دوران گاندی و لنین و خمینی به سر آمده و شاهد این سخن تحرکات اجتماعی اخیر در کشورهای عربی است که هیچ کدام دارای رهبریت مشخصی نبودند . آنچه امروزه جامعه ای را به حرکت و تغییر وا می دارد تعقل جمعی است نه رهبریتی فرزانه . خارج از این موضوع که میر حسین موسوی کیست و چه کرد و چه می خواهد بکند ، باید گفت حرکت گله وار در پشت چوپانی که نامش را قهرمان یا هر واژه ای دیگری که می خواهید بگذارید ، بازگشت به همان تفکر ناپخته ی سی و اندی سال پیش خواهد بود . همان تفکری که باعث شد همه ی احزاب و روشنفکران انقلابی ! خمینی را رهبر و پیشرو جامعه قلمداد کنند و نتیجه اش آن شد که امروز می بینیم. اعتقاد به یاری نیروهای ماورایی از آنسوی مرزها و یا اسطوره سازی و قهرمان پروری برای خروج از وضعیت فعلی نشانگر عدم پیشرفت عقلانی در این جامعه است . اگر با دیدگاه مارکس زیربنای روابط اجتماعی و نوع حکومت را اقتصاد بدانیم شایداین تنها قیمت مرغ ! باشد که مردم را به خیابانها بکشاند، بدون آنکه رهبری فرزانه اختیار کنند .

  3. روی سلامتش به شدت باید حساس بود. اگر این آزمون‌هاشون نشون بده جامعه نسبت به تحولات سلامتی‌اش و اخبار مرتبط باهاش کرخت شده، گزینه‌های نگران‌کننده‌ای می‌شه بره بین گزینه‌های روی میز. خود این بستری شدن شاید واقعا به خاطر یه آنژیوی تشخیصیِ ساده باشه ولی میزان حساسیت جامعه روی خبر برای اونها مهمه و در تصمیمات بعدی‌شون اثر داره. اجلاس عدم تعهد هم زمینه رو فراهم‌تر کرده

  4. یک سوال اساسی هست که اکثر کنش‌گران به‌جای پلسخ‌گویی به آن در تمام این سه سال برای طفره رفتن از رسیدن به پاسخ آن (چه عملی، چه تئوریک) مدام همدیگر را متهم کردند، چه جایی که بیهوده دیگری را متهم به کیش شخصیت کرده‌اند و چه جایی که به‌حق کیشِ شخصیت بوده:
    چرا نتوانستیم هیچ سازماندهی‌ و همکاری جمعی داشته باشیم، حتا در حد گروه‌های کوچک؟
    من داخل ایران هستم، اگر قرار باشد باز هم برویم و کتک بخوریم (که از روی غیظ و حتا دست و پا زدن برای فریاد زدنِ حقوق انسانی‌ام می‌روم) از خودم می‌پرسم: که چه بشود؟ چرا دوباره باید کتک بخورم، بازداشت شوم و یک مشت وحشی بسیجی توی پادگان بزنند توی سرم و بعد دو هفته توی یک قفس مردشور سر کنم تا ولم کنند؟
    تفاوت منی که در ایران هستم با آن کسی که بیرون است، این دیدگاه هم هست و طبیعتاً این سوال برای من جدیست برای اینکه در زمان حال ملموس‌تر حسش می‌کنم.
    من هنوز یک نفرم حتا وقتی بین یک ملیون ایستاده‌ام وقتی مورد هجوم قرار می‌گیرم این را کاملاً حس می‌کنم.

  5. ملت ايران، مردمی فراموشکار، باری به هر جهت، تنبل و دروغگو هستند، تقيه می کنند و برای منافع خود براحتی از عزيزترين ارزشهايشان می گذرند. طبق نتايج دروغين انتخابات 88 حدود 12 ميليون نفر خواهان رياست جمهوری مهندس ميرحسين موسوی بودند. ولی همان طرفداران بتدريج حتی ديگر نامی هم از او نمی برند. ايشان هم به خاطره گويی هايی که مردم برای عزيزکردن خود در مورد قائم مقام، اميرکبير، مصدق، دکتر فاطمی و .. می گويند، خواهند پيوست.

  6. سکون و بیحرکتی امروز مردم ایران دلایل مهمتری از بزدلی یا عافیت طلبی داره. اینها همون مردمی هستن که بعد از انتخابات ریختن توی خیابون و کشته دادن. نمیشه گفت سه سال پیش شجاعتر یا آزاده تر بودن. مهمترین مشکل ما ناتوانی تاریخیمون ما برای گروه شدن و انجام کارهای گروهی و برنامه داره. سه سال پیش یه کسی بود که بیانیه میداد و حرکت مردم رو سازماندهی میکرد و ته دلشون قرص میشد که دارن درست عمل میکنن و تنها نیستن. اما الان چی؟ چطور میشه توقع داشت هر کس به تنهایی و به شکل خودجوش بریزه توی خیابون و بیفته زیر دست و پای یه مشت لمپن مسلّح؟ حرکت سیاسی برنامه میخواد. طرح میخواد. صرفِ نخواستن کافی نیست. و با چیزهایی هم که در مورد مداخله خارجی گفته شده مخالفم. ما با عراق و افغانستان همسایه ایم و دیدیم چی به سرشون اومده بعد از اون مداخلات “خیرخواهانه”. و تنفر ما از جمهوری اسلامی معناش این نیست که میخوایم “به هر قیمتی” از شرش خلاص بشیم. متن شما نشون میده که از نظر شما هم مهمترین عامل برای بهبود شرایط اجتماعی و سیاسی اینه که عاملیت و کنشگریِ “خود مردم” حفظ بشه. همه حرفهایی که در مورد عواقب مداخله خارجی زده میشه از طرف سربازای ارتش سایبری نیست.

