بایگانی دسته: آدمشناسی

نشانه‌شناسی یک پیام تسلیت

payam

به گمانم تحلیل صرفی و نحوی (آن‌طور که در سمیوتیک بکار می‌رود و نه دستور زبان عربی) پیام آقای خامنه‌ای برای درگذشت #هاشمی فقید (http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=35364) نه فقط حاوی پیام‌های سیاسی خاصی است بلکه در شناخت منشِ سیاسی و تا حدودی شخصیِ فرستنده پیام هم موثر است. برای ایرانیان پیگیر مسایل سیاسی سال‌های اخیر لحن این پیام یادآور همان پیامی است که رهبر ایران برای درگذشت آقای منتظری صادر کرد. همان منتظری که «فلان آدم بیچاره و مفلوک» توصیف شده (http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2860) و آشکار مورد نفرت و فشار قرار گرفته بود.

گویی انتخاب توصیف‌های «رفیق دیرین، و همسنگر و همگام دوران مبارزات نهضت اسلامی، و همکار نزدیک سالهای متمادی در عهد جمهوری اسلامی» در جواب «نامه‌ بی‌سلام» هاشمی در خرداد ۸۸ نوشته شده است. آنجایی که او خود را «دوست، همراه، و هم سنگر دیروز، امروز و فردا»ی «مقام معظم رهبری آیت‌الله خامنه‌ای زیده عزّه» خوانده بود.
هاشمی اما در این پیام نه «آیت‌الله» (لقبی که بعد از آیت‌اللهی و مرجعیت یک‌شبه آقای خامنه‌ای اندک اندک و بی‌شک با موافقت رهبر تازه برای هاشمی بکار رفت و جا افتاد) که «حجت‌الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ» است. یادآور لقب‌هایی که آقای خمینی – که هر چه بود و نبود، بی‌شک آیت‌اللهی طراز اول بود- گاهی برای سرجای‌خودنشاندنِ کسانی که در سودای اجتهاد و مرجعیت زیاده بلندپرواز بودند در احکامش بکار می‌برد.

در متن پیام به «فقدان همرزم و همگامی که سابقه‌ی همکاری و آغاز همدلی و همکاری با وی به پنجاه و نه سال تمام می‌رسد» اشاره می‌شود. تاکیدی بر همطراز بودن سوابق طولانی همسطح با کسی که در میان روحانیان مبارز طرفدار آیت‌الله خمینی – دست کم آنها که زنده‌اند و مناصب عالی دارند- هیچ همسطحی نداشت. گویی آن روحانی جوان و کمترشناخته شده از مشهد که بخاطر گرایش‌های روشنفکری‌اش در حوزه تحویل گرفته نمی‌شد را هاشمی نبود که اوایل انقلاب با تکیه بر نفوذ سیاسی‌اش و جایگاه بسیار ویژه‌اش نزد «امام امت» برکشید و به شورای انقلاب آورد و زمینه‌ساز حضورش در سطوح بالای حکومت تازه شد. همچنان که انگار نه انگار که همین «حجت‌الاسلام و المسلمین» نبود که در تابستان سال ۶۸ شخصا جا افتادن لقب «آیت‌الله» را برای کسی که تا چند هفته پیش حجت‌الاسلام بود در رسانه‌ها دنبال و مدیریت می‌کرد. کسی که آنقدر مهم و پرنفوذ بود که ریاست مجلس خبرگان با آن همه آیت‌الله جا افتاده را بدست گرفت و نقل خاطره‌ای از «اَمام» کمک بزرگی به رهبر شدن «آقای خامنه‌ای» کرد.

در پیام از ذکر، یا بهتر بگوییم تاکید بر «اختلاف نظرها و اجتهادهای متفاوت» چشمپوشی نشده است. تو گویی همچنان نماز آخرین جمعه خرداد ۸۸ برپاست و «رهبر فرزانه انقلاب» لازم می‌بیند حتی با نزدیک کردن نظرش به شخصی در حد و اندازه و سوابق احمدی‌نژاد، تاکید کند که با شخصی در حد و اندازه و سوابق هاشمی اختلاف و تنافرِ نظر دارد. هاشمی‌ای که اندکی قبل هشدار داده بود که «سر چشمه شاید گرفتن به بیل ، چو پر شد نشاید گرفتن به پیل» (http://www.fardanews.com/fa/news/84686/).

پیام حاوی تهاجم و تهدید هم هست. دست کم نسبت به «خناسانی که در سالهای اخیر با شدّت و جدیت در پی بهره‌برداری از تفاوتهای نظری» بین این دو بوده‌اند. کسانی که «وسوسه» می‌کرده‌اند. اصطلاحی قرآنی و خطابی از “الله” به “رسول‌الله”. بالاخره اگر خناسان وسوسه‌گری بوده‌اند که می‌توانسته‌اند چنان برای پیامبر اسلام مزاحمت ایجاد کنند که از شرشان به خدا پناه می‌بایست برد، ممکن است نظایرآنها برای “ولایت فقیه” هم بتوانند (احتمالا پیش از حصر)! اما آنها ناموفق بوده‌اند و نتوانسته‌اند «در محبت شخصی عمیق او» نسبت به آقای خامنه‌ای خللی وارد کنند. اگر بتوان اصطلاح “هوشمندی” را برای نوشتن پیامی در این سطح بکار برد بی‌شک نقل قول اخیر هوشمندانه است: آن فقید بالاخره هر چه بود اینقدر سعید بود که از نعمت و برکتِ ارادت و محبت شخصی به ما بی‌نصیب نبود. از احساس ما به او بگذریم.

تمجیدهایی هم که از «مبارز قدیمی» درگذشته می‌شود مربوطه به «سوابق» و «آن سالها» است، همچنان که به «هوش وافر و صمیمیت کم‌نظیر او [صرفا] در آن سالها» اشاره می‌شود و نه در سال‌های اخیر. «مسئولیتهای خطیر در دفاع مقدس و ریاست مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان» مفید بوده‌ و قابل ذکرند، یعنی تا قبل از به رهبری رسیدن آقای خامنه‌ای، و مجموعِ بعدی‌ها، حتی هشت سال ریاست‌جمهوری‌ هاشمی کم‌اهمیت‌تر از آنکه حتی نام برده و «و غیره» حساب می‌شوند. تازه “ملاک حال فعلی افراد است” و اگر کسی با همه آن سوابق اصرار بر «خواص بی‌بصیرت» شدن داشت می‌توان امامت نماز جمعه را از او گرفت، تریبون‌ها را در اختیار فحاشانش گذاشت و حتی در واکنش به انتشارحمله و رکیک‌ترین ناسزاهای جنسی به دخترش و خودش، «جوانان با اخلاص، مؤمن و خوب» را حامیانه نصیحت (http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=11620) و دخترش را زندانی کرد.
بالاخره بزرگواری ایجاب می‌کند که حتی در پیام‌های تسلیت گزنده هم به سوابق افراد اشاره شود؛ چنان که پیشتر هم در پیامی برای درگذشت آیت‌الله منتظری یادآوری شده بود که «دورانی طولانی از زندگی آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظیم‌الشأن گذشت و ایشان مجاهدات زیادی انجام داده و سختی‌های زیادی در این راه تحمل کردند.» (http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=8534)

اینکه «با فقدان هاشمی» تسلیت‌گوینده «هیچ شخصیت دیگری را» نمی‌شناسد «که تجربه‌ای مشترک و چنین درازمدت را با او در نشیب و فرازهای این دوران تاریخ‌ساز به یاد داشته» باشد هم در واقع بیش از آنکه اعتباری به تازه‌درگذشته بدهد به صادرکننده‌ پیام می‌دهد: یادم نمی‌آید کسی به اندازه او اعتبار و افتخار همراهی با اینجانب که در فراز و نشیب‌های این دوران تاریخ‌سازی کردیم را داشته باشد.

در انتهای نامه به عربی برای ما و او غفران الهی طلب شده اما پیشتر از آن به فارسی برای او که «در محضر محاسبه‌ی الهی با پرونده‌ئی مشحون از تلاش و فعالیت گوناگون قرار دارد» طلب «غفران و رحمت و عفو الهی» شده است. پرونده‌ای که صرفا مشحون از تلاش و فعالیت گوناگون باشد (یعنی حالتی که برای هر انسان “پرتلاشی” ثابت است) بسیار بعید است برای کسی که پیام تسلیت می‌فرستد –و طبعا آن را ملایم‌تر و همدلانه‌تر می‌نویسد– پرونده یکسره مثبتی باشد. کاملا درست است که هر کس در کارنامه اعمالش نقاط مثبت و منفی دارد اما در پیام‌های یکسره مثبتی که آقای خامنه‌ای برای درگذشت روحانیون و مسوولان ارشد نظام صادر می‌کند (از جمله در پیام ستایش‌آمیز برای لاجوردی http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=2898) خبری از این خاکستری دیدن نیست. این بخش نیز بیش از هرچیز یادآور آن جمله تاریخی برای درگذشت منتظری است که گویی واجب دیده شده بود که در متن پیامی کوتاه یادآوری شود «در اواخر دوران حیات مبارک امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد که از خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند و ابتلائات دنیوی را کفاره‌ی آن قرار دهد.»

در مجموع، این پیام تسلیت رنگ و بویی از پیام تسلیت برای یک روحانی عالی‌مقام ندارد و در “کانتکست حوزوی/شیعی”، و نیز در قیاس با پیامهای تسلیت رهبر ایران، هیچ احترام ویژه‌ای برای درگذشته قایل نیست مگر بخاطر سوابق مبارزاتی، رفاقت دیرین، و هوش و مجاهدت‌های سالهای دور‌. پیامی‌ست برای درگذشت یک همکار محترم قدیمی که زمانی کارهای مهمی کرده، همواره محبت و ارادتی [یک‌طرفه] به فرستنده‌ پیام داشته و رفاقتی که هنوز «به کلی» محو نشده بوده؛ آنهم با تاکید بر اختلاف‌ نظرهای عمیق سال‌های اخیر.

مسیح و خار و خربزه

عارضم به حضور انورتان که من اولین بار این خانم را دمِ در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران در خیابان کبکانیان تهران دیدم و همانجا یک‌دل نه بلکه صد دل ازش خوشم نیامد. اوایل دهه هشتاد بود و یک جلسه‌ای از همین‌هایی که امثال آقای شمس‌الواعظین اصرار داشتند سیاسی‌اش کنند. بعدش دمِ در یک عده جمع شدند دور آقای شمس به خوش و بش و حتی حرفهای صنفی. آنجا بود که دیدم یک دختر لاغر ریزه‌میزه هی روی یک چیزی اصرار دارد و هی این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و حرف می‌زند و آخرش آقای شمس‌الواعظین را راضی کرد یک کاری بکند. یادم نیست درباره‌ی کارتها بود یا چه. زمانی بود که گرفتن کارت عضویت از انجمن صنفی در ردیف گرفتن ویزای آمریکا بود. شش ماهی باید صبر می‌کردی تا بزرگترها تشکیل جلسه بدهند و سوابقت را مرور کنند و تایید کنند که روزنامه‌نگاری یا نه. بزرگترهای اصلاح‌طلب ما آن روزها کارهای مهم‌تری داشتند.

