بایگانی دسته: دین و سکولاریسم

خنده، خون و اسلام؛ نگاهی به ریشه‌های کشتار در شارلی ابدو

انواع شوخ‌طبعی نه فقط در تاریخ و فرهنگ‌ مسلمانان حضور و سابقه‌ای عمیق دارد بلکه نمونه‌های فراوانِ به طنز کشیدنِ دین و مذهب در آثار بجا مانده از دنیای اسلام وجود دارد. شوخ‌طبعی و طنزی که البته اغلب وقتی مجال حضور می‌یافت که بیشتر کنایی باشد تا مستقیم.

خیام و حافظ، دو شاعر سرشناس ایرانی به تمسک به همین ابزار بود که توانستند –هرکدام به نوعی و از راویه‌ای- با کنایه‌هایی زهرآلود، به سراغ دین و شریعت بروند. اگر حافظ بیشتر به خشک‌اندیشی زاهدان و ریای واعظان پرداخت اما قبل از او خیام حتی توانسته بود اعتقاد به مبدا و معاد، دو اصل از مهم‌‌ترین اعتقادات اسلام و سایر ادیان ابراهیمی را به پرسش و حتی سخره بگیرد بدون آنکه به جرم کفرگویی سروکارش با طناب دار و گودال سنگسار باشد. پیش از او ابوالعلا معری (363-449 قمری)، شاعر و اندیشمند شهیر سوری، بارها ناباوری خود به دین و جهان آخرت را در قالب شعر و کنایه ابراز کرده بود. وقتی یکی از مسلمانان حلب نامه‌ای به او نوشت و او را به گمان خود به راه راست و دین حق دعوت کرد و از او خواست که دست از کفرگویی بردارد. ابوالعلی در پاسخ «رسالات الغفران» را نوشت، طنزی عمیق علیه اعتقادات دینی و جهان آخرت که شاید نمونه‌ی نخستین سفرنامه‌های خیالی به جهان آخرت باشد، ایده‌ای که بعدها با کمدی الهی دانته به اوج رسید.

با تمام این اوصاف باید دانست که چنین نمونه‌هایی در جهان اسلام استثنا بوده‌اند و نه قاعده. کفرگویی و حتی به پرسش گرفتن دین و دینداران در قالب شوخی و کنایه و طنز اغلب اوقات در جهان اسلام تحمل نمی‌شده است و خاطیان از سوی مردم، حاکمان و به ویژه روحانیون به سختی به مجازات می‌رسیده‌اند. چنین واکنشی در قرون وسطی و ماقبل آن، در جهان مسیحیت و در میان معتقدان به بسیاری از ادیان بزرگ کمابیش یکسان بوده است. با این حال عجیب است که در عصر جدید، همچنان در دنیای اسلام موضع بسیار سخت و بی‌رحمانه‌ای در مقابل طنز و خنده‌زنی با موضوعات دینی وجود دارد. ریشه‌ی این امر را باید پیش از هرچیز در قرآن جست. کتابی که به اعتقاد مسلمانان، مستقیما و به تمام و کمال از سوی خدا نازل شده است.

در قرآن، به خلاف عهد قدیم و عهد جدید، هیچگاه خدا در حال خنده تصویر نمی‌شود و در سوره 86 (آیه 14) الله می‌گوید این حرفها (آیات قرآن) “الهزل” نیست. نیز می‌گوید که برای سرگرمی نیامده است. در جای دیگر سوره 21 آیات 16 و 17 می‌گوید خدا جهان را از سر بازی خلق نکرده است. از سوی دیگر آیاتی مبنی بر تمسخر در این کتاب وجود دارد. مثلا الله در قرآن علمای یهودی را مسخره می‌کند و آن دسته از ایشان را که با رجوع و فهم تورات به حقانیت محمد اعتراف نمی‌کنند خرانی می‌خواند که کتاب حمل می‌کنند. تعبیری که با توجه به نماد حماقت و نفهمی بودن این جانور در فرهنگ عربی، خنده‌دار و گرنده و تحقیرکننده است. (سوره 62 آیه 5)

پژوهندگانی همچون Tamer، Marzolph و Ammann با نظر به آیاتی در قرآن که به موضوع خنده و تمسخر و طنز و شوخ‌طبعی مرتبط است نتیجه گرفته‌اند که این موضوعات با برتری‌جویی و تحقیر و جدی‌ نگرفتن طرف مقابل عجین‌اند.

از این رو عجیب نیست که برخورد مسلمانان نیز با این موضوعات، تاثیر موضع قرآن در برابر طنز و خنده، خصمانه باشد. در حالیکه مسلمانان برای تحقیر و تمسخر سایرین (مثلا پیروان سایر ادیان مثل یهودیان یا بدتر از آن بیدینان و “کافران”) به راحتی از طنز و تمسخر استفاده می‌کنند؛ بکارگیری کوچکترین طنز و تمسخری از جانب “سایرین” درباره اعتقادات آنها به شدت و با خشونت بسیار پاسخ داده می‌شود؛ خشونت و شدتی که حتی به کشته شدن خود مسلمانان بیشتر از سایرین می‌انجامد!

بزرگترین جنجال‌های دینی دردهه‌های اخیر به نوعی با همین مساله کفرگویی طنزآمیز پیوند خورده است؛ مثل کتاب آیات شیطانی(1989)، کارتون‌های محمد (2005)و کمدی بیگناهی مسلمانان (2012) هر سه (و با کیفیت‌های گوناگون) دین و مقدسات اسلام را به خنده و تمسخر گرفته بودند. این درحالیست که هر سال ده‌ها و صدها محصول فرهنگی و هنری و فکری علیه اسلام منتشر می‌شوند که در میان آنها موضوعات کفرآمیز و حتی اهانت آلود نیز کم نیستند ولی با بی اعتنایی مسلمانان روبرو می‌شوند. غالبا این کفرگویی و اظهارات ضد اسلامی “طنزآمیز” است که با واکنش شدید همراه می‌شود.

رسانه، نقد دینی و طنز

با پیدایش روزنامه و سایر رسانه‌های ارتباط جمعی، امکان نشر عقاید کفرآمیز و یا نظراتی که دین و روحانیون و متشرعان را به چالش می‌کشند برای عده بیشتری فراهم شد. از اواخر سده نوزدهم در عثمانی، قفقاز، مصر، ایران و بسیاری از کشورهای مسلمان دیگر ابراز چنین عقایدی با طنز و شوخ‌طبعی انتقادآمیز همراه شد و تقریبا همیشه با واکنش سخت و قهرآمیز ملایان و متعصبان دینی مواجه شد. اعتماد السلطنه، یکی از شخصیتهای فرهنگی دربار ناصرالدین شاه ، نقل کرده است که چگونه سلطان مستبد ایرانی وقتی طنزی درباره شخصیت‌های دینی یا فرقه‌های مذهبی در نشریاتی که از خارج از ایران می‌رسید مطلع می‌شد برمی‌آشفت و سرانجام (در سال 1264/ 1885) برای جلوگیری از رسیدن چنین مطالبی به ایرانیان نخستین اداره سانسور را ایجاد کرد[1].

