بایگانی دسته: خرده‌فرهنگ‌ها

مسیح و خار و خربزه

عارضم به حضور انورتان که من اولین بار این خانم را دمِ در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران در خیابان کبکانیان تهران دیدم و همانجا یک‌دل نه بلکه صد دل ازش خوشم نیامد. اوایل دهه هشتاد بود و یک جلسه‌ای از همین‌هایی که امثال آقای شمس‌الواعظین اصرار داشتند سیاسی‌اش کنند. بعدش دمِ در یک عده جمع شدند دور آقای شمس به خوش و بش و حتی حرفهای صنفی. آنجا بود که دیدم یک دختر لاغر ریزه‌میزه هی روی یک چیزی اصرار دارد و هی این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و حرف می‌زند و آخرش آقای شمس‌الواعظین را راضی کرد یک کاری بکند. یادم نیست درباره‌ی کارتها بود یا چه. زمانی بود که گرفتن کارت عضویت از انجمن صنفی در ردیف گرفتن ویزای آمریکا بود. شش ماهی باید صبر می‌کردی تا بزرگترها تشکیل جلسه بدهند و سوابقت را مرور کنند و تایید کنند که روزنامه‌نگاری یا نه. بزرگترهای اصلاح‌طلب ما آن روزها کارهای مهم‌تری داشتند.

بعدا ماجرای اخراج خبرنگار ایلنا از مجلس پیش آمد و اسم مسیح علینژاد سر زبان‌ها افتاد. اول کمی قاطی کرده بودم چون فکر می‌کردم این علینژاد که رفته با لاتهای مجلس سرشاخ شده باید پسری باشد باریک و بلند و ریشو و بور (تاج خار را تخفیف دادم). بعد دیدم عه… این که همون دختره اس! البته همان موقع متوجه شدم که مسیح خیلی هم بچه نیست و حتی یک بچه هم دارد. از این نظر او مرا به یاد آدمی دیگر می‌انداخت که او هم در سنین پایین ازدواج کرده بود و بچه داشت و هر وقت که حرف زدن و راه رفتن و اطوارش را می‌دیدم به شدت متنفر می‌شدم. آن بابا هم روزنامه‌نگار بود مثلا، و بعدا درباره‌اش می‌نویسم.

بعد سروکله‌ی اون دختره – یعنی «این» دختره‌ی سابق که حالا به خاطر دوری مسافت «اون» شده بود – از سفرهای خارجی پیدا شد و هربار روی اعصابم بود. فکر نمی‌کنم بخاطر سفرهایش بود چون همزمان ده‌ها روزنامه‌نگار دیگر به دعوت این نهاد و خرج آن یکی به سفرهای خارجی می‌رفتند اما فقط عکسهای مسیح بود که روی اعصابم بود. آن موقع فکر کردم بخاطر آن پوشاندن کُپه‌ی عظیمی است که وقتی ایران بود زیر مقنعه و حالا زیر یک کلاه مسخره پنهان می‌کرد. اینطوری بود که خیالم را راحت کردم و تصمیم گرفتم تا وقتی این کلاه را روی سرش می‌گذارد هیچ چیزی از او نبینم. من فکر می‌کنم این کمترین حق ماست که اگر، به هر دلیلی، از چیزی خوشمان نمی‌آید از آن دوری کنیم. نه کاری غیراخلاقی است و نه به کسی مربوط.

البته اینها باعث نمی‌شد که هر از چندی از او و کارهای جنجالی‌اش چیزی نشنوم. یادم رفت بگویم شیوه‌ی خبرنگاری او را هم هیچوقت نپسندیده‌ام اما شیوه‌ی خبرنگاری خیلی‌ها را نمی‌پسندم و این نوشتن ندارد. من در این یادداشت می‌خواهم درباره‌ی این مساله‌ی مهم حرف بزنم که چرا از قیافه‌ی مسیح علینژاد خوشم نمی‌آید و برای این مساله به همدردان خودم راه حل بدهم، نقد رسانه و رسانه‌چی که نمی‌خواهم بکنم. روزنامه‌نگاری اکتیویستی و احساسی هم لابد محسناتی دارد همانطور که صدای جیغ‌جیغو در خوانندگی.

سرتان را درد نیاورم… یک روز خبر رسید که مسیح علینژاد کشف حجاب کرده و من خوشحال شدم که بالاخره می‌توانم قیافه‌ی این همکارمان را ببینم بلکه، بر خلاف آن بابای دیگر که گویا هیچوقت مشکلم با او حل نمی‌شود، آن مشکل شخصی‌ام برطرف شود. همانطور که داشتم زیر لب می‌گفتم «بالاخره اون کلاه مسخره رو برداشتی…» عکس را باز کردم و ناخودآگاه گفتم «اوه… اوه…. نه ورندار… بذار… بذار…». و احتمالا مشکل اصلی‌ام با مسیح را پیدا کردم. موهاش!