بعدا ماجرای اخراج خبرنگار ایلنا از مجلس پیش آمد و اسم مسیح علینژاد سر زبان‌ها افتاد. اول کمی قاطی کرده بودم چون فکر می‌کردم این علینژاد که رفته با لاتهای مجلس سرشاخ شده باید پسری باشد باریک و بلند و ریشو و بور (تاج خار را تخفیف دادم). بعد دیدم عه… این که همون دختره اس! البته همان موقع متوجه شدم که مسیح خیلی هم بچه نیست و حتی یک بچه هم دارد. از این نظر او مرا به یاد آدمی دیگر می‌انداخت که او هم در سنین پایین ازدواج کرده بود و بچه داشت و هر وقت که حرف زدن و راه رفتن و اطوارش را می‌دیدم به شدت متنفر می‌شدم. آن بابا هم روزنامه‌نگار بود مثلا، و بعدا درباره‌اش می‌نویسم.

بعد سروکله‌ی اون دختره – یعنی «این» دختره‌ی سابق که حالا به خاطر دوری مسافت «اون» شده بود – از سفرهای خارجی پیدا شد و هربار روی اعصابم بود. فکر نمی‌کنم بخاطر سفرهایش بود چون همزمان ده‌ها روزنامه‌نگار دیگر به دعوت این نهاد و خرج آن یکی به سفرهای خارجی می‌رفتند اما فقط عکسهای مسیح بود که روی اعصابم بود. آن موقع فکر کردم بخاطر آن پوشاندن کُپه‌ی عظیمی است که وقتی ایران بود زیر مقنعه و حالا زیر یک کلاه مسخره پنهان می‌کرد. اینطوری بود که خیالم را راحت کردم و تصمیم گرفتم تا وقتی این کلاه را روی سرش می‌گذارد هیچ چیزی از او نبینم. من فکر می‌کنم این کمترین حق ماست که اگر، به هر دلیلی، از چیزی خوشمان نمی‌آید از آن دوری کنیم. نه کاری غیراخلاقی است و نه به کسی مربوط.

البته اینها باعث نمی‌شد که هر از چندی از او و کارهای جنجالی‌اش چیزی نشنوم. یادم رفت بگویم شیوه‌ی خبرنگاری او را هم هیچوقت نپسندیده‌ام اما شیوه‌ی خبرنگاری خیلی‌ها را نمی‌پسندم و این نوشتن ندارد. من در این یادداشت می‌خواهم درباره‌ی این مساله‌ی مهم حرف بزنم که چرا از قیافه‌ی مسیح علینژاد خوشم نمی‌آید و برای این مساله به همدردان خودم راه حل بدهم، نقد رسانه و رسانه‌چی که نمی‌خواهم بکنم. روزنامه‌نگاری اکتیویستی و احساسی هم لابد محسناتی دارد همانطور که صدای جیغ‌جیغو در خوانندگی.

سرتان را درد نیاورم… یک روز خبر رسید که مسیح علینژاد کشف حجاب کرده و من خوشحال شدم که بالاخره می‌توانم قیافه‌ی این همکارمان را ببینم بلکه، بر خلاف آن بابای دیگر که گویا هیچوقت مشکلم با او حل نمی‌شود، آن مشکل شخصی‌ام برطرف شود. همانطور که داشتم زیر لب می‌گفتم «بالاخره اون کلاه مسخره رو برداشتی…» عکس را باز کردم و ناخودآگاه گفتم «اوه… اوه…. نه ورندار… بذار… بذار…». و احتمالا مشکل اصلی‌ام با مسیح را پیدا کردم. موهاش!

ما به طور اجدادی کله‌های پرمویی داریم. پدربزرگم تا زمانی که مُرد یک ماشین تراش موزر داشت که باید یک نفر با آن موهایش را نمره‌ی چهار ماشین می‌کرد. روستایی بود و مثل بسیاری از روستاییان قدیمی خراسان دستار می‌بست. برای دستار بستن موی بلند مناسب نیست خصوصا اگر کله‌تان مثل طایفه‌ی ما از خربزه بزرگتر و از هندوانه (اندکی) کوچکتر باشد. برای تراشیدن کله‌ی آن فقید باید به محوطه‌ای بعید میرفتیم که تا شعاع ده پانزده متر هیچ جانوری یا جماد ارزشمندی نباشد. بهارخواب‌مان اینقدرها بزرگ نبود اما چاره‌ای هم نبود و به همان می‌ساختیم. مثل چریکی که به جنگ گاز اشک‌آور می‌رود خودم را با هر چه داشتیم می‌پوشاندم، عینکم را به چشمم میچسباندم و با ماشین تراش قراضه به جنگ جنگل موهای پیرمرد می‌رفتم، موهای انبوه و ضخیم و خشکی که هر کدام به محض جدا شدن مثل ترکشی به اطراف شلیک می‌شدند. بدترین بخش‌اش این بود که آن وضعیت من را یاد خودم می‌انداخت. مهم نبود در پیری چه خواهم شد، مساله این بود که در کل دوران نوجوانی و بعد از آن موهایی بدتر از او داشتم. موهایی خشک، انبوه، سفت، سیخ و به اندازه‌ی چریک‌های پیر نامنعطف. در سنین دبیرستان که علاقه‌ی شدیدی به ارتباط با جنس لطیف داشتم قیافه‌ای داشتم در بهترین حالت شبیه نوجوانان روستایی ژاپنی در فیلم‌های سیاه و سفید کوروساوا. چه کسی دوست دارد با پسری که یک میلیون تیغ روی سرش دارد دوست شود؟ این به نظرم بدترین چیز بود البته قبل از آن بدترینِ مطلقی که ته جدول بود، یعنی همان چیزی که روی کله‌ی مسیح بود. انگار تاج خار در شرایط مطلوب کشاورزی شمال حسابی رشد کرده باشد.

اما این مساله به من کمک کرد که تکلیفم را با مسیح روشن کنم. متوجه شدم نه فقط از کله‌ی پرمویش که از تُن صدا و لحن حرف زدن و حتی راه رفتن شلنگ‌تخته‌وارش هم خوشم نمی‌آید. یک بار زنگ زد به من که درباره‌ی موضوعی قرار مصاحبه‌ی زنده بگذارد. من هم مطلبی را آماده کردم و منتظرش ماندم. تماس نگرفت و بعدا هم توضیحی نداد. خب این کلا کار بدی است و به خصوص اگر با همکارت انجام دهی. خیلی‌ها در اینطور مواقع برچسب «بیشعور» را مثل نقل و نبات، و ای بسا با ارجاعِ مرجع تقلیدگونه‌ای به من، بکار می‌برند اما من ترجیح دادم فکر کنم فراموش کرده و بخشیدمش. هیچوقت هم به رویش نیاوردم (الان هم به قول آن همشهری‌مان که وسط دریا شنا می‌کرد و کوسه گذاشت دنبالش و پرید بالای درخت چنار «مجبورُم… مفَهمی؟ مجبور»!). اما بقیه‌ی چیزها را نمی‌شد فراموش کرد یا بی‌خیال شد. گاهی مثل بازرس ژاور بینوایان می‌شوم، نه می‌توانم دیگران را ببخشم و نه خودم را – و از این حیث احساس عذاب وجدان نمی‌کنم.

آها… راستی یادم رفت بگویم. آن آدم دیگری که طرز حرف زدنش، راه رفتنش، دست و گردن تکان دادنش و کلا همه‌ی حرکات فیزیکی‌اش بیش از همه روی اعصابم است خودم هستم. مو را شاید بشود تراشید ولی اینها را نمی‌شود چندان تغییر داد. باور کنید یا نه، هر وقت قطعه‌ای فیلم از خودم می‌بینم یا صدای خودم را می‌شنوم حالم بد می‌شود. آنقدر که قطعش می‌کنم. فیلم عروسی‌مان را دقیقا به همین دلیل آنقدر نگاه نکردم تا به قول علما از حیز انتفاع ساقط شد. در نتیجه‌ی با وجدان راحت همان تصمیمی را درباره‌ی مسیح گرفتم که پیشتر درباره‌ی خودم گرفته بودم: پرهیزِ حداکثری از مواجهه و دیدن و شنیدن، و در نتیجه داشتنِ اعصابِ راحت‌تر.

اما اینها باعث نمی‌شود که بشود کلا از او کناره گرفت و اصولا اگر بشود انرژی او، قدرت بسیج‌گری‌اش، ایده‌های بعضا نابش و بعضی کارهای بسیار زیبایش را نادیده گرفت نمی‌شود موجها و واکنشهایی که باعث می‌شوند را نادیده گرفت. وقتی مجید توکلی را گرفتند و برای اینکه، به خیال خودشان، تحقیرش کنند چادر و حجاب زنانه پوشاندند و عکسها را در فارس و سایر خبرگذاری‌هایشان منتشر کردند هیچ ایده‌ای درخشان‌تر از ایده‌ی مسیح برای دعوت به انتشار عکس مردان با حجاب نمی‌توانست آن را خنثی و حتی تبدیل به یک حرکت فمینیستی کند. کمپین آزادی‌های یواشکی‌اش، فارغ از آنکه با آن موافق باشیم یا مخالف، یکی از تاثیرگذارترین کمپین‌های مردمی چند دهه‌ی اخیر است. آنهمه گفتگوها و پیگیری‌هایش درباره کشتگان جنبش سبز از یکسو، و تماس دائمش با خشن‌ترین و بی‌ادب‌ترین نمایندگان مجلس و سیاستمداران ایرانی برای پاسخ خواستن از آنها را نمی‌توان نادیده گرفت. در کنار همه‌ی اینها گزارش‌هایی از خودش و خانواده‌اش، خانواده‌ی روستایی مذهبی‌اش، و خصوصا پدری که به خاطر بی‌حجابی مسیح حاضر نیست با او حرف بزند توامان شجاعانه و احساس‌برانگیزند. در زیر فشار خردکننده‌ای که به «جوجه اردک زشت» و «دختر داهاتیه که حالا رفته اون ور جو گرفتدش» وارد می‌آمد فیلمی نسبتا قدیمی منتشر کرد از همان خانواده‌ی دهاتی که روی تیلر به سمت مزرعه می‌رفتند، معصومه با چارقد و پوتین پلاستیکی با دوربین حرف می‌زد و می‌گفت پدرش حاضر نیست اجازه دهد او تیلر براند.
لابد یک چیزهایی هست که اینهمه طرفدار دارد.