  7. راستی من اون بخش از متن رو که مخالفت با مداخله خارجی رو به مخالفت با ریختن توی خیابون ربط میده نمیفهمم. میشه هم مخالف جنگ و تحریم بود و هم به شکلِ تا حد امکان گروهی و سازمان یافته اومد توی خیابون. اتفاقن همه حرف اینه که این مداخلات میتونن “عاملیتِ آگاهانه” رو از مردم سلب کنن. مثل مصاحبه هیلاری کلینتون با بی بی سی که رسمن گفت ما میخوایم تحریمها رو بیشتر کنیم که مردم داخل ایران تحت فشار قرار بگیرن و بریزن توی خیابون!
    این واقعن اون چیزی نیست که ما میخوایم.

  8. میدونم که نقد اصلی شما بیشتر و اصلن نقد نظریه پردازا و بزرگترهای جامعه ست. در این سطح با نقدتون موافقم و فکر میکنم که این بی کنشی و پروای محافظه کار ربط مستقیمی داره به بی نظمی و بی برنامگی و کلی گویی و هیجان زدگی و تنبلی و خیلی چیزهای دیگه.

  9. هزاران کشته و زخمی؟! منابع غیرحکومتی و حتی مخالفان نزدیک این رقم ها نشده اند. مگر اینکه اصابت باتوم هم جزو کشته و زخمی شدن حساب شده باشد.
    آمار بی پایه (مثل ترجمه ی دروغین) تمام اعتبار یک تحلیل را تحت الشعاع قرار می دهد. واقعیت اینجاست که معیاری برای سنجیدن میزان خشونت به کار رفته در ناآرامیها وجود ندارد. به صورت نسبی حکومت ایران خشونت “سازماندهی شده ی” چندانی با توجه به تکنولوژی پایین نیروهای امنیتیش به کار نبرد،بحث تنها می تواند روی تقلب در انتخابات و صحت و سقم آن صورت گیرد. دلیل خالی شدن دور میرحسین هم این است که او از اول هم به واقه طرفدار چندانی نداشت! بلکه افراد زیادی با او بر سر دشمن مشترک متحد شده بودند،به این منطق که:دشمن دشمن من،دوست من است!
    این نظر می تواند از دید شما بازخوردی یکجانبه، ناخوشایند یا بر خلاف جریان نظرات این مکان تلقی شود،ولی به هر حال طرح دیدگاه های مختلف می تواند چشم اندازهای وسیعتر و دقیق تری را فراهم کند

  10. در مورد هزاران کشته و زخمی روی حرفم هستم. البته آمار دقیق رسمی نه وجود دارد و نه فعلا امکان گردآوری‌شان هست اما تقریبا هر کسی که دستگیر شد تحت شکنجه و ضرب و جرح قرار گرفت و بنا به آمار خود حکومت هزاران نفر در سال 88 دستگیر شدند.

  11. اعتراضات سال 88 در مقیاس بالایی صورت گرفت و طبعا توانایی پایین و مدیریت استراتژی ضعیف پلیس ایران، حضور نیروهای غیررسمی مانند بسیج و سپاه با عملکرد متفاوت و شدیدتر از پلیس، به دستگیری فله ای افراد زیادی اعم از معترض و تماشاگر در “شلوغی”ها انجامید. چند نفر از دوستان من نیز در این گیرودار دستگیر و همگی کمتر از 48 ساعت آزاد شدند.هزاران نفر برای دستگیری ها احتمالا آمار درستی است، با این ضمیمه که اکثریت قریب به اتفاق آنها در مدت زمان بسیار کوتاهی آزاد شدند. در مورد ضرب و جرح در مورد پلیس ایران می توانید مطمئن باشید، با ملایم ترین و ضعیف ترین پلیس های دنیا رو به رو هستید(یک پلیس آمریکایی جدی تنها به دلیل پیاده شدن شما از اتومبیل هنگام جریمه آن، با یک گلوله شما را به قتل برساند و عمل او نیز کاملا قانونی تلقی شود).بسیج و سپاه نیروهای امنیتی غیر رسمی هستند که بار بیشتر خشونت های ضرب و جرحی بر عهده ی آنها بود.
    جدا از آمار کشته ها و مجروحان که به هر تعداد تاسف بار است،فراموش نکنید که مخالفان حکومت ایران هم نشان داده اند در صورت به دست گرفتن قدرت، پتانسیل انجام هر گونه خشونت و جنایتی را دارند.همزیستی مسالمت آمیز مردم موافق و مخالف حکومت ایران تا زمان برقراری سیستم فعلی، تناقضی با تلاش آنها برای تثبیت اهداف و آرمانهایشان ندارد. اما اگر همزیستی به سمت خصومت و نفرت پراکنی برود،آرمان ها هم پوچ و جبری می شوند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *