بایگانی دسته: بیشعوری

دریافت کتاب بیشعوری با پست درسراسر ایران

با اینکه نسخه کاغذی بیشعوری به طور رسمی در داخل ایران منتشر شده و در مدت چهارماه به چاپ سیزدهم هم رسیده است اما همچنان دوستان بسیاری گمان می‌کنند که این کتاب فقط به صورت فایل پی‌دی‌اف و یا نسخه‌های غیرمجازی که از روی آن فایل چاپ شده و با کیفیت پایینی به فروش می‌رسند قابل مطالعه است. این در حالیست که نسخه‌ای که توسط انتشارات تیسا چاپ شده نه فقط کیفیت چاپ بهتری دارد، بلکه با قیمت بسیار مناسبی و توسط یک “قلم بیشعوری!” (به عنوان هدیه) عرضه می‌شود. این نسخه تحت نظارت مترجم -که حق انحصاری ترجمه و انتشار این اثر در زمان فارسی را از ناشر و نویسنده کتاب کسب کرده- منتشر می‌شود و از لحاظ محتوا فرق چندانی با نسخه پی‌دی‌اف ندارد (از نظر من بهتر هم است). گفتن هم ندارد که بر خلاف نسخه‌های زیرزمینی که همه‌ی سودش به دست‌فروش‌ها و دلالان و ناشران زیرزمینی بی‌مسئولیت رسیده، مقداری هم از سود فروش کتاب توسط نشر تیسا به مترجم می‌رسد.

از سوی دیگر این کتاب -مثل تقریبا هر کتاب دیگری که در ایران چاپ می‌شود و مورد استقبال قرار می‌گیرد- با مشکل “توزیع” روبروست. علی‌رغم آنکه نشر تیسا از همکاری چند شبکه‌ی توزیع معتبر برای توزیع این کتاب در سطح ایران استفاده می‌کند، اما همچنان از بسیاری شهرهای بزرگ (مثلا یزد) خبر می‌رسد که این کتاب در کتابفروشی‌ها نایاب است. بعضی کتابفروشی‌های معتبر نیز ظاهرا همچنان از چاپ قانونی این کتاب بی‌خبرند و همچنان نسخه‌های غیرقانونی را می‌فروشند. کتابفروشی دانشور مشهد از جمله‌ی اینهاست.

خبر خوب برای تمام دوستانی که خواستار نسخه‌ی چاپی این کتابند آن است که نشر تیسا امکان خرید مستقیم کتاب را بر روی سایت خود فراهم کرده است. خبر خوبتر اینکه هر خریدار می‌تواند از ده درصد تخفیف هم برخوردار شود و در هر نقطه از ایران، حتی دورافتاده‌ترین شهرها و روستاها، این کتاب را با پست دریافت کند (روی این لینک کلیک کنید). هزینه پست البته از طرف خریدار پرداخت می‌شود اما با استفاده از آن ده درصد تخفیف، خریدار نهایتا چندان مبلغی بیش از قیمت پشت جلد پرداخت نمی‌کند.

امیدوارم با این تمهید تمام دوستاران این کتاب بتوانند راحت و آسان به نسخه چاپی قانونی کتاب دسترسی داشته باشند. بسیار سپاسگزار خواهم شد اگر دوستانی که این نوشته را می‌بینند به هر نحوی که صلاح می‌دانند، از اطلاع‌رسانی در سایتها و وبلاگها تا همخوان کردن در شبکه‌های اجتماعی، به نشر آن کمک کنند. استقبال از این کتاب از ابتدا هم مدیون همین نوع یاری دوستان و دوستاران بوده است.

11ed

بیشعوری منتشر شد

کتاب بیشعوری، نوشته خاویر کرمنت و ترجمه من (محمود فرجامی) سرانجام در دولت آقای روحانی مجوز چاپ گرفت و توسط انتشارات تیسا رسما از دهم اردیبهشت ماه 93 (نخستین روز نمایشگاه کتاب تهران) توزیع شد. ندادن مجوز انتشار به این کتاب – که شرحش را در مقدمه نشر الکترونیک از کتاب نوشتم- البته آن را از موفقیتی که انتظارش می‌رفت تا حدودی محروم کرد اما نتوانست مانع از خوانده شدنش بشود. به شهادت بسیاری، کتاب بیشعوری که توسط خود من فایل پی دی اف آن برای دانلود رایگان بر روی وب قرار داده شد تا امروز یکی از محبوب‌ترین کتابها در فضای سایبر بوده است. همچنین ده‌ها هزار نسخه از آن به صورت زیرزمینی چاپ و به فروش رفت. چاپی که هیچ سود مادی مطلقا به من نرساند. اما بسیاری از خوانندگان کتاب با واریز وجهی دلخواه از کوشش من برای ترجمه کتاب حمایت کردند. حمایتی که جدا بسیار بیش از حد انتظار من بود و علاوه بر پشتیبانی مالی از کسی که جز ترجمه کردن و نوشتن کار دیگری بلد نیست، به من نشان داد و دائما یادآوری کرد که این کتاب هواداران بسیاری دارد. همین امر بود که من را واداشت دائما پیگیر انتشار رسمی کتاب باشم و ارتباطم با آن و خوانندگانش قطع نشود (از اندکی پیش از نشر الکترونیک کتاب تا الان در خارج از ایران هستم). این پیگیری‌های مستمر سرانجام به اینجا رسید که مجوز کتاب از سوی اداره کتاب در دولت جدید صادر شد و تقریبا همانطور که بود توسط نشر تیسا روانه بازار شد.

امیدوارم این کتاب در بازار رسمی کتاب هم مورد استقبال و لطف کتاب‌خوانان قرار بگیرد. پیش از هر چیز چون مثل هر مترجم و نویسنده‌ای دوست دارم کارم خوانده شود و مورد توجه قرار گیرد. پس از آن بخاطر حمایت از ناشر، که انتشاراتی‌ست جوان و سرمایه و انرژی زیادی بر روی کتابی گذاشته که فایلش همه‌جا هست و بازار زیرزمینی کتاب هم پیاده‌روها را از نسخه‌های آن پر کرده.

ضمن آنکه حالا که کتاب به صورت قانونی وارد بازار شده دوست دارم انعکاس آن را، از معرفی گرفته تا نقد، در رسانه‌ها ببینم. کاری که نمی‌دانم چرا همکاران رسانه‌ای کمتر حاضر می‌شوند در مورد کارهای من مرتکب شوند!

 IMG_3732

 

پ.ن. و این هم توضیحی که در صفحه رسمی این ترجمه از کتاب نوشته‌ام و امیدوارم دست‌به‌دست شود:

کتاب بیشعوری سرانجام در دولت تدبیر و امید مجوز انتشار گرفت و همزمان با اولین روز نمایشگاه کتاب تهران در سال ۱۳۹۳ توزیع شد. ناشر این کتاب انتشارات تیسا است و نسخه‌ای که توسط این ناشر منتشر شده تحت نظارت من (محمود فرجامی، مترجم کتاب) ویرایش شده که بهترین ویرایش از کتاب بیشعوری است. این کتاب، همراه با یک قلم به عنوان هدیه جانبی، با بهای ۱۲ هزار تومان از تاریخ فوق در بازار رسمی کتاب ایران موجود است. بنابراین خواهشمندم اگر می‌توانید به نسخه‌ی رسمی کتاب در ایران دسترسی داشته باشید از دانلود نسخه‌ی الکترونیک و به ویژه خرید نسخه‌ی چاپی زیرزمینی (که بدون هرگونه اطلاع و همکاری من، و بعضا با سواستفاده از نام انتشارات معتبر انجام شده است) خودداری نمایید. همچنان قدردانِ حمایت‌های تمام کسانی هستم که با معرفی، کمک به توزیع الکترونیک، اشتراک نقد و نظر درباره کتاب و به خصوص ارسال وجه (اختیاری) تا کنون از کتاب بیشعوری حمایت کرده‌اند و کمک کردند که این کتاب، یکی از محبوب‌ترین کتابهای فارسی در فضای سایبر شود. امیدوارم نسخه چاپی رسمی کتاب نیز از حمایت لطف‌آمیز مشابه برخوردار شود. به اشتراک‌گذاری همین توضیح می‌تواند نخستین گام در این مسیر باشد.

آیا این نوشته سکسیست یا هموفوب است؟

یک یادداشت طنزآمیز من در سایت تهران ریویو اعتراضاتی را برانگیخته و به سکسیست و همجنسگراهراسی متهم شده. این در حالیست که خودم فکر می‌کردم در آن حتی از حقوق همجنسگراها دفاع کرده‌ام. این یادداشت را در ادامه می‌آورم و دوست دارم بدانم نظر خوانندگان این وبلاگ (اگر هنوز خواننده‌‌ای داشته باشد!) درباره‌ی آن چیست – با یادآوری این نکته‌ی ضروری که این یادداشت در ادامه‌ی یک سلسله یادداشت طنزآمیز درباره بیشعوری در ستون “بیشعوران” است که در آن هر دفعه به یکی از جنبه‌های بیشعوری می‌پردازم.

 

بیشعوری از جهات زیادی (چپ راست، جلو عقب، بالا و به خصوص پایین) با جنسیت پیوند خورده است. بدون هیچ تبعیضی، افراد از هر دو جنس به بیشعوری مبتلا می‌شوند اما این بدین معنا نیست که بیشعوری در زنان و مردان یکسان است. به قول یک آیت‌الله درگذاشته، این امر برای مردان و زنان مساوی است اما مشابه نیست.

زنان و مردان بیشعور در رابطه با جنسیت (سکس) وجوه مشترکی دارند که مهم ترین آنها این است که عقده‌های جنسی اغلب در بیشعور شدن آنها، یا حاد شدن بیشعوری‌شان، نقش مهمی دارد. بسیاری از بیشعورانی که در جامعه با گیر دادن به دیگران و امر و نهی‌های بیجا بیشعوری‌شان را به تماشا می‌گذارند سرشار از عقده جنسی هستند. بعضی‌هایشان به اندازه کافی فعالیت جنسی نداشته‌اند (اعم از خودارضایی یا تماس جنسی با یک شریک خوب)، بعضی‌هایشان داشته‌اند اما با احساس گناه پس از ارضا، آن را به خودشان ـ و شریک جنسی احتمالی‌شان ـ زهر کرده‌اند و باقی هم تقریبا بیمارانی روانی هستند که سیرمونی ندارند. کمک های اولیه برای گروه اول، یافتن یک شریک جنسی یا دست کم آموزش خودارضایی است. گروه دوم را باید آگاه کرد که داشتن یک شریک جنسی عاقل و بالغ یا خودارضایی مساله‌ای کاملا شخصی است و ربطی به اخلاقیات ندارد. گروه سوم را باید هر چه سریعتر به بیمارستان روانی ارجاع داد و الا به زودی کار دست خودشان خواهند داد، مثل آن سردار رئیس پلیسی که جوانان مردم را برای پوشیدن چکمه یا دیده شدن موی سر یا داشتن زنجیر طلا دستگیر و مجازات می‌کرد اما خودش به طور گروهی و با دختر و پسر رابطه‌ی جنسی داشت (لطفا نپرسید کدوم یکیشون؟ به هر حال تمام سردارانی که با چنین سوابقی به ذهنتان می‌آیند بی شک بیشعور تمام عیار هستند)

لاس زدن، متلک گفتن و دستمالی کردن هم از نشانه‌های عمومی بیشعوری هستند که در جوامع عقب‌مانده به وفور یافت می‌شوند و از سوی سازمان جهانی مبارزه با بیشعوری به عنوان سه شاخص درجه‌بندی جوامع بیشعور به رسمیت شناخته شده‌اند. این سازمان در آخرین بیانیه‌ی خود از تمام افراد و به خصوص زنان خواست تا به محض برخورد با چنین مواردی، نزدیک ترین پلیس را خبر کنند و اگر پلیس خودش متخلف بود به دادگاه مراجعه کنند و چنانچه قاضی خودش متهم بود بلافاصله از کشور محل سکونت خود به سرعت فرار کنند. به این ترتیب فرار بدن‌ها و فرار شعورها هم به فرار مغزها اضافه شده است.

صرف نظر از این بحث، این موضوع که بیشعوری چگونه در سکس یا رابطه جنسی بین دو نفر بروز می‌یابد هم بسیار مهم است. با آگاهی از چند نشانه‌ای که در ادامه می‌آید به راحتی می‌توانید تشخیص دهید که آیا فردی که اخیرا با او همبستر شده‌اید به بیشعوری مبتلاست یا خیر (همچنین می‌توانید بفهمید که آیا آن بیچاره با یک بیشعور همبستر شده بود یا خیر!):

یک مرد بیشعور:

حرفهای رمانتیک را مقدمه‌ی زائدی بر رابطه‌ی جنسی می‌داند.

و یک زن بیشعور:

رابطه‌ی جنسی را موخره‌ی زائدی بر حرفهای رمانتیک می‌داند.

یک مرد بیشعور:

بدون مقدمات لازم به سراغ اصل مطلب می‌رود.

و یک زن بیشعور:

اصل مطلب را فدای مقدمات می‌کند.

یک مرد بیشعور:

در رابطه جنسی به شریکش اجازه نمی‌دهد لذت ببرد.

و یک زن بیشعور:

در رابطه جنسی به خودش اجازه نمی‌دهد لذت ببرد.

یک مرد بیشعور:

لباس شریکش را پاره می‌کند تا از تنش دربیاورد.

و یک زن بیشعور:

شریکش را پاره می‌کند تا لباسش را دربیاورد.

یک مرد بیشعور:

از رابطه‌ی جنسی به عنوان مجازات طرف مقابل استفاده می‌کند (یا اینطور در ذهن دارد: رجوع کنید به محتوای اغلب فحش‌های جنسی و ناموسی)

و یک زن بیشعور:

از عدم رابطه‌ی جنسی به عنوان مجازات طرف مقابل استفاده می‌کند (مگر یک آدم چند بار در هفته می‌تواند مبتلا به سردرد شود؟!)

یک مرد بیشعور:

به جزئیات توجه نمی‌کند.

و یک زن بیشعور:

زیادی به جزئیات توجه می‌کند.

یک مرد بیشعور:

بعد از تمام شدن سکس خروپفش به هوا می‌رود.

و یک زن بیشعور:

بعد از تمام شدن سکس هق‌هق می‌کند.

همانطور که دیده می‌شود در چنین مواردی، بیشعوری جنسی (یا: بیشعوری در هنگام رابطه‌ی جنسی) با نشانه‌های کاملا متفاوتی در زنان و مردان بروز می‌یابد. مواردی هم هست که ربطی به رفتار طرفین در رابطه‌ی جنسی ندارد. مثلا بسیاری از بیشعوران از حرافی‌های پر از کنایه به مسائل جنسی در محل کار، میهمانی‌های خانوادگی و سایر جاهایی که مناسب این حرفها نیست لذتی سادیستی می‌برند که مردان متاهل مسن بیشترین مبتلایان به این رفتار را تشکیل می‌دهند. این در حالیست که بعضی از زنان میانسال، بیشعوری خود را با علاقه عجیب به پرسیدن از مسائل زناشویی دیگران، و به خصوص نوعروسان نشان می‌دهند.

در مورد زنان و مردان همجنسگرا بیشعوری جنسی پیچیده‌تر است و متاسفانه هنوز تحقیقات جامعی در آن زمینه انجام نگرفته است. مهم ترین دلیل آن ای انست که در جوامع بسیاری همچنان عده‌ای بیشعور دگرجنسگرا اصرار دارند که سلیقه‌ی جنسی خود را برای همه تجویز کنند. در نتیجه همجنس‌گرایان (اعم از باشعور و بیشعور) چنان تحت سرکوب بیشعوران دگرجنس‌گرا هستند که رفتاری طبیعی ندارند و نمی‌توان به طور طبیعی به آنها نزدیک شد. به عنوان نمونه یک بار، برای انجام تحقیقی، از دوستی که مدافع حقوق همجنسگرایان بود با احتیاط و مودبانه و خصوصی پرسیدم که آیا خودش همجنسگراست؟ و او از آن لحظه تا سالها بعد هر بار از من می‌پرسید چرا همچو سوالی از او پرسیده‌ام و منظورم چیست و چرا پیشداوری دارم و آیا اصلا معنای همجنسگرایی را می‌دانم… .

بیشعوری استثنا ندارد.

اینجا یونیک‌ است، صدای ابراهیم بیک را از کوالالامپور می‌شنوید!

حاجی زین‌العابدین مراغه‌ای، در کتاب اول “سیاحتنامه‌ی ابراهیم بیک”، از زبان او شرح می‌دهد که چطور تاجران ایرانی با تقلب و جنس بنجل باعث شده‌اند که در روسیه و قفقاز، کل اجناس صادراتی ایران بدنام شوند و بی‌مشتری بمانند. و بعد با تعجب گلایه می‌کند که اگر اینها عرق وطن‌دوستی ندارند و حاضرند نام یک مملکت را برای سود خود لکه‌دار کنند چرا دست کم به فکر منافع بلندمدت خودشان نیستند و اینطور با دست خودشان، برای سود نادرست سریع الوصول، خود را از سود معقولِ بلند مدت محروم می‌کنند؟

—————–

در این نزدیک به سه سالی که در مالزی هستیم همیشه تبدیل پولمان از ریال به رینگت را توسط شخصی انجام می‌دادیم که شرکت تجاری بزرگی در کوالالامپور دارد و یکی از آشنایان معرفی کرده بود. اخیرا رقم بزرگی – بخشی از دار و ندارمان- را تصمیم گرفتیم به مالزی منتقل کنیم که از این استرس هر روزه بالا و پایین رفتن دلار خلاص شویم. تماس گرفتم با همان آقا. بعد از چک و چانه زدن زیاد – و قول اینکه حتما زیر قیمت بازار برای ما تبدیل می‌کند، و اشاره به اینکه می‌تواند پولمان را در حسابش نگه دارد و با قیمت مناسبی تبدیل کند- روی رقمی توافق کردیم. شنبه بود و روز نیمه تعطیل در مالزی و روز اول کاری در ایران. برادرم را فرستادم بانک تا پول را به حساب آنها در ایران واریز کند. هنوز پول واریز نشده بود که همسرم تماس گرفت که الان نرخ رینگت زیر این قیمت است. با طرف تماس گرفتم. قبول کرد که چند تومانی بیاید پایین‌تر منتها به این شرط باید پول نقدی به حسابش ریخته شود. از برادرم خواستم – با زحمت- پول را نقدی بریزد. ریخت. همسرم باز خبر داد که قیمتها یکریز دارد می‌آید پایین. با طرف تماس گرفتم و گفتم پول واریز شده اما قبول نکرد با نرخ جدید کار کند، گفت ما توافق کردیم اگر بالا می‌رفت چی؟ (به رویش نیاوردم که قبلا یک بار بعد از توافق ما، در هنگام دریافت پول نرخ بالاتر رفته بود و کارمند او با نرخ جدید با من حساب کرده بود، نه نرخ توافقی) گفتم مانعی نیست. حسابش را چک کند و اگر پول به حساب آمده بود با همان نرخ توافقی محاسبه کند.

چند ساعتی گذشت و خبری نشد (صرافی‌های مالزی معمولا این کارها را آنلاین و کمتر از یک ساعت انجام می‌دهند) چند بار با موبایلش تماس گرفتم و جواب نمی‌داد. حوالی شب با تلفنی ناشناس تماس گرفت و گفت شما به کدام حساب ریختید؟ گفتم فلان حساب، گفت ئه من تا به حال یهمان حساب را چک می‌کردم. باز چند ساعتی گذشت و خبری نشد و تلفنها جواب داده نمی‌شد. حوالی ده شب تماس گرفت که پول رسیده و ما هم می‌توانیم اینترنتی تبدیل کنیم اما اگر اشکالی ندارد فردا این کار انجام بدهیم. قبول کردم. فردا باز خبری نشد تا ظهر. تلفن‌ها (و موبایلش) هم جواب داده نمی‌شد. نرخ‌ها هم هی پایین می‌آمد. با همان کارمندشان تماس گرفتم، یاداوری‌اش کردم که قبلا خودش یک بار برای یک تاخیر یکروزه با نرخی متفاوت با ما حساب کرده بودید، پس که حالا که یک روز گذشته و هنوز نریخته‌اید یا به نرخ امروز برای ما حساب کنید و یا پولمان را به حساب مبدا برگردانید (طرف دیرزو چند بار گفته بود اگر ناراضی هستید می توانیم پولتان را برگردانیم). چند دقیقه بعد خودش تماس گرفت با توپ پر که امروز تعطیل است و ما اصلا کار نمی‌کنیم و اگر عجله دارید فیشتان را ببرید دفتر تا پولتان (رینگت نه ریال) را با همان نرخ توافقی بگیرید (نرخ توافقی تا آن لحظه به معنای چیزی نزدیک به شش هفت میلیون تومان به ضرر ما بود). گفتم در مورد نرخ دیگر گله‌ای ندارم ولی دست کم این پول را زودتر می‌ریختید تا استرس ما کم شود. گفت روز تعطیل است و ما همینکه دیروز و امروز کار کنیم لطفمان است. “لطف؟!” خیلی برایم برخوردنده بود. این چه لطفی بود که تا دیروز با تماس و ادب و خواهش بود امروز با توپ و تشر؟ و بعد هم تهدید که حالا که اینطور است ما اینترنتی کار نمی‌کنیم رسیدت را فردا بیاور دفتر و پول را “بچه‌های دفتر” بگیر. یعنی من چهارصدکیلیومتر بروم کوالالامپور با رسیدی در دست که پولمان را با نرخ دلخواه آنها بگیرم! عصبانی شدم و با بگومگو تماسمان قطع شد.

تماس گرفتم با همان آشنای معرف اینها. از این قاعده خیلی تعجب کرد و گفت همیشه و همه جا نرخ تبدیل نرخ لحظه‌ای است که پول را برای شما واریز می‌کنند و تا حالا همچو چیزی نشنیده. بعد گفت هیچ ناراحت نباش که اینها ماهانه میلیون‌ها رینگت گردش مالی دارند و پدر این کسی که با او طرفی (و ما پول را هم به حساب او ریخته بودیم) آدمی‌ست محترم، بازنشسته‌ی وزارت امور خارجه و «اهل خدا و پیغمبر»، محال است بگذارد پسرش همچو کاری کند.

با همان استرس و اعصاب خوردی‌ای که هر کسی که بخش بزرگی از هست و نیستش بدون هیچ مدرکی دست یک نفر دیگر باشد دارد، خوابیدیم و فردا به پدر محترم میلیاردر اهل خدا و پیغمبر تماس گرفتیم. در مورد نرخ که هر چه بالا و پایین رفتیم و جلز و ولز کردیم که از پول ما تا الان چند هزار رینگت سود بی زحمت برای شما درست شده لااقل نصفش را به خودمان بدهید زیر بار نرفت.

بعد گفتم خب مانعی نیست پس پول را هر طور دوست دارید محاسبه کنید و به حسابم بریزید، گفت من که شما را نمی‌شناسم؛ چطور اعتماد کنم؟! گفتم آقاجان همانطور که سه سال است با پسر شما کار می‌کنیم و هیچوقت همدیگر را ندیده‌ایم، همانطور که ما به شما اعتماد کردیم و پول هنگفتی (دست کم برای ما) به حسابتان ریختیم. آقای بازنشسته‌ی وزارت امور خارجه گفت از کجا بدانم که در همان لحظه یک نفر دیگر همان مبلغ را به حساب من نریخته؟ گفتم بابا نام واریز کننده پول نام برادر من است. زیر بار نرفت. گفتم من با همان ایمیلی که با مجموعه شما کار می‌کرده‌ام تمام مشخصات را فرستاده‌ام. گفت الا و بلا فیش باید برای ما فکس شود. از کجا؟ از ایرانی که این روزها تماس از آنجا به مالزی کار حضرت فیل است. به شماره‌ای که برادرم بعد از دوساعت تلاش می‌گفت دائما مشغول است. و باید تازه رویش هم نوشته شود که مبلغ معادل به چه حسابی واریز شود.

کار رسما به مردم‌آزاری و تحقیر کشیده شده بود. برایم شگفت آور بود که اگر این آدم برای آشنای مشترکمان هم ارزشی قائل نیست چرا به این فکر نمی‌کند که با این کار یک سلسله کارهای بعدی با من و بعضی از آشناینم را هم از دست می‌دهد. دست آخر یادم آمد که کاسبها و تاجرهای قدیمی خیلی به راضی و ناراضی بودن مشتری اعتقاد داشتند. گفتم من از این وضعیت و معامله راضی نیستم. انتظار داشتم دست کم کمی زبان‌بازی کند. گفت مساله‌ای نیست راضی نباشید. چند بار تکرار کردم و چند بار گفت مساله‌ای نیست. بعد حرفی زد که واقعا آتشم زد. گفت من که شما را نمی‌شناسم ولی به آن آقای فرجامی‌ای که می‌خواهم پول را به حسابش بریزم دارم لطف می‌کنم! داشت به کسی که سالها با آنها کار کرده بود، کسی که معرفش از مشتریان دائمی‌شان بود، کسی که به او اعتماد کرده بود و کلی پول را بدون هیچ مدرکی به حسابش ریخته بود، کسی که حالا به همان بالاترین نرخ (به ضرر خودش) هم راضی شده بود؛ می‌گفت دارد به او لطف می‌کند. باز کار به بگو مگو کشید و قطع شد.

بالاخره تماس با مشهد برقرار شده بود و به برادرم گفته بوده این داداش شما خیلی دستپاچه است. بعد تماس گرفت و با لحنی منت/گلایه‌آمیز گفت که داده کارمندشان ببرد بانک برایم واریز کند. تمام روزم به تلفن‌بازی و اعصاب خوردی گذشت.

آخر وقت دوباره زنگ زد. اینبار شاهکار بود: بانک می‌گوید برای انتقال این پول 30-40 رینگت هزینه شمارش پول می‌شود بگویم بچه‌ها از حسابتان کم کنند؟!

—————–

زین‌العابدین مراغه‌ای ، در کتابش که بیش از 120 سال پیش منتشر کرد، چند بار از “ژاپون” نشدن ایران با حسرت یاد کرده. بعدها که انقلاب مشروطه شد و از لحاظ سیاسی ما حتی از ژاپن هم جلوتر افتادیم، لابد خیلی‌ها گمان می‌کردند چند دهه که بگذرد ژاپون را گرفته‌ایم.

حالا در حسرت دوبی و مالزی مانده‌ایم. چرا؟ چون شاید علی‌رغم هوش زیادی که برای خودمان متصوریم، هنوز به این درجه معمولی از عقلانیت نرسیده‌ایم که اگر به فکر دیگران نیستیم دست کم به فکر منافع بلندمدت خودمان باشیم. اولین لازمه‌ی ارتقا و حفظ منافع مملکت ان است که حداقل درایت و شرافت برای حفظ و ارتقای منافع بلندمدت شخص خودمان را داشته باشیم. ما حتی در خودخواهی هم احمقانه‌ترین روش را انتخاب می‌کنیم.

————-

نام این شرکت یونیک‌ سان Unique Sun است، در همان ساختمانی دفتر و دستک دارد که بخش اداری سفارت ایران در مالزی جا دارد و نام آن آقای بازنشسته‌ی وزارت امور خارجه اهل خدا و پیغمبر که لطف زیادی به آدمهای ناشناس دارد، در همان سایت (http://www.usunmalaysia.com/Home.aspx) هست. عمدا نشانی می‌دهم چون معتقدم با گله‌گزاری‌های بی نام و اشارات ناواضح هیچ سود عینی به همدیگر نمی‌رسانیم. همان سه سال پیش که می‌خواستم بیایم مالزی، کاری را می‌خواستم به شرکت ایرانی مشهوری در مالزی بسپارم. سایت پر و پیمان و تبلیغات فراوانی داشتند. در آخرین لحطه، سرچ‌ کوچولویی در اینترنت کردم و به مطالبی مشابه در مورد آنها برخوردم. منصرف شدم و بعدا فهمیدم چند هزار رینگت به اضافه مقادیر معتنابهی اعصاب را – به لطف همان دوستانی که بجای کلی‌گویی، نام برده بودند و نشانی داده بودند- صرفه‌جویی کردم. آن شرکت الان ورشکست است و من هر چند که دوست ندارم کسی ورشکست شود، اما به فایده‌ی سرچ‌های کوچولویی که آدمهایی مثل من می‌کنند اعتقاد دارم. اگر دیگران به آبرو و اعتبار و سود بلندمدت خودشان اهمیت نمی‌دهند چرا ما بدهیم؟

یک کلمه‌ی بزرگ خطاب به آدم‌های کوچک

در زمان‌هایی نه چندان دور، آنقدر که من هم به خاطر دارم، بیشتر آدمها در شهرهای بزرگ در خانه‌هایی حیاطدار زندگی می‌کردند و نه مثل امروز روی هم، در آپارتمان‌ها. زندگی افقی خصوصیاتی داشت: آدم‌ها بیشتر با هم آشنا بودند و مهربانی یا آزار یکدیگر را بیشتر و مستقیم‌تر درک می‌کردند.

در چنان فضایی “محله” معنا داشت و پیش از نوستالژیک شدن نوشته، باید بگویم این زندگی در محله چندان هم آش دهن‌سوزی نبود. چه دعواهای خونینی بین بچه‌های این محله با آن یکی محله بود و چه کتک‌های ناحقی که بچه‌های سربزیر می‌خوردند چون گذرشان به آن یکی محله افتاده بود که دو سه تا از بچه‌های شرورشان قبلا از بچه‌های شرورتر این محله کتک خورده بودند. در سطح بزرگترها البته دعواها جدی‌تر بود هرچند نه الزاما به صورت کتک‌کاری. اوج فاجعه آنجا بود که محله‌ای لات یا اَرقِه‌ای داشت که زده بود به سیم آخر. لاشه لات، یا لاتی که به سیم آخر زده را باید شخصا به چشم دیده باشید تا بتوانید باور کنید وقتی آدمیزاد آبرو و شرف را یکجا فروگزارد و سربی‌باکی هم داشته باشد ممکن است چه موجود رذل و فجیعی شود. یک نمونه را که به چشم خودم دیدم:

زنک آمده بود دم خانه‌ی یکی از همسایه‌های برای دعوای دخترش با دختر همسایه. همینکه زن همسایه چیزی در جواب عربده‌کشی‌هایش گفت، چنان تک تک اعضا و جوارح خودش و دخترش و فک و فک فامیلش را به تک تک خرها و سگ‌ها حواله داد که نفس در سینه همه‌مان حبس شد. زن همسایه با مردمکانی وامانده فقط می‌لرزید، چند نفر زدند زیر گریه، مادرهایی که شوکه نشده بودند گوش بچه‌هایشان را گرفتند و از مهلکه بدر بردند. وقتی خوب حرفهایش را زد، صحنه‌ها را تصویر کرد و جیغ‌هایش را کشید، خیلی آرام، انگار نه انگار که زن است مادر است آدم است، نگاهی با پیروزی به چهل پنجاه نفری که جمع شده بودند انداخت. پیروزمندانه نگاهش را چرخاند. همه ماستها را کیسه کرده بودند و نفس از کسی در نمی‌آمد. رجزخواند و دست دخترش را کشید و رفت. جماعت، مثلا مادر من، چه می‌توانستند بکنند؟ دهن به دهن زنک بگذارند؟ پلیس خبر کنند؟

در همان محله که بودیم یک بار از همین طایفه یکی به برادرم پریده بود. من ندیدمش ولی می‌گفتند ریغ ماسویی بیش نبوده و به بهانه اینکه برادرم با ماشین به او راه نداده جار و جنجال و فحاشی راه انداخته و اینقدر ادامه داده تا برادرم کشیده‌ای حواله‌اش کرده. در چنین جاهایی و چنان زمانی رسم به آژان کشی در اینطور موارد نبود. ولی یارو پلیس خبر می‌کند که آی این من را زده و جیبم پاره شده و پانصد تومان پولی که در جیبم بوده حالا نیست(سال 61-62). روایت برادرم از پاسگاه پلیس:افسر کشیک تا طرف را می‌بیند کشیده‌ی جانانه‌ای به طرف می‌نوازد و با ناسزای فراوان می‌گوید از اینکه هربار به بهانه‌ای افراد را به کلانتری می‌آورد خجالت بکشد و ایندفعه پدرش را درمی‌آورد. واکنش طرف: این من را زده و پانصد تومن پولم هم از دستم رفته. یا پول بدهد یا ما را بفرستید دادگاه. توصیه پلیس: این دویست بار تو را از پله‌های دادگاه بالا و پایین می‌کند پول را بده و خودت را خلاص کن پسرم.

همه جا نه، ولی به محلات بسیاری یکی از این لاشه‌لات‌ها مثل آیه عذاب نازل می‌شدند و زندگی را چنان به کام مردم تلخ می‌کردند که یا به مرحله‌ی خفه‌خون می‌رسیدند و یا بار و بنه‌هاش را جمع می‌کردند جای دیگری می‌رفتند. لات‌ها با بازوی کلفت و قمه‌ی تیزشان روی ترس مردم از جان و مالشان برپا بودند لاشه‌لات‌ها، بدون همه چیز، فقط به ترس آدمها از آبرویشان آویزان بودند. با لات می‌شد کنار آمد، به رو گرفت، نمک‌گیرش کرد، سیبیلش را چرب کرد یا یک لات‌تر از خودش را فرستاد کاسه کوزه‌اش را بهم بریزد؛ لاشه‌لات کثافتی غیرقابل مذاکره، معامله و روکم‌کنی بود. فقط باید کامل له می‌شد که آن هم از معدود آدمهایی برمی‌آمد.  سروکار داشتن با آدم مردم‌آزاری که نه آبرو دارد نه از چیزی می‌ترسد نه هیچوقت از هیچ چیزی راضی می‌شود و نه پایش را به اندازه‌ی گلیم خودش دراز می‌کند و همیشه باید در مرکز توجه دیگران باشد بدترین کابوس آدمهای محترم و معمولی است.

اگر خودتان به خاطر ندارید از بزرگترها بپرسید. از این دست خاطرات فراوان دارند.

به تعبیر محمد قائد که گفت «همه‌ی ما به طرز غم‌انگیزی ایرانی هستیم» می‌توان گفت «همه‌ی ما به طرز غم‌انگیزی در همان محلات زندگی می‌کنیم.»

در ادارات، در مدارس، در مساجد، در خیابان‌ها و در فضای مجازی، فراوان آدم معمولی و محترم (محترم به معنای معمول، نه عاری از اشتباه) همچنان باید آسه بروند و آسه بیایند و نفس در سینه حبس کنند که شاخ نخورند. و این همان چیزی‌ست که لاشه‌لات‌ها در ادارات، در مدارس، در مساجد، در خیابان‌ها و در فضای مجازی می‌خواهند. در ایران نان از ظاهرسازی برای حمایت حکومت درمی‌آورند و در خارج نان از دشمنیِ ظاهری با آن.

رسانه دارند، خبرنویس دارند و کامنت‌گذار دارند و خود گاهی در هر سه نقش حضور دارند تا دیگران را دزد و آدم‌ربا و قاتل و فاحشه و مواجب‌بگیر این و آن معرفی کنند. اگر صدایی به اعتراض بلند شود آنوقت تیم وکلای گران قیمت دارند و به هر بهانه‌ای شما را به دادگاه می‌کشانند. اعصاب و روان و کار و زندگی آبروی دیگران نقطه ضعفشان است؛ پس ساکت می‌نشینند و هر ساکت-نشستنی‌ یک پیروزی و یک امتیاز برای لاشه‌لات‌ها محسوب می‌شود. آنوقت، در موارد بزرگتر به رسانه‌های بزرگتر می‌روند و از اینکه دیگران حاضر نشده‌اند با آنها به یک جوال بروند پیروزی می‌سازند و لجن‌پراکنی‌شان را بجای سطل با ماشین آتشنشانی انجام می‌دهند. موارد کوچکتر را هم دستمایه‌ی لغزخوانی و زهر چشم گرفتن از اهل محل می‌کنند.

باید به آدم‌های محترم حق داد اگر از گلاویز شدن با کسی که هیچ راه ابراز وجود و منبع درآمدی ندارد جز همین گلاویز شدن‌ها، پرهیز کنند؛ اما سوال اینجاست که چنین وضعی تا کی ادامه می‌یابد و راه خلاصی از آن چیست؟ و آیا خبرنگار، فعال سیاسی و اجتماعی، روشنفکر عرصه عمومی و کلا هرکسی که در مورد حق و حقیقت “فعالانه” احساس مسئولیت می‌کند می‌تواند مثل تمام آدمهای مودب و محترم و معقول، هر روز راهش را کج کند و چشمش را ببندد و یک گوشش را در و یکی را دوازه کند تا از شر نامه‌های تهدیدآمیز و کامنت‌های توهین‌آمیز و شایعات شرم‌آور و احضارنامه‌ها در امان بماند؟

<<نه>>

درباره انتشار مکالمه‌ی مهدی هاشمی با نیک آهنگ کوثر

1- فایل صوتی هیچ ارزش حقوقی ندارد. خود من دست کم سه نفر را می‌شناسم که می‌توانند صدای اکبر هاشمی را با همان ادبیات خودش چنان درآورند که جز با دیدن صورتشان آدمی باور نمی‌کند یکی دیگر است.

2- ضبط صدای دیگران بدون اطلاعشان، ناجوانمردانه و غیر قانونی است. حتی اگر در یک مصاحبه رسمی و در حال ضبط باشد و مصاحبه شونده بخشی از حرفهایش را با قید “نقل نشود” یا همچو چیزی بگوید، انتشار حرفهایش قابل پبگرد قاونی است و از لحاظ حرفه‌ای ویران‌گر اعتماد به کسی که چنین کاری کند. جالب است که نه فقط نیکان اخطاری برای ضبط صدا نمی‌دهد بلکه در اواسط آن تاکید می‌کند که مکالمه خصوصی است.

3- مهدی هاشمی (از این به بعد به فرض که صدای خودش باشد) با نیک‌آهنگ که از هیچ تحقیر و تهمت و ناسزایی علیه خانواده آنها فروگذار نکرده دوستانه برخورد می‌کند. علاوه بر این در همان چند ثانیه اول معلوم می‌شود که این گفتگو در ادامه یک سری گفتگوهای خصوصی و دوستانه قبلی است. نهایت پستی و بی‌شرافتی است که آدم از اعتماد دیگرانی که در جواب دشمنی‌هایش با او به گفتگوی دوستانه و خصوصی می‌نشینند چنین سو استفاده کند.

4- یک کلمه از صحبت‌های مهدی هاشمی غیر منطقی و توهین‌آمیز نیست، سهل است ارج و ارزش او را نزد هر آدم بی‌طرفی که واقعا قادر به درک موقعیت خانواده هاشمی و ارتباطشان با اصلاح‌طلبان باشد بالا می‌برد.

5- منتشر کردن چنین حرفهایی که از لحاظ حقوقی ارزشی ندارد ولی در مضحکه‌های مثلا قضایی ج ا ا ، جدا بر ضد متهم کارکرد می‌یابد مشمئز کننده است. هر کس چنین کرده شرمش باد. این دیگر قصه ی مسخره گیر دادن به آکسفورد و حمله‌های ناجوانمردانه به دکتر کاتوزیان به خاطر دانشجو بودن مهدی هاشمی در آنجا نیست که با مرور زمان، روسیا‌هی‌اش به زغال بماند. بازی با جان یک انسان است که حتی همین حرفهای خصوصی‌اش از تحلیلگران دلسوز جنبش سبز کم نمی‌آورد.

6- نیک‌آهنگ باید به جد پاسخگو باشد. من – به رغم شاید نود درصد روزنامه‌نگارهای ایرانی- تا الان با او روابط نسبتا دوستانه و محترمانه‌ای داشته‌ام (همین دو سه روز پیش هم یک چت درباره‌ی یک مقاله تحقیقی درباره طنز ایرانی داشتیم) و در انتقادهای جمعی علیه او سکوت می‌کردم. اما این مساله قابل چشمپوشی نیست. مساله اصلا هاشمی نیست (هرچند که ضبط صدای کسی که در مقابل توهین و تهمت تو، با تو به گفتگوی واقعا دوستانه می‌نشیند شناعت کار را بیشتر می‌کند) مساله سواستفاده عمیق و غیرانسانی از حرفه‌ی خبرنگاری است. برای من، ربط چنین کاری به سیاست و هاشمی، مثل آن است که یک دکتر زنان و زایمان، از دختر هاشمی که به خواسته‌ی او در مطبش لخت شده تا معاینه شود، فیلم بگیرد و درست وقتی در زندان است به عنوان فیلم پورنو روی اینترنت بگذارد، بعد در مقابل اعتراض‌ها گفته شود که شما نوکر هاشمی هستید! در چنین حالتی – فارغ از اینکه با هاشمی و خانواده اش چقدر موافق یا مخالف باشیم- نه فقط اعتراض و محکوم کردن وظیفه است بلکه بر جامعه‌ی پزشکان است که اگر مختصر شرافتی شخصا و همیتی صنفا، دارند تا کشاندن ماجرا به محاکم صنفی و قضایی کار را دنبال کنند.

من با امیدواری تمام منتظر توضیح روشنگر نیک‌آهنگ می‌مانم. البته او در حد “ضبط” این مکالمه خطاکار است و باید از همه، اول از خانواده هاشمی، دوم از جامعه روزنامه‌نگاران ایرانی و سوم از مخاطبانش عذرخواهی کند، اما در مورد “انتشار” آن باید مدرکی نشان دهد که که این کار پست و فجیع، کار او نبوده است.
این کثافت‌کاری با ضد حمله‌های ملال‌آور مرسوم ( نوکر هاشمی، تابستان 67 کجا بودی، نوکر قالیباف… ) جمع شدنی نیست. شخصا چند روز منتظر می‌مانم و اگر توضیح قانع‌کننده‌ای نیامد هر کاری که از دستم برآید برای اخراج نیک‌آهنگ کوثر از تمام رسانه‌ها و مجامعی که هر ارتباطی با روزنامه‌نگاری داشته باشد انجام می‌دهم.

 

—————————————————

در همین باره بخوانید:

از گفت و گویی خصوصی که عمومی شد؛ آرمان امیری

راستی آزمایی مدعیات کوثر در مصاحبه با مهدی هاشمی؛ مهدی جامی

 

———————————-

پی‌افزود:

دوستانی به من تذکر داده‌اند که آن جمله‌ی “هر کاری که از دستم برآید…” را بهتر بود نمی‌نوشتم یا بهتر است حذف کنم. تمام این یادداشت، یک یادداشت عمومی از سوی یک مخاطب معمولی رسانه است و تنها همان یک جمله صنفی است. و جان کلام من همانست. محکوم کردن کار نیکان که هنری نیست، یک وظیفه بدیهی است. فرق روش محافظه‌کار و عافیت‌طلب با روش شجاعانه و رادیکال در همینجاست که آدم -وقتی به اطمینان رسید و به قول معروف، حجت بر او تمام شد- برود جلو، سینه سپر کند و بگوید من نه فقط مخالفم، که نمی‌گذارم.

برگردیم به همان مثال. محکومیت کار پزشکی که چنان عمل شنیعی با بیمارش انجام می‌دهد نه فقط هنر نیست که نوعی عافیت‌طلبی و همراهی منفعت طلبانه با موج محکومیت او هم هست. همانکاری که در جامعه پزشکی ایران انجام می‌شود. منتها فقط تا همین مرحله. مرحله‌ی بعدی است که سلامت و شرافت صنفی را تضمین می‌کند: اینکه نهادی صنفی، گروهی غیر دولتی و به ویژه جمعی از همکاران، فارغ از قبیله‌گرایی‌های سنتی و بدوی و “بالاخره از خودمونه… تف سر بالا میشه” و “چاقو که دسته خودشو نمی‌بره” و “ای بابا… آخه چرا دشمن‌تراشی کنه آدم واسه خودش” و “این شلوغ‌بازی‌ها در شان ما نیست”… دنبال قضیه بیفتند و با مجازات صنفی طرف، با جامعه -و خودشان- اعلام کنند: متاسفیم. به ما اعتماد کنید. ما انسانیم. اشتباهی شد و خودمان برخورد کردیم. جای سواستفاده‌گران بین ما نیست… .

من پای هزینه‌های فراوانی که همان یک جمله برای من خواهد داشت، و به نظر می‌رسد از همین الان شروع شده باشد، هستم. اعتبار این کارت خبرنگاری که در جیب من است از پاپاراتزی‌ها و حق‌السکوت‌بگیرها و خبرفروش‌ها نیامده، ده‌ها هزار نفر در سراسر دنیا، چند قرن مرارت کشیده‌اند و خون دل‌ خورده‌اند و شکنجه شده‌اند و گاه جان داده‌اند تا همچنان روزنامه‌نگاری به عنوان یکی از مهمترین و حساس‌ترین حرفه‌های مرتبط با حقیقت‌یابی شناخته شود. من چرا نباید نسبت به آنچه در جیب خودم هست احساس مسئولیت کنم وقتی عده‌ای نسبت به آنچه در جیب دیگران هست هم احساس مسئولیت شدید می‌کنند!

چند نشانه از شارلاتانیسم آکادمیک

اينها لابد نشانه هاي قطعي اي نيست (و وجودشان هم لازمه شارلاتانيسم نيست)؛ اينقدر هست كه شايد وقتي بيش از سه تا را در كسي ببينيم، بشود در صداقت و بضاعت اش شك كرد.
منظورم از شارلاتان كسي است كه با هر قصدي، مدعي داشتن دانشي است كه در واقع ندارد و مي داند كه ندارد (يا دست كم در اوايل كارش مي دانست كه ندارد). در اينجا با شارلاتانيسم در حيطه هاي نظري دانشگاهي سروكار دارم، نه مثلابا كسي كه به دروغ ادعا مي كند، مي تواند بيماري را درمان كند يا با روح اليزابت تيلر حرف بزند. عمدتا هم به شارلاتانيسم در بحث شفاهي و در سخنراني نظر دارم شارلاتانيسم مكتوب پيچيدگي هاي بيشتري دارد. بعضي از اينها كه فهرست مي كنم شايد در شخص بسيار جواني هم كه تازه با موضوعي آشنا شده و هيجان زده شده است و با معيارهاي آكادميك آشنا نيست بروز كند؛ اما به نظرم از كسي كه عنوان «استاد» و «دكتر» دارد (و حتي از دانشجوي بعد از ليسانس) پذيرفته نيست.
1. در سخنراني به كرات مي گويد كه وقت ندارد. حتي بخش متنابهي از وقتش را صرف اين مي كند كه بگويد، وقت ندارد كه همه حرف هايش را بگويد 50 دقيقه فرصت دارد صحبت كند (و كسي هم قرار نيست حرفش را قطع كند) و در هفت دقيقه اول مي گويد كه موضوع جدي و مهم است و حيف كه فرصت كم است. اهميت و جدي بودن موضوع را هم توضيح نمي دهد؛ فقط مي گويد كه موضوع بسيار عميق است و وقت ندارد.
2. زياد اسم پراني مي كند. در نيم ساعت، اسم 20-10 نفر از مشاهير بحث را مي آورد و به هيچ كدام هم ارجاع دقيقي نمي دهد.
3. از او «نمي دانم» يا «بلد نيستم» يا «نخوانده ام» زياد نمي شنويم (و «قطعا» و «حتما» زياد مي شنويم).
4. در بحث و سخنراني عبارات و جملات غامض به كار مي برد و وقتي هم از او بخواهيد كه درباره فلان عبارت كه ظاهرا چونان اصطلاحي فنـي به كارش مي برد (مثلا«پارادايم ذهني متافيزيكي لاك سپينوزا») كمي توضيح بدهد، عملامي گويد كه اگر با اين اصطلاح آشنا نيستيد اصلاحق نداشته ايد كه وارد بحث بشويد. مدعا و طرح استدلالش را هم به صراحت و به اختصار نمي گويد، حتي اگر خواهش كنيد.
5. در بحثش حتي در كلاس درس فراتر از مقدمات نمي رود. مثلاعنوان سخنراني اش مي گويد كه ناسازگاري هست بين فلان ايده جان ستيوارت ميل در فلسفه سياسي (كه اسم مطنطني هم دارد) و آراي اخير جان رالز. برايمان از ميل مي گويد و از اينكه در كودكي چگونه بوده و زندگي خصوصي اش چه بوده و پدرخوانده راسل بوده و پدر معنوي جامعه مدرن ليبرال غرب است و از اين قبيل. گريزي مي زند به چند اصطلاح منطقي ميل (و مي گويد كه در اين سخنراني به جنبه هاي منطقي يا علمي ميل كاري ندارد). بعد مي گويد كه رالز در چه سالي مرده است و مي گويد كه آدم مهمي بوده و كتابش چند بار چاپ شده و به نقل از دوستي خاطره اي از يكي از كلاس هاي رالز مي گويد. مي گويد كه براي رالز انصاف مهم بوده. از علاقه شخصي اش به رالز مي گويد. احتمالامقداري كار «تطبيقي» مي كند، در بيان اينكه متفكران ما هم البته قرن ها پيش از رالز حرف هاي مشابهي زده اند. بعد از همه اينها، دو دقيقه درباره عدالت در نظر رالز مي گويد، در حد چيزي كه هركسي مي تواند در ابتداي مداخل ويكيپديا بخواند. بعد ابراز تاسف مي كند از اينكه وقتش تمام شده است.
6. سعي مي كند مكاتب و نظريه هاي مشهوري را في المجلس و در پنج دقيقه (يا در يك صفحه) به كلـي رد كند.
7. به جاي استدلال منطقي، شعر مي خواند و اقوال بزرگان را نقل مي كند. نقل هايش از جنس چيزهايي است كه مثلادر سايت هايي پيدا مي شود كه روزي يك جمله زيبا منتشر مي كنند. خيلي كه عميق بشود، مي رسد به چيزي از جنس «خدا تاس بازي نمي كند».

(نوشته کاوه لاجوردی – روزنامه شرق ، شماره 1304 به تاريخ 5/5/90، صفحه 10)

مرقومه‌ آقا ابراهیم خان نبوی درباره بیشعوری و مترجمش و نکته‌ ضخیمی بجهت تنبان فاطی

آقا ابراهیم‌خان نبوی ملقب به داور که از اعاظم فکاهیون مملکت بوده رسالات و کتب متعددی چاپ کرده و در جراید هم به طور مداوم قلم می‌زند و مقالات جدی در باب پلوتیک هم بکمال خوبی می‌نویسد یک مرقومه‌ای درباره‌ی کتاب بیشعوری نوشته در ضمن آن یک چیزهایی به اینجانب منسوب داشته که مستوجب خرکیف شدن گردید. فلذا اینجا مجدد بطریقه‌ی کوپی پیست که از فنون مکلف فرنگی است ذکر می‌شود و البته متذکر می‌گردد که فی‌المجموع بمصداق آیه شریفه این حرفا واسه تنبون نمی‌شه از جمیع نفوس محترمین و محترمات خواسته می‌شود وجه الپیتزای مربوطه را -اگر از کتاب مذکور خوششان آمد و به هرجهت آن را برای سلامتی خود و اجتماع مفید دانستند- بحساب مترجم واریز کنند و اگر هم خوششان نیامد یا اصلا بهر دلیلی نخواستند حق‌الناس را ادا نمایند اکیدا از ارسال ایمیل که “اینجانب پیتزا نخورده یا قیمت آن را نمی‌دانم خودتان بفرمایید قیمتش چند است” و “منظور کدام نوع از انواع پواتیز است کوچک یا متوسط یا بزرگ و گوشت و قارچ یا پپرونی یا مخلوط و پایین شهر یا بالای شهر” و این قبیل ایرادهای بنی‌اسرائیلی خالی از ملاحت که اکثریت قریب به یقین آنها فقط نسلفیدن حق‌الپیتزای مذکور با وجدان راحت است که “به ما چه خودش جواب نداد” خودداری فرمایند که اگر مثل یک کرور آدم دیگر آن را مجانی می‌خوانند لااقل موجب تکدر خاطر فقیر نشوند چون این مساله‌ای نیست که نیاز به استفتا داشته باشد و هرکس که دادن بخواهد و مقدار نداند (اعنی دادن پول و قیمت پیتزا) مجاز و بلکه مستحب است هرقدر که دلش خواست هدیه آن را بفرستد.

م ف

 

یک، بعضی اوقات زیادی به آدم خوش می گذرد، فرض کنید دارید طبق همه وظایف اجتماعی عمل می کنید، از دید همه آدم موفقی هستید، خودتان فکر می کنید همه کارهای تان رو به راه است، همیشه کمترین قیمت را برای خریدن همه چیز می پردازید و همیشه در جریان همه خبرها هستید. احساس می کنید که موفق هستید و می دانید همه شما را موفق می دانند و وقتی به خودتان نگاه می کنید، فکر می کنید همه چیز سر جای خودش است. در چنین حالتی به نظرم نیاز دارد یک مشت محکم بخورد توی دماغ تان تا بفهمید که دنیا آن طور هم که فکر می کنید نیست، یاد بگیرید که مردم احمق نیستند، البته همه شان، بفهمید دیگران متوجه تیزبازی ها و زرنگ بازی های تان می شوند، متوجه شوید در چه زندگی نکبتی دارید دست و پا می زنید و یکی به شما بگوید ” هششششه، کجا داری می ری؟” در طول زندگی پنجاه و چند ساله ام، چند بار با مشت هایی این چنین مواجه شدم. یکی دو بار آدمهای بزرگ را دیدم، معمولا وجود آدم بزرگ شایعه است، ولی من چند نفری را دیدم. آدمهایی که یک دفعه به من نشان دادند که تمام حرف هایی که می زنم یک مشت اباطیل تکراری و به درد نخور است. سه چهار کتاب را هم خواندم، نه خیلی بیشتر که یک دفعه مرا تکان داد و متوجه شدم که باید بروم عقب، خیلی عقب و دوباره به دنیا نگاه کنم. ممکن است این کتاب ها خود بخود چیز مهمی نباشد، اگرچه غالبا هست، اما اینکه می توانند انگشت بکنند توی مغزت و همه چیز را به هم بریزند، کار مهمی است که از این کتاب ها ساخته است. یک بار کتابی خواندم از ناتالیا گینزبورگ، به نام ” نجواهای شبانه” وقتی تمام اش کردم تازه متوجه شدم که چقدر زیاد در مورد موضوعات احمقانه حرف می زنم. شاید همین احساس را وقتی داشتم که کتاب درد جاودانگی اونامونو را خواندم، یا زمانی که هروئین پیتی گریلی را بلعیدم، یا وقتی که کتاب ” دائره المعارف شیطان” آمبروز پیرس را خواندم. بیخود زور نزنید، نمی توانید بین اینها رابطه ای پیدا کنید. برای من مهم این بود که کسی پیدا می شد و به من می گفت که تمام این مزخرفاتی که می گویم، اینها را یک جور دیگر هم می شود نگاه کرد. همین احساس را داشتم وقتی کتاب ” بیشعوری” خاویر کرمنت را با ترجمه محمود فرجامی خواندم. اگر این کتاب را نخواندید، به نظرم هرگز نخواهید فهمید که بیشعور هستید یا نه. و اگر این را ندانید و نیم ساعت بعد سکته کنید و بمیرید، البته اتفاق مهمی نمی افتد ولی اگر سکته نکنید، شاید اتفاق مهمی برایتان بیفتد.

 

دو، تقریبا همه ماها کمی تا قسمتی یا بیشتر بیشعور هستیم. ناراحت نشوید، وقتی در آغاز کار متوجه شدم که من هم تا حدی بیشعور هستم، اول تلاش کردم کتاب را کنار بگذارم، اما بدبختانه علامت سووال چنگک خودش را به مغزم انداخته بود و دیگر نمی شد نادیده اش گرفت. بعد که دقت بیشتری کردم، دیدم اکثر آدمهایی که به نظرم موفق می آیند و اتفاقا از خیلی هاشان نفرت دارم، مشخصات آدمهای بیشعور را دارند. و بعد متوجه شدم انگار بیشعوری یک بخش غیرقابل انکار از وجود بخش بزرگی از آدمهاست. خیلی ها این شانس را دارند که هرگز متوجه نمی شوند بیشعورند، البته می گویم شانس بخاطر اینکه لااقل تا آخر عمر فکر می کنند که همه چیزشان درست است، اما واقعیت این است که موجودات بیشعور علاوه بر اینکه خودشان و زندگی شان را به لجن می کشند، دیگران را هم دائما آزار می دهند. وقتی در کتاب خاویر کرمنت دقت کردم، دیدم به علت اینکه خیلی از مثال ها و موضوعات اش خاص جامعه آمریکاست، این توهم را ایجاد می کند که نکند بیشعوری خاص جامعه آمریکاست، اما بعدا دیدم نه، بی شعوری به دو شکل در آدم ها بروز می کند، یکی زمانی که قدرت فردی زیاد است و یک بیشعور می تواند تمام استعدادش را برای به گه کشیدن اطرافش بخرج دهد و گاهی اوقات یک بی شعور بزرگتر، در حکومت استبدادی امکان بروز کامل بیشعوری را می گیرد و همان دیکتاتور به جای همه بیشعورها جامعه را به گه می کشد. یعنی بیشعور کوچک و بیشعور بزرگ همدیگر را کامل می کنند. کتاب برای ما توضیح می دهد و چقدر هم خوب این کار را می کند، که بیشعوری با نادانی و حماقت فرق دارد. یک بیشعور می تواند و غالبا موجود موفقی به نظر می رسد، گاهی اوقات عکس اش را اگر نگاه کنیم به نظرمان طبیعی ترین موجود ممکن است باشد، اما وقتی همان عکس حرکت کند، تازه متوجه می شویم که با چه کسی طرف هستیم. به هر حال من فکر می کنم هر کاری دارید بگذارید کنار، مهم نیست که جنبش سبز به چه نتیجه ای می رسد، مهم نیست سیاستمداران چه غلطی می کنند، حتی مهم نیست زن تان الآن از شما خواسته حتما قبض تلفن را بپردازید. اینها را ول کنید، بروید و کتاب بیشعوری را بخوانید. ممکن است بعد از خواندن کتاب از اینکه تلفن تان قطع شده و شما کمتر مزخرف گفتید، ممکن است احساس بهتری داشته باشید.