ملانصرالدین (1906-1917 و 1921-1931)، یکی از بهترین و مشهورترین نشریات طنزآمیز جهان اسلام، که  عمدتا در تفلیس منتشر می‌شد و از قفقاز و عثمانی تا مصر و سودان و ایران را پوشش می‌داد و مسائلی چون آزادی‌های سیاسی و حقوق بشر و حقوق زنان را ترویج می‌کرد از سوی بعضی علمای اسلامی “اوراق ضاله (گمراه کننده)” خوانده شد و دستندرکاران آن تهدید به قتل شدند. از آن پس هرچه رسانه‌ها بیشتر و راحت‌تر در اختیار صاحبان صداهای مخالف قرار گرفتند، بر حجم و شدت این برخوردها افزوده شد.

molla-nasreddin

پشت جلد یکی از شماره‌های ملانصرالدین. بیش از یک قرن پیش، نشریه طنزآمیز ملانصرالدین با چنین صراحتی ملایان را به سخره می‌گرفت و گردانندگان آن البته از سوی متشرعین به قتل تهدید می‌شدند.

اکنون، نزدیک به یک قرن بعد از آنکه متشرعان مسلمان با روزنامه دست به گریبان شدند، با انفجار اطلاعات در عصر کامپیوتر و شبکه‌های الکترونیک، امکان نقد دین، کفرگویی و تمسخر مقدسات ادیان به راحتی در اختیار همگان قرار گرفته است. هر چند که تندروان مسلمان هرجا که توانسته‌اند به هر کس که با هر لحنی به انتقاد از اسلام پرداخته آسیب رسانده‌اند اما بررسی اجمالی شدیدترین برخوردها نشان می‌دهد کسانی که مقدسات دینی و خرافی را به طنز و تمسخر گرفته‌اند همواره در نوک پیکان حمله بوده‌اند.

فریدون فرخ‌زاد، هنرمند معترض ایرانی که در بعضی از شوهایش شوخی‌هایی با برخی از ملایان شیعه و احکام آنها می‌کرد در سال 1992/1371 در آلمان سلاخی شد. قتل او به نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی ایران نسبت داده شد. رژیمی که در برخورد با هر نوع تمسخر و به طنز گرفتن اسلام و شیعه قاطع و خوف‌انگیز رفتار می‌کند. فقط در یک نمونه، ده‌ها نفر از اعضای یک صفحه فیس بوکی که با یکی از امامان شیعه (امام نقی) شوخی می‌کردند در سال 1391  دستگیر شدند و تحت شکنجه‌های طویل المدت قرار گرفتند[2]. به نحوی که اکنون پس از گذشت دو سال همچنان برخی از آنها در بازداشت هستند و حتی خبرهای تایید نشده حاکی از صدور حکم اعدام به جرم “اهانت به مقدسات” برای برخی از آنها است.

در عربستان، پاکستان، افغانستان، عراق، مالزی و بسیاری دیگر از کشورهای مسلمان نیز وضعیت چندان بهتری برای کسانی که بخواهند عقاید دینی اکثریت را با طنز به چالش بگیرند وجود ندارد. نهایت آنکه اگر حکومتها اندکی آسانگیرتر باشند، متعصبان مذهبی و پیشوایان دینی‌شان کمبود را جبران می‌کنند! در تازه‌ترین نمونه چهار طنزپرداز فرانسوی، شامل سردبیر مجله شارلی ابدو، به همراه هشت تن دیگر در نهم ژاویه 2015 در پاریس به قتل رسیدند. این نشریه پیش از آن چند بار در طنزهایی (تقریبا همگی تصویری) پیامبر اسلام را به شوخی گرفته بود. شوخی‌هایی که عده‌‌ای از مسلمان‌ها آنها را توهین‌آمیز می‌دانستند و عده‌ای از آن عده، آنها را دلیل کافی برای قتل عاملان‌شان. در این بین آنچه مضحک‌تر است واکنش کسانی‌ست که ضمن محکوم کردن این کشتار، خواسته و ناخواسته جاده‌صاف‌کن کشتار و جنجال بعدی می‌شوند: قبلا با «شما که می‌دانید اینها احمق و آدمکش‌اند خب چرا سر به سرشان می‌گذارید؟» و حالا با «متاسفم… ولی قابل پیش‌بینی بود. خودکرده را تدبیر نیست.» گویی که پیروان یک دین حق دارند در مقابل طنز و تمسخر و حتی توهین رجاله‌کِشی و آدم‌کُشی کنند.

 charli

یکی از مهاجمان به سر نگهبانی که پیشتر زخمی شده و در پیاده‌رو افتاده شلیک می‌کند. بعضی از کشته‌شدگان ارتباطی با محتوای شارلی ابدو نداشتند. مهاجمان فریاد می‌زدند انتقام پیامبر اسلام را گرفته‌اند.

سه سال پیش و متعاقبِ یکی از رجاله‌کشی‌های عوامِ جهان اسلام و “خب البته توهین شده بود”ِ خواصِ آن جهانِ نابالغ بر سر یک کمدی بی‌ارزش، مجله/وب‌سایت طنزآمیز آمریکایی آنیون (پیاز) کاریکاتوری سراسر “توهین” به مقدسات ادیان یهودی و مسیحی و بودایی و هندو چاپ کرد و عمدا نشر آن را با بزرگنمایی و گسترده‌تر از معمول انجام داد (تصویر در لینک/ نامناسب برای زیر 18 سال). علی‌رغم اصرار بر توهین‌آمیز بودن آن کاریکاتور، نشان دادنش به معتقدان آن چهار دین، و رنجیدن بسیاری از بینندگان، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. چرا؟ آیا محتوای آن دین‌ها صلح‌آمیزتر از محتوای دین مسلمان‌ها بود یا خودشان به هر دلیلی آموخته بودند صلح‌آمیزتر رفتار کنند؟

بی‌شک مسلمانان هم اهل خنده و شوخ طبعی‌اند. منابع دینی فراوانی بر خنده رو بودن پیامبر اسلام و بسیاری از پیشوایان دینی و مذهبی مسلمان تاکید دارند. آثار طنزآمیز فراوانی هم در جهان اسلام منتشر شده‌اند. اما اینها عموما ربط چندانی به طنز انتقادی دینی یا کفرگویی ندارند و از منظر آزادی بیان و حق اظهار نظر و انتقاد برای دگراندیشان، فاقد ارزشند. شوخ‌طبعی‌های دوستانه در مورد مسائل روزمره بین مسلمانان ارتباطی به تحمل شوخ‌طبعی‌های انتقادآمیز دیگران توسط آنها ندارد. اتفاقا از همینجاست که می‌توان میزان رواداری جهان اسلام را سنجید. شاید یکی از بهترین و عملی‌ترین راه‌های بالا بردن رواداری در جهان اسلام، تشویق رواداری و تحمل بیشتر مسلمانان در مقابل طنزهایی باشد که با عقاید آنها سازگار نیست. کاری که بیش از همه از عهده روشنفکران مسلمان برمی‌آید. البته اگر خودشان شوخی سرشان شود!

