همه‌ی نوشته‌های admin

بیانیه‌ی یک‌صد روزنامه‌نگار ایرانی درباره‌ی حمله به کارکنان شبکه‌ی طلوع

حمله‌ی مرگبار روز چهارشنبه به خودرو حامل کارکنان شبکه‌ طلوع افغانستان که منجر به کشته شدن هفت نفر و مجروح شدن تعدادی از کارکنان این رسانه شد، فصل خونین دیگری در تاریخ پرحادثه‌ی رسانه و خبرنگاری را رقم زد. ما، جمعی از روزنامه‌نگاران ایرانی، این حمله‌ی تروریستی را شدیدا محکوم می‌کنیم و به مردم افغانستان و به ویژه خانواده آسیب‌دیدگان این حادثه‌ی غمبار تسلیت می‌گوییم. همچنین، ضمن ابراز همدردی با همکاران سوگوارمان که در چنین شرایطی همچنان چراغ رسانه‌های آزاد را در افغانستان روشن نگه‌داشته‌اند همبستگی‌ صمیمانه‌مان را با آنها اعلام می‌داریم و از همه‌ی مقامات مسئول در افغانستان می‌خواهیم تا امنیت کامل را برای اصحاب رسانه تامین کنند. مسببان این حادثه‌ی دهشتناک نیز، در هر جای جهان که باشند، باید تحت پیگرد قانونی جدی قرار گرفته و به سزای عمل‌شان برسند. کشتار جمعی‌ِ دست‌اندرکاران رسانه‌ها، در هرکجا باشد و به هر بهانه‌ای، فاجعه‌ای بزرگ است و فراموش‌شدنی نیست.
بزرگ می‌داریم و فراموش نمی‌کنیم.

امضا کنندگان:

على آخوندان
شکوفه آذر
صبا آذرپیک
سهیل آصفی
محمد آقازاده
مریم آموسا
فرزانه آیینی
سعیده اسلامیه
رسول اصغری
محمدجواد اکبرین
مهدیس امیری
سولماز ایکدر
سعید برآبادی
کامیار بهرنگ
نگین بهکام
مسعود بهنود
فریبا پژوه
نیلوفر پورابراهیم
مهدی تاجیک
محمد تنگستانی
امید توشه
دلبر توکلی
مهسا جزینی
جهانشاه جاوید
لیدا حسینى‌‌نژاد
رضا حاجی حسینی
فرید حائری‌نژاد
مریم حسین خواه
نگار حسینی
حبیب حسینی‌فرد
مهرداد حجتى
شاهد حلاج
مازیار خسروی
میترا خلعتبرى
مهراوه خوارزمی
جلال خوش چهره
ناهید خیرابی
همایون خیری
سارا دماوندان
مصطفی دهقان
نعیمه دوستدار
پرستو دوکوهکی
منوچهر دین پرست
بابک ذاکری
احمد رافت
شهرام رفیع زاده
فیروزه رمضان‌زاده
محمد رهبر
اردوان روزبه
حسن سربخشیان
مجید سعیدی
صبا شعردوست
شادی شفیعی
بیژن صف‌سری
سحر طلوعی
شاهد علوى
مهسا علی‌بیگی
ارشاد علیجانی
سارا غضنفری
مژگان غفاری شیروان
ماهرخ غلامحسین پور
بابک غفوری آذر
کامبیز غفوری
فرشید فاریابی
شیرین فامیلی
حسن فتحی
میلاد فدایی اصل
پویان فخرایی
منصوره فراهانی
محمود فرجامی
مهران فرجی
سروش فرهادیان
بیژن فرهودی
فاطمه فنائیان
كاوه فولادی نسب
سیامک قادری
فاطمه کریمخان
محمد کسایی زاده
امید کشتکار
فرزین گلپاد
ساقی لقایی
مسعود لواسانی
امیرحسین متقى
پاکسیما مجوزی
مهدى محسنى
حنیف مزروعی
علی مزروعی
مریم مزروعی
نفیسه مطلق
داریوش معمار
احسان مهرابی
جواد منتظری
آمنه موسوی
مینو مومنی
روزبه میرابراهیمی
مجتبی نجفی
مزدک علی نظری
توکا نیستانی
شهرزاد همتی
الهام یزدی ها

سفید، سیاه، ارزان، مفت! چند کلمه در باب نظریه‌پراکنی در باب شوخ‌طبعی‌های ایرانی

خبرگذاری‌ها و چی‌چی‌نیوزهای وطنی مبدع سبک نوینی در خبر-گزارش-تحلیل-گفتگویند که به مصداق جور بودن و در و تخته، باب طبع دکتر-آیت‌الله-استاد-کارشناس‌های وطنی‌اند. یکی از بروبچه‌ها تلفن می‌زند به حضرت آقا یا سرکار خانم و در باب مساله روز سوالی می‌پرسد، بعد چند دقیقه را‌ رندم از فایل را پیاده می‌کند با چند “به گزارش”خودمان و “وی افزود” و “این استاد دانشگاه خاطرنشان ساخت” و یکی دو خط کپی پیست از منابع ویکی‌پدیایی یا حتی اظهار نظرات لوبیاپلویی ساطع در تاکسی‌ها و سلمانی‌ها و تمام! راحت، آسان، سریع و مهمتر از همه ارزان.

دکتر-آیت‌الله-استاد-کارشناس‌های پابه‌رکاب هم که از قِبَل همین «استاندارد رسانه‌ای» به آب و نان و شهرت و دعوت و لقب رسیده‌اند البته چندان بی‌تخصص نیستند: گرفتن رگ خواب مخاطب عمومی و تحلیل به شیوه‌ای که نتیجه‌اش همان شود که قرار است بشود و البته ربطش به چیزی که مدعی داشتن تخصص در آن‌اند: امروز دلار گران شده؟ گفتگویی در باب تاثیرات اخلاقی تورم با آقای دکتر . روز دیگر خلیج فارس را عربی گفته‌اند- آقای دکتر؛ همان فرمول. حرف زدن درباره‌ی محیط زیست مد شده؟ گفتگو؛ نظرات نیم بند دوخطی نامربوط.
محتوای حرفها را که نگاه می‌کنی این همان‌گویی‌های ابطال ناپذیرند بعلاوه دم دستی‌ترین نصایح اخلاقی. ادعاهایی بدون تامل، مطالعه و اساس، برگرفته از خبرهای زرد و ارضاکننده‌ی انتظارات عوام‌ترین مخاطبان. نتیجه شهرت روزبروز “دکتر” و “استاد” در سایه جهل و حقارت و تن‌پروری خبربیاران چی‌چی‌نیوزها، و البته آلودگی اذهان و افکار با مدعیات عجیب در باب مسائل مد روز.

و البته مساله مد روز می‌تواند جکهای قومیتی و جنسیتی باشد که به مدد قیل و قال گروهی از «هویت‌طلبان» و «فیمینیستها» مشخص شده فقط در ایران رواج دارند و اهداف شومی را دنبال می‌کنند و ترک ستیزند و زن‌ستیزند و باید آژانی در هر صفحه اینترنت و هر گوشی موبایل و هر مهمانی خصوصی گمارد تا ذهن و زبان مردم را از چنین چیزهای خطرناکی پاک کرد. تب چنان بالا گرفته که رسانه‌های آبرومند را هم دامن‌گیر کرده. امروز و فرداست که به محض ورود به وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی پنجره‌ای باز شود و بجای دعوت به شرکت در نظرسنجی درباره این وب‌سایت، اجبار کند به شرکت در نظردهی درباره جکهای قومیتی و جنسیتی در میان کاربران ایرانی. چه اشکالی دارد؟ راحت، سریع، مد روز و البته ارزان. مفت!

بجای تخصص و مطالعه و تحقیق (یا دست کم اندکی فکر کردن درباره موضوع!) هم می‌توان روی جنبه‌ی مخاطب‌پسند و جلب‌توجه‌کن و لایک بگیر و بترکون ماجرا تمرکز کرد. فرمولِ رحیم‌پور ازغدی‌ها و حسن عباسی‌ها که می‌دانند در ذهن مخاطبشان چه توطئه‌ای باید کشف شود، طوری تحلیل می‌کنند که همان توطئه کشف شود و همگی حالش را می‌برند. چرا ما نتوانیم با بکار بستن همین فرمول روی سایر مخاطبان و سایر توطئه‌ها قدر ببینیم و بر صدر نشینیم یا دست کم چندتا لایک و بیلاخ بیشتر کسب کنیم؟! عده‌ای هستند که دوست دارند فکر کنند همه‌ی جکهای قومیتی با توطئه‌هایی خاص بر ضد ترکها و لرها و کردها ساخته می‌شوند و همه‌ی جکهای جنسیتی را عده‌ای مرد ضد زن احمق زورگو می‌سازند؟ باشد، تحلیلی که به همچو نتیجه‌ای ختم شود با من. اگر هم با تاریخ طنز و شوخ‌طبعی در ادبیات فارسی و فرهنگ ایران و جهان و هزاران تحقیق مدرن علمی در این باب کلا ناآشنایم چه غم؛ در عوض با چند اصطلاح علمی که بلدم می‌گویم سفید سفید است و سیاه و سیاه و خوب خوب است و بد بد، و مي‌گذارم تنگ چند سرزنش و نصیحت اخلاقی که بچه‌ها بیایید خوب باشیم، با هم بخندیم نه به‌هم، حواسمان را جمع کنیم… . نتایج عملی و اجتماعی اینها چه می‌شود؟ به من چه؛ من مسئول کشف توطئه‌های از پیش تعیین شده‌ام، مسئول وجهه رسانه‌ای خودم به عنوان استاد و دکتر و کارشناس، مسئول پر کردن صفحات رسانه‌ای که برایش کار می‌کنم، مسئول گرفتن لایک و همیشه و به هر قیمت در صحنه بودن.