 

سه، فهرست خاویر کرمنت از کسانی که در معرض ابتلای بیشعوری قرار دارند جالب است. او افراد و گروههای در معرض شدید ابتلای بیشعوری را چنین نام می برد: ” ماموران اداره مالیات و ممیزها/ افسران راهنمایی و رانندگی/ کارمندان ادارات دولتی/ وکلای دادگستری/ تمام کسانی که می خواهند با بیچاره کردن انسانها حیوانات را نجات دهند/ مردمی که از زندگی در شهرهای بزرگ و دودآلود لذت می برند/ کارشناسان بیمه/ کسانی که در خیابان طوری رانندگی می کنند انگار ارث پدرشان است/ آدمهایی که با لبخندهای مصنوعی هی می گویند ” روز خوبی داشته باشید”/ آدمهایی که به زور می خواهند دیگران را به راه راست هدایت کنند/ نمایندگان کنگره آمریکا/ روانشناسان و روانکاوها/ منتقدان مطبوعاتی/ آدمهایی که توی صف خودشان را جامی زنند/ شرخرها/ آدمهایی که اصرار دارند کلمات معمولی را عجیب و غریب بنویسند/ استادان چپ گرای دانشگاهها/ دولت ایران/ زن هایی که پاتوق شان حراجی هاست/ کسانی که در خیریه ها کار می کنند و دائما کاسه گدایی دست شان است/ آدمهایی که درباره بیشعوری کتاب می نویسند/ آنهایی که صدای پخش ماشین شان را تا ته زیاد می کنند/ اعضای کمیسیون های تخصصی شورای شهر/ سران اتحادیه ها/ زنانی که اپیلاسیون نمی کنند/ کسانی که می خواهند تلفنی به زور چیزی را بفروشند/ کسانی که موقع غذاخوردن بحث می کنند/ پدر و مادرهایی که بچه های شان در اماکن عمومی هر غلطی می خواهند می کنند/ دیکتاتورهای خاورمیانه ای/ هر کسی که این کتاب را جدی بگیرد.” صورت تان درد گرفت؟ احساس کردید جزو لیست هستید؟ دارید به رفتارهای تان فکر می کنید؟ به نظرم این شروع خوبی است. شاید شاهکار بزرگ خاویر کرمنت در بازی او با خواننده است. بازی موثری که مثل یک سایکودرام یا بقول روانشناس های بی شعور بازی ” روان نمایشی”

شما را با خودتان درگیر می کند. کتاب طنزی عمیق درباره انسان است. انسانی که رفتارهای احمقانه انجام می دهد. نویسنده در همه زمانها حضور دارد، او دائما فاصله شما را با خودش طی می کند. دائما به شما هشدار می دهد که جدی نگیرید و درست وقتی که شما فکر می کنید قضیه جدی نیست، تازه متوجه می شوید که موضوع بسیار جدی است. به نظر من شیوه و زبان کتاب، اگرچه در جاهایی توضیحات اضافی و بیهوده دارد و بارها چیزی را تکرار می کند، یک شاهکار است. کتابی که انگار خودتان دارید می نویسید یا در حقیقت در حال تولید آن هستید. یا شاید هم نویسنده هر لحظه دارد با شما مشورت می کند. همه اینها به کنار، محمود فرجامی کار مهمی را با این کتاب انجام داده است.

 

چهار، شاید محمود فرجامی را بشناسید. بعید می دانم نام او را نشنیده باشید. او طنزنویس بسیار خوبی است. و از آن مهم تر اینکه طنزنویس باسوادی است، هم مخاطبانش را می شناسد، هم طنز را می فهمد. منظورم از فهمیدن طنز چیزی بالاتر از تحلیل طنز یا شناختن آثار طنز یا مطالعه طنز یا خلق اثر طنز است. او رابطه انسان و طنز را می فهمد، اینکه طنز با انسان چگونه رفتار می کند، چگونه در او اثر می گذارد و چه تغییری در او ایجاد می کند. به دلایلی که معلوم است، بسیاری از کارهایش با نام های دیگر منتشر شده، اما از همین حالا که جوان است، یکی از پرتلاش ترین طنزنویسان است. اگرچه مدتی است بخاطر سفر به فرنگ کمتر کار کرده و امیدوارم کار را از سر بگیرد. نام او را در آینده بیشتر خواهیم شنید. او هم طنز می آفریند، هم با همت است و هم سیاست و فرهنگ ایرانی را می شناسد. آی طنز، سایت طنز او اگرچه سلیقه اش را چندان در شکل دوست ندارم، ولی تلاشی موثر برای جمع آوردن طنزنویسان بوده است. ترجمه بیشعوری او کاری درخشان است. به همان اندازه که ساده و معمولی است دشوار و دور از دسترس است. او بازی نویسنده را گرفته و همان را به فارسی درآورده. شاید وقتی کتابش را می خوانیم بیش از یک کتاب معمولی به او مدیون خواهیم شد. او کتابی ویژه را به ما می دهد که می تواند تا عمق وجودمان رسوخ کند. وقتی به او گفتم کتاب را خوانده ام و می خواهم قیمت خرید کتاب را بپردازم بفرما زد. اما قطعا به همه می گویم که کتابش را بخوانند و هزینه خواندن آن را به طرق مختلفی که در کتاب نوشته بپردازند. مطمئنم که اگر کتابش در ایران منتشر شده بود دهها بار تجدید چاپ می شد، اما کتاب در وزارت ارشاد با یک دیوار محکم برخورد کرد. درست حدس زدید، دیوار بیشعوری. او کتاب را در اینترنت منتشر کرد تا همه آن را بخوانند و هر کس آن را می خواند موظف است هزینه کتاب را بپردازد. لطفا در این مورد سعی کنید که بشدت منظم و دقیق باشید و پول مربوطه را بپردازید.

 

پنج، در گوشه ای از کتاب محمود فرجامی با دستخط خودش چنین نوشته است: ” ای جوانی که این را می خوانی. تو را به جان مادرت و به هر چه که می پرستی سرسری نگیر که مساله مهمی است و اگر به سلامتی و عاقبت بخیری خودت و خانواده ات برایت مهم است حتما خیلی خیلی دقت کن. یک نفر این دقت را نکرد و بیچاره شد به طوری که تهمت تقلب به او زدند و آبرویش را بردند، اما یک نفر دیگر به این اعتقاد داشت و وزیر شد و آن مساله خیلی خیلی مهم این می باشد که یک نفر خواب دید که یک آقای نورانی آبی پوش به او گفت برو از قول من به آنهایی که کتاب بیشعوری را می خوانند خبر بده که مترجم این کتاب یک سید نظرکرده ای است که هفت سر عائله خور دارد و آبرومند است و این که زنش هم از طایفه های محترم ذوی الاحترام است که جلوی جد بزرگشان قبل از اینکه مشروطه چی ها دارش بزنند کفش اش جفت می شده و خلاصه اینکه آبروطلبند. راوی می گوید عرض کردم آقا شما چرا آبی پوش شده اید؟ فرمود خفه شو! ببین چه می گویم، بعد سر در گوش من آوردند و گفتند سبز دیگر خطر دارد و توی خواب هم مامور گذاشته اند. بعد یک تکه کاغذی به من دادند و گفتند اگر می خواهی به تیر کالیبر 16 غیب دچار نشوی برو و قیمت یک پیتزای نذری را یعنی معادل وجهش را بریز به این تو. اما تا خواستم به توی مرقومه نگاه کنم یک نور قهوه ای رنگ شدیدی که از قوت آن نزدیک بود چشمهایم کور شوند آمد و من هیچ ندیدم. اما آن آقا فرمود من دیگر باید بروم و یک جای دیگر اجرا دارم و بدان که آنهایی که باید بدانند خودشان می دانند که توی این چی نوشته بوده و من دیگر می روم، اما هیهات که یادت نرود چون خیلی مهم است و یک نفر شوخی گرفت بیچاره شد و یک نفر عمل کرد، خوشبخت شد. پس از روی این 13 بار بنویس و به آن عمل کن ان شاء الله که به مرادت برسی.” کتاب را بخوانید، هزینه آن را بپردازید و به همگان توصیه کنید آنرا بخوانند.

 

ابراهیم نبوی، بروکسل، سوم مرداد 1390

 

چند نکته‌ی توضیحی/تکمیلی درباره‌‌ی کتاب بیشعوری

1- درباره استقبال
استقبال از نسخه‌ی الکترونیک کتاب بیشعوری بیش از حد انتظارم بود. بعد از دو سال کش و واکش آزارنده – که در مقدمه‌ی کتاب به آن اشاره کرده‌ام- به طور قاطع مشخص شد که کتاب هیچ بختی برای انتشار رسمی در ایران ندارد. وسوسه شده بودم که آن را روی وب بگذارم اما شک داشتم. دوست خوبم شراگیم زند تشویق و پیگیری کرد که آن را بر روی وب منتشر کنم. یکی از موثرترین مشوق‌ها این بود: نویسنده‌ی کتاب هیچان پیغام خصوصی داده که از انتشار کتابش روی وب راضی است و استقبال خواننده‌ها بیش از حد انتظارش بوده… معطل نکن.
اما پاسخ به نویسنده‌ها و مترجمانی که از من پرسیده‌اند آیا آثار مجوز نگرفته شان را روی وب بگذارند یا نه؛ به این سادگی نیست. بستگی به موضوع کتاب دارد. اگر در مورد کارهای خودم بخواهم نظر بدهم، برایم سخت است که کار دیگری را به این طریق روی وب قرار چون مطئن هستم استقبال از آنها به گرد بیشعوری نخواهد رسید. کتاب بیشعوری یک کتاب بسیار بسیار خاص است با ایده‌ای درخشان که دست بر قضا بزرگترین مشکل ایران امروز است: خودخواهی و حماقت عامدانه‌ی عده‌ای آدم باهوش و باسواد که از جهل یا کمرویی یا ضعف دیگران سو استفاده می‌کنند. به عبارت دیگر: خرمردِرندی.
شک نداشتم و هنوز هم ندارم که این کتاب اگر در ایران منتشر و خوب پخش می‌شد در عرض مدت کوتاهی بیش از بیست هزار جلد فروش می‌رفت و این ماجرا فرق دارد با یک رمان یا کتاب علمی –هر چقدر خوب- که معمولا هزار و پانصد نسخه چاپ می‌شود و سه سال طول می‌کشد تا فروش برود. به همین خاطر است که هرچند از گستردگی نشر این کتاب شگفت‌زده شدم اما جوگیر نمی‌شوم و به نشر الکترونیکی به این صورت دل نمی‌بندم. طبعا توصیه‌ام به دیگران هم همین است مگر اینکه کتابشان موضوع یا شیوه‌ی روایت یا خصوصیت ویژه‌ای داشته باشد که آدمها حاضر باشند آن را دانلود کنند و با اشتیاق بخوانند. و این هم توصیه‌ی نهایی‌ام به مترجمان و نویسندگان: آیا فکر می‌کنید کتابتان چنان خصوصیتی دارد که یک نفر با هیجان برای دوستانش ایمیل کند؟

.
2- درباره مسائل مالی
خیلی خوب بود. البته منظورم این نیست که هر کس کتاب را دانلود کرده وجه‌الپیتزای آن را پرداخته اما افراد بسیار زیادی پول به حسابم واریز کردند. چه حساب بانک ملتم که برای دوستان مقیم ایران بود و چه حساب پی‌پالم که برای خارج نشینان. پیگیری گروه دوم ساده‌تر است چون پی‌پال چون به ازای هر واریز یک ایمیل به من می‌زند و بر این اساس از استرالیا و مالزی بگیر تا سوئد و یونان و کانادا و آمریکا (و به گمانم حتی آفریقای جنوبی) واریزهایی داشته‌ام. تعداد واریزها از داخل ایران اما خیلی بیشتر بود و سخاوتمندانه‌تر. متاسفانه از بسیاری که پول واریز کرده‌اند جز یک شماره چیز بیشتری ندارم فقط مشخصات بعضی را –احتمالا به خاطر حواله بانکی- دارم. بر این اساس از زواره تا چابهار و از ارومیه تا بندعباس و اصفهان و ده‌ها شهر بزرگ و کوچک دیگر مبالغی به حساب من واریز شده که بعضی‌هایشان بسیار بیشتر از یکی دو تا پیتزا بوده است؛ هر چند که تخمین‌های من از روی تعداد دانلود و نظایر آن نشان می‌دهد که کمتر از ده درصد گیرندگان کتاب، وجه‌الپیتزای آن را پرداخته‌اند. به هر حال از همه‌ی دوستانی که وجهی را به حساب من ریخته‌اند واقعا متشکرم و امیدوارم دلیل مبالغ درشت این باشد که یک گروه دانلود کرده باشند و به یک نفر نمایندگی داده باشند که مجموع را به حساب من واریز کرده باشد. ضمنا اگر کسی فکر می‌کند حواسش نبوده و در جریان انتقال اینترنتی یا کارت‌به‌کارت یک صفر اضافی وارد کرده، ایمیل بزند تا پول را به حسابش برگردانم (پول را به همان شماره کارت/حسابی برمی‌گردانم که از آنجا آمده. وسوسه نشوید ها!)