————–

منابع انگلیسی:

 Ammann, Ludwig. (2003). Laughter. In J. D. McAuliffe (Ed.), Encyclopaedia of the Qur’an (Vol. 3, pp. 146-149). Leiden: Brill Academic Publishers.

Ammann, Ludwig. (2003). Mockery. In J. D. McAuliffe (Ed.), Encyclopaedia of the Qur’an (Vol. 3, pp. 400-401). Leiden: Brill Academic Publishers.

Marzolph, Ulrich. (2002). Humor. In J. D. McAuliffe (Ed.), Encyclopaedia of the Qur’an (Vol. 2, pp. 464-465). Leiden: Brill Academic Publishers.

Tamer, Georges. (2009). The Qur’an and humor. In G. Tamer (Ed.), Humor in der arabischen Kultur/Humor in Arabic Culture (pp. 3-28). Berlin: de Gruyter.


[1] گوئل کوهن، تاریخ سانسور در مطبوعات ایران )تهران: آگاه، 1363 (، جلد 1، 32 .

[2] http://www.roozonline.com

 

××× انتشار این نوشته به صورت کامل و با ذکر نام نویسنده در سایر رسانه‌ها بلامانع است×××

بی‌گناهی مسلمانان و گناه دیگران

هرچند که این دو واژه معمولا در کنار هم می‌آیند اما «حقایق» با «واقعیت‌ها» چندان ارتباطی با یکدیگر ندارند. حقیقت چیزی‌ست که رواست باشد و واقعیت آنست که هست. واقعیت را می‌توان زیر سوال برد یا حقانیت آن را نپذیرفت یا ظالمانه و احمقانه و غیراخلاقی خواند اما نمی‌توان ندید و انکار کرد. از جمله‌ی واقعیت‌های جاری آن است که دنیای امروز تقریبا هر کس که با اسلام و مسملمین سر شوخی را باز می‌کند باید پیه جنجال و تکفیر و شکنجه و قتل خود و دیگرانی که ممکن است هیچ ربطی به ماجرا نداشته باشند را به تن بمالد. الزاما چنین نیست ولی همیشه احتمالش هست عده‌ای «رگ غیرت دینی»شان بجنبد و به گناه شوخی و توهین به اسلام و مقدسات در جایی دوردست، انتقامش را از همین حوالی بگیرند. نمونه‌ی اخیر، کشته شدن دیپلمات‌های آمریکایی در لیبی و ده‌ها تن دیگر در افغانستان و جاهایی دیگر برای نمایش «بیگناهی مسلمانان» است.

آنچه در مورد این فیلم می‌توان گفت پیش از هر چیز ضعف تکنیکی و سخافت محتواییِ بسیار زیادِ آن است. چیزی سرهم‌بندی‌شده، بدون هرگونه خلاقیت هنری و زیبایی‌شناسی که آشکارا برای توهین و تخفیف پیامبر اسلام و گروهی از مسلمانان ساخته شده است و طبعا معتقدان به اسلام و پیامبرش را آزرده خاطر می‌سازد. فیلم از حمله‌ی گروهی مسلمان تندرو به قبطیان (مسیحی) مصری آغاز می‌شود و به زندگی محمد در صحاری عربستان کشیده می‌شود. جایی که اوج ابتذال فیلم هم هست و با دکورهایی بی‌ربط، بازی‌هایی ضعیف، دیالوگ‌هایی آبکی و صحنه‌هایی وقیح تا حد پورنوگرافی قرار است به هجو زندگی خصوصی و جنسی پیامبر اسلام بپردازد و نشان دهد چنین رفتارهای وحشیانه‌ای از سوی مسلمانان (تندرو) ریشه در افکار و رفتار سازنده ی اسلام داشته. کاری در حد صفر از لحاظ هنری؛ و البته با تذکر این نکته که اگر از لحاظ هنری و تکنیکی شاهکار هم بود احتمالا چندان فرقی برای ساطور ـ مسلسل ـ پلاکارد بدستانِ مصری و لیبیایی و تونسی و افغان و پاکستانی و سایر بلاد اسلامی نداشت. «23 سال» پیش از آن برای کتاب «آیات شیطانی» که با سبک و سیاق و سطح هنری کاملا متفاوتی به موضوع نزدیک شده بود جنجالی بزرگتر به راه افتاده بود و کار رسما به تروریسم دولتی کشیده بود. بعید است اصولا برای همچو جماعتی چیزی به نام ارزش هنری یا زاویه‌ی نگاه یا فرق بین طنز و جد مطرح باشد: «توهین» شده و آنها باید «غیرت دینی» (اصطلاحی که بعضی روشنفکران دینی همچنان با تحسین بکار می‌برند و البته بزرگوارانه توصیه می‌کنند که در راه‌های غیر خشونت‌آمیز «که باعث وهن دین نشود» به کار گرفته شود) نشان دهند. از جمله مظاهر این غیرت حمله به چند کارمند و دیپلمات بی‌دفاع در کشور اسلامی لیبی و یک مینی‌بوس کارمند خارجی فرودگاه در کشور اسلامی افغانستان و کشتن و سوزاندن آنهاست.

اگر در موارد کوچک‌تری مثل ترانه‌ی «نقی» شاهین نجفی بحث بر سر آن بود که آوردن نام امامی در یک ترانه اجتماعی با لحن طنز انتقادی، آیا توهین‌آمیز است یا خیر، و تلاش بر سر فهماندن فرق بین امورات طنزآمیز با توهین‌آمیز بود؛ در این جا همچو چیزی در کار نیست. فیلم بیگناهی مسلمانان قطعا توهین‌آمیز است و باعث آزردگی مسلمانان می‌شود. در این حرفی نیست، حرف آنجاست که اگر کسی از چیزی آزرده‌خاطر شد تا کجا مجاز است این فرآیند ذهنی و روانی را به عمل فیزیکی تبدیل کند.

واقعیت آنست که تا در ذهن بیشتر مسلمان‌ها هر شوخی و تمسخر و توهینی با مقدساتشان مستحق مرگ، شکنجه، خشونت و حتی عمل متقابل باشد و تا زمانی‌که روشنفکران مسلمان به ماله‌کشی چنین تفکری مشغول باشند و نهایت بزرگواری‌شان آن باشد که علی‌السویه کسی که آدم‌های بی‌گناه می‌کشد را با کسی که ـ نهایتا ـ ناسزا می‌گوید «محکوم کنند» آش و کاسه همین خواهد

وب‌سایت مجله‌ی طنزآمیز آنیون (پیاز) اندکی پس از شروع شدن جنجال بیگناهی مسلمانان، کارتونی را منتشر کرد که در آن چهار نماد اصلی چهار دین بزرگ دنیا بودایی، هندو، مسیحی و یهودی آشکارا مشغول سکس با یکدیگر بودند. کارتونیست از هیچ کاری برای هرچه وقیح کردن تصویر فروگذار نکرده بود: فیل نماد هندو، دوجنسه‌ای با آلت‌های جنسی زنانه و مردانه‌ی بزرگ بود که خرطومش را دور آلت کاریکاتور مسیح (با تاج خاری بر سر) پیچیده بود و آلت کاریکاتور موسی (با داغ ستاره داوود بر کپلش و ده فرمان در دستش) را دست گرفته بود. همزمان دست دیگرش تا آرنج در مقعد کاریکاتور بودای خندان بود و…