از میان انبوه کسان و نظرات و رسانه‌هایی که مصداق این نوشته‌اند سخنرانی اخیر محسن رنانی را به عنوان نوبر در اینجا بیشتر باز می‌کنم. دکتر محسن رنانی، دانش‌آموخته‌ی اقتصاد دانشگاه تهران در سمینار تد ایکس چیزی ارائه می‌دهد به این شرح و بیان:

پیش از پرداختن به محتوای حرفهای ایشان جالب آنجاست که اصولا هیچ چیز این ارائه (اگر از میکروفن کوچک سیار صرفنظر کنیم) به ارائه‌های TED نمی‌ماند: نه خبر از کشفی می‌رود و نه حرفی از تجربه‌ی شخصی عمیقی است و نه نظریه‌ای علمی ارائه می‌شود. از انسجام و قدرت سخنوری سخنرانان تد هم خبری نیست. حرفهایی کشدار و ملال‌آور است که با لحن یک معلم پرورشی دوره دبستان برای حاضران خطابه می‌شود. کل نوآوری ریختن چند قطره رنگ در محفظه‌ای شیشه‌ای است که به لایتچسبک‌ترین نحو ممکن قرار است به پاسخهای حاضران چسبانده شود و اگر چیزی را هم تداعی کند قصه‌ی به عیادت رفتن ناشنوای مثنوی است که پاسخهایی را آماده داشت چیزی می‌پرسید و آنها را به ترتیب می‌پراند. و اما حرفهای ایشان به نقل از ایسنا و “کپی کن ویزیتورببربالا”های چی‌چی‌نیوزان با پرانتزهایی از من:

به گزارش ایسنا، عضو هیات‌علمی دانشگاه اصفهان در این همایش گفت: جوک‌ها مخصوصا جوک‌های سیاه مثل یک گلوله شلیک‌شده هستند که توسعه‌یافتگی هرجامعه‌ای را هدف قرار می‌دهند (عجبا! کشفا! ادعاآ!). محسن رنانی اظهار کرد: جوک‌ها دودسته‌اند سفید و سیاه و طیف بزرگ‌تری از جوک‌ها نیز از لطیفه تا شایعه و برچسب‌زنی را شامل‌می‌شوند.(خب این جمله بی‌ربط را با حسن نیت فراوان نسبت به جناب رنانی می‌گذاریم پای حساب کم سوادی مطلق جناب مثلا خبرنگار در تنظیم خبر)

وی افزود: جوک‌های سفید همانند موسیقی، شعر و… وارد شده و باعث پیشرفت و جلای یک جامعه می‌شود، اما جوک‌های سیاه دوکار را انجام می‌دهند یا مثل یک گلوله شلیک می‌شوند یا مثل یک سم رسوب کرده و آرام‌آرام از پای درمی‌آورند. (جک سفید مثل شعر و موسیقی باعث جلای یک جامعه می‌شود؟! جک سیاه شایعه و برچسب‌زنی را شامل می‌شود؟! این دسته بندی از کجا آمد و این اثرات منسوب به هر کدام چطور بدست آمدند؟ تحقیق میدانی یا نظریه‌ای جامعه‌شناسانه یا آزمونی روانشناسانه…؟ خب اینطور که باشد همه چیز را می‌توان با نتایجی فرضی به سفید و سیاه تقسیم کرد. مثلا در تدایکس بعدی من می‌توانم فعالیت اقتصادی را به اقتصاد سفید و اقتصاد سیاه تقسیم کنم با این توصیف حرافانه که اقتصاد سفید باعث پیشرفت و جلای جامعه می‌شود اما اقتصاد سیاه یا مثل یک گلوله شلیک می‌شود و یا مثل سم رسوب می‌کند!)

این عضو هیات‌علمی دانشگاه اصفهان ادامه داد: جوک‌های سیاه آرام‌آرام هویت، غیرت و ارزش‌های کشور را نابود می‌کنند، این جوک‌ها شامل جوک‌های قومیتی، مذهبی و جنسی می‌شوند. رنانی به کارکردهای جوک اشاره کرد و گفت: اطلاع‌رسانی، تخلیه روانی و رساندن انتقاد به مسوولان از وضعیت و اوضاع، از کارکردهای یک جوک هستند، اما این جوک‌های سیاه به توسعه شلیک می‌شوند و توسعه کشور را آرام‌آرام نابود می‌کنند. (همان حرفهای همیشگی و سرکوبگرپسند: شوخی نباید قومیتی باشد نباید مذهبی باشد نباید جنسی باشد. حرفی مهمل از جنس “نقد خوب است اما نقد سازنده و مودبانه و غیررنجاننده” از سوی کسانی که یا اصولا نمی‌فهمند دارند چه می‌گویند و یا رویشان نمی‌شود بگویند با هر نوع نقد و چالش و پرسش مخالفند در عوض چنان مرزهای “نقد خوب” را تنگ می‌کنند که شیر بی یال و دم و اشکم شود. با ربط زورکی به مبحث “توسعه” که لابد محل اعراب جناب اقتصاددان است و مثل لباس پادشاه که فقط حرام‌زاده‌ها نمی‌توانستند آن را ببینند قرار است مخاطب چیزفهم و حلالزاده متوجه ربط عمیق توسعه به جکهای قومیتی و مذهبی و جنسی بشود! دانشجوی دهان از حیرت وامانده‌ی داخل سالن هم البته اگر به اندازه کافی تیز باشد می‌تواند با همین فرمول سایر موانع گلوله-سمی توسعه را بیابد و برای سایرین ارائه دهد: نقد سیاه، ادبیات سیاه، شایعات سیاه، خبررسانی سیاه، بروکراسی سیاه، کشک سیاه، پشم سیاه… )

وی با بیان اینکه توسعه نیازمند ویژگی‌های خاص خود است، اضافه کرد: انسان‌های دارای اعتمادبه‌نفس، مدیرانی که ریسک‌پذیر باشند، سرمایه‌گذاران پردل‌وجرات که بتوانند به مدیران اعتماد داشته باشند تا کار پیش برود، از ویژگی‌های توسعه است، یعنی اگر اعتماد میان جامعه، مردم، مدیران و دولت از بین برود، شکست آن جامعه قطعی خواهد بود. پس جامعه‌ای پیشرفت می‌کند که میان سرمایه‌دار و مدیرانش اعتماد و ریسک‌پذیری مدیرانش برای انجام کارهای جدید در بالاترین حد خود باشد. (از کرامات آقا معلم تدایکس ما این است – شیره را خورد و گفت شیرین است! خب که چی؟) این استاد اقتصاد دانشگاه اصفهان افزود: جوک‌های سیاه شخصیت‌ها را ترور می‌کنند برای مثال در کشور ما محبوب‌ترین شخصیت فوتبالی کشور یعنی علی دایی ترور شخصیتی می‌شود، اما در انگلستان دیوید بکام به عنوان محبوب‌ترین بازیکن فوتبال آن کشور تکریم می‌شود و از او پول‌های هنگفتی به جیب می‌زنند. (بی‌اعتبارترین مثال با چیپ‌ترین بیان. در مورد بکام جک نمی‌سازند و تکریم می‌شود؟! فقط ده‌ها جک و کاریکاتور درباره زندگی خصوصی و زنش رسما منتشر شده بدون آنکه یک صدم علی دایی دسته گل به آب داده باشد. ضمن آنکه پول هنگفت به جیب زدن چه ربطی به جک ساختن یا نساختن دارد؟ کی پول به جیب زده؟ کسانی که مثلا قرار بوده جک بسازند و نساخته‌اند؟!)

رنانی ادامه داد: اگر می‌بینید در کشور ما زنان کاندیدا نمی‌شوند یا مدیریتی را به دست نمی‌گیرند، اگر می‌بینید قدرت ریسک‌پذیری پایین است و کسی با کسی تعامل ندارد و مردم از تعامل می‌ترسند، چون همه زیر ذره‌بین هستند و می‌ترسند از اینکه اشتباهی رخ دهد و بعد آماج حملات جوک و زیر شلیک شایعات کمر راست نکنند. (اولا که زنان ایرانی بسیار زیاد “کاندیدا” می‌شوند و شغل‌های مدیریتی را بدست می‌گیرند در مقایسه با منطقه و خاورمیانه. ثانیا، به فرض صحت این ادعای هوایی و بدون سند، شما از کجا فهمیدی که جماعت بخاطر ترس از جک و شایعه کاندیدا نمی‌شوند یا با هم “تعامل” ندارند؟)

وی تاکید کرد: اگر جامعه متخصص ساخت جوک‌های سیاه شد، باید نگران این جامعه بود زیرا به دست خود مردمانش از توسعه‌یافتگی بازمی‌ماند. جوک سیاه اعتماد‌به‌نفس، اتحاد و همبستگی ملی را از بین می‌برد. (بجای “جوک سیاه” در این عبارت بگذارید شایعه، تهمت، خودبرتربینی… چه فرقی می‌کند و چگونه می‌توان این ادعاهایی را آزمود یا ابطال کرد؟ )

 

این مشت نمونه‌ی خروار را فقط بگذارید کنار این کامنت دکتر احمد صدری -که در پای مطلبی در فیس‌بوک گذاشته بود- تا ببینید که آدمیزاد اگر واقعا محقق باشد و سواد علمی‌اش با حسن نیت همراه شود چگونه در ساده‌ترین و دم‌دستی‌ترین شیوه‌ی اظهار نظر هم می‌تواند راهگشا و تفکربرانگیز نظر دهد:

همیشه بهترین جوکهای ترکی را از ترکها شنیده ام… و جوکهای رشتی را از رشتی ها. تئوریهای توطئه «محافل جوک سازی» و دسیسه های امپریالیستی «فرّق تَسُد» جایش بالای منبر دکتر روازاده است. البته با کسی که تعصب نژادی دارد و با نیت تحقیر کسی جوک میگوید مخالفم ولی نه تنها در جوک گفتنش. با چنین شخصی باید در همه سخنانش مخالف بود و اجازه نداد که لجن پراکنی کند. واقعیتها تا آنجا که به عقل من میرسد اینهاست:‌ ۱- جوکهای قومیتی یک واقعیت جهانشمول جامعه شناسانه دارند. ۲- جوک ستیزی کاری دون کیشوت وار است. هیچکس و هیچ مقامی نمیتواند جلوی جوکهای جنسیتی و قومی را بگیرد. جوک یک نوع هنر است و همانگونه که میدانیم در این امور هنر به اخلاق سور میزند. کار هنری والا ولو اینکه از نظر اخلاقی آزار دهنده باشد تداوم خواهد یافت. ۳- آنچه باید عوض شود این حساسیتهای ضد جوکی است. آنچه باید برچیده شود این تئوریهای توطئه است که میگوید جوک مثل گلوله است یا جوکها سیاه داریم که باعث عدم اعتماد ملی میشود. آنچه باعث عدم اعتماد ملی میشود همین تئوریهای جوک است نه خود جوک. ۴- جوکهای قومیتی همه جا هستند. نژاد پرستی هم همه جا هست. ولی این دو پدیده متفاوت هستند و ارتباط اگر داشته باشند ذاتی نیست بلکه عرضی است، جوهری نیست بلکه تصادفی است. ۵- بهترین برخورد با جوک کم کردن حساسیتهاست. اگر کسی بد ذات نباشد و ترک ستیز نباشد بگذاریم هر جوک در مورد قومیت ترک یا رشتی یا قزوینی یا اصفهانی یا مشهدی ما میخواهد بگوید. با او بخندیم. قضیه همینجا تمام خواهد شد. ۶- در ضمن این برخورد از نظر استراتژیک و سمبلیک بهتر از حساسیت نشان دادن است. تحمل جوک کار گروه های قوی در جامعه است. مثل بلوند ها و وکلا در آمریکا. خودشان هر جوکی هست در مورد خودشان میگویند و میخندند. پس… حتی اگر گروه فائق نیستیم بیائیم مانند گروه های فائق عمل کنیم بجای اینکه خود را قربانی نشان دهیم. ۷- این مد خود قربانی پنداری بسیار مضر است. ولو اینک ظلم تاریخی شده باشد دلیلی نمیشود که آنرا هویت خود تلقی کنیم. البته در مورد اقوامی در حال حاضر و به صورت عینی تحت ستم هستند (مانند افغانی ها)‌ سخن نمیگویم. این حرفها مربوط به اقوامی است که یا اصلاَ ایرانی (ترک و رشتی)‌ هستند یا قرنها از سکونتشان در ایران گذشته (اقلیت عرب.) سخن زیاد است.

 

اما چنین کارشناسانی و چنان نظراتی چرا در جریان غالب رسانه‌ای کم‌پیدا و بلکه ناپیدایند؟ چون تن به کاشفان توطئه‌ شدن نمی‌دهند و به مد روز و میل مخاطب حرف نمی‌زنند و تئوری صادر نمی‌کنند. چون اصولا بجز حرف مفت هیچ چیزی ارزان بدست نمی‌آید که با یک تلفن، یک تماس اسکایپی، یک ایمیل ( سلام. ما دوست داریم نظر شما را در کنار نظر صاحب‌نظران در وب‌سایتمان در مورد “انگیزه‌های جکهای قومیتی و تبعات ملی و اخلاقی آن در بین کاربران ایرانی” منتشر کنیم. متشکر می‌شوم اگر نظر خود را حداکثر در 496 کلمه تا پسفردا ساعت سه و ربع بعدازظهر به وقت اینجا برایم ایمیل کنید. با سپاس!) خرج شود.

شاید به یاد و تاسی از مجیدآقای سوته‌دلان -که روضه می‌خواست برود چکار؟ خودش صحرای کربلا بود فقط گریه‌کن نداشت- بهتر باشد تا اطلاع ثانوی حواسمان به سوژه‌ی جک و خنده شدن خودمان باشد بجای کشف توطئه‌های غریبِ جک و خنده‌ی دیگران!

 

———————–
پی‌نوشت:
1- درباره شوخ‌طبعی‌های قومیتی و جنسیتی حرف و نظرِ قابل نقد بسیار است که در این یادداشت به آنها نپرداختم چون این یادداشت در انتقاد به چرندگویی بود نه در نقد آرای سایرین در این زمینه. لازم است توجه شود که فرق بسیار است بین مخالفت با یک نظر یا شخص با چرند دانستن آن. از این‌رو امیدوارم دوستانی که با آنها در این زمینه اختلاف نظر دارم و با هم گفتگوی انتقادی داشته‌ایم این نوشته را بخود نگیرند و نرنجند.

2- درباره‌ی سوابق آقای دکتر رنانی البته نباید از جاده انصاف خارج شد. در صفحه‌ای که مشخصات شرکت برگزار کننده رویداد فوق در آن آمده و ادعا شده مجوز تد است درباره‌ی ایشان (که از مدیران آن شرکت است) آمده وی بیش از یکصد مقاله علمی منتشر کرده و در بیست سالگی در حالی که دانشجوی دکتری اقتصاد در دانشگاه تهران بوده به تدریس در همان دانشگاه هم اشتغال داشته است (. In 1986 he started his career as a teacher in Tehran university while he was studing for Ph.D at the same time) آدمی تا این حد تیزهوش البته که می‌تواند همایش تد برگزار کند و درباره نقش جکهای قومیتی در توسعه سخنرانی کند و ماهی و جک رنگ کند – بشرطی که راهش را یاد بگیرد!

3- درباره شوخ‌طبعی‌های قومیتی و جنسیتی قبلا در چند یادداشت نظرم را نوشته‌ام. از جمله بنگرید به: مساله‌ی دشوار دوشواری و نگاهی به جکهای ترکی (بازنشر از وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی)

آقای قوچانی! واقعا چرا آخه؟

شاید همانقدر که فاصله باشد بین گفتن چیزی و اعتقاد داشتن به آن، فاصله باشد بین اعتقاد به چیزی و درک عمیق و فراموش‌نشدنیِ آن. “مسئولیت در مقابل مخاطب” را همیشه به عنوان یک خبرنگار اعتقاد داشته‌ام اما درک فراموش نشدنی ‌اش برایم آن زمانی بود که دوستم رضا، یک هنرمندِ شرق‌خوانِ پروپاقرص، با حالتی بغض کرده پرسید “چرا آخه؟! شما که وضعیت رو می‌دونید، چرا آخه؟…” وقتی چند ساعت پیش از اعلام رسمی خبرش کردم شرق را توقیف کرده‌اند، و چرا. سوالش هم از من که آن زمان صرفا خواننده و همکار سابق محسوب می‌شدم نبود در واقع، از آنهایی بود که گزک برای توقیفش داده بودند. آنهم چه گزکی: انتشار گفتگوی یک صفحه‌ای در صفحه ادبیات مهمترین روزنامه اصلاح‌طلب مملکت با “ساقی قهرمان” به عنوان نویسنده‌ای مهم! و از میان آن بسیار معدودی که ساقی قهرمان را می‌شناختند چه کسی بود نداند او اگر مختصر اسمی دارد نه به عنوان یک نویسنده که به عنوان یک همجنسگرا و فعال حقوق همجنسگرایان است، آن هم با الفاظی بی‌پرده و اعتقاداتی بی‌پرده‌تر درباره روابط آزاد جنسی.

در میان روزنامه‌نگاران، اغلب تقصیرها گردن غلامی و پورمحسن انداخته شد که اولی دبیر سرویس بوده و دومی جور کننده مصاحبه. اما اینها بین خودمان بود و در عموم همان چیزی گفته می‌شد که حقیقت داشت: “تقصیر محافظه‌کاران و قوه قضائیه است.” حقیقتِ محض. فقط اشکال کوچکی در این حقیقت محض وجود داشت و آن اینکه تا پاریس شدن تهران، همه‌ی خبرنگاران و مخاطبان مجبور به پذیرش این واقعیت بودند که رسانه اصلاح‌طلب، منتقد و از همه مهمتر فرهنگی، باید در جمهوری اسلامی خیلی بیشتر از اینها حواسش باشد و با خیلی کمتر از اینها به فنا می‌رود. واقعیت محض.
می‌گویند حالا که مردم امروز بخاطر تیتر یک کردن جرج کلونیِ شارلی ابدو شده توقیف شده درست نیست کم‌دقتی آن به رو آورده شود. دقت نمی‌شود که مساله اصلا کم‌دقتی نیست. همانطور که چاپ کردن کاریکاتور خری هاله‌ی نور بر گرد سر، در اوج غائله‌ی هاله‌ی نور احمدی، در صفحه آخر روزنامه شرق را که منجر به توقیف مجدد آن در سال 85 شد، عقل سلیم بیشتر حاصل تعمد در توقیف می‌داند تا کم‌دقتی. البته در تهران و نه پاریس.
بحث بر سر حق بودن توقیف روزنامه مردم امروز، دست کم بین معتقدان به آزادی بیان و مطبوعات و اصولا انسانیتِ حداقلی، بی‌فایده و بلکه مضحک است. بدیهی‌ست که نه فقط “من هم شارلی هستم” آقای جذاب هالیوود، که بارانتشار همدلانه اصل کاریکاتور جنجالی هم نباید موجب توقیف شود. بحث بر سر وضعیت فلاکت بار آزادی بیان در تهران، ایران و حومه است و اینکه جناب روزنامه‌نگاری که فعلا آقای قوچانی باشد در برابر همین امید و اصلاحاتِ حداقلیِ اینجا و اکنون، آیا احساس مسئولیتی حس می‌کند یا خیر. بحث بر سر این است که آیا امتیاز یک روزنامه‌ی مستقل، یا دست کم غیر حکومتی، به راحتی بدست می‌آید که به راحتی از دست برود؟ و بحث بر سر صدای بغض‌کرده‌ی مخاطبی‌ست که می‌پرسد “چرا آخه؟! شما که وضعیت رو می‌دونید، چرا آخه؟…”

 

 

خنده، خون و اسلام؛ نگاهی به ریشه‌های کشتار در شارلی ابدو

انواع شوخ‌طبعی نه فقط در تاریخ و فرهنگ‌ مسلمانان حضور و سابقه‌ای عمیق دارد بلکه نمونه‌های فراوانِ به طنز کشیدنِ دین و مذهب در آثار بجا مانده از دنیای اسلام وجود دارد. شوخ‌طبعی و طنزی که البته اغلب وقتی مجال حضور می‌یافت که بیشتر کنایی باشد تا مستقیم.