.
3- درباره ترجمه
یکی از چالش‌برانگیزترین چیزها در این کتاب ترجمه‌ی Asshole به بیشعور بوده است. من همچنان فکر می‌کنم که با توجه به محتوای کتاب این معادل، بهترین است و هیچکدام از پیشنهادهای منقدین به خوبی این کلمه در کتاب نمی‌نشیند. ممکن است خود کلمه‌ی Asshole به تنهایی معادل‌های بهتری در فارسی داشته باشد اما تا به حال من کلمه‌ای ندیده‌ام که بهتر از بیشعور برای این کتاب مناسب باشد. کسانی که فکر می‌کند معادل بهتری سراغ دارند (مطابق آخرین سرشماری من 33290 نفر) بیست صفحه از ترجمه را انتخاب و معادل پیشنهادی‌اش را را جایگزین “بیشعور” کنند. بعد متن را بخوانند. اگر بهتر بود برای من هم بفرستند.

.

4- درباره خود کتاب
خیلی دوست داشتم –مطابق ظن بعضی خوانندگان-  این کتاب نوشته ی خود من باشد و از روی رندی یا مصلحت خودم را مترجم جا زده باشم اما یک سرچ کوچولو نشان می‌دهد که کتاب اصلی با نام Asshole no more وجود دارد و اتفاقا با قیمت مناسبی هم قابل خرید از روی سایت آمازون و کتاب‌فروشی‌های آنلاین مشابه است. البته فروتنانه ادعا می‌کنم که من کتاب را در ترجمه به فارسی برای خواننده ی فارسی‌زبان زنده کرده‌ام. البته نه از آن جهت که بعضی‌ها گمان می‌کنند: اضافه کردن چیزهایی درباره ایران.
اصولا خیلی خنک و احمقانه بوده و هست که در ترجمه‌ی کتابی آمریکایی که بیست سال پیش نوشته شده اسامی و نشانه‌هایی از ایران امروز گنجانده شود تا تحسین یا تعجب خواننده‌ برانگیخته شود. (چیزی در سطح ابتذال کسانی که با قسم و آیه جکها را به اسم خاطرات شخصی بیان می‌کنند تا جلب توجه کنند)
اتفاقا برعکس، من چیزهایی را درباره‌ی ایران از این کتاب حذف کرده‌ام یا تغییر داده‌ام مثل تغییر نام شهر “قم” در متن اصلی به “گوشه¬ای از خاورمیانه” در ترجمه، یا حذف کلمه ی “آیت‌الله”… . همه‌ی این موارد به علاوه‌ی چهار صفحه درباره “بیشعوری و دین‌داری” را بنا به مصالح نشر در ایران حذف کرده بودم که ترجیح دادم متن منتشره بر روی وب هم با همان حذفیات منتشر شود تا حساسیتی برنینگیزد. فقط نام “دولت ایران” در جدول فهرست “افراد و گروه¬های در معرض ابتلای شدید به بیشعوری” که در متن اصلی وجود داشت را حذف کرده‌بودم اما در هنگام انتشار آنلاین گفتم بگذار این یکی به یادگار بماند.
گمان می‌کنم کمکی که من در ترجمه به این کتاب کرده ام در این است که اولا ریتم و لحن متن اصلی را توانسته‌ام منتقل کنم: لحنی شوخی جدی به همراه تقلیدی از کتاب‌های خودروان‌شناسی که از یک سو می‌تواند آدم‌های ساده لوح را به اشتباه بیندازد و از سوی دیگر واقعا حرف مهمی دارد که در قالب طنز بیان می‌کند.
ثانیا توانسته‌ام از متنی سکته‌دار و در برخی موارد کسالت آور (و البته با ایده‌ای درخشان) ترجمه‌ای درآورم تا حدودی یکدست و خواندنی با کمترین تغییر و تعدیل. متاسفانه متن انگلیسی بر روی وب در دسترس نیست اما خود کتاب قابل خرید است و فکر می‌کنم هرکس متن انگلیسی را بخواند با من همعقیده خواهد بود که نویسنده نه طنزنویس چندان خوبی بوده و نه قلم روان و یکدستی داشته. من توانسته‌ام در طی چهاربار بازخوانی/نویسی این ترجمه و صیقل‌های مداوم آن متنی به وجود آورم که حتی خواننده ی کم حوصله وب را بر روی مانیتور به دنبال خودش بکشاند. (تمت خودستایی مترجم)

.

5- درباره‌ی حاشیه
این حاشیه نویسی کتاب هم مثل ترجمه واژه‌ی Asshole از مواردی بود که واکنش‌های زیادی برانگیخت. بعضی‌ها نپسندیدند؛ یک نفر کلی فحش و فضیحت برایم ایمیل کرد، چند نفر نوشتند آبروی فقر و قناعت و این چیزها را نباید می‌بردم و دو سه نفر اصرار فراوان داشتند که چون “یک آدم بیشعوری” در حاشیه‌های کتابی که به دست آنها نوشته چیزهایی نوشته، برایشان “فایل اصلی تمیز” را برایشان بفرستم. یکی از این عزیزان خودش زحمت کشید حاشیه‌ها را پاکسازی و فایل را دوباره روی سایتش منتشر کرد.
در عوض بعضی –در نظرخواهی فیس‌بوکی- گفتند نمکین‌ترین بخش کتاب همین بوده و الهی دچار عاق والدین بشوم اگر آنها را حذف کنم.
راستش ماجرای آن حاشیه‌نویسی‌ها در واقع بیش از آنکه به مسائل مالی مربوط باشد، مربوط است به یک ایده‌ی قدیمی از من که کتابی منتشر کنم که در واقع حاشیه‌نویسی باشد به سبک حاشیه‌نویسی‌های کتب مذهبی در اماکن زیارتی. منتها چون تا این زمان هنوز – به قول دوست عزیزم جیمز کامرون- تکنولوژی به حد کافی پیشرفت نکرده بود منتظر ماندم. وقتی خواستم کتاب بیشعوری را پی‌دی‌اف کنم به فکرم رسید این کار را امتحان کنم و دیدم شد. بعد نوبت رسید به موضوع که دیدم بی‌خطرترین چیز این است که با خودم شوخی کنم و آن هم سر داستان مالی که به راحتی به عنصر حیاتی اماکن زیارتی و حاشیه نویسی کتب و خوابما شدن … یعنی “تلکه کردن” می‌خورد. البته ثواب هم داشت چون بحث حق الناس (آنهم چه ناسی: سید اولاد پیغمبر) مطرح بود. این بود که این طرح را آنهم به صورت خیلی خفیف و خلاصه پیاده کردم و به جدم قسم اگر خواسته بودم آبروی فقر و قناعت یا هر کس دیگری را ببرم. (اگر واقعا همچو قصدی داشتم فیلم خصوصی اتاق خوابشان را “سی‌دی” می‌کردم)

.

6- قدردانی
سالها پیش کاریکاتوری دیدم از دلقکی که خودش را وسط سیرک دار زده و مردم داشتند قاه قاه می‌خندیدند. لابد اگر من هم الان بخواهم با احساسات پاک و زلال و چشمانی اشک‌آلود از تمام کسانی که این کتاب و مترجمش را پشتیبانی کردند تشکر کنم شما فکر می‌کنید یا دارم متلک می‌گویم یا دارم دستشان می‌اندازم یا یک کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ است. هر فکری می‌خواهید بکنید اما بر من است که صادقانه از تمام کسانی که با واریز وجه، معرفی کتاب در وبلاگشان، واریز وجه، ارسال کتاب با ایمیل، واریز وجه، قرار دادن آن در شبکه‌های اجتماعی و گروه‌های پستی، واریز وجه، پرینت گرفتن از آن و دادن آن به کسانی که به اینترنت و کامپیوتر دسترسی ندارند، واریز وجه، کمک به ویرایش کتاب… و خلاصه به هر طریقی باعث رونق گرفتن کار کتاب شدند تشکر کنم.

.

7- موخره

لطفا همچنان به حمایت از این کتاب ادامه بدهید. من مترجم حرفه‌ای نیستم و برایم نوشتن طنز بسیار راحتتر از ترجمه‌ی آن است. این کتاب را به خاطر موضوعش انتخاب کردم و همچنان گمان می‌کنم صرف‌نظر از جنبه‌ی طنزآمیز آن و اینکه تا چه میزان خواندن آن مفرح است، تلنگری که به ذهن و روان خواننده‌ی ایرانی می‌زند مهم است. با تمام حمایتی که از این کتاب شده جالب است بدانید که همچنان -بجز دو سه نفری مثل ف م سخن عزیز- هیچکدام از دوستان رسانه‌ای حاضر نشده‌اند در رسانه‌هایی که با آنها همکاری می‌کنند این کتاب را معرفی کنند. (و جالب است بدانید که حتی در مورد “راننده تاکسی” که نشر نی آن را درآورد و در بازار رسمی کتاب منتشر شد هم تقریبا در هیچ نشریه یا روزنامه‌ای خطی درباره آن نوشته نشد)

دوستان وبلاگ‌نویس، سرحلقه‌های شبکه‌های پرکاربر اجتماعی، مسئولان گروه‌های ایمیلی و این دست رفقا می‌توانند به جای واریز وجه، این کتاب را معرفی و خواندنش را به دیگران توصیه کنند.

 

درباره بلا و کتاب بیشعوری

در دوران روشنگری گمان می‌شد دانش دوای درد بشر است. کافیست آدمها باسواد شوند و کتاب‌های خوب بخوانند تا دنیا بهتر شود. جنگهای جهانی اول و دوم نشان داد اینطوری‌ها هم نیست. اتفاقا بزرگترین جنایات را باسوادترین ملت‌ها انجام دادند.

علی‌القاعده ما هم باید به همچو نتیجه‌ای رسیده باشیم، هرچند با نیم قرنی تاخیر. خیل عظیم دکتر مهندس عالم استادهای درس‌خوانده‌ای که ما را نه به فلاکت، عن‌قریب است به نابودی بکشانند نشان می‌دهد درس ملاک نیست. اخلاقیون می‌فرمودند ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل. صحیح بود و البته در مورد خود آنها هم صدقش آشکار شده است.

در سطح ملی نمی‌توان ماجرا را با رو کردن مدرک‌های تقلبی چند هزار آدم دانه‌درشت رفع و رجوع کرد. ده‌ها برابر این جماعت متقلب و یا آنهایی که با تقلب‌های شبه قانونی (بخوان سهمیه) مدرک ستانده‌اند، آدم‌هایی هستند با ضریب هوشی‌های بالا و مدارک واقعی از دانشگاه‌های معتبر؛ اما با عملکردی مشابه و بلکه بدتر از همپیاله‌های تقلبی‌شان.