کارتونی که در نگاه نخست حتی برای نامعتقدان به هر دینی هم می‌توانست شوک‌برانگیز باشد، بی هیچ محدودیتی منتشر و حتی گویا برای جلب توجه بیشتر بر روی تی شرت‌هایی هم چاپ شد. اما پیام اصلی کارتون روزهای بعد، همراه با انتشار مجدد آن منتشر شد: «هیچ کس به خاطر این تصویر کشته نشد». در توضیح کوتاهی هم که پای آن آمد نوشته شد که بسیاری از هندها و بودایی‌ها و مسیحی‌ها و یهودی‌هایی که آن تصویر را دیده‌اند آزرده خاطر شده‌اند و واکنش نشان داده‌اند البته در آن حد که «بعضی نچ‌بچ کردند و سرشان را به علامت تاسف تکان دادند و بعضی بلافاصله رویشان را برگردادند تا آن را نبینند.» پیکان انتقاد کارتون توهین‌آمیز باز هم به سمت ساطور ـ مسلسل ـ پلاکارد به دستان خوش‌غیرت دینی برگشت.

هویت سازنده‌ی فیلم هنوز به درستی مشخص نیست، از سامی باسیلِ آمریکایی تا نقولا باسیلی نقولای مصری در نوسان است و ای بسا که هیچکدام نباشد. بسیاری البته رد پای اسرائل و «صهیونیست‌ها» را مثل هر ماجرایی که یک طرف دعوا مسلمان است می‌بینند. وقتی سلمان رشدیِ مسلمان‌زاده‌ی هندی‌تبار تبعه‌ی انگلیس با سابقه روشن نویسندگی را بتوان مشکوک الهویه و آلت دست صهیونیست‌ها دانست، آدمی مصری ـ آمریکایی با هویتی نه چندان واضح را حتما می‌توان اسرائیلی یا عامل صهیونیست‌ها دانست. فقط معلوم نیست جماعتی که با هوش فراوان هر سرنخی را تا خود تل‌آویو خیابان پنجم زنگ 11 طبقه 27 دنبال می‌کنند چرا نمی‌توانند اندکی هم احتمال دهند که چنین وقایعی ممکن است با انتخابات آتی ریاست جمهوری آمریکا مرتبط باشد: جایی که تا همینجا یکی از انتقادات اصلی حزب جمهوری‌خواه علیه دموکرات‌ها و شخص اوباما، «عدم حمایت کافی از هم‌پیمانان و حفظ منافع آمریکا در منطقه» است و چنین وقایعی سخت به نفع جمهوری‌خواهان است همچنانکه بحران گروگان‌‌گیری در دوران کارتر بود. یا کمی نزدیک‌تر، نفع واضحی که حکومت‌هایی نظیر ایران و سوریه از توجه هر چه بیشتر به آن کار سخیف، به پا شدن جنجال‌های بزرگ و در نتیجه انحراف افکار عمومی جهان و مسلمانان از وضعیت وخیم انسانی در آن کشوها می‌برند.

گفته می‌شود فیلم ابتدا در سالنی کرایه‌ای در هالیوود و برای چند ده نفر به نمایش می‌آید و با آنکه صحنه‌هایی از آن هم روی اینترنت بوده توجه و واکنشی را برنمی‌انگیزد تا آنکه اوایل همین سپتامبر که بازار تبلیغات ریاست جمهوری داغ‌تر شده ناگهان نسخه‌ی کوتاه شده‌ای با زیرنویس عربی روی یوتیوب و یک شبکه ماهواره‌ای پخش می‌شود و جنجال به پا می‌کند. مرتبط یا نامرتبط با انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و تمایلات راست‌های افراطی اسرائیل، واقعیت آن است که هدف سازندگان هرچه که بوده سخت به کار دو گروه مفید آمده: آنها که می‌خواهند مسلمانان را مشتی وحشی نشان دهند و آنها که می‌خواهند واقعا مسلمان‌ها وحشی باشند. همان‌ها که در نهایت به برخورد، جنگ و حذف فیزیکی می‌اندیشند، چه در ستادهای فرماندهی واشینگتن و چه در دخمه‌های تورابورا، و چه در تل‌آویو خیابان پنجم زنگ 11 طبقه 27!

واقعیت دیگر آنست که تا در ذهن بیشتر مسلمان‌ها هر شوخی و تمسخر و توهینی با مقدساتشان مستحق مرگ، شکنجه، خشونت و حتی عمل متقابل باشد و تا زمانی‌که روشنفکران مسلمان به ماله‌کشی چنین تفکری مشغول باشند و نهایت بزرگواری‌شان آن باشد که علی‌السویه کسی که آدم‌های بی‌گناه می‌کشد را با کسی که ـ نهایتا ـ ناسزا می‌گوید «محکوم کنند» آش و کاسه همین خواهد. (برای علمای اسلام بعید است نقشی بیشتر و بهتر از سرجای خود نشستن وجود داشته باشد. ارباب کلیسا هم بعید بود بدون سمبه‌ی پرزورِ عصر روشنگری ـ که بخش زیادی از آن طنز و هجو ومسخرگی مقدسات دینی بود ـ دوران طلایی زندیق‌کشی و ساحره‌سوزانی را رها کنند و سرجای خود بنشینند.) سازندگان «بیگناهی مسلمانان» اگر خواسته‌اند با این فیلم وحشیگری مسلمانان را نشان بدهند با یاری آنها که به تلافی، مینی‌بوس کارمندان خارجی را منفجر می‌کنند و سفیر و دیپلمات خفه می‌کنند سخت موفق بوده‌اند.

علی‌الظاهر از معترضان غیرتمند کسی حاضر نیست قبول کند که در آمریکا کسی از جایی برای ساختن فیلم یا نوشتن کتاب اجازه نمی‌گیرد، توهین به مقدسات هر دینی آزاد است و بسیاری از آثار سینمایی ضد دین، نظیر «تاریخ جهان» مل بروکس با آن شوخی‌های بسیار تندش با موسی و عیسی، در همین کشور مسیحی ساخته شده‌اند؛ اما امید است دست کم اینقدر بفهمند تا زمانی که عده‌ای چنین راحت تحریک می‌شوند و دست به آدم‌کشی می‌زنند و صدها میلیون آدم را مشتی وحشی نشان می‌دهند، چه باهماهنگی و چه بی‌هماهنگیِ دولت‌ها، کسانی خواهند بود که با مقدسات آنها شوخی کنند یا به آنها توهین کنند تا با هزینه‌‌ای اندک آنها را به بازی‌هایی بزرگ بگیرند. بازی‌های بزرگی که جز نقش منفی ـ آن هم در حد رجاله و نه رئیس‌ دزدها ـ جایی برای آنها نیست.