خیام و حافظ، دو شاعر سرشناس ایرانی به تمسک به همین ابزار بود که توانستند –هرکدام به نوعی و از راویه‌ای- با کنایه‌هایی زهرآلود، به سراغ دین و شریعت بروند. اگر حافظ بیشتر به خشک‌اندیشی زاهدان و ریای واعظان پرداخت اما قبل از او خیام حتی توانسته بود اعتقاد به مبدا و معاد، دو اصل از مهم‌‌ترین اعتقادات اسلام و سایر ادیان ابراهیمی را به پرسش و حتی سخره بگیرد بدون آنکه به جرم کفرگویی سروکارش با طناب دار و گودال سنگسار باشد. پیش از او ابوالعلا معری (363-449 قمری)، شاعر و اندیشمند شهیر سوری، بارها ناباوری خود به دین و جهان آخرت را در قالب شعر و کنایه ابراز کرده بود. وقتی یکی از مسلمانان حلب نامه‌ای به او نوشت و او را به گمان خود به راه راست و دین حق دعوت کرد و از او خواست که دست از کفرگویی بردارد. ابوالعلی در پاسخ «رسالات الغفران» را نوشت، طنزی عمیق علیه اعتقادات دینی و جهان آخرت که شاید نمونه‌ی نخستین سفرنامه‌های خیالی به جهان آخرت باشد، ایده‌ای که بعدها با کمدی الهی دانته به اوج رسید.

با تمام این اوصاف باید دانست که چنین نمونه‌هایی در جهان اسلام استثنا بوده‌اند و نه قاعده. کفرگویی و حتی به پرسش گرفتن دین و دینداران در قالب شوخی و کنایه و طنز اغلب اوقات در جهان اسلام تحمل نمی‌شده است و خاطیان از سوی مردم، حاکمان و به ویژه روحانیون به سختی به مجازات می‌رسیده‌اند. چنین واکنشی در قرون وسطی و ماقبل آن، در جهان مسیحیت و در میان معتقدان به بسیاری از ادیان بزرگ کمابیش یکسان بوده است. با این حال عجیب است که در عصر جدید، همچنان در دنیای اسلام موضع بسیار سخت و بی‌رحمانه‌ای در مقابل طنز و خنده‌زنی با موضوعات دینی وجود دارد. ریشه‌ی این امر را باید پیش از هرچیز در قرآن جست. کتابی که به اعتقاد مسلمانان، مستقیما و به تمام و کمال از سوی خدا نازل شده است.

در قرآن، به خلاف عهد قدیم و عهد جدید، هیچگاه خدا در حال خنده تصویر نمی‌شود و در سوره 86 (آیه 14) الله می‌گوید این حرفها (آیات قرآن) “الهزل” نیست. نیز می‌گوید که برای سرگرمی نیامده است. در جای دیگر سوره 21 آیات 16 و 17 می‌گوید خدا جهان را از سر بازی خلق نکرده است. از سوی دیگر آیاتی مبنی بر تمسخر در این کتاب وجود دارد. مثلا الله در قرآن علمای یهودی را مسخره می‌کند و آن دسته از ایشان را که با رجوع و فهم تورات به حقانیت محمد اعتراف نمی‌کنند خرانی می‌خواند که کتاب حمل می‌کنند. تعبیری که با توجه به نماد حماقت و نفهمی بودن این جانور در فرهنگ عربی، خنده‌دار و گرنده و تحقیرکننده است. (سوره 62 آیه 5)

پژوهندگانی همچون Tamer، Marzolph و Ammann با نظر به آیاتی در قرآن که به موضوع خنده و تمسخر و طنز و شوخ‌طبعی مرتبط است نتیجه گرفته‌اند که این موضوعات با برتری‌جویی و تحقیر و جدی‌ نگرفتن طرف مقابل عجین‌اند.

از این رو عجیب نیست که برخورد مسلمانان نیز با این موضوعات، تاثیر موضع قرآن در برابر طنز و خنده، خصمانه باشد. در حالیکه مسلمانان برای تحقیر و تمسخر سایرین (مثلا پیروان سایر ادیان مثل یهودیان یا بدتر از آن بیدینان و “کافران”) به راحتی از طنز و تمسخر استفاده می‌کنند؛ بکارگیری کوچکترین طنز و تمسخری از جانب “سایرین” درباره اعتقادات آنها به شدت و با خشونت بسیار پاسخ داده می‌شود؛ خشونت و شدتی که حتی به کشته شدن خود مسلمانان بیشتر از سایرین می‌انجامد!

بزرگترین جنجال‌های دینی دردهه‌های اخیر به نوعی با همین مساله کفرگویی طنزآمیز پیوند خورده است؛ مثل کتاب آیات شیطانی(1989)، کارتون‌های محمد (2005)و کمدی بیگناهی مسلمانان (2012) هر سه (و با کیفیت‌های گوناگون) دین و مقدسات اسلام را به خنده و تمسخر گرفته بودند. این درحالیست که هر سال ده‌ها و صدها محصول فرهنگی و هنری و فکری علیه اسلام منتشر می‌شوند که در میان آنها موضوعات کفرآمیز و حتی اهانت آلود نیز کم نیستند ولی با بی اعتنایی مسلمانان روبرو می‌شوند. غالبا این کفرگویی و اظهارات ضد اسلامی “طنزآمیز” است که با واکنش شدید همراه می‌شود.

رسانه، نقد دینی و طنز

با پیدایش روزنامه و سایر رسانه‌های ارتباط جمعی، امکان نشر عقاید کفرآمیز و یا نظراتی که دین و روحانیون و متشرعان را به چالش می‌کشند برای عده بیشتری فراهم شد. از اواخر سده نوزدهم در عثمانی، قفقاز، مصر، ایران و بسیاری از کشورهای مسلمان دیگر ابراز چنین عقایدی با طنز و شوخ‌طبعی انتقادآمیز همراه شد و تقریبا همیشه با واکنش سخت و قهرآمیز ملایان و متعصبان دینی مواجه شد. اعتماد السلطنه، یکی از شخصیتهای فرهنگی دربار ناصرالدین شاه ، نقل کرده است که چگونه سلطان مستبد ایرانی وقتی طنزی درباره شخصیت‌های دینی یا فرقه‌های مذهبی در نشریاتی که از خارج از ایران می‌رسید مطلع می‌شد برمی‌آشفت و سرانجام (در سال 1264/ 1885) برای جلوگیری از رسیدن چنین مطالبی به ایرانیان نخستین اداره سانسور را ایجاد کرد[1].

ملانصرالدین (1906-1917 و 1921-1931)، یکی از بهترین و مشهورترین نشریات طنزآمیز جهان اسلام، که  عمدتا در تفلیس منتشر می‌شد و از قفقاز و عثمانی تا مصر و سودان و ایران را پوشش می‌داد و مسائلی چون آزادی‌های سیاسی و حقوق بشر و حقوق زنان را ترویج می‌کرد از سوی بعضی علمای اسلامی “اوراق ضاله (گمراه کننده)” خوانده شد و دستندرکاران آن تهدید به قتل شدند. از آن پس هرچه رسانه‌ها بیشتر و راحت‌تر در اختیار صاحبان صداهای مخالف قرار گرفتند، بر حجم و شدت این برخوردها افزوده شد.

molla-nasreddin

پشت جلد یکی از شماره‌های ملانصرالدین. بیش از یک قرن پیش، نشریه طنزآمیز ملانصرالدین با چنین صراحتی ملایان را به سخره می‌گرفت و گردانندگان آن البته از سوی متشرعین به قتل تهدید می‌شدند.

اکنون، نزدیک به یک قرن بعد از آنکه متشرعان مسلمان با روزنامه دست به گریبان شدند، با انفجار اطلاعات در عصر کامپیوتر و شبکه‌های الکترونیک، امکان نقد دین، کفرگویی و تمسخر مقدسات ادیان به راحتی در اختیار همگان قرار گرفته است. هر چند که تندروان مسلمان هرجا که توانسته‌اند به هر کس که با هر لحنی به انتقاد از اسلام پرداخته آسیب رسانده‌اند اما بررسی اجمالی شدیدترین برخوردها نشان می‌دهد کسانی که مقدسات دینی و خرافی را به طنز و تمسخر گرفته‌اند همواره در نوک پیکان حمله بوده‌اند.