من تکلیفم با او و با خودم روشن است: چون کلا روی اعصابم است تا جایی که ممکن است سعی می‌کنم پرم به پرش نگیرد و چیزی از او نبینم و نشنوم. باور کنید یا نه، حتی همین ماجرای بغل کردن مریل استریپ را ندیده‌ام اما درباره‌ی آن می‌دانم چون دیگران واکنش نشان دادند (البته واکنش در حد لب گرفتن از جرج کلونی!). گفتم که… این آدم یک طوری است که نمی‌توان کلا هم از اون بی‌خبر بود. البته چون جداگانه منتشر شد، آن بخشی که گفت حکومت ایران با من مشکل دارد چون زیاد مو دارم چون صدایم بلند است و چون زیادی زن هستم را دیدم. هم دیدم و هم لذت بردم و هم نمی‌توانم بفهمم اشکال چنین حرفی، یا اصلا اصرار مسیح به عنوان یکی از زنانی که با حجاب اجباری در ایران مبارزه می‌کنند چیست. به خصوص آنهایی که برای نقد مسیح دائما می‌پرسند «آیا مشکل ما در ایران حجاب اجباریه؟» را درک نمی‌کنم. اگر حجاب اجباری در ایران یکی از مشکلات اصلی ما در ایران نیست پس چیست؟ شما یک نمونه‌ی دیگر را مثال بزنید که هم بخش عظیمی از جامعه را زیر فشار گذاشته باشد، هم مجوز و مستمسکی باشد برای حکومت تا در خصوصی‌ترین مسایل شهروندان دخالت کند، هم تاثیر منفی بر اقتصاد داشته باشد، هم گلوی هنر را بفشارد، هم صنعت توریزم را تقریبا نابود کرده باشد، هم ورزش… و در یک کلام و از همه‌ی اینها مهمتر کرامت انسانی همه ش شهروندان را زیر سوال برده باشد. ضمن اینکه مگر یک نفر باید نماینده‌ی مبارزه با همه‌ی مشکلات ما باشد؟

اینکه مسیح یا معصومه علینژاد چقدر دوست یا دشمن دارد به من مربوط نیست. انرژیِ مازاد باید جایی و به بهانه‌ای تخلیه شود و طرفین می‌توانند این کار را با زدن توی سروکله‌ی همدیگر به نحو مقتضی انجام دهند. راستش حتی اینکه بر اساس شنیده‌ها گاهی مسیح می‌نشیند و از فشار انتقادها و حمله‌ها گریه می‌کند هم به خودش مربوط است. اولا بعضی کارها و یا روش‌هایش واقعا اشتباه است. ثانیا هر که بامش بیش برفش بیشتر و بالاخره پرداختن به موضوعات جنجالی همانطور که شهرت و توجه می‌آورد انتقاد و بدنامی هم دارد. ثالثا چه معنی دارد که آدم اینقدر موهای وزوزی پرپشتی داشته باشد و روی اعصاب باشد؟

فقط پیشنهاد می‌کنم اگر مثل من بخش سوم واقعا برای‌تان مهم است، یا به هر دلیل دیگری این آدم روی اعصاب‌تان است، ولش کنید. بی‌خیال شوید. اصلا فکر کنید مرده. مثل طوفانی که در استکان چای. چرا ما باید از دست یک نفر اینقدر حرص بخوریم و کل‌کل کنیم و به جای آنکه انرژی‌مان را –از همان راهی که درست می‌دانیم- برای مبارزه با قانون حجاب اجباری، یا هر چیز دیگری که فکر می‌کنیم احمقانه و غیرانسانی است، صرف کنیم، صرفِ کشمکش سر یک آدم کنیم؟ اون هم با اون قیافه‌اش!

masih2

 

پ.ن. کله‌خربزه هم خودتانید.

دروغ و سیمرغ و صندوق – از گردان به شیوه‌ی کردان!

وقتی مسعود ده‌نمکی از شیشه سینما شکستن به اخراجی‌ها ساختن ارتقا پیدا کرد و شاهکارش را به جشنواره فجر فرستاد قرار شد یک سیمرغ هم به او بدهند. موقع اهدای جوایز ودر حالی که کسانی مثل پرویز پرستویی روی سن بودند ده‌نمکی عربده کشید که نه مرغ می‌خواهد و نه سیمرغ. دلیل هم البته اینبار بر خلاف پیشینه‌ی آقای ده‌نمکی به «فساد» در سینمای ایران بخاطر دیده شدن چند تار موی فلان بازیگر زن یا ظن عرق‌خوری بهمان آقا برنمی‌گشت… به این خاطر بود که به نظرش داوران در اهدای تعداد مناسب سیمرغ به این شاهکار سینمای ایران توطئه کرده‌اند. گفتن ندارد که سینمایی که ده‌نمکی به آن متعلق بوده هست سینمای متعالی و معناگرایی است که نه برای جیفه‌ی دنیا بلکه از زلال جان‌های عاشق برآمده و دغدغه‌ی دفاع مقدس و اخلاقیات… (و یک قطار الفاظ از این دست) را دارد ولی خب پایش بیفتد برای یک سیمرغ یا یک ماه اکران بیشتر آدم جِر می‌دهد.

d1489aeafdefa5cf47f5e4c63fbb17ac

چندی بعد از آن فضاحت، ده‌نمکی دعوت شد به یکی از برنامه‌های رشیدپور. او در آنجا باز همان حرفهای دست‌وبیضیتین‌مالی‌شده‌ی همیشگی را گفت که خب نه ارزش شنیدن داشتن و نه بازگو کردن. اما در خلال آنها بارها به نقش خودش در انقلاب و جنگ اشاره کرد، آنهم طوری که در پسِ لایه‌ی نخ‌نمایی از فروتنی چنین استنباط شود که یکی از فعالان انقلاب ۵۷ و یکی از فرماندهان جنگ حالا نگاهی به گذشته می‌اندازد و دیگران را نصیحت می‌کند که نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد!
همان شب نامه‌ی سرگشاده‌ای به او نوشتم که بابا حیا کن! تو در موقع انقلاب یک بچه دبستانی بوده‌ای و در طول مدت جنگ کودک و نوجوان. نقشت در هر کدام از اینها چقدر می‌تواند بوده باشد؟ این «فرمانده گردان» که این‌طرف و آنطرف می‌پرانی می‌دانی اصلا یعنی چه؟ تا بحال واقعا گردان رزمی دیده‌ای؟ سهل است بعید می‌دانم حتی جنگ را به چشم یک سرباز، درست و حسابی دیده باشی. اگر دیده بودی تصویری که از فضای پادگان و دوران آموزشی در اخراجی‌ها ساخته‌ای اینقدر ابلهانه و پرت و بی‌ربط نبود.

ده‌نمکی‌ها یکی دو تا نیستند. ده‌ها هزارند. کسانی که از جنگ چیزی شنیده‌اند و با چند داستان تخیلی مخلوطش کرده‌اند و البته نقش مناسبی هم به خودشان داده‌اند (اول. با تخفیف مکمل!). وقتی می‌شود بدون دانستن یک کلمه زبان انگلیسی یا حتی یک ماه خارج شدن از ایران مدرک دکتری از دانشگاه آکسفورد گرفت و تا روز آخر هم کوتاه نیامد که جعلی صورت گرفته چرا نتوان حضور خیره‌کننده‌ای در چزابه و دهلران و شلمچه و فاو و خرمشهر داشت؟! چرا هر نقصی در بدن نشانه‌ی جانبازی نباشد؟ یعنی دو تا سرفه در هفته به نشانه‌ی ۲۰ درصد شیمایی هم سخت است؟ (زمانی سروکارم به روابط عمومی یک شرکت دولتی در تهران افتاد که نیمی از آقایانی که در آنجا کار می‌کردند جانباز ۲۰ درصد شیمیایی بودند!). کردان هم البته جانباز و شهید اعلام شد.

کردان تا روز مرگش با لحنِ دلشکسته‌ی فداکارترین آدمی که حق‌ناشناسی شدهِ کسانی که از دانشگاه آکسفورد درباره مدرک ادعایی‌اش استعلام کرده بودند را به خیانت به انقلاب و عداوت با ولایت‌مداران راستین متهم می‌کرد و هسته‌وتَرَکه‌اش در مراسم تشییع جنازه و ختمش لعنت‌نامه‌های غرایی علیه مخالفان او ایراد کردند. در چنین فضایی چه کسی می‌تواند دروغ بودن حضور در جبهه‌هایی به آن فراخی در طول هشت سال را ثابت کند؟ و اگر ثابت کرد آن را افشا کند؟ و اگر افشا کرد جان سالم بدر ببرد؟

هزینه‌ی اصلی این بازی کثیف را البته شریف‌ترین آدمها می‌پردازند. سرداران غالبا بزرگواری که تا بودند مثل ما بودند (معلم و کارگر و مهندس و کشاورز و دانشجویی که وقتی دید به دفاع از میهن نیاز است به جبهه شتافت و هر چه داشت نثار کرد) اما حالا صدها «همرزم» دارند و هزاران خاطره از آنها ساخته می‌شود. شهیدانی که روزگاری برای آنکه آزاری به این مردم نرسد به جبهه رفتند اما حالا دستمایه‌ی یک عده مردم‌آزار قرار گرفته‌اند. جانبازانی که انگار تا وقتی مشمول جانبازی و حتی احترام هستند که مطابق خواست تندروترین بخش حاکمیت فکر و عمل کنند (سراج میردامادی و هاشم آغاجری، نمونه‌). اسرا… رزمندگان…

در ماجرای اخیر، آن بخش‌ از حرفهای قاضی‌پور که درباره جبهه و جنگ و اسیرکُشان می‌زند جنبه‌ی ملی دارند. کاملا واضح است قاضی‌پور این داستان را از خود ساخته و مطلقا نمی‌تواند واقعیت داشته باشد، سهل است حتی می‌توان گفت این آدم حتی بعید است واقعا در جبهه حضوری جدی داشته (منظور از جبهه جایی است که مستقیما با دشمن می‌جنگند وگرنه کم نبودند امثال برادر رفیق‌دوست که هشت سال از پشت میز و زیر کرسی جنگیدند!). با ده دوازده نفر نیرو ۷۰۰ نفر از دشمن مسلح را به اسارت گرفتن و آنها را کشتن صرفا دروغ نیست، نشانه‌ی واضحی از پرتی و ناآشنایی کامل با جنگ هشت ساله است، کسی که از نزدیک بویینگ ۷۴۷ را دیده باشد هیچوقت -حتی وقتی که لاف در غریبی می‌زند- ادعا نمی‌کند که با شاگردش پنچری یکی از تایرهای آن را گرفته!