——————
بازنشر از تهران ریویو

شاهین و فویرباخ، کویتی‌پور و شیخ اشراق

(این نقد بر بیانیه اخیر دکتر سروش, در سایت بی بی سی فارسی با وبرایش و ملاحظات آن وب سایت منتشر شده است. متن کامل آن، این است که در پی می آید و ممنون می شوم در نقل و ارجاعات احتمالی  مطلب زیر استفاده شود. م ف)

نامه یا بیانیه‌ی دکتر عبدالکریم سروش درباره حکم ارتداد/تکفیر و واجب‌القتل شمردن شاهین نجفی دست کم از یک جهت در خور تحسیناست: بر خلاف بیشتر منتقدان دیندار شاهین نجفی، دکتر سروش سراغ نیت‌یابی نمی‌رود و به جای پرداختن به این مطلب که هنرمند چرا و با چه انگیزه‌ای این کار را کرده است مستقیما به سراغ خود کار و تاثیرات آن می‌رود. می‌توان امیدوار بود دکتر سروش به عنوان یکی از اثرگذارترین اندیشمندان تاریخ معاصر ایران، به روشنفکران دینی، طرفداران اسلام رحمانی، اندیشمندان مسلمان و سایر کسانی که مستقیم و غیرمستقیم همچنان از وی تاثیر می‌پذریند آموزش یا دست کم نشان دهد می‌توان کمتر نیت‌خوانی و روان کاوی کرد و بیشتر به محتوای اثر یا تاثیرات فرهنگی و اجتماعی آن پرداخت. همین چند سال پیش بود که یک استاد دانشگاه نسبتا مشهور ایرانی که از محتوای کتاب “لولیتا‌خوانی در تهران” به خشم آمده بود چنان تهمت‌هایی را نثار نویسنده‌ي‌ آن کرد و انگیزه‌هایش را یک به‌یک شمرد که خبرگزاری فارس با اشتیاق آن‌ را نقل کرد.

علاوه بر این، دکتر سروش صراحتا حکم ارتداد و قتل به هر دلیلی، چه توهین و چه غیر آن را نفی و محکوم می‌کند. باز هم یک نکته‌ی مثبت و درس‌آموز دیگر؛ طبعا برای جامعه‌ای که در آغاز قرن بیست و یکم همچنان درگیر فتوا و ارتداد و مباح بودن بعضی خون‌هاست. و شاید در ردیف خاطرات ما که برای دیگران جُک محسوب می‌شود. خوشبختانه زبان فارسی گستره‌ای محدود دارد و حاصل ترجمه ابزارهایی مثل مترجم گوگل هم عملا بی‌مصرف است، یعنی حرفها بین خودمان می‌ماند، وگرنه آگاهی دروهمسایه از ذوق‌زدگی ناشی از محکومیت حکم ارتداد توسط یک اندیشمند تاثیرگذار، بیشتر از افتخار باعث سرشکستگی می‌تواند باشد.

با این حال آقای سروش در آن بیانیه‌ی تقریبا همان قدر که به محکومیت حکم قتل و هتاکی‌های بخشی از اهل ایمان پرداخته است در به محکوم کردن اهانت و تمسخر بخشی از سکولارها و منتقدان دین قلم زده. چند نکته‌ای در این باب:

1- حتی با فرض اینکه هرآنچه در نقد دین و دینداران گفته شود، مشمول اهانت و تمسخر است باز هم دو کفه‌ی ترازویی که ایشان سعی دارد همزمان هردو را محکوم کند برابر نیستند. یک طرف اهانت و تمسخر است و طرف دیگر خون و سینه ی شکافته و سر بریده و هزاران آزار جسمی و روحی. محکوم کردن همزمان طرفین وقتی عادلانه و انسانی است که میزان جرم و خطا برابر یا نزدیک به هم باشد. شاید بتوان دو همسایه‌ی دعوایی را که یکی سنگ به شیشه‌ی دیگری زده و دیگری گلهای باغچه این یکی را لگد کرده همزمان سرزنش کرد اما اگر یکی از طرفین، به تلافی، دست بچه همسایه را قطع کرده باشد چه؟ می‌توان در میانه‌ی چنان وضعیت هولناکی در میانه‌ی کوچه سینه صاف کرد و لحنی مطنطن و حکیمانه گفت اینجانت همزمان لگد کردن گلهای باغچه و قطع کردن دست کودکان را محکوم می‌نمایم؟ محکوم کردن همزمان طرفین همیشه نشانه‌ی خرد و خونسردی و حکمت و ریش‌سفیدی نیست.

2- آقای سروش روشنفکر عرصه‌ی عمومی است و روشنفکر عرصه ی عمومی، وقتی به جای/ در کنار چاپ مقاله ی تئوریک در ژورنال‌های دانشگاهی، در مورد مسائل روز جامعه نظرش را منتشر می‌کند، نمی‌تواند از مسئولیت عواقب اجتماعی اثرش حتی در آینده شانه خالی کند. ایشان از یک سو حکم ارتدادو قتل و خشونت را محکوم می‌کند و از سوی دیگر دائما تکرار و تاکید می‌کند که فلان کار مصداق اهانت و تمسخر بود و باعث رنجش مومنان، و مومن وقتی برنجد چنین و چنان می‌شود. در اوایل دوران اصلاحات که هنوز اندک پروایی از تشویق علنی به خشونت وجود داشت، روش مرسوم برخی روحانیون ایراد خطابه‌های سوزناک درباره اهانت به مقدسات دینی و افسوس از کم شدن غیرت دینی و انذار از بلایای آسمانی و … بعد هم اشاره‌ای به نشانی آنها که باید نشان می‌شدند بود و طبعا نتیجه هم ریختن و زدن و بستنِ نشان‌شده ها به دست پامنبری‌ها. پامنبری‌ها به اندازه کافی خطرناک هستند و منبری‌های خطرناک به اندازه کافی در ایران هستند، چه نیازی به زحمت اضافی روشنفکران و دانشگاهیان؟

 تلقین توهین‌آمیز بودن و رنجش عمیق اهل ایمان از چند شوخی با اسامی و المان‌های دینی گویا کم بوده که هشدار صریحی هم به آن اضافه شده که اگر این “کافران مسلمان‌خوار” در فردای آزادی از راه برسند چنین و چنان خواهد شد. اگر از تلقین رنجیده خاطر شدن، مدارا زاییده شود و ترساندن از کافران مسلمان خوار کمکی به آزادی و پلورالیسم کند، اتفاقی غریب و خرق عادتی بزرگ حادث شده و حتما جا دارد در سازمان ثبت معجزات به ثبت برسد. تجربه و تاریخ و منطق اما نشان از چیز دیگری دارد