ما به طور اجدادی کله‌های پرمویی داریم. پدربزرگم تا زمانی که مُرد یک ماشین تراش موزر داشت که باید یک نفر با آن موهایش را نمره‌ی چهار ماشین می‌کرد. روستایی بود و مثل بسیاری از روستاییان قدیمی خراسان دستار می‌بست. برای دستار بستن موی بلند مناسب نیست خصوصا اگر کله‌تان مثل طایفه‌ی ما از خربزه بزرگتر و از هندوانه (اندکی) کوچکتر باشد. برای تراشیدن کله‌ی آن فقید باید به محوطه‌ای بعید میرفتیم که تا شعاع ده پانزده متر هیچ جانوری یا جماد ارزشمندی نباشد. بهارخواب‌مان اینقدرها بزرگ نبود اما چاره‌ای هم نبود و به همان می‌ساختیم. مثل چریکی که به جنگ گاز اشک‌آور می‌رود خودم را با هر چه داشتیم می‌پوشاندم، عینکم را به چشمم میچسباندم و با ماشین تراش قراضه به جنگ جنگل موهای پیرمرد می‌رفتم، موهای انبوه و ضخیم و خشکی که هر کدام به محض جدا شدن مثل ترکشی به اطراف شلیک می‌شدند. بدترین بخش‌اش این بود که آن وضعیت من را یاد خودم می‌انداخت. مهم نبود در پیری چه خواهم شد، مساله این بود که در کل دوران نوجوانی و بعد از آن موهایی بدتر از او داشتم. موهایی خشک، انبوه، سفت، سیخ و به اندازه‌ی چریک‌های پیر نامنعطف. در سنین دبیرستان که علاقه‌ی شدیدی به ارتباط با جنس لطیف داشتم قیافه‌ای داشتم در بهترین حالت شبیه نوجوانان روستایی ژاپنی در فیلم‌های سیاه و سفید کوروساوا. چه کسی دوست دارد با پسری که یک میلیون تیغ روی سرش دارد دوست شود؟ این به نظرم بدترین چیز بود البته قبل از آن بدترینِ مطلقی که ته جدول بود، یعنی همان چیزی که روی کله‌ی مسیح بود. انگار تاج خار در شرایط مطلوب کشاورزی شمال حسابی رشد کرده باشد.

اما این مساله به من کمک کرد که تکلیفم را با مسیح روشن کنم. متوجه شدم نه فقط از کله‌ی پرمویش که از تُن صدا و لحن حرف زدن و حتی راه رفتن شلنگ‌تخته‌وارش هم خوشم نمی‌آید. یک بار زنگ زد به من که درباره‌ی موضوعی قرار مصاحبه‌ی زنده بگذارد. من هم مطلبی را آماده کردم و منتظرش ماندم. تماس نگرفت و بعدا هم توضیحی نداد. خب این کلا کار بدی است و به خصوص اگر با همکارت انجام دهی. خیلی‌ها در اینطور مواقع برچسب «بیشعور» را مثل نقل و نبات، و ای بسا با ارجاعِ مرجع تقلیدگونه‌ای به من، بکار می‌برند اما من ترجیح دادم فکر کنم فراموش کرده و بخشیدمش. هیچوقت هم به رویش نیاوردم (الان هم به قول آن همشهری‌مان که وسط دریا شنا می‌کرد و کوسه گذاشت دنبالش و پرید بالای درخت چنار «مجبورُم… مفَهمی؟ مجبور»!). اما بقیه‌ی چیزها را نمی‌شد فراموش کرد یا بی‌خیال شد. گاهی مثل بازرس ژاور بینوایان می‌شوم، نه می‌توانم دیگران را ببخشم و نه خودم را – و از این حیث احساس عذاب وجدان نمی‌کنم.

آها… راستی یادم رفت بگویم. آن آدم دیگری که طرز حرف زدنش، راه رفتنش، دست و گردن تکان دادنش و کلا همه‌ی حرکات فیزیکی‌اش بیش از همه روی اعصابم است خودم هستم. مو را شاید بشود تراشید ولی اینها را نمی‌شود چندان تغییر داد. باور کنید یا نه، هر وقت قطعه‌ای فیلم از خودم می‌بینم یا صدای خودم را می‌شنوم حالم بد می‌شود. آنقدر که قطعش می‌کنم. فیلم عروسی‌مان را دقیقا به همین دلیل آنقدر نگاه نکردم تا به قول علما از حیز انتفاع ساقط شد. در نتیجه‌ی با وجدان راحت همان تصمیمی را درباره‌ی مسیح گرفتم که پیشتر درباره‌ی خودم گرفته بودم: پرهیزِ حداکثری از مواجهه و دیدن و شنیدن، و در نتیجه داشتنِ اعصابِ راحت‌تر.

اما اینها باعث نمی‌شود که بشود کلا از او کناره گرفت و اصولا اگر بشود انرژی او، قدرت بسیج‌گری‌اش، ایده‌های بعضا نابش و بعضی کارهای بسیار زیبایش را نادیده گرفت نمی‌شود موجها و واکنشهایی که باعث می‌شوند را نادیده گرفت. وقتی مجید توکلی را گرفتند و برای اینکه، به خیال خودشان، تحقیرش کنند چادر و حجاب زنانه پوشاندند و عکسها را در فارس و سایر خبرگذاری‌هایشان منتشر کردند هیچ ایده‌ای درخشان‌تر از ایده‌ی مسیح برای دعوت به انتشار عکس مردان با حجاب نمی‌توانست آن را خنثی و حتی تبدیل به یک حرکت فمینیستی کند. کمپین آزادی‌های یواشکی‌اش، فارغ از آنکه با آن موافق باشیم یا مخالف، یکی از تاثیرگذارترین کمپین‌های مردمی چند دهه‌ی اخیر است. آنهمه گفتگوها و پیگیری‌هایش درباره کشتگان جنبش سبز از یکسو، و تماس دائمش با خشن‌ترین و بی‌ادب‌ترین نمایندگان مجلس و سیاستمداران ایرانی برای پاسخ خواستن از آنها را نمی‌توان نادیده گرفت. در کنار همه‌ی اینها گزارش‌هایی از خودش و خانواده‌اش، خانواده‌ی روستایی مذهبی‌اش، و خصوصا پدری که به خاطر بی‌حجابی مسیح حاضر نیست با او حرف بزند توامان شجاعانه و احساس‌برانگیزند. در زیر فشار خردکننده‌ای که به «جوجه اردک زشت» و «دختر داهاتیه که حالا رفته اون ور جو گرفتدش» وارد می‌آمد فیلمی نسبتا قدیمی منتشر کرد از همان خانواده‌ی دهاتی که روی تیلر به سمت مزرعه می‌رفتند، معصومه با چارقد و پوتین پلاستیکی با دوربین حرف می‌زد و می‌گفت پدرش حاضر نیست اجازه دهد او تیلر براند.
لابد یک چیزهایی هست که اینهمه طرفدار دارد.