فریدون فرخ‌زاد، هنرمند معترض ایرانی که در بعضی از شوهایش شوخی‌هایی با برخی از ملایان شیعه و احکام آنها می‌کرد در سال 1992/1371 در آلمان سلاخی شد. قتل او به نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی ایران نسبت داده شد. رژیمی که در برخورد با هر نوع تمسخر و به طنز گرفتن اسلام و شیعه قاطع و خوف‌انگیز رفتار می‌کند. فقط در یک نمونه، ده‌ها نفر از اعضای یک صفحه فیس بوکی که با یکی از امامان شیعه (امام نقی) شوخی می‌کردند در سال 1391  دستگیر شدند و تحت شکنجه‌های طویل المدت قرار گرفتند[2]. به نحوی که اکنون پس از گذشت دو سال همچنان برخی از آنها در بازداشت هستند و حتی خبرهای تایید نشده حاکی از صدور حکم اعدام به جرم “اهانت به مقدسات” برای برخی از آنها است.

در عربستان، پاکستان، افغانستان، عراق، مالزی و بسیاری دیگر از کشورهای مسلمان نیز وضعیت چندان بهتری برای کسانی که بخواهند عقاید دینی اکثریت را با طنز به چالش بگیرند وجود ندارد. نهایت آنکه اگر حکومتها اندکی آسانگیرتر باشند، متعصبان مذهبی و پیشوایان دینی‌شان کمبود را جبران می‌کنند! در تازه‌ترین نمونه چهار طنزپرداز فرانسوی، شامل سردبیر مجله شارلی ابدو، به همراه هشت تن دیگر در نهم ژاویه 2015 در پاریس به قتل رسیدند. این نشریه پیش از آن چند بار در طنزهایی (تقریبا همگی تصویری) پیامبر اسلام را به شوخی گرفته بود. شوخی‌هایی که عده‌‌ای از مسلمان‌ها آنها را توهین‌آمیز می‌دانستند و عده‌ای از آن عده، آنها را دلیل کافی برای قتل عاملان‌شان. در این بین آنچه مضحک‌تر است واکنش کسانی‌ست که ضمن محکوم کردن این کشتار، خواسته و ناخواسته جاده‌صاف‌کن کشتار و جنجال بعدی می‌شوند: قبلا با «شما که می‌دانید اینها احمق و آدمکش‌اند خب چرا سر به سرشان می‌گذارید؟» و حالا با «متاسفم… ولی قابل پیش‌بینی بود. خودکرده را تدبیر نیست.» گویی که پیروان یک دین حق دارند در مقابل طنز و تمسخر و حتی توهین رجاله‌کِشی و آدم‌کُشی کنند.

 charli

یکی از مهاجمان به سر نگهبانی که پیشتر زخمی شده و در پیاده‌رو افتاده شلیک می‌کند. بعضی از کشته‌شدگان ارتباطی با محتوای شارلی ابدو نداشتند. مهاجمان فریاد می‌زدند انتقام پیامبر اسلام را گرفته‌اند.

سه سال پیش و متعاقبِ یکی از رجاله‌کشی‌های عوامِ جهان اسلام و “خب البته توهین شده بود”ِ خواصِ آن جهانِ نابالغ بر سر یک کمدی بی‌ارزش، مجله/وب‌سایت طنزآمیز آمریکایی آنیون (پیاز) کاریکاتوری سراسر “توهین” به مقدسات ادیان یهودی و مسیحی و بودایی و هندو چاپ کرد و عمدا نشر آن را با بزرگنمایی و گسترده‌تر از معمول انجام داد (تصویر در لینک/ نامناسب برای زیر 18 سال). علی‌رغم اصرار بر توهین‌آمیز بودن آن کاریکاتور، نشان دادنش به معتقدان آن چهار دین، و رنجیدن بسیاری از بینندگان، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. چرا؟ آیا محتوای آن دین‌ها صلح‌آمیزتر از محتوای دین مسلمان‌ها بود یا خودشان به هر دلیلی آموخته بودند صلح‌آمیزتر رفتار کنند؟

بی‌شک مسلمانان هم اهل خنده و شوخ طبعی‌اند. منابع دینی فراوانی بر خنده رو بودن پیامبر اسلام و بسیاری از پیشوایان دینی و مذهبی مسلمان تاکید دارند. آثار طنزآمیز فراوانی هم در جهان اسلام منتشر شده‌اند. اما اینها عموما ربط چندانی به طنز انتقادی دینی یا کفرگویی ندارند و از منظر آزادی بیان و حق اظهار نظر و انتقاد برای دگراندیشان، فاقد ارزشند. شوخ‌طبعی‌های دوستانه در مورد مسائل روزمره بین مسلمانان ارتباطی به تحمل شوخ‌طبعی‌های انتقادآمیز دیگران توسط آنها ندارد. اتفاقا از همینجاست که می‌توان میزان رواداری جهان اسلام را سنجید. شاید یکی از بهترین و عملی‌ترین راه‌های بالا بردن رواداری در جهان اسلام، تشویق رواداری و تحمل بیشتر مسلمانان در مقابل طنزهایی باشد که با عقاید آنها سازگار نیست. کاری که بیش از همه از عهده روشنفکران مسلمان برمی‌آید. البته اگر خودشان شوخی سرشان شود!

————–

منابع انگلیسی:

 Ammann, Ludwig. (2003). Laughter. In J. D. McAuliffe (Ed.), Encyclopaedia of the Qur’an (Vol. 3, pp. 146-149). Leiden: Brill Academic Publishers.

Ammann, Ludwig. (2003). Mockery. In J. D. McAuliffe (Ed.), Encyclopaedia of the Qur’an (Vol. 3, pp. 400-401). Leiden: Brill Academic Publishers.

Marzolph, Ulrich. (2002). Humor. In J. D. McAuliffe (Ed.), Encyclopaedia of the Qur’an (Vol. 2, pp. 464-465). Leiden: Brill Academic Publishers.

Tamer, Georges. (2009). The Qur’an and humor. In G. Tamer (Ed.), Humor in der arabischen Kultur/Humor in Arabic Culture (pp. 3-28). Berlin: de Gruyter.


[1] گوئل کوهن، تاریخ سانسور در مطبوعات ایران )تهران: آگاه، 1363 (، جلد 1، 32 .

[2] http://www.roozonline.com

 

××× انتشار این نوشته به صورت کامل و با ذکر نام نویسنده در سایر رسانه‌ها بلامانع است×××

مرد صد ساله‌ای که… کمی زیاده روی کرد!

“مرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد” نوشته یوناس یوناسُن (ترجمه فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر) یک رمان کمدی-حادثه‌ای جذاب است که می‌توان بدست گرفت و با اشتیاق خواند و دو سه روزه تمامش کرد و البته به کرات هم قهقهه سر داد.

رمان به شیوه پیکارسک نوشته شده؛ بر پایه سرگذشت پرماجرا و پرسفر یک قهرمان ماجراجو و زبروزرنگ. و به موازات در دو زمان می‌گذرد: زمان حال، یعنی وقتی آلن کارلسن 100 ساله از خانه سالمندان فرار می‌کند و اتفاقا یک چمدان پر از پول می‌دزدد، و زمان گذشته، که از تولد او تا زمانی که به خانه سالمندان آوردندش را در برمی‌گیرد.

کتاب خوب است اما به نظرم یک ضعف بزرگ دارد که اجازه نمی‌دهد در میان رمان‌های طنزآمیز، بالاتر از میانه قرار گیرد: از حد گذشتن شوخی.

از حد گذراندن شوخی در عرف بیشتر ناظر به مسائل اخلاقی و مرتبط با مسائلی از قبیل “رنجش” و “نزاکت” است اما در میان اهل فن بیشتر تکنیکی‌ است، همانقدر تکنیکی که در میان آشپزها حد نگه‌داشتن برای ادویه.

نویسنده، قهرمان داستان را از سوئد به اسپانیا و آمریکا و ایران و چین و شوروی و اندونزی و کره شمالی چند کشور دیگر می‌فرستد. آنهم نه گذری، که درگیر با مسائل روز آن کشورها. اما به وضوح اطلاعاتش در همین حد ویکی پدیایی است. چند اسم و تاریخ و شخصیت تاریخی لابد به نظرش کافی بوده و ظاهرا به شوخی و خنداندن بیشتر فکر کرده تا چیز دیگر. به کمتر از دیدار و گفتگوی مستقیم قهرمان داستان -یک سوئدی معمولی که البته در مواد منفجره هم تخصص دارد- با مائو و استالین و ترومن و چرچیل و کیم جونگ اون و فرانکو هم رضایت نداده (چه کسی گفته نویسنده‌ها نمی‌توانند اسنوب باشند؟). افزون بر اینها، برای نشان دادن مساله سیاسی و اجتماعی کوتاهترین راه را انتخاب کرده بدون آنکه منطق ماجرا را رعایت، یا دست کم آن را در محدوده‌ی منطق کل رمان، باورپذیر کند. مثلا در اندونزی، پیشخدمت مطلقا احمق اندونزیایی، زن یک آلمانی بسیار کودن می‌شود و در عرض مدت کوتاهی آنها نه فقط آموزشگاه رانندگی موفق خود دارند بلکه زن وارد حوزه سیاست می‌شود. چطوری؟ اینطوری: مقداری از پول شوهر خود را صبح برمی‌دارد و ظهر با گواهی‌نامه رانندگی و جواز آموزشگاه رانندگی آماده برای شوهرش برمی‌گردد. بعد هم با رشوه به همه از صندوق‌های رای درمی‌آید و چند سال بعد هم می‌شود سفیر اندونزی در فرانسه! و فراوان مواردی از این دست که معمولا هرکجا نویسنده هوس کرده با اطلاعات اندکش آلن را به سفر بفرستد پیش می‌آید، بر خلاف نیمه دیگر کتاب که مربوط به زمان حال و در کشور سوئد است و معمولا منطقی و جذاب است. (البته که حواسم هست به اینکه مولف گاهی عمدتا مسخره و غیرقابل باور می‌نویسد، اما این بسیار فرق می‌کند با وقتی که “از دست درمی‌رود”، چیزی که به راحتی از سوی مخاطب قابل تشخیص است؛ مثل تشخیص وقتی که بازیگر تئاتر به خنده افتادن بر اثر یک جک را بازی می‌کند با وقتی که واقعا یک لحظه روی صحنه بخاطر جک خنده‌اش می‌گیرد)