12802913_10205613249712221_9163520747396469940_n

شاید این بخش از فضاحت قاضی‌پور باعث شود فکری جدی درباره‌ی این ژانر از تاریخ سازی و شیادی بشود. امروز رسانه‌های عربی حرفهای او را سر نیزه کرده‌اند که ببینید به اعتراف نماینده مجلس‌شان اینها با اسرا رفتاری بدتر از داعش داشته‌اند، تازه خود طرف با افتخار می‌گوید صدها اسیر را کشته. این بی‌آبرویی و حق‌کشی بزرگ امروز، در مقابل فردایی که ده‌نمکی‌ها و قاضی‌پورها کل روایت جنگ را با حماقت‌ها و شیادی‌ها و تخیلات مضحکشان تغییر می‌دهند کوچک است. فکر می‌کم همه‌ی ما وظیفه‌ی اخلاقی داریم به حرمت جان و سلامتی و عمر و آزادی و زندگی صدها هزار نفر که برای همه‌ی ما ایثار کردند جلوی این بی‌انصافی و بی‌اخلاقی و شیادی را بگیریم. باید هر طور شده جلوی کردان‌ها و ده‌نمکی‌ها و قاضی‌پورها ایستاد تا با اعتبار و آبروی آنها و ما بازی نکنند.
هر چه مرغ‌ و سیمرغ‌ و صندوق‌ بلعیدند بس است. اگر نمی‌شود از حلقومشان درآورد شاید بشود نگذاشت راحت از گلویشان پایین برود.

راپورت تماشای پروگرام جناب شنبه‌زاده در آن شبهایی که باران آمد بمعیت شراگیم خان زند و همراهان و مواجهه با طایفه‌ی فاطمه اره‌گان

شراگیم خان زند که از احباب قدیم است قریب یک ماه پیش پیغام داد که زارسعید شنبه‌زاده که از اعاظم مغنیان و بابازارهای ناحیه‌ی بوشهر است یک پروگرامی در اسلامبول ترتیب داده و بوی و زوجه‌اش شب اول را بلیط رایگان هبه کرده لاکن گفته دو شب بعد را باید ابتیاع نمایید. ما را هم دعوت گرفت آقا شراگیم بطریقه‌ی خانی خودش یعنی گفت اگر وجه شب اول و دو و سوم را بتمام و کمال می دهید با همدیگر برویم. مایه‌ی مسرت شد که شراگیم‌خان بعادت مالوف کمیسیونی برای خودش در نظر نگرفته. بهر بدبختی بود با فروش چند قلم از ظروف مسی جهیزیه عیال لیره برای دو شب فراهم نموده بوی دادیم. خیلی خوشحال شد و بکمال تکبر گفت که خودش بواسطه‌ی سلبریتیت یک شب بیشتر از ما پروگرام را شاهد و سامع خواهد بود. لاکن چند روز بعد بکمال دماغ‌سوختگی برگشت که شب اول لغو گردیده خودش و اهل بیتش باید مثل ما بپردازند. بلحاظ رفاقت همدردی و شفقت نمودیم ولی خدا کند شراگیم‌خان سروصدای عروسی‌ای که در اسافلمان برپا بود را نشنیده باشد.

به هر زحمتی بود یکی دو روز قبل پروگرام خود را به استانبول رسانده خانه‌ای را از مردی ترک اجاره کردیم. خواهر زوجه ما بمعیت شو و پسرش و ایضا خواهر و عمه‌زاده‌ی زوجه‌ی شراگیم هم آمدند. جمعا یک ایلی شده بقدر خراج یک سال ساوجبلاغ پول جمع کرده جا رزرواسیون نمودیم. روز اول که بواقع روز دوم بود بمحل رفتیم اما امان از راه دور و باران بسیار. سه کرت مترو عوض نموده یک بار تاکسی گرفتیم و زیاد پیاده رفتیم تا بمحل رسیدیم. دو اتاق تو در تو بود طبقه فوقانی یک کافه‌ای هر کدام سه قدم و نیم در سه قدم و نیم که یکی برای کنسرت دهنده‌ها بود یکی برای مدعوین. تازه نصف همین جا را هم ابواب جمعی بی‌بی‌سی فارسی تحت تیول خود گرفته بودند بریاست بهزاد آقای بلور که معروف است بکلاه‌داری و غرایب پوشی بنحوی که آدم ملتفت نمی‌شود ایشان دائم‌الباماسکه است یا که زبانم لال این البسه را از روی اختیار بتن می‌کند و احیانا وجهی هم بابت آنها می‌دهد. بهر تقدیر لب‌ها لاحول‌گو و دل‌ها به یاد شب اول قبر خود را به آنجا داخل نموده از دوشیزه‌ای که آنجا بود سراغ صندلی‌های خود را کردیم. نصف تعدادی آنچه وجهش را داده بودیم بما دادند باقی کاشف بعمل آمد تحت اشغال جمعی از هموطنان است. هرچه هم که دوشیزه‌ای که مسئولیت داشت آنجا جزع و فزع کرد که ما اسم اینها را روی صندلی‌ها چسبانده بودیم از جایشان جم نخوردند و گفتند ما مهمان سعیدیم و همه‌ی ما ایرانی بوده این حرفها را با هم نداریم. خواستیم حرکتشان بدهیم دیدیم دو مرد ریغویند بمعیت سه زن کوه‌پیکر که فرهاد و رستم و کاترپیلار هم نمی توانند حرکتشان بدهند. بناچار کظم غیظ نموده از پروگرام‌ها که بعضا با اطوار بغایت موزون و خوش‌اطوار شاهرخ آقای مشکین قلم همراه می‌شد لذت بردیم. بعد آن نگاهی به شراگیم خان انداخته در ناصیه اش دیدم که روز بعد دیر می‌رسد و صندلی‌ها را طایفه‌ی کوه‌پیکران -که مشتمل بر چند خواهر، هر کدام مصداق کامل فاطمه‌اره بودند بعلاوه یک مادر که به مادر فولاد زره دیو می‌گفت تو درمیا که من درآمدم – می‌گیرند. خدا را هم شاهد گرفته به شرافتم قسم که تا عصر روز بعد حداقل چهار پنج بار این را به رفیق شفیق گفته هربار جز تکان‌های بز اخفش‌وار کله ایشان که یعنی “حاجت به تذکر نیست محال است همچو بشود” ندیدیم.

روز دوم باران سختی می‌بارید که ناامید از بهم کشیدن رفیق شفیق، با اهل بیت از خانه بیرون زده زیر باران شدید راهی محل شدیم که بظن قوی بهزاد آقای بلور یا زارسعید شنبه‌زاده آن را از روی خاطرات سیاحی باسم مارکو پلو یافته یا خوابنما شده بودند و الا آدم عاقل محال است چند دسته از فحول طرب را از مملکت ایران و باقی جاها بکشاند در جایی به قد یک قبرجا که بهرکجای اسلامبول هم به یک قدر بعید باشد و یافتنش کار حضرت فیل سلام علیه و علی خرطومه.

مثل موش آبکشیده به محل پروگرام رسیده همان گونه که منتَظر بود یک ردیف از صندلی‌ها را اشغال دیدیم. ردیف پشتی که خالی بود نشسته از سر مرام و جوانمردی و گفتیم ردیف جلو مال رفقای ماست که در راهند. دوشیزه‌ی مربوطه باز هم هرچقدر فزع کرد که این جای اینهاست برنخاستند ابرام نمودند که ما مهمان سعیدیم. بنده این بار حتی حریف را جری‌تر از دیروز دیده ماست را کیسه کردم. کار به خود زارسعید کشید بیچاره آمد گفت “خو کیسه که مهمان مُنه؟” همه صم بکم شدند. رفت. بعد بگوش خود شنیدم که بزرگ خاندان فاطمه‌اره‌گان به بغلی‌اش می‌گوید “شیطانه می‌گوید برگردم با پشت دست بگذارم در دهانش”. فی‌الفور قطر بازو را در جرم کوه کمر ضرب کرده گریز از مرکز یکصد و هشتاد درجه‌ای آن را محاسبه نمودم و ملتفت شدم که این پشت دست به دهان هر فلک‌زده ای بخورد کله‌اش با سرعت صوت به حوالی آنکارا پرواز خواهد کرد. بعد به کمال حیرت فهمیدم آن فلک زده ای که در مسیر مرگبار پشت دست والده‌ی فولاد زره است این بنده بوده خدا شاهد است نزدیک بود قالب تهی کرده به اجداد طاهرین بپیوندم. مصمم شدم منورالفکری پیشه کرده درجا به مرام عدم خشونت درآمده حتی‌المقدور به هیات میرزا مسعود خان بهنود شده مودب و ساکت بنشینم بلبخند اکتفا نمایم.

خلاصه اینکه شراگیم خان و تیر و طایفه‌اش رسیدند. خود بیچاره‌اش که بمحض دیدار فاطمه اره‌گانِ غضب آلوده و علی‌الخصوص والده‌ی گرامشان بطرفه‌العینی خصیتینش بدور گردن پاپیون شده صم بکم گوشه‌ای نشست لاکن اهل بیتش معترض شدند، که نتیجه داد و بواسطه‌ی آن سه ربع تمام بدوبیراه شنیدیم! آخرش هم والده‌ی فولاد زره خود را روی صندلی جلویی انداخت و نعره کشید که “من اینجا می‌نشینم تا ببینم کی می‌تواند مرا بلند نماید”. ناگفته هم پیدا بود که تا معظم الیها نشسته هیچ کس توان آن را ندارد و خیلی صاحب کافه هنر کند بعد رفتن وی چند مرد زورآور بیاورد پایه‌های صندلی بیچاره را از کف اتاق بیرون بکشند. تازه خدا را هم باید شاکر باشد که ده من گوشت و دنبه از راست و ده من از چپ روی دو صندلی طرفین بود والا کفه صندلی به کف اتاق مماس می‌شد. اینها کم بود که بانو هر ده دقیقه یکبار هم مثل شترمرغ کوکو تکرار می‌کرد “دیگر من باشم پایم را جایی که ایرانی هست بگذارم.”

خلاصه اینکه شبی بود و پروگرام‌های انصافا خوب و روح‌نوازی، در معیت دوستان خوش گذشت. علی‌الخصوص که زارسعید شنبه‌زاده بعد اجرا حاضر نشد بخلاف سایر سلبریتیون اعم از شاهرخ آقای مشکین قلم و مغنی اصلی دسته‌ی عجم و بهزاد آقای بلور، حتی یک فتوگرافی با شراگیم خان بگیرد، مایه تفریح مضاعف شد. بعدا معلوم شد بعوض آن ناغافلی فتوگراف مرا که بدیدن البسه بیچاره‌مان زیر فاطمه اره بزرگ انگشت بدهان مانده بودم انداخته.

 

zar

درباره‌ی افاضاتِ درخت پرسایه‌ی مستقل و خیرخواه و وطندوست و مودب و سرفراز و…. فروتن؛ آقای میرفتاح!

می‌گویند قاضی از کسی که به جرم دعوا و شکستن بینی رفیقش به دادگاه آورده شده بود پرسید چرا این کار را کرده. ضارب گفت چون این به من ده سال پیش گفته بود خوک!