من تکلیفم با او و با خودم روشن است: چون کلا روی اعصابم است تا جایی که ممکن است سعی می‌کنم پرم به پرش نگیرد و چیزی از او نبینم و نشنوم. باور کنید یا نه، حتی همین ماجرای بغل کردن مریل استریپ را ندیده‌ام اما درباره‌ی آن می‌دانم چون دیگران واکنش نشان دادند (البته واکنش در حد لب گرفتن از جرج کلونی!). گفتم که… این آدم یک طوری است که نمی‌توان کلا هم از اون بی‌خبر بود. البته چون جداگانه منتشر شد، آن بخشی که گفت حکومت ایران با من مشکل دارد چون زیاد مو دارم چون صدایم بلند است و چون زیادی زن هستم را دیدم. هم دیدم و هم لذت بردم و هم نمی‌توانم بفهمم اشکال چنین حرفی، یا اصلا اصرار مسیح به عنوان یکی از زنانی که با حجاب اجباری در ایران مبارزه می‌کنند چیست. به خصوص آنهایی که برای نقد مسیح دائما می‌پرسند «آیا مشکل ما در ایران حجاب اجباریه؟» را درک نمی‌کنم. اگر حجاب اجباری در ایران یکی از مشکلات اصلی ما در ایران نیست پس چیست؟ شما یک نمونه‌ی دیگر را مثال بزنید که هم بخش عظیمی از جامعه را زیر فشار گذاشته باشد، هم مجوز و مستمسکی باشد برای حکومت تا در خصوصی‌ترین مسایل شهروندان دخالت کند، هم تاثیر منفی بر اقتصاد داشته باشد، هم گلوی هنر را بفشارد، هم صنعت توریزم را تقریبا نابود کرده باشد، هم ورزش… و در یک کلام و از همه‌ی اینها مهمتر کرامت انسانی همه ش شهروندان را زیر سوال برده باشد. ضمن اینکه مگر یک نفر باید نماینده‌ی مبارزه با همه‌ی مشکلات ما باشد؟

اینکه مسیح یا معصومه علینژاد چقدر دوست یا دشمن دارد به من مربوط نیست. انرژیِ مازاد باید جایی و به بهانه‌ای تخلیه شود و طرفین می‌توانند این کار را با زدن توی سروکله‌ی همدیگر به نحو مقتضی انجام دهند. راستش حتی اینکه بر اساس شنیده‌ها گاهی مسیح می‌نشیند و از فشار انتقادها و حمله‌ها گریه می‌کند هم به خودش مربوط است. اولا بعضی کارها و یا روش‌هایش واقعا اشتباه است. ثانیا هر که بامش بیش برفش بیشتر و بالاخره پرداختن به موضوعات جنجالی همانطور که شهرت و توجه می‌آورد انتقاد و بدنامی هم دارد. ثالثا چه معنی دارد که آدم اینقدر موهای وزوزی پرپشتی داشته باشد و روی اعصاب باشد؟

فقط پیشنهاد می‌کنم اگر مثل من بخش سوم واقعا برای‌تان مهم است، یا به هر دلیل دیگری این آدم روی اعصاب‌تان است، ولش کنید. بی‌خیال شوید. اصلا فکر کنید مرده. مثل طوفانی که در استکان چای. چرا ما باید از دست یک نفر اینقدر حرص بخوریم و کل‌کل کنیم و به جای آنکه انرژی‌مان را –از همان راهی که درست می‌دانیم- برای مبارزه با قانون حجاب اجباری، یا هر چیز دیگری که فکر می‌کنیم احمقانه و غیرانسانی است، صرف کنیم، صرفِ کشمکش سر یک آدم کنیم؟ اون هم با اون قیافه‌اش!

masih2

 

پ.ن. کله‌خربزه هم خودتانید.

تاملاتی اخلاقی در باب لطیفه‌های قومی و جنسیتی

متداول ترین شکل لطیفه های قومیتی، داستانی ست که در آن یک یا چند تن از اعضای یک گروه قومیتی چیزی می گویند یا کاری می کنند که نشان از حماقت، تنبلی، بی بندوباری، یا یک ضعف دیگر است. اغلب فلاسفه فرض گرفته اند که چنین لطیفه هایی فقط برای ابراز خصومت نسبت به گروه «هدف» ‌است. مقاله «کارهای نژادپرستانه و طنز نژادپرستانه» از مایکل فیلیپس چنین شروع می شود: «لطیفه های نژادپرستانه اغلب خنده دار هستند. و بخشی از این امر به نژادپرستی آنها منوط است. برای نمونه بسیاری از لطیفه های لهستانی ممکن است به سادگی تبدیل به لطیفه هایی مربوط به احمق ها بشوند ولی وقتی اینگونه روایت شوند به هیچ وجه خنده دار نیستند.»