در کل “مرد صدساله…” را یک رمان تکنیکی و فرموله شده موفق اما معمولی می‌دانم که مثل برخی کمدی‌های موفق هالیوودی، بیشتر از آنکه بر شوخ‌طبعی و طنز ناب استوار باشد، کاملا فکر شده و بر اساس یک سری المان‌های تضمین‌شده برای جذب مخاطب نوشته شده است. و اتفاقا خواندن و دیدن این قبیل کارها را هم برای کسانی که دستندرکار هستند خیلی لازم می‌دانم. ما نمی‌توانیم نبوغ کسی مثل وودی آلن را یاد بگیریم یا حتی تقلید کنیم، اما می‌توانیم از کسانی که بجای نبوغ به تکنیک و آموخته‌ها وابسته‌اند چیزهای زیادی یاد بگیرم که شامل چطور کار کردن و البته چه‌ کار نکردن است.

marde sad sale

افکار استاتوسی

چهارشنبه کشف مهمی کردم. ماجرا از آنجا شروع شد که متوجه شدم اولین ایرانی‌ای که توانسته فن روزنامه‌نگاری را به طور آکادمیک در اروپا یاد بگیرد محمد مسعود بوده که بعدها با چاپ یک سند رسمی مبنی بر اعطای یک میلیون ریال به قاتل قوام‌ در روزنامه‌های دهه بیست، از پرچمداران جایزه تعیین کردن برای تروریست‌ها در مطبوعات ایران شد اما گویا آدم‌های شریفی که چشم به مال دنیا نداشته‌اند هم در این فن بودند و اندکی بعد فارغ از جایزه‌ی بزرگ، دو گلوله به یادگار در مغزش کاشتند. اولین روزنامه نویسی که به دولت رسید هم سید ضیاالدین طباطبایی بوده که به یکی از اولین کارهایش تعطیلی همه روزنامه‌ها بود. بعد که توجه کردم دیدم ریشه روحانیت در ایران به دست روحانیون زده شده، دانشجوها پرچمدار تعطیلی دانشگاه‌ها بوده‌اند و یک رئیس‌جمهور دانشگاه رفته دانشگاه و تحصیلات عالی را در ایران به خاک سیاه نشاند… هر چه فکر کردم کشف مهمم یادم نیامد.

دیشب خواب می‌دیدم سه نفر آمده اند توی تختم و اصرار دارند من را مشتمال بدهند. یکی‌شان شیرعلی قصاب بود اما وقتی حرف می‌زد صدای سوزان روشن از دهانش درمی‌آمد. یکی دیگر دکتر سروش بود که صدای خودش را داشت اما همه‌اش چهل طوطی اصل می‌خواند. سومی اصلا نبود و اگر اینقدر در خواب و بیداری باهوش نبودم ممکن بود با چهارمی اشتباهش بگیرم. صدای نفس‌نفس زدن‌های سوزان هنوز حالی‌به حالی‌ام می‌کند هر چند که جای کارهای شیرعلی هنوز درد می‌کند.

پسرم دیروز با هیجان خاصی پرید توی اتاق و گفت حدس بزنم چه کار کرده. آنقدر لپ‌هایش گل انداخته بود که جا داشت فکر کنم او هم به صف دارندگان دکترا پیوسته و از کلاس دوم شیفته‌ی‌خدمت‌وار به آکسفورد و کمبریج و ام‌آی‌تی پریده. خیالم از بابت کشف انرژی هسته‌ای راحت بود چون رفتن به آشپزخانه را برایش قدغن کرده‌ایم. خودش طاقت نیاورد و خبر خوش داد که در بازی منوپولی با خودش توانسته با ساخت پی در پی هتل‌ها، خودش را ورشکست کند! کمی خندیدم و بعد که به فکر زندگی خودم افتادم گریه‌ام گرفت.

دوشنبه ساعت 9 و 27 دقیقه شب حس عارفانه‌ی عجیبی بهم دست داد. گرمای عجیبی از پشتم شروع شد و به سرعت تمام بدنم را فراگرفت. بلافاصله به یاد کیرکه‌گور و ترس و لرزش افتادم و یک مقداری هم الهی قمشه‌ای. البته بخش الهی بیشتر مربوط به وقتی بود که داشت برق از چشمهایم می پرید. همه‌اش در یکی دو ثانیه طول کشید درست از شروع حالت مکاشفه تا زمان کشف اینکه زنم پایش سریده و از پشت سینی چای را روی پشت من خالی کرده.

هادی که تازه از اندونزی برگشته را پریشب دیدم. می‌گفت ببین ما ایرانی‌ها چه ملت بزرگی هستیم که در کربلا بمب منفجر می‌شود چند تا ایرانی کشته می‌شوند در پاتایا هم بمب منفجر می‌شود چند تا ایرانی نفله می‌شوند. بچه‌ها توصیه می‌کردند یک آزمایش اچ‌آی‌وی بدهد. گفت این حرفها چیه و با چند تا از اساتید درجه اول که از ایران آمده بوده‌اند به سنگاپور برای یک کنفرانس ریاضی رفته بوده اندونزی. به این نتیجه رسیدیم که دست و پایش را بگیریم ببریم آزمایشگاه.

سه چهار روز است که دارم فکر می‌کنم چه چیزی قرار بود یادم بیاید که نمی آید.

توی یکی از این سایتهای پرخواننده وطنی که ژنرالهای دور مانده از سایتهای موشکی می‌چرخانندشان، رتبه‌بندی کشورها در المپیک را گذاشته بود. شصت و پنجمی کشور بوقلمون بود با پرچم ترکیه! اول فکر کردم بعد از اسم گذاری برای آمریکا و اسرائیل و انگلیس که یکی شیطان بزرگ شد و آن یکی رژیم صهیونیستی و بعدی روباه پیر، اینبار نوبت ترکیه شده که خب کم هم ضدحال به ایران نزده و با ادبیات جیم الف الفی متخلق به اخلاق‌الله، بوقلمون مودبانه‌ترین اسمیست که می‌شود رویش گذاشت. بعد انکشف که کار صعب ترجمه اسم کشورها را به مترجم گوگل داده‌اند آن بیچاره هم لابد با دیدن Turkey فکر کرده عده‌ای از الان به فکر عید شکرگذاری هستند.

خیلی فکری‌ام این روزها. عصر امروز نامه‌ای به بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های کیرکه‌گور نوشتم و ازشان پرسیدم در زندگی نامه او مواردی از علاقه به چای، داشتن زن دست و پا چلفتی و احیانا سوختگی وجود دارد یا خیر.

دلم دوچرخه می‌خواد

با یک ئی‌تی کوچولو

با پرواز

و یک ماه گنده

بی امام

طرح نمایشنامه: دکتر علی شریعتی وارد کلاس می‌شود. همه‌ی دانشجوها با لپ‌تاپ و تبلت تری جی سر کلاس نشسته‌اند. بچه‌های مجاهد هم مثل بقیه هستند با این تفاوت که بکگراند همه شان مریم و مسعود است. شریعتی از لویی ماسینیون اسلام شناس بزرگ می‌گوید. در عرض چند ثانیه تمام دانشجوها همانطور که چشم به او دوخته‌اند لویی ماسینیون را سرچ می‌کنند و متوجه می‌شوند همچین اسلام شناس بزرگی هم نیست. زیرچشمی نگاهی به هم می‌کنند و لبخندی می‌زنند. مجاهدین اخم می‌کنند. با این حال وقتی دکتر برای چندمین بار اشاره می کند که به عنوان یک جامعه شناس با نگاه خشک علمی… یکی از دانشجوها دست بلند می‌کند و می‌گوید با عرض پوزش در دپارتمان جامعه شناسی دانشگاه سوربن نوشته شده که او در حاجیلوژی دکترا گرفته و تبلتش را رو به بقیه می‌گیرد.

دکتر به رو نمی‌آورد و بحث را به اگزیستانسیالیسم سارتر می‌کشاند و از قول سارتر در برلن نقل می‌کند که اگزیستانسالیسم در عینیت امت است و این نشان می‌دهد که جامعه توحیدی چیز خوبی است. یک دختر دانشجو می‌گوید این حرف از سارتر نیست و طبق زندیگنامه او در ویکی‌پدیا اصولا سارتر در برلن فقط سینما می‌رفته و صدای راسو از خودش درمی‌آورده تا قهرمان لی‌لی منطقه شود. دکتر پذیرش خطار را از مزایای شیعیان علی، انسان کامل می‌داند و اعلام می‌کند که جمله نقل شده از کتاب هستی و نیستی سارتر بود. هنوز چند جمله‌ای جلو نرفته که یکی دیگر از دانشجویان همانطور که حیرت زده مانیتورش را نگاه می‌کند می‌گوید اصلا در نسخه الکترونیک هستی و نیستی هیچ چیزی حتی نزدیک به عبارت عینیت امت در 54 زبان توسط گوگل دسک یافت نمی‌شود. دکتر سکوت می‌کند، سیگاری می‌گیراند و بعد می‌دود از پنجره بیرون می‌پرد و در قاب طلایی رنگ رو به غروب با دو بال سپید و باله‌ی مثلثی شکلی به رنگ خاکستری رو به بیکرانِ کوهها پرواز می‌کند.