قاضی گفت حالا چرا بعد از ده سال کتکش زده‌ای؟ طرف پاسخ داد چون تا پریروز که یک خوک دیدم، نمی‌دانستم خوک یعنی چی!
به قول زنده یاد صلاحی حالا حکایت ماست. من هم تا همین چند روز پیش نامه‌ی علی میرفتاح به رئیس جمهور را که در ویژه‌نامه نوروزی مهرنامه (ص 55) منتشر شده ندیده بودم. آقای میرفتاح پس از این نامه، پس از شرح مصائب روزنامه‌نگاری در ایران و مشکلاتی که خودش تجربه کرده و اینکه چرا “کرگدن” تخلص می‌کند نوشته:

« از این حیث من قاطبه روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست را نمایندگی می‌کنم که تن به مذلت آوارگی و مهاجرت نمی‌دهند و با همه سختی‌ها می‌سازند و همین نوشتن‌های چندماهه و چندروزه را به بی‌وطنی و آوارگی ترجیح می‌دهند. قصد جسارت به مهاجرین را ندارم، اما کسی که فارسی می‌نویسد و به مخاطب فارسی‌زبان فکر می‌کند، در خارج از ایران مانند درختی‌ایست که نه سایه دارد و نه بر…»

البته من نه با آقای میرفتاح سابقه رفاقت ده‌ساله دارم و نه دستم به بینی ایشان می‌رسد. تازه اگر می‌رسید هم اهل مشت‌زنی نبودم. ولی اینقدر هست که ایشان را نه ده‌سال، که بیست سال است می‌شناسم. از همان زمانی که نشریه ارزان‌قیمت و خوش‌کیفیت “مهر” را که وابسته به حوزه هنری سازمان تبلیغات بود، مدیریت می‌کرد. بعدها وقتی در شرق ماجراهای طنزآمیز “قلندران پیژامه پوش” را می‌نوشت خواننده‌ی طنزهایش هم شدم و بعدا برای درباره طنزنویسی در مطبوعات ایران چند بار از او تقاضای همکاری کردم یک بار برای حضور در برنامه رادیویی طنزگفتار و دیگری برای یادداشتی در ویژه‌نامه طنز خردنامه. در تمام این دوران آقای میرفتاح آدم معقولی به نظر می‌رسید و نه فقط از این حرفها نمی‌زد بلکه خوک هم به کسی نمی‌گفت!
از این حیث، علی‌رغم اینکه با کسی که چنین حرفهایی را بنویسد اصولا حرفی نمی‌ماند که گفت؛ می‌توان امیدوار بود که ایشان همچنان روزنامه‌نگار و طنزنویس معقولی است و یادآوری چند نکته شاید مفید باشد و در بازگرداندن ایشان از راهی که انتهایش به اخراجی‌ها می‌رسد تاثیری داشته باشد:

1- “مستقل و خیرخواه و وطندوست” بودن آقای میرفتاح قابل تقدیر است – و البته باید فروتنی را هم به مجموعه خوبی‌های ایشان افزود!- اما قاطبه‌ روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست دقیقا چه کسانی هستند که ایشان نمایندگی‌شان را بر عهده دارند؟ آیا ” قاطبه‌ روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست” نام یک موسسه یا ان‌جی‌اُ است یا نام پاتوقی دوستانه؟ در هر صورت امکان مشارکت و ثبت‌نام در آن هست یا نه؟ اگر بله شرایط ثبت‌نام یا مشارکت چگونه است؟

2- حالا که آقای میرفتاح که متر و معیار مذلت آوارگی و مهاجرت دستشان است؛ لطف کنند و درجه‌بندی آن را هم مشخص کنند. یعنی آیا به نظر استاد همه‌ی کسانی که تن به آوارگی و مهاجرت می‌دهند از یک میزان مذلت برخوردار می‌شوند (سیستم دیجیتال مذلت) یا اینکه بسته به عواملی مثل مدت و شدت و جهت مهاجرت میزان ذلت هم فرق می‌کند(سیستم آنالوگ مذلت)؟ مثلا مذلت اینجانب که در تقریبا هشت هزار کیلومتری شرق ایران در مالزی گرم و مرطوب آواره‌ام چقدر است؟ کسی که به چند هزار کیلومتری غرب ایران، به اروپا مهاجرت کرده چقدر مذلت دارد؟ پس آیا برابرند آنها که عرق می‌ریزند با آنان که نمی‌ریزند؟!

3- “بی‌وطن” خواندن روزنامه‌نگارانی که از ایران خارج شده‌اند ابداع نبوغ‌آمیز خود ایشان است یا دیگر روزنامه‌نگاران باوطنی که چنین فتاوایی به آن‌ها برازنده است هم در این امر مشارکت داشته‌اند؟ کسانی مثل  برادر حسین شریعتمداری که شرافت و وطن‌دوستی آنها عالم‌گیر شده یا جناب یوسفعلی میرشکاک که چون از محصولات همان حوزه هنری و در مجاورت آقای میرفتاح هستند بعید است نیاز به معرفی داشته باشند.

4- در مورد درخت بی‌سایه و بی‌بر بودن کسی که به مخاطب فارسی‌زبان فکر می‌کند و در خارج از ایران زندگی می‌کند البته حق با ایشان است (چون اصولا کسی‌که قاطبه روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست را نمایندگی می‌کند که تن به مذلت آوارگی و مهاجرت نمی‌دهند صاحب حق همیشگی است) اما بد نیست ایشان دست به یک آزمایش عملی بزنند که این قاعده جهان‌شمول به زینت مشاهده و تجربه هم مزین باشد. توصیه من این است که راه خیلی دوری هم نروند و از همین حوزه تخصص ایشان و علاقه‌مندی من، یعنی طنز روزنامه‌نگارانه شروع کنیم: بهترین و فعال‌ترین طنزنویس مقیم ایران و همینطور بهترین و فعال‌ترین کارتونیست مقیم ایران انتخاب شوند و میزان فعالیت و تاثیرگذاری و “سایه و بر”شان با ابراهیم نبوی و مانا نیستانی مقایسه شود. (البته پیشاپیش می‌دانم که بسیاری از همکاران خارج و داخل از این بازی‌ها و مقایسه‌ها و نامه‌نگاری‌ها و نمایندگی‌ها بیزار و مبری‌اند، اما خب وقتی سطح استدلال د بحث در این حد است چه می‌شود کرد؟ به قول آن همشهری ما که می‌گفت وسط شنا در خلیج فارس کوسه دنبالش کرده و مجبور شده برای نجات جانش برود بالای درخت: مجبورُم مِفهمی؟ مجبورم!)

5- یکی دو سوال حاشیه‌ای هم البته می‌ماند. یکی اینکه آقای میرفتاح همه‌ی اینها را فقط در سه چهار سطر پرتاب کرده اما تاکید کرده است که ” قصد توهین ندارد”. زمانی ایشان تا آنجا پیش رفته بود که در ستون طنزآمیزش در روزنامه صبح کشور، در گفتگویی، وقتی نام قهوه برده شد نام یکی از روزنامه‌نگاران همکار را -با اشاره به مادرش- برد، اینکه الان یک گام هم از آن جلوتر است! سوال اینجاست که ایشان اگر قصد توهین داشت چه می‌نوشت؟ یعنی اصولا جز در روزنامه شریعتمداری و وبلاگ قدیانی (هر دو از روزنامه‌نگارانِ  “باوطن” کیهان و جوان)، چطور می‌توان بیشتر و تندتر از این به هزاران روزنامه‌نگار و نویسنده و هنرمند خارج از ایران توهین کرد؟
دیگر اینکه احتمالا “قاطبه”ی مذکور ارتباطی با آقای قاطبه‌ ندارد؟ همان نادرست سوزمانی که نیمه‌شبان از وی “دستمال” ای آخ را طلب می‌نمودند؟

 

————–

(بازنشر از ایران‌وایر)

 

در مورد ماجراهای نه چندان عجیب قالیباف و انتظامی

صادق و امانتدار و یکرنگ بودن صرفا ناشی از شرافت و بزرگواری نیست، به زیرکی هم برمی‌گردد. هوش واقعی و آینده‌نگری واقع‌بینانه آدمهایی که به کارهای بزرگ می‌اندیشند را وامی‌دارد از کارهایی که احتمال رسوایی، ولو کوچک دارد پرهیز کنند.

ما خراسانی‌ها اصطلاحی داریم به نام “خرمردِرندی”. خرمردِرند، همان مرد رندی‌ست که از شدت زرنگی و تیزبازی‌ در کارهای معمولی، در کارهای بزرگ به اشتباه و حماقت دچار می‌شود. مثل آدمی که در بازار به تیزبازی مشهور است و در هر معامله‌ای حقه‌ای زیرکانه سوار می‌کند و بدون اینکه رد پایی از خود بجا بگذارد، بیش از حق قانونی و عرفی‌اش سود می‌برد. چنین آدمی با مرد رندی‌اش در طول چند سال ثروتی خواهد اندوخت اما نهایتا بخاطر خریتش، به بدنامی و غیر قابل اعتمادی مشهور می‌شود، نهایتا یا ورشکست می‌شود و یا دیگران نمی‌گذارند از حد خاصی بیشتر رشد کند.

***

چند سال پیش به واسطه‌ای با چند نفر از مشاوران و نزدیکان قالیباف آشنا شدم. آدم‌های خوشفکری به نظر می‌رسیدند و محترمانه برخورد می‌کردند و از من خواستند کمک فکری بهشان برسانم. هیچ ابایی نداشتم و خیلی هم خوشحال شدم. چند تا از دوستان اصلاح‌طلب خوشفکر و فعال را هم برای کارهای اجرایی بهشان معرفی کردم که به گمانم یکی دو تایشان هنوز در شهرداری مشغول به خدمتند. با این حال فقط بعد از چند ماه به این نتیجه رسیدم که یکی از بختهای بلند قالیباف این بوده که به ریاست جمهوری نرسد و هرچند مدیر اجرایی خوبی‌ست، اما حالا حالاها مانده است تا به حد و اندازه سیاستمدارهای کهنه‌کار (حتی در همین مقیاس جمهوری اسلامی) برسد. این را با دلایل و مصادیق به همان دوستان گفتم و تاکید کردم که اگر تیم اطرافیان آقای قالیباف همین‌ها باشند که ما می‌بینیم و ایشان هم بخواهد همین راهی را برود که همه می‌بینند نهایتا در حد همین شهردار تهران خواهد ماند و ظهورش در مقیاس ریاست جمهوری آبروریزی خواهد بود. همین رفقا یک بار من را بردند پیش آقای ایازی، دست راست قالیباف، که حرفهایت را بزن. زدم. مودبانه به وضوح گوش نمی‌داد! چندی بعد خودم را از همان ارتباطات اندک هم کنار کشیدم.