اما نژادپرستانه محسوب کردن لطیفه های لهستانی کاملا در تضاد است با آنچه دانشمندان علوم اجتماعی در سه دهه اخیر درباره لطیفه های قومیتی یافته اند. با مطالعه هزاران لطیفه از سراسر دنیا، کریستی دیویس که انسان شناس است کشف کرد که همان لطیفه های «احمق» را که در ایالات متحده درباره لهستانی‌ها می‌گویند، در فرانسه درباره بلژیکی ها ، در هندوستان درباره سیک ها ، و در استرالیا درباره تاسمانیایی ها می گویند. به همین سان، لطیفه هایی که بزدلی و دیگر رذیلت ها را به گروه های قومیتی نسبت می دهند را در دهها کشور یافته اند. دیویس نشان می دهد همه جا الگوی اجتماعی یکسان است. مردم لطیفه های قومیتی را نه درباره گروه هایی که از آنها متنفرند بلکه درباره گروهی که با آنها آشنایی دارند ، شبیه خودشان هستند، و در حاشیه فرهنگ غالب زندگی می کنند تعریف می کنند.

لطیفه گویان معمولا باور ندارند که شخصیت سازی هایی که در لطیفه ها دارند حقیقی است. باور نمی‌شود که عموم لهستانی ها احمق هستند، یونانی ها همه شان همجنس بازند، و ایتالیایی ها بزدل هستند. دیویس می گوید آنچه لطیفه گویان به آن می خندند، نسخه‌ی اندک متفاوتی از خودشان است ، و خنده شان معمولا خصومت بار و بد اندیشانه نیست. وقتی گروهی از دیگری متنفر است، احساسات اش را به شکل های مستقیم تر و آسیب زننده تر از لطیفه گویی ابراز می کنند.

به گفته دیویس، لطیفه ها درباره‌ی «احمق‌ها» در دو قرن اخیر در پاسخ به اضطراب مردم درباره به روز بودن دانش و مهارت شان به خصوص در محیط کار، محبوبیت یافته اند. روزهای اوج لطیفه های لهستانی در ایالات متحده در چند دهه پیش، زمانی نبود که امریکایی ها نسبت به لهستانی حس کینه یا تبعیض داشتند (لهستانی‌ها تا آن زمان ‌به خوبی در فرهنگ امریکایی ادغام شده بودند) بلکه زمانی بود که امریکایی ها از رشد علمی در ایالات متحده در شگفت بودند. لطیفه فضانوردی لهستانی که اعلام کرد تصمیم دارد با موشک اش به خورشید برود را در نظر بگیرید. وقتی از او پرسیدند که چطور گرمای خورشید را تحمل خواهد کرد گفت «نگران نباشید، شب می روم». بنا به گفته دیویس، این لطیفه نمایان‌گر تحقیر نادانی لهستانی ها توسط امریکایی ها نیست بلکه بیانگر ترس امریکایی ها درباره نادانی علمی و فنی خودشان است.

هرمنوتیکِ پاکستانی، ده تاش یه پنی!

فلاسفه تنها کسانی نیستند که با «نژاد پرستانه» خواندن لطیفه ها در قضاوت عجله می کنند. در سال ۲۰۰۲ میلادی نماینده پارلمان بریتانیا ان وینترتون به دلیل گفتن این لطیفه در یک میهمانی شام مجبور به استعفا شد:

یک انگلیسی، یک کوبایی، یک ژاپنی، و یک پاکستانی سوار قطار بودند. کوبایی با گفتن اینکه تو کشور من ده تایش را یک پنی می فروشند، یک سیگار برگ را از پنجره بیرون انداخت . ژاپنی یک دوربین نیکون را با گفتن اینکه در کشور من اینها ده تایش یک پنی قیمت دارد بیرون انداخت. بعد انگلیسی پاکستانی را از پنجره بیرون پرت کرد.

خنده‌گاه (punch line) این لطیفه القا می کند که انگلیسی قصد داشته بگوید پاکستانی ها در کشور من ده تایشان یک پنی می ارزند. آیا این خنده گاه توهین به پاکستانی هاست؟ اگر هست، چه ویژگی منفی‌ای را به ایشان نسبت می دهد؟ پذیرفتنی‌تر است بگوییم نکته‌ی لطیفه این است که انگلیسی ها نژادپرست اند و با مردم پاکستان و دیگر مستعمره های سابق‌شان رفتاری غیرمنصفانه دارند. پاکستانیِ این لطیفه هیچ کاری نمی کند و حتی توصیفی هم از او به دست داده نمی شود. انگلیسی است که کاری انجام می دهد، آن هم به قتل رساندن پاکستانی. وقتی هدف از این لطیفه نشان دادن نژادپرستی انگلیسی‌ها باشد، البته که این لطیفه خصومت و تبعیضی علیه پاکستانی ها در بر ندارد.

شاید توافق بر سر تفسیری درست از این لطیفه ، یا هر لطیفه دیگری ممکن نباشد. افراد متفاوت لطیفه‌ای یکسان را به اشکال مختلفی بیان می کنند و به دلایلی متفاوت شادمان می شوند. نژادپرستی که از پاکستانی ها متنفر است ممکن است از این لطیفه لذت ببرد چرا که در آن یک پاکستانی به قتل می رسد. ممکن است فرد دیگری از این شیوه هوشمندانه که ریتم روایت در خنده‌گاه (با پرتاب کردن به بیرون از پنجره) با نتیجه ای شوکه کننده حفظ شده است به خنده بیفتد. شخص سومی، مثلا پاکستانی، ممکن است به بی خردی انگلیسی در برداشت اش از فرصت دور ریختن چیزهای فراوان و دم دستی در قربانی کردن پاکستانی بخندد. با در نظر گرفتن همه مباحث حول معنا و عدم قطعیت، فلاسفه می بایست به طور ویژه به راههای متفاوتی که لطیفه ها قابل تفسیرند حساسیت نشان بدهند؛ ولی اغلب مقاله های مجلات فلسفی با ارایه یک تفسیر از لطیفه به عنوان تنها تفسیر مورد قبول، با اطمینان به ما می گویند که معنای آن تفسیر چیست.