3- مرز بین اهانت و نقد دین کجاست و چه کسی آن را تعیین می‌کند؟ اگر قرار است آن را مومنان تعیین کنند، چه کسی سخنگوی ایشان است؟ عده‌ای از همین مومنان دکتر سروش و بسیاری دیگر از دگراندیشان و نواندیشان (و حتی مومنانی را که صرفا جدی‌تر و غیرتقلیدی‌تر درباره دین فکر می‌کنند) را نفی و طرد و تکفیر کرده‌اند، آیا باید نظر آنها را برآیند نظر همه‌ی مومنان گرفت؟ با کدام معیار، آنهایی که از تجربه‌ی شخصی و غیرالهی بودن قرآن (نظر آقای سروش که طبعا منتج به باطل خواندن بعضی از مدعیات قرآن و پیامبر اسلام دارد) می‌رنجند نماینده‌ی اکثریت مومنان نیستند اما آنهایی که از ترانه‌ای می‌رنجند نماینده‌ی اکثریت اهل ایمانند؟  اما اگر–آنگونه که آقای سروش و تقریبا تمام روشنفکران دیندار بارها تصریح کرده‌اند- اینها صرفا بخش تندرو و اقلیتی از دینداران هستند که نمی‌توانند نماینده‌ی اکثریت باشند، از نظر آن اکثریت چطور می‌توان آگاه شد؟

 جامعه‌ی ایران نه فقط از نظر رشد حیرت‌برانگیز دین‌گریزی و دین‌ستیزی با فضای انقلابی/اسلامی اوایل انقلاب و انقلاب فرهنگی بسیار متفاوت است که دیندارانش هم شباهتی به دینداران آن فضای عصبی و خشونت‌بار نمی‌برند. سی‌ چهل سال بعد از دورانی که جوانهای نخبه‌ی شهرستانی در دانشگاه های تهران در حال کشف دکتر شریعتی بودند، حالا آدمهایی در دور افتاده‌ترین شهرها هم می‌توانند به راحتی سالی صد فیلم خوب و بدون سانسور تماشا کنند، کتابهای ممنوعه دانلود کنند، هر وبلاگی را بخوانند… پس بعید نیست کم‌کم قشر عظیمی از جامعه متوسط ایران به شعور و مدنیت و مدرای بیشتری دست یافته باشد. شاید نماینده‌ی اکثریت دین‌داران همین رفقای جوان ما باشند که بارها مسخره کردن دین و دینداران و پیامبران را در آثار جهانی دیده و خوانده‌اند و همچنان شاهین نجفی گوش می‌کنند. آدمهایی که نه فقط اهل تکفیر و خون نیستند که رنجش‌های بیهوده. در دوقطبی “دینداری که می‌رنجد و بی‌دینی که نمی‌رنجد”ی که آقای سروش ترسیم می‌کند جای این گروه کجاست؟ دیندارانی که شعور و آگاهی‌شان اجازه نمی‌دهد خودشان را در حد نوجوانان هیجان زده‌ی پنجه بوکس در جیب و معتقداتشان را در حد “خوارمادر” آنها تنزل بدهند.

4- آیا دینداران حق دارند عوام باشند اما بی‌دینان باید حتما روشنفکر یا دست کم اهل مطالعه و تعقل باشند؟ آقای دکتر سروش چنان بزرگوارانه منتقدان را به نقد عالمانه‌ی خدا، دین، اسلام و شیعه دعوت می‌کند که مخاطب به شک می‌افتد نکند نامه‌ای که قرار بوده به دپارتمانی دانشگاهی یا انجمنی متشکل از سی چهل اندیشمند برود، نشانی گیرنده اشتباه خورده و سر از سپهر عمومی درآورده. واقعیت آن است که با قرائت اسلامی، در دنیا صدها میلیون کافر (خداناباور، آته‌ئیست) وجود دارند، دست کم دو میلیارد مشرک (بودیست، هندو… و بسیاری از ادیان کوچکتر)، بیش از یک میلیارد دین‌دار خداپرست نامسلمان (مسیحی، یهودی)، صدها میلیون مسلمان غیرشیعی و میلیون‌ها شیعه‌ی غیردوازده امامی. در چنان جمعیت عظیمی، گروه بزرگی عوام وجود دارند که هرچند آنقدر هتاک نیستند تا اشعار وقیح در سالمرگ بزرگانی دینی هسمایه بسرایند یا در منبرشان هر کس که حب بزرگان دینی خودشان را در دل ندارد زنازاده بنامند، اما به خاطر عوام بودنشان کارهای عوامانه می‌کنند. افسوس خوردن به حال آنها که کاش مثل “هیوم وکانت و هگل و مارکس و فویرباخ” از ناقدان محترم دین بودند بی‌شباهت نیست به دریغ‌خوردن بر حال سینه‌زنان زینبیه‌ی حاج‌باقر سلف‌فروش که کاش دست کم اگر نمی توانند ابن‌سینا و ابن رشد باشند مطهری و طباطبایی می‌بودند! اگر مسلمانان می‌توانند از عبدالکریم سروش تا سعید تاجیک گسترده باشند، گستره‌ی کافران هم می‌تواند از محمدرضا نیکفر تا فرود فولادوند باشد. وسط کشیدن پای فویرباخ وسط معرکه‌ی شاهین نجفی و گریززدن به لمپن‌های ضداسلام لس‌آنجلسی شبیه است به ذکر خیر از شیخ اشراق در تحلیل برادر کویتی‌پور و مخلوط کردن هر دو با عیدعمرگیران. از قیاسش خنده آمد خلق را.

5- به طور مشخص تکلیف مقوله‌ای به نام طنز انتقادی در مورد دین و دین‌داران چه می‌شود؟ آقای سروش تاکید دارد که جامعه‌ ایران جامعه‌ای عمیقا مسلمان و دیندار است و باقی خواهد ماند (و البته خود –خطاب به بی‌دین‌ها و سکولارها- تصریح می‌کند یکی از دلایل این پیشگویی‌ وعده‌ایست که قرآن درباره‌ی جاودانگی اسلام به مسلمانان می‌دهد! اهیه‌ی شاهد به روش سنتی). با فرض قبول این دعا، سوال این است که به طنز گرفتن مقوله‌ای تا این حد مهم و ریشه‌ای آیا به نظر ایشان رواست؟ آیا در منظومه‌ی فکری ایشان و “مردان و زنان و دختران و پسران بی‌ شماری که عقدشان را در محضر قرآن بسته اند و به آیین محمدی بر یکدگر حلال شده‌اند وباذن خدا ازیکدیگرکام گرفته اند ، فرزندانشان را محمد و فاطمه نام نهاده اند و الگوی مروّت و شجاعت را در علی‌ دیده اند” کسی مجاز است در نوشته‌اش، ترانه‌اش، کاریکاتورش، و کمدی‌اش خودِ دین و بزرگانش (و نه صرفا قمه‌زنان مهدیه‌تهران و قمه‌کشان فیضیه قم) را با طنز نقد کند؟ اگر چنین چیزی ممکن و رواست یک نمونه‌ی مورد قبول ارائه کنند و اگر نیست قبول کنند که روش اصحاب ولایت فقیه را پیش گرفته‌اند: اصل و اساس حکومت است و اجازه‌ی اعمال نفوذ و قدرت در هر زمینه‌ای دارد اما حق نقد و اشکال‌ بر او به کسی نرسیده چه رسد به طنز.