 

***

اطلاعات خاصی ندارم و از رمالی و وحی و غیب‌گویی هم بی بهره‌ام. این فقط سناریویی‌ست که گمان می‌کنم بنا به شواهد و سوابق موجود بیش از سایر گمانه‌زنی‌ها به واقعیت نزدیک باشد: استاد انتظامی، بازیگر کهنه‌کار تئاتر و سینمای ایران، در آستانه نود سالگی سخت در تکاپوی تاسیس بنیاد فرهنگی انتظامی است. دیدار با احمدی‌نژاد و دریافت نشان هنری درجه یک از دست او را (که ظاهرا چند سالیست قبح چنین کارهایی ریخته) نه فقط رد نمی‌کند که از آن برای درخواست خصوصی از “ریاست جمهوری” بهره می‌برد. فی‌المجلس دستور فوری صادر می‌شود. استاد انتظامی که مثل همه‌ی ما می‌داند چقدر احمدی‌نژاد روی اجرای دستورهای معمولی‌اش حساس است چه رسد به فوری، خرم و شادان کار را انجام شده می‌داند. اندک اندک اما حالی‌اش می‌کنند که هر دستور فوری‌ای از کانال آقای رئیس دفتر باید بگذرد. استاد که در آستانه نود سالگی هوش و حواس کافی دارد هر چند که از سابقه مشائی بی اطلاع نیست به فکر می‌افتد مگر چه می‌شود خواهشی از رئیس دفتری که به هرحال رفتنی است کرد. پیش خودمان می‌ماند و آنکه واقعا سود می‌کند نهایتا موسسه فرهنگی انتظامی است. “واجب‌العرض” می‌شود. از آنطرف پیام مثبت می‌آید و اتفاقا کارها طوری تنظیم می‌شود که در روز آخر ثبت نام کاندیداها دیدار صورت گیرد. استاد، که بالاخره در این مملکت زندگی می‌کند، غافل از آن نیست که ممکن است این برخوردهای خوش یکم‌قداری تبلیغاتی و انتخاباتی باشد اما رندانه با خودش حساب می‌کند یک دیدار با رئیس دفتر رییس جمهور که جرم نیست، حالا چارتا خبر و عکس هم از تویش دربیاید. طرف معامله اما خودش اینکاره است. دیدار نه در پاستور که در وزارت کشور صورت می‌گیرد. استاد وقتی گلدسته‌های مسجد نور را می‌بیند کاملا متوجه قضیه می‌شود اما هنوز امید دارد یکجورهایی رندانه قضیه ختم به خیر و موسسه فرهنگی استاد انتظامی (دارنده مدال درجه یک هنری از دستان رئیس جمهور احمدی‌نژاد) افتتاح شود. این است که باز هم دندان صبر می‌کند ببیند چه می‌شود. می‌شود آنچه شد.

***

آدم‌های باهوشی که به کارهای بزرگ می‌اندیشند، یا در موقعیتهای بزرگ هستند، محکومند به چگالی نسبتا بالایی از صداقت، حتی اگر اخلاقا اهلش نباشند. محمدرضا شجریان را من از همین گروه می‌دانم. کسی که شاید آنقدرها هم اخلاقی نباشد و با مشکاتیان و بسیاری از موسیقی‌دانان ایران بکند آنچه کرد، اما خوب حواسش هست که در ورطه‌ی خرمردرندی نیفتد (خوشبختانه استاد هم همشهری ماست و معنای این اصطلاح – که بر خلاف ظاهرش چندان بی ادبانه نیست- را می‌داند).

آدمهای سیاستباز، در هر چه که کودن و گول و ناپخته باشند، در سواستفاده از خرمردرندها خبره‌اند. کافیست از ذهن شما بگذرد که هم از توبره بخورید و هم از آخور. مثل کرکسی که سنجابی جهنده را روی هوا می‌گیرد، آن خیال را می‌قاپند. بازنده شمایید مگر آنکه به پلیدی و رذالت خودشان باشید.

***

شبهای پر آشوب سال 82 من خبرنگار تازه‌کاری در خبرگزاری ایلنا بودم و با کارت خبرنگاری هر شب در کوی حاضر. احتمالا به خاطر همان تازه‌کاری‌ام بود که خوش‌دلانه به اتکای هویت خبرنگاری لای دست و پای نیروهای انتظامی و دانشجوها می‌پلکیدم. چند بار به قدری به طلایی که داشت به طور خصوصی با قالیباف حرف می‌زد نزدیک شدم که نزدیک بود دستگیر شوم. یکبار دیگر گویا با یک نیروی اطلاعاتی (که لابد او هم کارت خبرنگاری به گردنش آویزان شده بوده!) اشتباه گرفته شدم و تا هم فیها خالدون نیروهای انتظامی رفتم…

شهادت می‌دهم که در تمام آن حوادث نه یک گلوله (حتی پلاستیکی) شلیک شد و نه «در قیاس با حوادث 88» خشونت خاصی اتفاق افتاد. وقتی دانشجوها –به نظرم در اقدامی غیرعاقلانه- نرده‌های خوابگاه را شکستند با سنگ و میله و تکه‌های بتون به نیروهای انتظامی (و البته هر کسی که آن دور و بر بود، از جمله ما) حمله کردند و فریاد کشیدند “خامنه‌ای… سگاتو بردارو برو” من صد متر هم با کانون حادثه فاصله نداشتم. در تمام اینها ندیدم نیروی انتظامی وارد منطقه کوی شود یا بگذارد نیروهای انصار حزب الله همچو کاری کنند. حتی یکی از آن لاتهای حزب‌اللهی را که قصد حمله داشت چنان زدند که روی زمین افتاد و چند متری دور خودش غلطید. دست کم آن شبهایی که ما بیدار بودیم قالیباف لحظه به لحظه بیدار بود و پای بیسیم تا ماجرا با کمترین هزینه و خشونت بگذرد.

حالا بعد از گذشت سالها، قالیباف به فکر افتاده به مذاق مستمعان هر نکته را در جایی و هر سخن را در مکانی بگوید. چه اشکالی دارد آدم رندی کند و از میان دانشجویان تا میان بسیجیان کمی حرفش را بچرخاند؟ آن هم در واقع نه اینکه دروغ بگوید، بلکه هر جایی یه وجهی از ماجرا را بگوید که خوشاید جمع حاضر باشد… اشکال در کرکس‌هایی‌ست که دست شما را خوانده‌اند و با بالهایی گشوده و ضبط صوتهایی آماده، در کمینند.

***

انتظامی را بسیاری از ما یکی از بهترین بازیگران ایران می‌شناسیم (خود من حاضر نیستم حتی او را با مشاهیری مثل مشایخی و نصیریان مقایسه کنم، دیگران که جای خود دارد). بعید است در فهرست کارهای ماندگار سینمای ایران، نام بازیگری بیش از او تکرار شده باشد. قالیباف هم در مقام شهردار تهران کم خدمت نکرده است. جز کرباسچی، با بقیه شهرداران تهران اگر مقایسه شود یک سروگردن بالاتر می‌ایستد. حتی مدرن‌تر و لیبرال‌ترهم هست به نظرم. اگر در همین فضای موجودِ جمهوری اسلامی بسنجیم می‌توانیم بپرسیم کارهایش، حتی در بعد فرهنگی به احمدی‌نژاد نزدیکتر است یا کرباسچی؟ قابل تحملتر کردن فضای شهری تهران (مثل پروژه خیابان ولی‌عصر) و پاسخگویی بیشتر (مثل نصب شمارنده‌ی معکوس روی پروژه‌ها) کارهایی در خور اعتنایند.

چنین سوابقی، همانقدر که تاسف آدم را از چنین کارهایی بیشتر می‌کند باید گذشت و چشمپوشی را بالاتر ببرد. قالیباف نه این دوره و نه هیچ دوره‌ی دیگری، بهترین گزینه برای ریاست جمهوری نبوده است اما ای بسا به درد کارهای اجرایی بخورد. له کردنش بی‌فایده و مضر است. ما قبلا نتایج اینطور حمله‌های منکوب‌کننده را دیده‌ایم. قالیباف که رئیس نیروی انتظامی نباشد یکی مثل احمدی‌مقدم می‌شود، شهردار اگر نمی‌شد الان یکی در حد و اندازه مهرداد بذرپاش شهردار بود.

انتظامی هم آقای بازیگر سینمای ایران است، آردش را بیخته و الکش را آویخته. حتی اگر خودش قدر خودش را نداند ما وظیفه داریم بدانیم.

 

————-

توضیح احتمالا واضحات: من چه در سال 84 و چه 92 طرفدار انتخاب هاشمی بوده‌ام.

***

سال 1391 را چگونه گذراندید؟ با دوستانِ خوب، تقریبا خیلی عالی!

می‌گویند آن زمان‌هایی که چپ بودن سکه‌ی رایج بازار بود، عده‌ای خجالت می‌کشیدند که اصل و نسبشان عالی، یا مکنت خانوادگی‌شان لو برود. فقر و پایین‌شهری و روستایی بودن در آن جمع‌ها یک ارزش بود.

گاهی گمان می‌کنم در جمع‌های امروزی و به خصوص سایبری ما هم هم نک و نال از روزگار و غر زدن از حکومت و “ما ایرانی‌ها” یک جور ارزش، یا دست کم مُد است. دلایل مختلفی می‌تواند داشته باشد: از سابقه‌ی تاریخی و فرهنگی چُسناله و نفرین به روزگار غدار در ادبیات عاشقانه و عرفونی ما گرفته تا یک واکنش محتاطانه به حساسیت فوق‌العاده‌ای که هر جامعه‌ی تنگ نظر و حسودی می‌تواند نسبت به آدم‌های موفق یا سرخوش داشته باشد (بیجهت نیست که تجار در جاهای دیگر سود خود را در نمایشِ هرچه بیشتر و بهتر –وغلوآمیز- خود و مجموعه‌‌شان می‌بینند اما تجار سنتی در ایران، عموما حالت محتضر و ژست فلاکت‌‌زدگی به خود می‌گیرند).