علامتِ یه روز یه…!

وقتی به مشکل لطیفه های جنسیت گرا و قومی/نژادی می پردازیم می‌بایست در مشخص کردن اینکه مشکل کجاست دقت داشته باشیم. بسیاری از تحلیل های اخلاقی لطیفه های جنسیت گرا و نژادپرستانه آنها را به عنوان مدعیاتی ساخته شده با هدف ایجاد یا تقویت باورهای تبعیض آمیز در شنوندگان در نظر گرفته اند.

اغلب اخلاق‌گرایانی که لطیفه های جنسیت گرا و قومی/نژادی را تحلیل کرده اند، این موضوع را نادیده گرفته اند که لطیفه های جنسیت گرا و قومیتی (همچون لطیفه از منظر عام) در نزد گوینده و شنونده به عنوان موضوعی تخیلی در نظر گرفته می شود. ما اغلب لطیفه ها را با علایمی همچون «شنیدی می‌گن یه روز…؟» تعریف می‌کنیم تا نشان بدهیم در حال نقل یک گزارش از رخدادی واقعی نیستیم.

افزون بر این غیرواقعی بودن، آنچه شخصیت های لطیفه می گویند یا انجام می‌دهند شباهتی با آنچه انسان های واقعی می‌گویند یا انجام می‌دهند ندارد. وقتی این شخصیت ها احمق ، تنبل، یا بی بندوبارند، میزان این نقایص اغلب بسیار بیشتر از یک انسان واقعی، بزرگ نمایی می شود. در لطیفه فضانورد لهستانی، باور شخص به اینکه پرواز کردن به خورشید در شب باعث خنک ماندن اش می شود فقط احمقانه نیست، بلکه احمقانه‌تر از آن است که یک انسان واقعی به آن باور داشته باشد.

اغراق شگفت آوری که در بیشتر اَشکال طنز یافت می شود در نوشته های تقریبا همه اخلاق‌گرایان درباره لطیفه های قومی نادیده گرفته شده و چنین لطیفه هایی از نظر ایشان تاییدیه ای بر احمق بودن لهستانی ها، تنبل بودن سیاه پوستان و از این قبیل فرض شده است. اما چنین پیش‌فرض‌های ساده انگارانه ای خنده دار نبوده و به راحتی قابل نقض هستند. وقتی افراد مبادله اطلاعات می کنند، شنوندگان اغلب فرض می گیرند که آنچه گوینده می گوید یا قصد دارد بگوید نادرست است و به همین دلیل او را به چالش می کشند یا حرف اش را نقض می کنند. ولی ما حرف لطیفه گویان را به چالش نمی کشیم یا نقض نمی کنیم. کسی که لطیفه بالا را بشنود نمی گوید «اصلا مگر فضانورد لهستانی هم داریم؟» یا «بیشتر لهستانی ها خنگ نیستند». نه گویندگان این لطیفه و نه شنوندگان آن الزامی به اعتقاد به وجود فضانورد لهستانی یا حماقت عمومی لهستانی ها ندارند.

در واقع ما می توانیم از این لطیفه حتی وقتی هیچ پیش داوری‌ای نسبت به لهستانی ها نداریم هم لذت ببریم. اولین باری که من ورسیونی از این لطیفه را در یک همایش طنز در هلند شنیدم، درباره یک فضانورد فریزی (ناحیه‌ای واقع در شمال غربی آلمان و شمال هلند) بود و من اصلا نمی دانستم فریزی ها چه کسانی هستند، اما با این حال از تصور اینکه فضانوردی بگوید سفر در شب مشکل حرارت خورشید را حل می کند لذت بردم. فردایش وقتی فهمیدم که فریزی ها قومی ساکن بخش های شمالی هلند هستند، به این باور نرسیدم که فریزی‌ ها احمق اند، دقیقا همان‌طور که بعد از شنیدن لطیفه درباره لهستانی ها درباره شان چنین فکری نکرده بودم.

حماقت شخصیت این لطیفه یک بسته اطلاعاتی که تبادل می شود نیست بلکه یک ایده خارق العاده است که برای لذت بازیگوشانه ارایه می‌شود. لذت بیشتر مردم از شنیدن این لطیفه نه به خاطرِ باور به برتری نسبت به لهستانی ها یا فریزی ها، بلکه به خاطر آکروبات ذهنی‌ای ست که برای فهم گزاره «شب سفر خواهم کرد» می بایست انجام بدهند (در همان حال که می‌دانند ممکن نیست هیچ انسانی واقعا چنان حرفی را جدی گفته باشد)

کلیشه‌های آسیب‌رسان

بنابراین آنچه درباره لطیفه های جنسیت گرا و قومی می‌تواند مذموم باشد، نه در ادعا یا تلقین این باور است که گروه‌های خاصی از انسان ها به مراتب از بقیه احمق تر، یا بی‌بندوبارتر یا هر چیز دیگری هستند. در فراموش کردن مسئولیت اخلاقی‌ است.

کسانی که لطیفه های نژادپرستانه و جنسیت گرا را نشر می دهند، تبعیض را نه از راه اثبات حقیقت، بلکه با بی تفاوتی نسبت به حقایق اشاعه می دهند. آنها از نظر شناختی و کاربردی از کلیشه‌هایی که درباره شان حرف می زنند فارغ‌اند و برایشان اهمیتی ندارد که انتشار این کلیشه‌ها چه زیان هایی می تواند در پی داشته باشد.