سیاست و قدرت تنها قلمرو این ماجرا نیست. از پزشکانی که ده‌تا ده‌تا عمل جراحی می‌کنند و سه‌تاسه‌تا مریض ویزیت می‌کنند بگیر تا اساتید دانشگاهی که انواع حقه‌ها را برای چاپ مقاله‌ی علمی شاگردشان به نام خودشان سوار می‌کنند هیچکدام مشکل سواد ندارند. حتی در سطح جامعه هم با وجود ده‌ها میلیون‌ها دیپلمه و لیسانسه و دارندگان مدارک بالاتر به نظر نمی‌رسد مشکل بی‌سوادی و نادانی علت اصلی وضع ما باشد.

مشکل بیشعوری است. خرمرد رندی و زرنگی بیش از حد. تجاوز آگاهانه به حقوق دیگران. به کار گرفتن دانش و هوش برای شکستن قواعد انسانی به نفع خود. شهوت قدرت. بازیچه کردن علم و هنر و فرهنگ و دین و سیاست به نفع منافع حقیر شخصی.

کتاب بیشعوری در این‌باره است.

کتابی طنزآمیز از نویسنده‌ای خارجی که به گمانم برای خواننده‌ی فارسی‌زبانی که در آغاز دهه‌ی 90 ایستاده، بیشتر تکان‌دهنده است تا خنده‌دار. مصداقی از جُک معروف «برای شما جُکه برای ما خاطره‌اس.» ردیف کردن نمونه‌های فاجعه‌بار بیشعوری برای کسی که حتی اخبار آنجا را دنبال کرده باشد در حکم زیره به کرمان بردن است. چه رسد به تجربه ی زندگی.

خاویر کرمنت (که علی‌الظاهر واقعا هم پزشک است) در این کتاب طنزآمیز مدعی می‌شود که بیشعوری (Assholism) یک بیماری و اعتیاد است و نه نوعی بداخلاقی یا سوءرفتار. بعد در قالب یک پزشک که شناخت و درمان بیشعورها را کار خود قرار داده با نظیره‌نویسی کتاب‌های عامه‌پسند روانشناسی به معرفی بیشعوری از زوایای مختلف می‌پردازد. چند پاراگراف از متن کتاب نشان می دهد نگاه او به مساله چگونه است. در مورد استعداد بیشعوری سیستم بوروکراسی دولتی و نظام دیوان‌سالار می‌نویسد:

این نوع بیشعوری به صورت‌های مختلفی دولت را فلج کرده‌است. بعضی از صورت‌های قابل ذکر این‌ها هستند:

 

  • جنون جلسه. دیوان‌سالاران همیشه در جلسه هستند. هر مساله‌ای که پیش بیاید، موضوع باید در کمیته‌های مربوطه مورد بررسی قرار گیرد، مشاوران آن را تحلیل کنند، کمیسیون‌ها درباره‌اش گزارش بدهند، در گروه‌های تجدید نظر رویش بحث شود و کمیته‌های اجرایی آن را تایید کنند. با این روش، مسئولیت تصمیم‌گیری کاملا محو می‌شود؛ هیچ‌کس مسئول و پاسخگوی عواقب نیست و در آینده یقه‌ی ‌کسی را نمی‌توان گرفت.
  • کاغذبازی. تمام مراحل اداری با دقت فراوان به‌گونه‌ای تنظیم شده‌اند که برای هر کاری به سه نسخه نیاز باشد. همین امر، باعث کاغذبازی برای هر کاری می‌شود حتی اگر آن کار نوشتن تقاضانامه و درخواست کاغذِ بیشتر برای کاغذبازی باشد. اگر زمانی در روند تامین کاغذ اشکالی به‌وجود بیاید دولت با خطر جدی مواجه خواهد شد. اتفاقی که باعث دق‌مرگ شدن بیشعورهای دیوان‌سالار و ذوق‌مرگ شدن ما خواهد شد.
  • مقررات. ‌سازمان های دولتی بدون مقررات سردرگم می‌شوند چرا که آنها هیچ‌کاری که واقعا کار باشد انجام نمی‌دهند و بنابراین هویت‌شان فقط با مقررات تعریف می‌شود. افزون بر این، مقررات سازمان‌های دولتی را در مقابل مردم محافظت می‌کند، به این صورت که مانع از حق مسلم مالیات‌دهندگان برای پرسش درباره‌ی این واقعیت آشکار می‌شود که این سازمان‌ها و اداره‌ها چرا پول مردم را مصرف می‌کنند اما عملا هیچ کار مفیدی برای آنها انجام نمی‌دهند؟ و آخر اینکه مقررات، قدرت کافی برای رؤسا و مدیران تامین می کنند تا با زیردستانشان مستبدانه‌تر رفتار کنند.

از این منظر شاید ارتش بهترین نمونه‌ی تبلور این نوع بیشعوری باشد. هیچ دلیل طبیعی‌ای برای اطاعت یا احترام گذاشتن به کسی که تمام زندگی‌اش را صرف آموزش صف جمع در یک آموزشگاه نظامی کرده وجود ندارد. از این رو باید از مقررات برای توجیه این کار غیرطبیعی کمک گرفته‌شود. این است دلیل آنکه چرا ارتش – و در مقیاس وسیع‌تر: دولت- اینقدر به مقررات اتکا دارد. برای توجیه اشتغال و سرپانگه‌داشتن بیشعورها.

این کتاب با مشقت زیادی ترجمه و از راه‌های مختلفی برای اخذ مجوز چاپش اقدام شد. راستش شرح ماجرا اینقدر برایم دردناک است که دوست ندارم دوباره تکرار کنم و اگر خواستید می‌توانید در مقدمه‌ی کتاب شرح مختصری از آن را بخوانید. مختصر اینکه سال 89 جواب قطعی آمد که مجوز نمی‌دهند و تازه به ناشر اخطار داده‌اند که اگر پس از این چنین آثاری را به اداره کتاب تحویل دهد با مشکل جدی روبرو خواهد شد! چیزی در حد درخواست مجوز نشر برای مجله‌ی پلی‌بوی، با این تفاوت که چنین درخواستی لااقل ارشادچی‌های محترم را عصبانی نمی‌کند.

وقتی مصمم شدم فایل کتاب را برای دانلود به صورت الکترونیک منتشر کنم علی‌رغم بارها و بارها ویرایش کردن نسخه‌هایی که برای چاپ آماده می‌شد و وقت بسیاری که صرف آن‌ها شد، تنها فایلی که به دردم خورد همان نسخه‌ی اولیه‌ای بود که خودم تایپ کرده بودم. ویرایشِ فایلی که خود آدم تایپ کرده (و طبعا اشکالاتش به چشمش نمی‌آید) و صفحه‌آرایی کتاب با نرم‌افزار ورد توسط آدمی غیرحرفه‌ای، شکنجه‌ایست که فقط آنهایی که به آن گرفتار شده باشند درکش می‌کنند. به خصوص اینکه اصرار داشتم کارهایی هم در حاشیه‌ی کتاب بکنم…

بماند که برای همین طرح ساده ی جلد، به خاطر نداشتن نرم افزار فارسی‌ساز در فتوشاپ چه فلاکتی کشیدم.

بعد از اینکه فایل را در دو فرمت (ویژه‌ی چاپ و نمایشگرهای بزرگ و ویژه‌ی نمایشگرهای کوچک)آماده کردم برای دو سه نفر از دوستان فرستادم. فقط در یک فقره ف م سخن صد نکته را گوشزد کرد! این یعنی باز کردن جداگانه فایل‌ها، دانه دانه پیدا کردن کلمات، درست کردن آنها، چک کردن دوباره صفحه‌بندی. گاه می‌شد که با حذف یا تغییر یک عبارت جدولی در چند صفحه بعد اندکی جابه‌جا می‌شد و بسیاری به‌هم‌ریخته.

گذشته از آن، بعد از انتشار الکترونیک کتاب‌ هم بارها تغییر و تصحیح لازم آمد. بعضی وقتها اشکالی هم نبود و فقط خودم وسواس داشتم. مثلا حاشیه نویسی‌ها را کمی تغییر دادم. همین “کمی” یعنی نوشتن دوباره، اسکن، ویرایش عکس، جایگزینی با قبلی، چک کردن دوباره صفحات، گرفتن پی دی اف، آپلود کردن و جایگزینی با فایل قبلی… (ریا نشود ها. فقط دارم می‌گویم که بدانید چقدر زحمت می‌کشم بدون آنکه به رویتان بیاورم. این اخلاص و تواضع ما محمودها مثال‌زدنی است. اسنادش هم موجوده)

در ترجمه سعی کردم به متن وفادار باشم هرچند که بعضی جاها نمی‌شد. ترجمه بعضی عبارات دردسر درست می‌کرد. مطالبی هم بود به شدت آمریکایی و محدود به دوره‌ای خاص که البته تا آنجا که شد با نوشتن پانویس‌ها سعی کردم طوری نقل کنمشان که برای خواننده‌ی ایرانی مفهوم باشد. نویسنده لحنی توامان شبه‌علمی-لمپنی برای متن انتخاب کرده بود که تا آنجا که می‌توانستم سعی کردم آن را در ترجمه‌ی فارسی رعایت کنم. بعضی پرگویی‌ها و تکرار مکررات نویسنده را فشرده کردم. اندکی (شاید دو سه درصد) عبارات را هم با تغییراتی ایرانی کردم البته نه با غلظت آقامون شاملو که همچی کلوم پاچناری می‌ذاش تو دهن بچه‌های گیل‌گمش اینا که انگار می‌کردی مال ناف درخونگان.

خواندن عمیق و چندباره‌ی این کتاب بر روی اخلاق و رفتار من تاثیر داشت. درست است که هنوز از این بلا و بیماری پاک نشده‌ام اما باافتخار اعلام می‌کنم که بهتر شده‌ام. مدارکش هم مجددا موجوده.

امیدوارم از خواندن این کتاب لذت ببرید و آن را شایسته ی توصیه به دیگران هم بدانید. چند سال منتظر بودم و نقشه می‌کشیدم که بعد از چاپ کتاب، کارهای گوناگونی در سطح جامعه برای جا انداختن مفهوم نوین “بیشعوری” و روش‌های درمان و مبارزه‌ی با آن انجام بدهم. می‌خواستم به بهانه‌ی معرفی کتاب تورهای مختلفی بگذارم، به شهرهای مختلف بروم و با اجرای چیزی شبیه استندآپ کمدی مردم را هم بخندانم و هم بترسانم! می‌خواستم کارگاه‌های چند روزه‌ی بیشعورشناسی در تهران بگذارم به شیوه‌ای کمیک… بگذریم.

راستش حالا بیش از این کار چندانی از من برنمی‌آید اما منتظر بازخوردها می‌مانم. چه دیدید، شاید هم آنقدر استقبال خوب بود که از همین‌جا کار را پی گرفتم. این دیگر به شما بسته است. اگر این کتاب را همانقدر مفید و ضروری می‌دانید که من می‌دانم هر کاری که صلاح می‌دانید برای انتشار بیشترش انجام بدهید. به جز دست بردن در فایل پی‌دی‌اف کتاب، هر کار دیگری با آن مجاز است و نیازی هم به مجوز من ندارد. لینکش را همخوان کنید، در شبکه‌های اجتماعی معرفی‌اش کنید، برای دوستان‌تان ایمیل کنید، درباره‌اش بنویسید، پرینت بگیرید و به آنهایی که اهل وب و کامپیوتر نیستند بدهید، برایش وبلاگ بزنید و دسترسی‌اش برای کسانی که فیلترشکن ندارند را مهیا کنید، اگر خبرنگارید در رسانه‌تان معرفی و نقدش کنید… . پیشاپیش از همه‌تان سپاسگزارم.

شاید گامی برداریم در زدودن بیشعوری از جامعه‌ای که مبتلایان به این بیماری آن را به تماشا کشیده‌اند. وقتش شده نعره بزنیم

Asshole no more