نفرتی که حکومت ایران به مردم تزریق می‌کند هم در این میان نقش مهمی دارد. نفرت از حکومتی که به طرزی مشمئزکننده در همه‌ی شوون زندگی آدمها مداخله می‌کند، و نیز نفرت از “دیگران”، که دائما همان حکومت یادآوری و تشویق می‌کند. دیگرانی که بیش از آنکه خارجی باشند داخلیِ همان مرز پر گهرند: بهایی‌ها، ریشوها، بسیجی‌ها، سوسول‌ها، امل‌ها، بی‌حجاب‌ها، بالاشهری‌ها، نظامی‌ها، روشنفکرها، چادری‌ها، آخوندها، پلیس‌ها… و مگر کلا چند نفریم؟

با این‌حال به گمان من، با همه‌ی مشکلاتی که داریم -حتی اگر تحریم‌ها و سایر بَرهایی که هر دم از این باغ می‌رسد را هم در نظر بگیریم- ما در بهترین و مرفه‌ترین دوران تاریخ بشریت زندگی می‌کنیم. اصلا لازم نیست پیشرفت‌های حیرت‌انگیزی که در همین چند دهه تمام دنیا را در برگرفته یکی یکی بشماریم و تصور کنیم بدون گوگل، بدون فیس بوک، بدون اینترنت، بدون موبایل، بدون ماشین لباسشویی، بدون تلفن، بدون برق… زندگی چقدر زندگی سخت می‌شد؛ کافیست فقط مشکلات خودمان را با مشکلاتی که پدر و مادرهایمان و پدربزرگ و مادربزرگهایمان داشته‌اند مقایسه کنیم. به جز مواردی اندک و استثنایی، بزرگترین مشکلات امروزی ما برای نیکان نزدیکمان در همین شصت هفتاد سال پیش، از نشانه‌های خوشی دل و روزگار دلخوشی محسوب می‌شده‌اند. مشکلات و دغدغه‌های معمول آنها چیزهایی بوده‌اند در مایه‌های سیر کردن شکم، پوشاندن تن، مردن فرزندان در سنین کودکی، رنج کشیدن از بیماری‌های ساده، و نهایتا مردن در سنین پنجاه، شصت‌ سالگی. و تازه اینها وقتی بوده که کسی جنگ‌های پیاپی و تجاوزهای گسترده و قحطی‌های هرازگاه و مالیات‌ها و باج‌های کمرشکنِ دائمی، سر به سلامت می‌برده.

آدم هرچه بیشتر می‌فهمد رنج بیشتری می‌کشد و رفاه الزاما با دلخوشی یکی نیست اما باید خوشی‌های بزرگ زندگی را در یاد داشت و به یادآورد؛ دست کم در حد انصاف. اینطور که ما در حال ثبت آنلاین و مکتوب کردن بدی‌ها هستیم نسل بعدی حق دارند با تحیر از خودشان و ما بپرسند چرا از دنیای به آن تیرگی با یک خوکشی شرافتمندانه خود را آسوده نکردیم!

برای من که سال 91 سال بسیار خوشی بود. پیش و بیش از همه اینکه در زندگی خانوادگی (با همسرم) یک جهش بزرگ داشتیم و توانستیم با تفاهم بیشتری به زندگی مشترکمان ادامه بدهیم. روی کار آکادمیک هم بیشتر متمرکز شدم و موفقیت‌هایی – در همین حد کوچک خودم- به دست آوردم و بیشتر در مسیری قرار می‌گرفتم که باید از مدتها پیش در آن قرار می‌گرفتم.

دوستان بسیار خوبی هم پیدا کردم، یا توانستم بعد از مدتها از نزدیک ببینمشان، که واقعا به سالی که گذشت رنگ وبویی دلپذیر دادند. به خصوص در سفری که اوایل تابستان به اروپا داشتم توانستم ابراهیم نبوی را بالاخره از نزدیک ببینم و چند روزی مهمان او و همسر خوبش باشم. از آنجا به پاریس رفتم و مهمان رضا، همکار عزیزی شدم که تا پیش از آن چندان نمی‌شناختمش و پیش از سفر فقط از او برای یافتن جایی ارزان در پاریس سوال کردم اما صمیمانه اصرار کرد که مهمانش باشم. بعد این آدم نازنین در دو سه روزی که آنجا بودم طوری این شهر را به من نشان داد که بی نظیر بود و سخت دور از انتظار. فقط یک نمونه بگویم تا بدانید بعضی آدمها چقدر باحالند: یک دوچرخه خودش داشت و یک دوچرخه برای من کرایه کرد و با هم رفتیم محلات قدیمی پاریس، شب‌گردی. بعد طرفهای نصفه شب من را برد در یک کوچه قدیمی و با توضیحات عجیب و غریبی که سر در نمی‌آوردم ازم خواست روی پلکانی بنشینم. نشستم. کم کم احساس کردم که انگار قبلا آنجا بوده‌ام یا آن را دیده‌ام. وقتی صدای دنگ ساعت نیمه شب بلند شد یادم آمد… دقیقا همان وقتی بود که آن ماشین قدیمی می‌آمد. من دقیقا در نیمه شب در پاریس بودم!

آشنایی با علی در پاریس و فرهاد در آمستردام هم از خاطرات خوب بود. علی مون‌مخت را به من نشان داد و فرهاد نوشیدنی توپی میهمانمان کرد (آن هم با تیریپ ایرانی. وقتی خواستم آن را حساب کنم بارتندر هلندی به انگلیسی اما ایرونی گفت: قبلا حساب شده، ما از مهمانهای فرهاد اصلا پول نمی‌گیریم، اصلا کل اینجا متعلق به ایشونه!) و با هر دو کلی حرفهای دلپذیر زدیم و بنای همکاری‌ای را گذاشتیم که تا الان به خوبی ادامه دارد. از آنجا به پراگ رفتم و آتوسا، یکی از همکاران رادیو فردا که صرفا از همین فیس بوک با هم آشنا شده بودیم، شهر و همینطور ساختمان رادیو آزادی را در چند روز با حوصله به ما نشان داد. (“ما”، یعنی من و پوریا، دوست دوران سربازی‌ام که سوئد است و وقتی برنامه ی من را پیش از سفرم شنید گفت به چک خواهد آمد تا همدیگر را ببینیم و با همدیگر پراگ را)

در سفر دیگری که به استرالیا داشتم، ساغر، یکی از عکاسان مطبوعاتی که تا پیش از آن نمی‌شناختمش و صرفا دوستان مشترکی داشتیم، دو روز تمام در تماشای سیدنی همراهی‌ام کرد. پیش از آن چند روزی مهمان چند تا از همکلاسی‌های قدیمی در دانشگاه آزاد مشهد بودم که مدتی هم در پنانگ با هم بودیم. بعد به بریزبین پیش همایون رفتم که واقعا انسانی خودساخته و تاثیرگذار است و بعدا باید درباره‌اش مفصل بنویسم. با همایون هم از طریق همان شبکه‌های اجتماعی وصل شده بودم.

آدمهای خوب و نازنینی که در سال 91 بودن با آنها را تجربه کردم البته بیش از اینهایند. خلاصه نوشتم و به چند نفری اشاره کردم تا هم قدردانی کنم از دوستانم و هم یک جایی ثبت کنم چه خوبی‌های زیادی در زمانه‌ی ما هست. بود.

 

اینجا یونیک‌ است، صدای ابراهیم بیک را از کوالالامپور می‌شنوید!

حاجی زین‌العابدین مراغه‌ای، در کتاب اول “سیاحتنامه‌ی ابراهیم بیک”، از زبان او شرح می‌دهد که چطور تاجران ایرانی با تقلب و جنس بنجل باعث شده‌اند که در روسیه و قفقاز، کل اجناس صادراتی ایران بدنام شوند و بی‌مشتری بمانند. و بعد با تعجب گلایه می‌کند که اگر اینها عرق وطن‌دوستی ندارند و حاضرند نام یک مملکت را برای سود خود لکه‌دار کنند چرا دست کم به فکر منافع بلندمدت خودشان نیستند و اینطور با دست خودشان، برای سود نادرست سریع الوصول، خود را از سود معقولِ بلند مدت محروم می‌کنند؟

—————–

در این نزدیک به سه سالی که در مالزی هستیم همیشه تبدیل پولمان از ریال به رینگت را توسط شخصی انجام می‌دادیم که شرکت تجاری بزرگی در کوالالامپور دارد و یکی از آشنایان معرفی کرده بود. اخیرا رقم بزرگی – بخشی از دار و ندارمان- را تصمیم گرفتیم به مالزی منتقل کنیم که از این استرس هر روزه بالا و پایین رفتن دلار خلاص شویم. تماس گرفتم با همان آقا. بعد از چک و چانه زدن زیاد – و قول اینکه حتما زیر قیمت بازار برای ما تبدیل می‌کند، و اشاره به اینکه می‌تواند پولمان را در حسابش نگه دارد و با قیمت مناسبی تبدیل کند- روی رقمی توافق کردیم. شنبه بود و روز نیمه تعطیل در مالزی و روز اول کاری در ایران. برادرم را فرستادم بانک تا پول را به حساب آنها در ایران واریز کند. هنوز پول واریز نشده بود که همسرم تماس گرفت که الان نرخ رینگت زیر این قیمت است. با طرف تماس گرفتم. قبول کرد که چند تومانی بیاید پایین‌تر منتها به این شرط باید پول نقدی به حسابش ریخته شود. از برادرم خواستم – با زحمت- پول را نقدی بریزد. ریخت. همسرم باز خبر داد که قیمتها یکریز دارد می‌آید پایین. با طرف تماس گرفتم و گفتم پول واریز شده اما قبول نکرد با نرخ جدید کار کند، گفت ما توافق کردیم اگر بالا می‌رفت چی؟ (به رویش نیاوردم که قبلا یک بار بعد از توافق ما، در هنگام دریافت پول نرخ بالاتر رفته بود و کارمند او با نرخ جدید با من حساب کرده بود، نه نرخ توافقی) گفتم مانعی نیست. حسابش را چک کند و اگر پول به حساب آمده بود با همان نرخ توافقی محاسبه کند.

چند ساعتی گذشت و خبری نشد (صرافی‌های مالزی معمولا این کارها را آنلاین و کمتر از یک ساعت انجام می‌دهند) چند بار با موبایلش تماس گرفتم و جواب نمی‌داد. حوالی شب با تلفنی ناشناس تماس گرفت و گفت شما به کدام حساب ریختید؟ گفتم فلان حساب، گفت ئه من تا به حال یهمان حساب را چک می‌کردم. باز چند ساعتی گذشت و خبری نشد و تلفنها جواب داده نمی‌شد. حوالی ده شب تماس گرفت که پول رسیده و ما هم می‌توانیم اینترنتی تبدیل کنیم اما اگر اشکالی ندارد فردا این کار انجام بدهیم. قبول کردم. فردا باز خبری نشد تا ظهر. تلفن‌ها (و موبایلش) هم جواب داده نمی‌شد. نرخ‌ها هم هی پایین می‌آمد. با همان کارمندشان تماس گرفتم، یاداوری‌اش کردم که قبلا خودش یک بار برای یک تاخیر یکروزه با نرخی متفاوت با ما حساب کرده بودید، پس که حالا که یک روز گذشته و هنوز نریخته‌اید یا به نرخ امروز برای ما حساب کنید و یا پولمان را به حساب مبدا برگردانید (طرف دیرزو چند بار گفته بود اگر ناراضی هستید می توانیم پولتان را برگردانیم). چند دقیقه بعد خودش تماس گرفت با توپ پر که امروز تعطیل است و ما اصلا کار نمی‌کنیم و اگر عجله دارید فیشتان را ببرید دفتر تا پولتان (رینگت نه ریال) را با همان نرخ توافقی بگیرید (نرخ توافقی تا آن لحظه به معنای چیزی نزدیک به شش هفت میلیون تومان به ضرر ما بود). گفتم در مورد نرخ دیگر گله‌ای ندارم ولی دست کم این پول را زودتر می‌ریختید تا استرس ما کم شود. گفت روز تعطیل است و ما همینکه دیروز و امروز کار کنیم لطفمان است. “لطف؟!” خیلی برایم برخوردنده بود. این چه لطفی بود که تا دیروز با تماس و ادب و خواهش بود امروز با توپ و تشر؟ و بعد هم تهدید که حالا که اینطور است ما اینترنتی کار نمی‌کنیم رسیدت را فردا بیاور دفتر و پول را “بچه‌های دفتر” بگیر. یعنی من چهارصدکیلیومتر بروم کوالالامپور با رسیدی در دست که پولمان را با نرخ دلخواه آنها بگیرم! عصبانی شدم و با بگومگو تماسمان قطع شد.