چیزی که معمولا این لطیفه ها را آسیب رسان می کند این است که شخصیت‌های یک گروه با درجاتی اغراق شده از همان خصلت های نامطلوبی معرفی می شوند که بعضی افراد فکر می‌کنند تمام اعضای آن گروه به آن خصلت‌ها متصفند. در واقع ما این لطیفه‌ها را بر اساس گروه‌های قومی یا جنسی و نقطه ضعفشان، که همان کلیشه‌ی بزرگ نمایی شده است، دسته بندی می‌کنیم. مثل لطیفه‌های مربوط به زن موطلایی خنگ، همجنس باز فراری، یونانی دغل باز، و امثال اینها. برای ساخت یک لطیفه جدید درباره این گروه ها شما داستانی درباره اعضای گروه هدف می سازید که نقایص بزرگ نمایی شده را به این شخصیت ها نسبت می دهد.

خنده داری این لطیفه ها در تکیه بر کش دادن کلیشه‌ی منفی ست. گویندگان لطیفه های جنسیت گرا و نژادپرستانه چه این کلیشه‌ها را قبول داشته باشند چه نه، بازی کردن ‌شان با آنها از طریق اغراق،‌ باعث می شود ایده های اخلاقی مذموم به ایده های قابل هضم تر تبدیل شوند. قرار دادن کلیشه‌ها در « قابِ بازی» در یک لطیفه آن‌ها را زیباشناسانه می کند و دست کم موقتا از قضاوت اخلاقی معاف‌شان می کند. شنوندگانی که از لطیفه های جنسیت گرا یا نژادپرستانه لذت می برند اجازه می دهند کلیشه‌ها‌ی آسیب رسان از رادار قضاوت اخلاقی شان پنهان شوند. از یک ادعای سر راست ممکن است سریعا انتقاد کنند ولی از یک نسخه غلو شده از کلیشه که به صورتی هوشمندانه ارایه بشود احتمالا فقط لذت می‌برند.

بورات، کلیشه‌ای آزارنده و غیرواقعی

چارچوبِ بازی طنز به افکار تبعیض آمیز اجازه می دهد بدون آنکه ارزیابی شوند وارد ذهن انسان ها بشوند. حتی اجازه خلق کلیشه‌هایی را می‌دهد که اگر واقعا ادعا شوند هر فرد معقولی بی درنگ رد می کند. در کمدی بورات: آموزه‌های فرهنگی از آمریکا برای منفعت ملت باشکوه قزاقستان (2006)، ساشا برن کوهن نقش روزنامه‌نگار قزاقی را بازی می کند که مثل دیگر قزاق های حاضر در این مستندِ ساختگی، زمخت، بی نزاکت، زناکار با محارم، یهودستیز، نژادپرست، ضد کولی، و جنسیت گرا است. بورات «تجاوزگر شهر» را معرفی می کند و با غرور توضیح می دهد که خواهر او «چهارمین فاحشه برتر در سطح کشور است».

در دنیای واقع، هیچ قزاقی در فیلم حضور ندارد: کوهن کلیشه‌ی جدیدش را بر اساس کسانی که در جنوب روسیه ملاقات کرده بنا کرده است. دهکده ای که نشان داده می شود و ساکنین اش، رومانیایی اند. قزاق های واقعی اسلاو نیستد، ترکیبی از ترک و مغول هستند و هیچ شباهتی به کوهن و یا دیگر افراد حاضر در فیلم ندارند. روسیه در قرن نوزدهم به قزاق ها هجوم آورد، هزاران نفر در مقاومت علیه اشغال و یاخدمت در ارتش روسیه جان دادند. در زمان استالین و خروشچف بخش های عمده ای از کشورشان برای تغذیه روس ها به زیر کشت رفت. به خاطر مقاومت، یک و نیم میلیون قزاق و ۸۰ درصد از دام هایشان از میان رفتند. روس ها را برای آواره کردن قزاق ها به این کشور آورده و ساکن کردند تا جایی که تا دهه هفتاد میلادی قزاقستان تنها کشوری در اتحاد شوروی بود که مردمان بومی اش در اقلیت بسر می بردند.

کوهن در ساختن یک کلیشه‌ی جعلی جدید از قزاق ها، که اغلب خصلت های منفی مرتبط به روس ها را به ایشان نسبت داده، به قزاق ها دوبار توهین کرده است. او آنها را با ویژگی هایی تیپ‌سازی کرده که فاقد آن هستند: یهودستیزی هیچ وقت در قزاقستان شایع نبوده، همین طور آزار کولی ها، زنان هم از حقوقی برابر با مردان برخوردارند. و در درجه بعدی، رذایلی که او به قزاق ها نسبت می دهد در واقع از کلیشه‌ی روس های متجاوز آمده است. در آگهی چهارصفحه ای که از سوی دولت قزاقستان در روزنامه نیویورک تایمز پیش از انتشار فیلم چاپ شد تا با کلیشه‌ای که کوهن ساخته بود مقابله کند، رنجش عمیق ناشی از توهین آشکار بود. پرسشی ساده که منتقدین از کوهن داشتند این بود که چرا او یک کشور خیالی را برای کلیشه‌ی خیالی اش انتخاب نکرده است.