اما تاریخ روشنگری چیز دیگری نشان می‌دهد، چه دیدرو و ولتر که همچون بسیاری از اصحاب دایره‌المعارف با زبان طنز و هجو به سراغ دین و مسیحیت و مسیح و کلیسا رفتند (و نام بردن آقای سروش در مقاله‌اش از آنها سخت بی‌ربط و -همچون آغاز مطلب ایشان با “دل به دست کمان‌ابرویی‌ست کافر کیش”- نقض غرض می‌نماید) و چه هزاران طنزپرداز و کمدین دیگر که در طول تاریخ ادیان و مقدساتشان را به ریشخند گرفته‌اند، تاثیری که در مجموع در بیداری و تعقل تمدن بشری داشته‌اند کمتر از سایر گرو‌ه‌های فکری و اجتماعی نبوده است.

و آنها هیچکدام در جامعه‌ای که با چند نقی نقی شوخ‌طبعانه با پوششی از گنبدی پستان‌شکل را نداشته باشد، متشرعش حکم به و سربریدن و متجددش حکم به “خفّت و  خجلت”  بدهد جایی ندارند. این همان چیزیست که روشنفکران دینی و نظریه پردازان اسلام رحمانی می‌خواهند؟

دال خ الف تا. دوزخرفات. معرفی یک کتاب

پارودی یا نقیضه در ادبیات ایران و جهان پیشینه‌ای قوی دارد و یکی از ارکان محکم طنز و کمدی است. طنزنویس، سبکی یا اثری مشهور را دستمایه قرار می‌دهد و با تقلید از آن، آن اثر یا سبک، و یا چیز دیگری را به سخره می‌گیرد. این اثر یا سبک می‌تواند غزلی مشهور باشد یا پندنامه‌ای خاص یا شیوه‌ی لغت‌نامه‌نویسی و البته اساطیر دینی. و اثری که حاصل نقیضه‌نویسی است می‌تواند چنان قوی باشد و مشهور شود که با اصل اثری که با تقلید از آن نوشته شده همسنگ شود، مثل “اخلاق الاشراف” عبید زاکانی که نقیضه‌ایست از “اوصاف الاشراف” نصیرالدین طوسی، و یا حتی آن را در سایه‌ی خود بگیرد مثل “رساله‌ تعریفات” عبید.
نقیضه نویس باید بر سبک یا اثری که از آن تقلید می‌کند (و در واقع تقلید نمی‌کند بلکه تقلیدی مسخره‌آمیز از آن ارائه می‌کند) مسلط باشد و اگر از این کار هدفی بغیر از تمسخر سبک یا اثر اصلی منظور داشته باشد باید بر موضوع دوم هم تسلط داشته باشد. بعد اگر آن‌قدر خلاق و خوشمزه باشد که بتواند اینها را نمکین با هم بیامیزد اثر طنزآمیز درخوری ساخته است. کاری بسیار سخت و ظریف که سروش پاکزاد به بهترین نحو آن را در دوزخرافات انجام داده است.
دوزخرفات حاوی نقیضه‌های (عمدتا) الهیاتی سروش پاکزاد است که پیشتر در وبلاگ هشت سنگ منتشر شده بودند و حالا با چاپی خوب و بسیار کم‌غلط به صورت کتاب کاغذی بر روی آمازون قابل خرید است. با آنکه از مشتری‌های ثابت وبلاگ بودم، به محض دریافت کتاب با پست، یکبار دیگر تمام داستان‌ها را خواندم، خندیدم و به فکر فرو رفتم.
به نظرم دوزخرفات یکی از شاهکارهای مسلم نقیضه‌نویسی در زبان فارسی است. نویسنده نه فقط با متون دینی اسلامی و سامی و افسانه‌ها و نمادهای ادیان ابراهیمی به خوبی آشناست، و به روش‌های مختلف با آنها بازی می‌کند و نقیضه می‌سازد، بلکه معمولا سبک دومی را به طور همزمان نظیره نویسی می‌کند.

در خویشتن را تاویل کن نی ذکر را (ص44)، چنان از ریویوهای ژورنال‌های دانشگاهی تقلید می‌کند که بعید است کسی بتواند چنین کند مگر آنکه سالها با فضای آکادمیک و ژورنال‌های معتبر علمی سروکار داشته باشد. وقتی فرم ارزیابی طرح می‌کند به دقت محتوایش را بر اساس خرافات مذهبی و ظاهرش را بر اساس نظرسنجی‌های معمول طراحی می‌کند.
خلقت آدم فاز 2اش چنان به گفتگوهای معمول و “فنی” مهندسان عمران، پیمان‌کار ساختمانی و بساز و بفروش‌ها نزدیک می‌شود که پایان غیرمنتظره‌اش دو چندان خنده‌دار می‌شود.
تسلطش بر اصلاحات بازاریابی‌های هرمی و گلدکوئیستی وقتی در خدمت ایده‌ی انتقادی نابش مبنی بر ساختار هرمی داشتن ادیان قرار می‌گیرد و با کنایه‌ی نمکینش در انتخاب موسی (موسی – مصر- فرعون – “هرم”) در می‌آمیزد، این قصه‌ی کوتاه را جذاب و خواندنی – والبته عبرت‌آموز- می‌کند. (ص 159. بخشی از متن:

– عرض می کنم. بیزینس شرکت ما این امکان را برای مشتریان فراهم می کند تا با سرمایه گذاری کم، عضو نت ورک مومنین بشوند و به رویاهاشان برسند. در ازای آن علاوه بر ثواب، مشتریان را از عقل و شک و دردسرهای آن بی نیاز می کند. افزون بر این مشتریان می توانند از مزایایی نظیر ویلا و باغ و فرندز میکینگ با حوریان در جهان آخرت هم بهره مند بگردند. بین خودمان بماند ولی افراد مشهوری نظیر عادل فردوسی پور، فائزه هاشمی، و جانی دپ نیز جزو اکتیو ممبرهای شبکه هستند.
– از من چی می خوای؟
-سوال بسیار به جایی است. وظیفه شما در یک کلمه مارکتینگ است. شما به عنوان لیدر، موظفید لیست پتانسیلی را مشخص کرده و با ترکینگ مداوم، آن ها را به عنوان ساپورتر جذب نمایید. فالو کردن ممکن است کمی زمان بر باشد و بعضا با آبجکشن افراد بدبین مواجه شود اما یک بالاسری موفق می تواند با دیسیپلین خوب، کیس های زیادی جذب کند.)