راپورت تماشای پروگرام جناب شنبه‌زاده در آن شبهایی که باران آمد بمعیت شراگیم خان زند و همراهان و مواجهه با طایفه‌ی فاطمه اره‌گان

شراگیم خان زند که از احباب قدیم است قریب یک ماه پیش پیغام داد که زارسعید شنبه‌زاده که از اعاظم مغنیان و بابازارهای ناحیه‌ی بوشهر است یک پروگرامی در اسلامبول ترتیب داده و بوی و زوجه‌اش شب اول را بلیط رایگان هبه کرده لاکن گفته دو شب بعد را باید ابتیاع نمایید. ما را هم دعوت گرفت آقا شراگیم بطریقه‌ی خانی خودش یعنی گفت اگر وجه شب اول و دو و سوم را بتمام و کمال می دهید با همدیگر برویم. مایه‌ی مسرت شد که شراگیم‌خان بعادت مالوف کمیسیونی برای خودش در نظر نگرفته. بهر بدبختی بود با فروش چند قلم از ظروف مسی جهیزیه عیال لیره برای دو شب فراهم نموده بوی دادیم. خیلی خوشحال شد و بکمال تکبر گفت که خودش بواسطه‌ی سلبریتیت یک شب بیشتر از ما پروگرام را شاهد و سامع خواهد بود. لاکن چند روز بعد بکمال دماغ‌سوختگی برگشت که شب اول لغو گردیده خودش و اهل بیتش باید مثل ما بپردازند. بلحاظ رفاقت همدردی و شفقت نمودیم ولی خدا کند شراگیم‌خان سروصدای عروسی‌ای که در اسافلمان برپا بود را نشنیده باشد.

به هر زحمتی بود یکی دو روز قبل پروگرام خود را به استانبول رسانده خانه‌ای را از مردی ترک اجاره کردیم. خواهر زوجه ما بمعیت شو و پسرش و ایضا خواهر و عمه‌زاده‌ی زوجه‌ی شراگیم هم آمدند. جمعا یک ایلی شده بقدر خراج یک سال ساوجبلاغ پول جمع کرده جا رزرواسیون نمودیم. روز اول که بواقع روز دوم بود بمحل رفتیم اما امان از راه دور و باران بسیار. سه کرت مترو عوض نموده یک بار تاکسی گرفتیم و زیاد پیاده رفتیم تا بمحل رسیدیم. دو اتاق تو در تو بود طبقه فوقانی یک کافه‌ای هر کدام سه قدم و نیم در سه قدم و نیم که یکی برای کنسرت دهنده‌ها بود یکی برای مدعوین. تازه نصف همین جا را هم ابواب جمعی بی‌بی‌سی فارسی تحت تیول خود گرفته بودند بریاست بهزاد آقای بلور که معروف است بکلاه‌داری و غرایب پوشی بنحوی که آدم ملتفت نمی‌شود ایشان دائم‌الباماسکه است یا که زبانم لال این البسه را از روی اختیار بتن می‌کند و احیانا وجهی هم بابت آنها می‌دهد. بهر تقدیر لب‌ها لاحول‌گو و دل‌ها به یاد شب اول قبر خود را به آنجا داخل نموده از دوشیزه‌ای که آنجا بود سراغ صندلی‌های خود را کردیم. نصف تعدادی آنچه وجهش را داده بودیم بما دادند باقی کاشف بعمل آمد تحت اشغال جمعی از هموطنان است. هرچه هم که دوشیزه‌ای که مسئولیت داشت آنجا جزع و فزع کرد که ما اسم اینها را روی صندلی‌ها چسبانده بودیم از جایشان جم نخوردند و گفتند ما مهمان سعیدیم و همه‌ی ما ایرانی بوده این حرفها را با هم نداریم. خواستیم حرکتشان بدهیم دیدیم دو مرد ریغویند بمعیت سه زن کوه‌پیکر که فرهاد و رستم و کاترپیلار هم نمی توانند حرکتشان بدهند. بناچار کظم غیظ نموده از پروگرام‌ها که بعضا با اطوار بغایت موزون و خوش‌اطوار شاهرخ آقای مشکین قلم همراه می‌شد لذت بردیم. بعد آن نگاهی به شراگیم خان انداخته در ناصیه اش دیدم که روز بعد دیر می‌رسد و صندلی‌ها را طایفه‌ی کوه‌پیکران -که مشتمل بر چند خواهر، هر کدام مصداق کامل فاطمه‌اره بودند بعلاوه یک مادر که به مادر فولاد زره دیو می‌گفت تو درمیا که من درآمدم – می‌گیرند. خدا را هم شاهد گرفته به شرافتم قسم که تا عصر روز بعد حداقل چهار پنج بار این را به رفیق شفیق گفته هربار جز تکان‌های بز اخفش‌وار کله ایشان که یعنی “حاجت به تذکر نیست محال است همچو بشود” ندیدیم.

روز دوم باران سختی می‌بارید که ناامید از بهم کشیدن رفیق شفیق، با اهل بیت از خانه بیرون زده زیر باران شدید راهی محل شدیم که بظن قوی بهزاد آقای بلور یا زارسعید شنبه‌زاده آن را از روی خاطرات سیاحی باسم مارکو پلو یافته یا خوابنما شده بودند و الا آدم عاقل محال است چند دسته از فحول طرب را از مملکت ایران و باقی جاها بکشاند در جایی به قد یک قبرجا که بهرکجای اسلامبول هم به یک قدر بعید باشد و یافتنش کار حضرت فیل سلام علیه و علی خرطومه.

مثل موش آبکشیده به محل پروگرام رسیده همان گونه که منتَظر بود یک ردیف از صندلی‌ها را اشغال دیدیم. ردیف پشتی که خالی بود نشسته از سر مرام و جوانمردی و گفتیم ردیف جلو مال رفقای ماست که در راهند. دوشیزه‌ی مربوطه باز هم هرچقدر فزع کرد که این جای اینهاست برنخاستند ابرام نمودند که ما مهمان سعیدیم. بنده این بار حتی حریف را جری‌تر از دیروز دیده ماست را کیسه کردم. کار به خود زارسعید کشید بیچاره آمد گفت “خو کیسه که مهمان مُنه؟” همه صم بکم شدند. رفت. بعد بگوش خود شنیدم که بزرگ خاندان فاطمه‌اره‌گان به بغلی‌اش می‌گوید “شیطانه می‌گوید برگردم با پشت دست بگذارم در دهانش”. فی‌الفور قطر بازو را در جرم کوه کمر ضرب کرده گریز از مرکز یکصد و هشتاد درجه‌ای آن را محاسبه نمودم و ملتفت شدم که این پشت دست به دهان هر فلک‌زده ای بخورد کله‌اش با سرعت صوت به حوالی آنکارا پرواز خواهد کرد. بعد به کمال حیرت فهمیدم آن فلک زده ای که در مسیر مرگبار پشت دست والده‌ی فولاد زره است این بنده بوده خدا شاهد است نزدیک بود قالب تهی کرده به اجداد طاهرین بپیوندم. مصمم شدم منورالفکری پیشه کرده درجا به مرام عدم خشونت درآمده حتی‌المقدور به هیات میرزا مسعود خان بهنود شده مودب و ساکت بنشینم بلبخند اکتفا نمایم.

خلاصه اینکه شراگیم خان و تیر و طایفه‌اش رسیدند. خود بیچاره‌اش که بمحض دیدار فاطمه اره‌گانِ غضب آلوده و علی‌الخصوص والده‌ی گرامشان بطرفه‌العینی خصیتینش بدور گردن پاپیون شده صم بکم گوشه‌ای نشست لاکن اهل بیتش معترض شدند، که نتیجه داد و بواسطه‌ی آن سه ربع تمام بدوبیراه شنیدیم! آخرش هم والده‌ی فولاد زره خود را روی صندلی جلویی انداخت و نعره کشید که “من اینجا می‌نشینم تا ببینم کی می‌تواند مرا بلند نماید”. ناگفته هم پیدا بود که تا معظم الیها نشسته هیچ کس توان آن را ندارد و خیلی صاحب کافه هنر کند بعد رفتن وی چند مرد زورآور بیاورد پایه‌های صندلی بیچاره را از کف اتاق بیرون بکشند. تازه خدا را هم باید شاکر باشد که ده من گوشت و دنبه از راست و ده من از چپ روی دو صندلی طرفین بود والا کفه صندلی به کف اتاق مماس می‌شد. اینها کم بود که بانو هر ده دقیقه یکبار هم مثل شترمرغ کوکو تکرار می‌کرد “دیگر من باشم پایم را جایی که ایرانی هست بگذارم.”

خلاصه اینکه شبی بود و پروگرام‌های انصافا خوب و روح‌نوازی، در معیت دوستان خوش گذشت. علی‌الخصوص که زارسعید شنبه‌زاده بعد اجرا حاضر نشد بخلاف سایر سلبریتیون اعم از شاهرخ آقای مشکین قلم و مغنی اصلی دسته‌ی عجم و بهزاد آقای بلور، حتی یک فتوگرافی با شراگیم خان بگیرد، مایه تفریح مضاعف شد. بعدا معلوم شد بعوض آن ناغافلی فتوگراف مرا که بدیدن البسه بیچاره‌مان زیر فاطمه اره بزرگ انگشت بدهان مانده بودم انداخته.