آنچه در لطیفه های نژادپرستانه و جنسیت گرا مذموم است این است که آنها همه اعضای یک گروه را یکدست و با نقایص یکسان معرفی می کنند. به جای احترام گذاشتن به اعضای گروه به عنوان اشخاصی که فردیت دارند، کسانی که کلیشه‌ای فکر می کنند معمولا مایلند که همگی آنها را به افرادی درجه دوم فرو بکاهند. تحقیرشان می کنند و خوارشان می شمارند و نادیده‌شان می گیرند. همه‌ی گروه را تحقیر می کنند یعنی با اعضای گروه به عنوان موجوداتی خوار، بی ارزش، و غیر قابل توجه رفتار می‌کنند. همانطور که ریچارد مُر درباره لطیفه های ضدهمجنس گرایان گفته «ویژگی‌های فردی شخص حذف می شود و در قالب پیش‌داورانه‌ای حلول می‌یابد که همه ویژگی های مهم او در چشمان جامعه تعیین می شود. این لطیفه ها… با این فرض ساخته می شوند که یک فرد همجنسگرا چیزی جز تمایل جنسی و لذت‌هایش نیست.»

هیچ چیزی به اندازه باوری که با پیچیدگی‌های شناختی درآمیخته، چنین لطیفه هایی را آسیب رسان نمی‌کند. صرف تصور دایمی گروه ها در کلیشه‌‌های منفی به قدر کافی مشوق‌ است تا با افراد واقعی نه بر اساس نقاط قوت و ضعف واقعی‌شانى رفتار کنیم (که شرط انصاف است)، بلکه طوری رفتار کنیم که انگار چون به آن گروه ها تعلق دارند پس خود به خود سطح پایین ترند. در حالت های خفیف ممکن است این سوء رفتار تنها مساله مدارا را دربرگیرد ولی در دیگر موارد، همچون آپارتاید آفریقای جنوبی ، و همجنس‌گرا هراسی، مسائلی چون بی‌اعتمادیِ مخرب ، تنفر، سرکوب، و حتی قتل را دربرگیرد. به همین دلیل است که گروه هایی که از چنین سوءرفتار هایی رنج کشیده اند اغلب از طنزی که آنها را کلیشه کرده است متنفرند؛ سیاه پوستان امریکایی از طنزی با مضمون تبعیض علیه سیاهان، زنان از لطیفه های جنسیت گرا، و همجنس گرایان از «جوک های اُبنه‌ای».

یک اصل اخلاقی برای کلیشه‌ها

به نظر می‌رسد مذموم بودن لطیفه های مبتنی بر کلیشه ها، صفر و یکی نیست، بلکه متناسب با آسیبی ست که این کلیشه‌‌ها ممکن است وارد کنند. وقتی خطر حاصل از یک کلیشه ناچیز یا در حد صفر است، لطیفه ای بر اساس آن ساخته شده حتی می تواند توسط گروه هدف به عنوان شاخصه‌ای از هویت آنها مورد قبول واقع شود. یکی از اصنافی که ظاهرا از کلیشه شدن در لطیفه ها لذت می برند وکلا هستند:

دو وکیل که برای سفر ماهیگیری به آلاسکا رفته بودند یک روز صبح که از خواب برخاستند دیدند یک خرس گریزلی به سمت چادرشان در حال دویدن است. یکی شان با عجله شروع به پوشیدن کفش های ورزشی اش کرد.

دومی گفت «احمق نشو، نمی توانی از یک خرس گریزلی جلو بزنی.»

اولی گفت «لازم نیست از او جلو بزنم، فقط کافی ست از تو جلو بزنم.»

این لطیفه بر پایه تصویری از وکلا به عنوان منفعت‌طلب و بی عاطفه است و بازگویی‌اش به زنده نگاه داشتن چنین کلیشه‌ای کمک می کند. ولی آیا لطیفه یا کلیشه منجر به بدرفتاری با وکلا می شود؟ آیا انسان ها نسبت به وکلا با نگاهی از بالا می نگرند یا به ایشان توهین می کنند و آنها را به خاطر این کلیشه از داشتن شغل محروم می کنند؟ خیلی بعید است.

گروه دیگری که از قدرت و پرستیژ قابل توجهی در جامعه برخوردار هستند پزشکان اند. صدها لطیفه پزشکی بر اساس کلیشه ها، به خصوص درباره خودخواهی و کج‌خلقی پزشکان وجود دارد و معمولا آنها از این لطیفه‌ها نمی رنجند. مثل این:

– چرا پرستاران از سندرم پیش از قاعدگی (PS) خوش شان می آید؟

– چون برای یک بار در ماه می توانند مثل دکترها (بداخلاق) باشند.

همه اینها در تمایزی آشکار با آسیبی ست که سیاه پوستان، زنان و همجنس گرایان در اثر بازگویی کلیشه ها تحمل کرده اند. آنها نه فقط مورد توهین واقع شده اند بلکه در حق رای، در خرید املاک، و در پیشگاه قانون مورد تبعیض واقع شده اند. کلیشه‌های نژادپرستانه و جنسیت گرا، برای ایشان به قیمت دارایی، احترام، موقعیت و قدرت شان تمام می شود. دقیقا به همین دلیل است که بسیاری از مردم به لطیفه های جنسیت گرا و نژادپرستانه معترض اند ولی با لطیفه هایی درباره وکلا و پزشکان مشکلی ندارند.

کلیشه‌‌هایی که بوسیله لطیفه ها تدوام می یابند، وقتی درباره مردمانی باشند که از نظر موقعیت و قدرت اجتماعی کمبود دارند -و وقتی چنین کلیشه‌‌هایی بخشی از آن نظام اجتماعی باشد که آنها را حاشیه نشین می کند و «سر جای خودشان می نشاند»- بیشتر مذموم اند.

به این ترتیب شاید بتوان یک اصل عمومی اخلاقی را پیشنهاد داد که چیزی شبیه به «با آتش بازی نکن» است: بی توجهی به چیزی که مردم باید به آن توجه کنند را ترویج نکن.