تماس گرفتم با همان آشنای معرف اینها. از این قاعده خیلی تعجب کرد و گفت همیشه و همه جا نرخ تبدیل نرخ لحظه‌ای است که پول را برای شما واریز می‌کنند و تا حالا همچو چیزی نشنیده. بعد گفت هیچ ناراحت نباش که اینها ماهانه میلیون‌ها رینگت گردش مالی دارند و پدر این کسی که با او طرفی (و ما پول را هم به حساب او ریخته بودیم) آدمی‌ست محترم، بازنشسته‌ی وزارت امور خارجه و «اهل خدا و پیغمبر»، محال است بگذارد پسرش همچو کاری کند.

با همان استرس و اعصاب خوردی‌ای که هر کسی که بخش بزرگی از هست و نیستش بدون هیچ مدرکی دست یک نفر دیگر باشد دارد، خوابیدیم و فردا به پدر محترم میلیاردر اهل خدا و پیغمبر تماس گرفتیم. در مورد نرخ که هر چه بالا و پایین رفتیم و جلز و ولز کردیم که از پول ما تا الان چند هزار رینگت سود بی زحمت برای شما درست شده لااقل نصفش را به خودمان بدهید زیر بار نرفت.

بعد گفتم خب مانعی نیست پس پول را هر طور دوست دارید محاسبه کنید و به حسابم بریزید، گفت من که شما را نمی‌شناسم؛ چطور اعتماد کنم؟! گفتم آقاجان همانطور که سه سال است با پسر شما کار می‌کنیم و هیچوقت همدیگر را ندیده‌ایم، همانطور که ما به شما اعتماد کردیم و پول هنگفتی (دست کم برای ما) به حسابتان ریختیم. آقای بازنشسته‌ی وزارت امور خارجه گفت از کجا بدانم که در همان لحظه یک نفر دیگر همان مبلغ را به حساب من نریخته؟ گفتم بابا نام واریز کننده پول نام برادر من است. زیر بار نرفت. گفتم من با همان ایمیلی که با مجموعه شما کار می‌کرده‌ام تمام مشخصات را فرستاده‌ام. گفت الا و بلا فیش باید برای ما فکس شود. از کجا؟ از ایرانی که این روزها تماس از آنجا به مالزی کار حضرت فیل است. به شماره‌ای که برادرم بعد از دوساعت تلاش می‌گفت دائما مشغول است. و باید تازه رویش هم نوشته شود که مبلغ معادل به چه حسابی واریز شود.

کار رسما به مردم‌آزاری و تحقیر کشیده شده بود. برایم شگفت آور بود که اگر این آدم برای آشنای مشترکمان هم ارزشی قائل نیست چرا به این فکر نمی‌کند که با این کار یک سلسله کارهای بعدی با من و بعضی از آشناینم را هم از دست می‌دهد. دست آخر یادم آمد که کاسبها و تاجرهای قدیمی خیلی به راضی و ناراضی بودن مشتری اعتقاد داشتند. گفتم من از این وضعیت و معامله راضی نیستم. انتظار داشتم دست کم کمی زبان‌بازی کند. گفت مساله‌ای نیست راضی نباشید. چند بار تکرار کردم و چند بار گفت مساله‌ای نیست. بعد حرفی زد که واقعا آتشم زد. گفت من که شما را نمی‌شناسم ولی به آن آقای فرجامی‌ای که می‌خواهم پول را به حسابش بریزم دارم لطف می‌کنم! داشت به کسی که سالها با آنها کار کرده بود، کسی که معرفش از مشتریان دائمی‌شان بود، کسی که به او اعتماد کرده بود و کلی پول را بدون هیچ مدرکی به حسابش ریخته بود، کسی که حالا به همان بالاترین نرخ (به ضرر خودش) هم راضی شده بود؛ می‌گفت دارد به او لطف می‌کند. باز کار به بگو مگو کشید و قطع شد.

بالاخره تماس با مشهد برقرار شده بود و به برادرم گفته بوده این داداش شما خیلی دستپاچه است. بعد تماس گرفت و با لحنی منت/گلایه‌آمیز گفت که داده کارمندشان ببرد بانک برایم واریز کند. تمام روزم به تلفن‌بازی و اعصاب خوردی گذشت.

آخر وقت دوباره زنگ زد. اینبار شاهکار بود: بانک می‌گوید برای انتقال این پول 30-40 رینگت هزینه شمارش پول می‌شود بگویم بچه‌ها از حسابتان کم کنند؟!

—————–

زین‌العابدین مراغه‌ای ، در کتابش که بیش از 120 سال پیش منتشر کرد، چند بار از “ژاپون” نشدن ایران با حسرت یاد کرده. بعدها که انقلاب مشروطه شد و از لحاظ سیاسی ما حتی از ژاپن هم جلوتر افتادیم، لابد خیلی‌ها گمان می‌کردند چند دهه که بگذرد ژاپون را گرفته‌ایم.

حالا در حسرت دوبی و مالزی مانده‌ایم. چرا؟ چون شاید علی‌رغم هوش زیادی که برای خودمان متصوریم، هنوز به این درجه معمولی از عقلانیت نرسیده‌ایم که اگر به فکر دیگران نیستیم دست کم به فکر منافع بلندمدت خودمان باشیم. اولین لازمه‌ی ارتقا و حفظ منافع مملکت ان است که حداقل درایت و شرافت برای حفظ و ارتقای منافع بلندمدت شخص خودمان را داشته باشیم. ما حتی در خودخواهی هم احمقانه‌ترین روش را انتخاب می‌کنیم.

————-

نام این شرکت یونیک‌ سان Unique Sun است، در همان ساختمانی دفتر و دستک دارد که بخش اداری سفارت ایران در مالزی جا دارد و نام آن آقای بازنشسته‌ی وزارت امور خارجه اهل خدا و پیغمبر که لطف زیادی به آدمهای ناشناس دارد، در همان سایت (http://www.usunmalaysia.com/Home.aspx) هست. عمدا نشانی می‌دهم چون معتقدم با گله‌گزاری‌های بی نام و اشارات ناواضح هیچ سود عینی به همدیگر نمی‌رسانیم. همان سه سال پیش که می‌خواستم بیایم مالزی، کاری را می‌خواستم به شرکت ایرانی مشهوری در مالزی بسپارم. سایت پر و پیمان و تبلیغات فراوانی داشتند. در آخرین لحطه، سرچ‌ کوچولویی در اینترنت کردم و به مطالبی مشابه در مورد آنها برخوردم. منصرف شدم و بعدا فهمیدم چند هزار رینگت به اضافه مقادیر معتنابهی اعصاب را – به لطف همان دوستانی که بجای کلی‌گویی، نام برده بودند و نشانی داده بودند- صرفه‌جویی کردم. آن شرکت الان ورشکست است و من هر چند که دوست ندارم کسی ورشکست شود، اما به فایده‌ی سرچ‌های کوچولویی که آدمهایی مثل من می‌کنند اعتقاد دارم. اگر دیگران به آبرو و اعتبار و سود بلندمدت خودشان اهمیت نمی‌دهند چرا ما بدهیم؟

یک نکته‌ی کوچولو درباره دکتر حبیبی و طنزهایش

در مورد سرگذشت سیاسی پرماجرای آقای حبیبی فقید حرفی ندارم بزنم چون هم مطالعه کافی در این زمینه ندارم و هم به اندازه کافی از پیچیدگی‌های کار سیاسی و اجرایی در کشوری مثل ایران اطلاع دارم که بدانم قضاوت در این طور موارد چقدر سخت است. حتی نمی‌دانم در مورد وزیر دادگستری بودن ایشان در زمان فجایع دهه 60 چه می‌توان گفت. در خرتوخرآبادی که عملا وزیر دادگستری – سهل است ای بسا که رئیس قوه قضائیه- در مورد بزرگترین تصمیمات قضایی ممکن است هیچکاره و بی‌اطلاع باشند جز بعد از رو شدن اسناد و مدارک و انجام تحقیقات دامنه‌دار و مفصل حتی نمی‌توان گفت اگر فلانی بود فجایع کمتر بود یا اگر نمی‌بود.
اما در یک زمینه به گمانم بتوانم نظر بدهم: اینکه ایشان از سوژه‌ی طنز و کاریکاتورها شدن استقبال می‌کرده، می‌تواند هیچ ربطی به فروتنی و بزرگواری نداشته باشد. آنهم در دورانی که عملا معاون اول رئیس جمهور قرار بود گمنام و خنثی بماند، تکرار دائمی یک اسم به عنوان نماینده‌ی دولت و قوه اجرایی (به دلیل منع کشیدن کاریکاتور روحانیون) می‌توانست یک راه بسیار زیرکانه برای تحکیم جایگاه حبیبی یا هر کس دیگری باشد که در آن جایگاه قرار داشت. به ویژه با نوع طنزهای دوستانه و ملایم گل‌آقا در مورد حبیبی که به هیچ عنوان زنندگی، تندی و گزندگی مثلا طنزهای توفیق در مورد هویدا را نداشت.
طنزنویسان و کاریکاتوریستهای سیاسی که مشهورند یا با رسانه‌های پرمخاطب کار می‌کنند معمولا تجربه‌ی این طور استقبال کردن‌ها یا حتی “پیشنهاد دادن”ها از سوی دولتی‌ها را دارند. سهل است مدیر ماهنامه “فکاهیون” برایم می‌گفت خلخالی اصرار داشته کاریکاتورش پشت جلد آن مجله چاپ شود و وقتی متوجه ترس مدیر فکاهیون می‌شود از او می‌خواهد کاریکاتورش را بدهد خودش زیرش امضا کند (البته به گفته راوی نهایتا این کار با ممانعت دولتی‌ها انجام نمی‌شود)