 

zar

دریافت کتاب بیشعوری با پست درسراسر ایران

با اینکه نسخه کاغذی بیشعوری به طور رسمی در داخل ایران منتشر شده و در مدت چهارماه به چاپ سیزدهم هم رسیده است اما همچنان دوستان بسیاری گمان می‌کنند که این کتاب فقط به صورت فایل پی‌دی‌اف و یا نسخه‌های غیرمجازی که از روی آن فایل چاپ شده و با کیفیت پایینی به فروش می‌رسند قابل مطالعه است. این در حالیست که نسخه‌ای که توسط انتشارات تیسا چاپ شده نه فقط کیفیت چاپ بهتری دارد، بلکه با قیمت بسیار مناسبی و توسط یک “قلم بیشعوری!” (به عنوان هدیه) عرضه می‌شود. این نسخه تحت نظارت مترجم -که حق انحصاری ترجمه و انتشار این اثر در زمان فارسی را از ناشر و نویسنده کتاب کسب کرده- منتشر می‌شود و از لحاظ محتوا فرق چندانی با نسخه پی‌دی‌اف ندارد (از نظر من بهتر هم است). گفتن هم ندارد که بر خلاف نسخه‌های زیرزمینی که همه‌ی سودش به دست‌فروش‌ها و دلالان و ناشران زیرزمینی بی‌مسئولیت رسیده، مقداری هم از سود فروش کتاب توسط نشر تیسا به مترجم می‌رسد.

از سوی دیگر این کتاب -مثل تقریبا هر کتاب دیگری که در ایران چاپ می‌شود و مورد استقبال قرار می‌گیرد- با مشکل “توزیع” روبروست. علی‌رغم آنکه نشر تیسا از همکاری چند شبکه‌ی توزیع معتبر برای توزیع این کتاب در سطح ایران استفاده می‌کند، اما همچنان از بسیاری شهرهای بزرگ (مثلا یزد) خبر می‌رسد که این کتاب در کتابفروشی‌ها نایاب است. بعضی کتابفروشی‌های معتبر نیز ظاهرا همچنان از چاپ قانونی این کتاب بی‌خبرند و همچنان نسخه‌های غیرقانونی را می‌فروشند. کتابفروشی دانشور مشهد از جمله‌ی اینهاست.

خبر خوب برای تمام دوستانی که خواستار نسخه‌ی چاپی این کتابند آن است که نشر تیسا امکان خرید مستقیم کتاب را بر روی سایت خود فراهم کرده است. خبر خوبتر اینکه هر خریدار می‌تواند از ده درصد تخفیف هم برخوردار شود و در هر نقطه از ایران، حتی دورافتاده‌ترین شهرها و روستاها، این کتاب را با پست دریافت کند (روی این لینک کلیک کنید). هزینه پست البته از طرف خریدار پرداخت می‌شود اما با استفاده از آن ده درصد تخفیف، خریدار نهایتا چندان مبلغی بیش از قیمت پشت جلد پرداخت نمی‌کند.

امیدوارم با این تمهید تمام دوستاران این کتاب بتوانند راحت و آسان به نسخه چاپی قانونی کتاب دسترسی داشته باشند. بسیار سپاسگزار خواهم شد اگر دوستانی که این نوشته را می‌بینند به هر نحوی که صلاح می‌دانند، از اطلاع‌رسانی در سایتها و وبلاگها تا همخوان کردن در شبکه‌های اجتماعی، به نشر آن کمک کنند. استقبال از این کتاب از ابتدا هم مدیون همین نوع یاری دوستان و دوستاران بوده است.

11ed

“لحظه دیدار نزدیک است” توضیحات سرلشکر فیروزآبادی

لحظه دیدار نزدیک است
باز من در آشپزخانه‌مان هستم
آنقدر خوردم که گیجم دیوانه‌ام مستم
گروهبان گارسیا نیستم
سرلشکر حسن هستم!

لحظه دیدار نزدیک است
های بچه با تو من هستم
بیا این را بدور باسن بابا حسن برپیچ
ورنه می‌افتد ز پا تنبان این سرلشکر معْظَم
(معظَم، همچو “برمایه”  – گاو شیریِ رستم)
باز مانده بند این تنبان خاک‌آلود
بر دستم!

منم من پیل پیکر فیلدمارشال این سامان
سردار حنایی رنگ‌ سرداران
فرمانده کل نظامی‌های کشورِ
جیم الف ایران

و البته

بهین مردی ز صنف دام را دکتر
بیطاران!

لحظه دیدار نزدیک است
موقعیت استراژیک است
ای توی که آن سر میزی
به تو فرمان می‌دهم – رسما
ز جای خویش برخیزی
بکوبی سخت
دشمنی که هست
توی آن دیزی
سپس با رمز یا مولا
همه را در تغار پیش روی سرورت ریزی
لحظه دیدار نزدیک است
های نپریشی ریش و پشمم را تو ای تیزی!

کجا رفتی پسر؟ از صفحه رادار بابایت مشو خارج

فقط چرخی بزن بدور من
مشو بر سرعتت مغرور
پدر را باز گو آخر
چه شد انتهای بند تنبانم؟
بیا جانم زودتر که من امروز
مراسمی مخصوص را
مهمانم

 لحظه دشوار نزدیک است

بفرموده، این یعنی
جنگ، حمله، بمب
دژمن
می‌دانم
اما
کجا شد این پسر که رفت
دور من
تا بپیچاند به گردم
بند تنبانم؟
نمی‌دانم
استرس دارم
باز ناچارم
بلمبانم

چیزی درون مطبخ آیا همچنانم هست؟

لحظه دیدارنزدیک است

وضعیت تراژیک است
دشمن در کمین و
راه تاریک است
ولیکن دل قوی دارید
ما را چستی و چالاکی و نظم و بصیرت
این چنین مشهود
تاکتیک است!

بیشعوری منتشر شد

کتاب بیشعوری، نوشته خاویر کرمنت و ترجمه من (محمود فرجامی) سرانجام در دولت آقای روحانی مجوز چاپ گرفت و توسط انتشارات تیسا رسما از دهم اردیبهشت ماه 93 (نخستین روز نمایشگاه کتاب تهران) توزیع شد. ندادن مجوز انتشار به این کتاب – که شرحش را در مقدمه نشر الکترونیک از کتاب نوشتم- البته آن را از موفقیتی که انتظارش می‌رفت تا حدودی محروم کرد اما نتوانست مانع از خوانده شدنش بشود. به شهادت بسیاری، کتاب بیشعوری که توسط خود من فایل پی دی اف آن برای دانلود رایگان بر روی وب قرار داده شد تا امروز یکی از محبوب‌ترین کتابها در فضای سایبر بوده است. همچنین ده‌ها هزار نسخه از آن به صورت زیرزمینی چاپ و به فروش رفت. چاپی که هیچ سود مادی مطلقا به من نرساند. اما بسیاری از خوانندگان کتاب با واریز وجهی دلخواه از کوشش من برای ترجمه کتاب حمایت کردند. حمایتی که جدا بسیار بیش از حد انتظار من بود و علاوه بر پشتیبانی مالی از کسی که جز ترجمه کردن و نوشتن کار دیگری بلد نیست، به من نشان داد و دائما یادآوری کرد که این کتاب هواداران بسیاری دارد. همین امر بود که من را واداشت دائما پیگیر انتشار رسمی کتاب باشم و ارتباطم با آن و خوانندگانش قطع نشود (از اندکی پیش از نشر الکترونیک کتاب تا الان در خارج از ایران هستم). این پیگیری‌های مستمر سرانجام به اینجا رسید که مجوز کتاب از سوی اداره کتاب در دولت جدید صادر شد و تقریبا همانطور که بود توسط نشر تیسا روانه بازار شد.

امیدوارم این کتاب در بازار رسمی کتاب هم مورد استقبال و لطف کتاب‌خوانان قرار بگیرد. پیش از هر چیز چون مثل هر مترجم و نویسنده‌ای دوست دارم کارم خوانده شود و مورد توجه قرار گیرد. پس از آن بخاطر حمایت از ناشر، که انتشاراتی‌ست جوان و سرمایه و انرژی زیادی بر روی کتابی گذاشته که فایلش همه‌جا هست و بازار زیرزمینی کتاب هم پیاده‌روها را از نسخه‌های آن پر کرده.

ضمن آنکه حالا که کتاب به صورت قانونی وارد بازار شده دوست دارم انعکاس آن را، از معرفی گرفته تا نقد، در رسانه‌ها ببینم. کاری که نمی‌دانم چرا همکاران رسانه‌ای کمتر حاضر می‌شوند در مورد کارهای من مرتکب شوند!

 IMG_3732

 

پ.ن. و این هم توضیحی که در صفحه رسمی این ترجمه از کتاب نوشته‌ام و امیدوارم دست‌به‌دست شود:

کتاب بیشعوری سرانجام در دولت تدبیر و امید مجوز انتشار گرفت و همزمان با اولین روز نمایشگاه کتاب تهران در سال ۱۳۹۳ توزیع شد. ناشر این کتاب انتشارات تیسا است و نسخه‌ای که توسط این ناشر منتشر شده تحت نظارت من (محمود فرجامی، مترجم کتاب) ویرایش شده که بهترین ویرایش از کتاب بیشعوری است. این کتاب، همراه با یک قلم به عنوان هدیه جانبی، با بهای ۱۲ هزار تومان از تاریخ فوق در بازار رسمی کتاب ایران موجود است. بنابراین خواهشمندم اگر می‌توانید به نسخه‌ی رسمی کتاب در ایران دسترسی داشته باشید از دانلود نسخه‌ی الکترونیک و به ویژه خرید نسخه‌ی چاپی زیرزمینی (که بدون هرگونه اطلاع و همکاری من، و بعضا با سواستفاده از نام انتشارات معتبر انجام شده است) خودداری نمایید. همچنان قدردانِ حمایت‌های تمام کسانی هستم که با معرفی، کمک به توزیع الکترونیک، اشتراک نقد و نظر درباره کتاب و به خصوص ارسال وجه (اختیاری) تا کنون از کتاب بیشعوری حمایت کرده‌اند و کمک کردند که این کتاب، یکی از محبوب‌ترین کتابهای فارسی در فضای سایبر شود. امیدوارم نسخه چاپی رسمی کتاب نیز از حمایت لطف‌آمیز مشابه برخوردار شود. به اشتراک‌گذاری همین توضیح می‌تواند نخستین گام در این مسیر باشد.