 

——————

(نوشته‌ی جان مورریل. ترجمه و تلخیص از محمود فرجامی و دانیال جعفری. بازنشر از تهران ریویو)

نموﻧﮥ زندﮤ جانوری عجیب و مظهر نامعقول تداخل صنفی

برادرم مهرنامه ماه پیش را برایم فرستاد. پرونده‌ای دارد درباره “ترجمه” که خوب و خواندنی‌است. از میان گفتگوهایی که انجام شده بود گفتگو با محمد قائد بسیار من را خنداند. این قسمتش:

س.با نویسندگان اصلی مكاتبه‌ای داشته اید و با توجه به این كه ایران در جمع كشورهای حمایت‌كننده از قانون كپی‌رایت نیست، برای آنها چه توضیحی داده‌اید؟

ج.تماس گرفته‌ام اما نه با سربلندی و اشتیاق. مترجم‌بودن در غرب شغلی است مشخص در خط تولید بنگاههای‌ انتشاراتی، و مجزا از تألیف و روزنامه‌نگاری و داستان‌نویسی و حتماً شاعری. اینکه كسانی همزمان تمام یا حتی چندتا از اینها باشند باید اسمش را ایرونی‌بازی گذاشت. تا آنجا كه می‌دانم عربها هم چنین چیزی ندارند. حالا شما به‌عنوان نموﻧﮥ زندﮤ جانوری عجیب و مظهر نامعقول تداخل صنفی بر‌دارید به مستر جك یا مادام سوزان در خارجه بنویسید اینجانب یك فقره متفكر معاصر در جایی به اسم آی‌رَن می‌باشم و از شما دربارﮤ كتابتان كه بدون اجازه ترجمه می‌كنم سؤال دارم، و در ضمن ما داریم كار فرهنگی می‌كنیم پس یك شاهی به شما پرداخت نخواهد شد، و ناشر كه او هم از فرط كار فرهنگی روی پا بند نیست در هر تجدید چاپ احتمالی قدری از حق بوق كم می‌كند چون نظرش این است كه روشنفكر چاره‌ای جز روشنفكری ندارد و یك بار زور می‌زند چیزی غیرقابل‌فهم و پر از غلط‌وغلوط سر هم می‌كند و تمام، اما ایشان باید برای كتابهایی كم‌خواننده سالها خرج انبارداری بدهد در حالی كه می‌تواند سرمایه‌اش را در بانك بگذارد و با بهره‌اش خوش باشد. و تمام اینها در یكی از شنزارهای نفتی كه دلار از زمین می‌جوشد اما مردم و دولتش حاضر نیستند سهم مؤلف خارجی را بپردازند چون قویاً اعتقاد دارند حقشان را خورده‌اند و تا ابد از تمام دنیا طلبكارند.

برای من كه نه از فروتنی بهرﮤ چندانی برده‌ام و نه آن حرفها را جدی می‌گیرم راحت نیست به فرنگی بنویسم مترجمان ما هم به‌عنوان موجوداتی كثیرالاضلاع و همزمان شاعر و محقق و مؤلف و نقاش و مجسمه‌ساز و فیلمساز و فیلسوف و نمایشنامه‌نویس و منتقد و داستان‌نویس و هنرشناس و روزنامه‌نگار و اقتصاددان و مدرس چند دانشگاه و غیره مثل ﺑﻘﻴﮥ هموطنانشان گرفتار چنان مزخرفات خودساخته‌ای‌اند‌، اما اثر وزین شما را ممكن است بپسندند و وقتی ترﺟﻣﮥ كتاب مسروقه از ممیزی گذشت و چاپ شد، با ما به‌عنوان مشاهیر معاصر مصاحبه می‌كنند و برای سخنرانی دعوت می‌شویم (البته هر دو كار رایگان) و پشت میكرفن و در برابر ضبط صوت دربارﮤ هر چیزی هرچه به نظرمان رسید به بشریت ابلاغ می‌كنیم، از جمله اینكه خارجه خیلی بیخود كرد در شاهراه مدرنیته از ما سبقت گرفت. امواج مغز‌ طرف را می‌توان از آن سر دنیا احساس كرد: اوه مای گاد، اینها چرا به جای نوشتن دربارﮤ اشخاص عجیب و اوضاع غریب آی‌رَن به كتاب من دستبرد می‌زنند؟

باری، زمانی به مؤلف كتاب قدرتهای مطبوعات جهان فكس زدم و درخواست كردم برای ترﺟﻤﮥ فارسی مقدمه بنویسد. استقبال كرد اما گفت برای نوشتن این كتاب بیش از یك سال وقت گذاشته و باید با او قرارداد ببندیم. در جوابش مهملاتی پوزشخواهانه نوشتم كه امیدوارم در میان كاغذهایم گم شده باشد چون دلم نمی‌خواهد بار دیگر مجسم كنم گیرنده پس از خواندن آن ممكن است بی‌اختیار چه عباراتی در توصیف ایران و ایرانی بر زبانش جاری شده باشد.

فلسطینی‌ها

محمد قائد در حاشیه‌ای در کتاب اخیرش ادعای جسورانه‌ای مطرح کرده: فلسطینی‌ها در دنیای عرب هم غالبا به خاطر خلقیاتشان منفورند.

چند روز پیش که داشتم با همکلاسی یمینی -ماجد- حرف می‌زدم گفت: خود ما هم از دست بعضی از عربها فراری هستیم؛ مثل عراقی ها و فلسطینی‌ها که بیشترشان خلقیات غیر قابل تحملی دارند.

برایم جالب بود.