نویسنده فقط نفی و مسخره و سرگرم نمی‌کند. در بطن این مسخره کردن‌های مسلسل‌وار، اندوهی وجود دارد، هشداری، انذاری، توصیه‌ای. پیامی شاید نداشته باشد اما همواره زمزمه می‌کند «جرات فکر کردن داشته باش». گاهی حتی خیام‌وار به نوعی رندی/عرفان خداناباور هم نزدیک می‌شود: «انسان یک اینتلیجنس است که به ابر کامپیوتری پورتال، پلاگ‌این شده است…» تمام دنیا یک بازی مجازی است. ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز!
از آنسو سخت حواسش هست که اشتباه بیشتر کسانی که با دوپلوگزینی در نقد خرافات دینی به دامن عرفون و عرفا می‌افتند و شطحیات بی‌سروته را جایگزین خرافات بی‌ته‌وسر می‌کنند، تکرار نکند. در معراج مردان، با نظیره‌سازی یک روانکاوی امروزی از منصور حلاج، این بازی‌ها را هم به سخره می‌گیرد. (ص 127)
گاهی فقط یک ایده‌ی ساده یا ماجرای خیالی را به متنی یا قصه ای اساطیری تزریق می‌کند و حاصل ملیح و تامل‌برانگیز می‌شود. از عوض کردن مثبت و منفی در یک سوره ( ص 10 آیات شیطانی) بگیر تا سکه‌های عتیقه‌ای که در غاری پنهان بوده‌اند، چند نفر آنجا خوابیده‌اند، صبح چند سکه را برده‌اند نانوایی و… مردان/دزدان آنجلس! (ص 94)
ارجاعاتی که به موضوعات روز، مثل کهریزک یا مناظره‌های کذا داده عمدتا خوب و مفرح از کار درآمده‌اند.

از ویژگی‌های قوی دوزخرفات؛ دیالوگ‌نویسی‌های عالی است؛ گاهی دو نفره و اغلب -با حذف گفته‌های یک طرف گفتگو و پرداخت ظریفش در گفته‌های طرف دیگر- یک‌نفره.

به زحمت بتوان برای کتابی شامل اینهمه سوژه‌های اکثرا بکر و پرداخت‌های عالی (و خوشبختانه کوتاه) خط و ربطی خاص پیدا کرد. بعضی سوژه‌ها و نحوه‌ی پرداخت چند لایه شان چنان خوب‌اند که می‌توان با آنها (با کمی روده‌درازی البته) قصه‌ای بلند یا حتی کتابی نوشت. کاری که خوشبختانه سروش نکرده و به یک شبیخون گیج‌کننده، به جای حمله‌ای فرساینده، بسنده کرده. هدف: دوزخ خرافاتی ذهن ما.
با این حال به نظرم نخی نامرئی که تمام این متن‌های پراکنده را به هم وصل می‌کند “امروزی دیدن اساطیر دینی” است. نویسنده‌ی دوزخرفات اساطیری‌ترین قصه‌های دینی را لمپنیزم مذهبی مخلوط می‌کند. کاری که بسیار پیشتر از طنزنویسان جسور، خود خالقان آن آثار انجام داده‌اند و فقط کافیست اندکی آن ادبیات ظاهرا مطنطن کنار زده شود تا مضحک بودن آنها نمایان شود: خدایی که خالق جهان و عالم و دانای کل است اما فرشتگان بالداری دارد که کارمندوار در رتق و فتق امور به او کمک می‌کنند، اسرافیلی که وظیفه‌اش بوق زدن برای رستاخیز است، آن یکی وحی دلیوری می‌کند و لابد صدها سال است که بازنشسته شده، نور سماوات و ارضی که یک خانه‌ی سنگی مکعب شکل دارد که سابقا در رهن بتها بوده، نوزادی که – طبعا بی‌دندان و در بغل این و آن و مشغول ریدمان- به تبشیر و تذیر خلق زبان باز کرده… و از همه مضحک‌تر آن ورژن دوازده‌تایی ایرانی که برای خودش ژانر مستقلی است.
کتاب را نشر اچ اند اس، با کیفیت خوبی چاپ کرده است. خریدن و داشتن و خواندن و حتی امانت دادن این کتاب را به همه ی کسانی که امکان خرید و دریافت آن را دارند توصیه می‌کنم. و بدانید که ما بر صلاح شما از خویشتن آگاهتریم.

 

 

————–

(امکان لینک دادن به بیشتر نوشته‌هایی که ذکری از آنها رفت، به خاطر حذف از روی وبلاگ هشت‌سنگ، میسر نشد. )

رنجش و یورش، شاهین و شگفت انگیزان

در ماجرای ترانه نقی و حکم ارتداد و داوطلبی برای ترور شاهین نجفی و باقی قضایا چند نکته‌ی عادی و قابل پیش‌بینی هست و چند نکته‌ی دور از انتظار و شگفت‌انگیز. چیزی که موضوعی را قابل پیش‌بینی و عادی می‌کند نه برحق بودن آن، که قرار داشتنش در مسیر اطلاعات و رویدادهای قبلی است. مثلا اطلاعات قبلی و رویدادهای گذشته به ما می‌گوید اهل دین رحمت، سخت زودرنجند و به خصوص در مقابل شوخی و طنز و کاریکاتور حساس، و ترکیب این زودرنجی با آن رحیمی و رحمانیت برابر است با دهان‌های کف‌کرده و دشنه و کلاشینکف و بمب دست‌ساز و بیش از این‌ها. در نتیجه اگر کسی خواست انتقادی کند و کارش بالا بگیرد باید پی اینها را به تنش بمالد. شاهین نجفی هم لابد وقتی خواسته در ترانه‌ای نامی از نقی و مهدی ببرد و نقشی از گنبد پستان‌شکل روی جلد آلبومش بگذارد باید به صدها مورد ماضی فکر می‌کرده تا آنچه حال بر سرش می‌آید برایش طبیعی و قابل انتظار باشد.

با همین منطق، هیچ‌کدام از واکنش‌های تند و عصبی، فحاشی‌ها، تهدید به ترورها و امثال این رفتارها که تا روییدن قارچ‌گونه‌ی صفحات فیس‌بوکی برای قتل شاهین پیش آمده عجیب نیست. چه جای تعجب اگر جوانکی که با آرایش چهره‌ی زیبای دختر جوانی با چند طره‌ی مو، چنان به “ارزش‌ها”یش توهین می‌شود که رگ گردنش متورم می‌شود و به فحاشی و کتک‌کاری رو می‌آورد، وقتی بشنود یکی به امام معصومش توهین کرده داوطلب قتل و کشتار شود؟ به خصوص اگر قضیه نه به شکل ورسیون وهابی و سلفی به بستن بمبی به خود و شیرجه در جوی‌های شیر و عسل خیالی منتهی شود بلکه در ورسیون ولایی جمهوری اسلامی‌اش به لاف گزاف ختم شود و نعره کشی و ارتقای رتبه در پایگاه بسیج و کسر بیشتر خدمت سربازی و سهمیه دانشگاه و شغل بهتر بعدی، همگی هم واقعی.

جنبه‌ی شگفت قضیه در موارد غیر منتظره است. وقتی واکنشی از کسی دیده می‌شود که نه با کارهای قبلی‌اش و نه با اطلاعاتی که از او داریم همخوان است. یکی از شگفت انگیزان: بزرگمهر حسین‌پور، یکی از بهترین و خوشفکرترین کارتونیست‌های ایران، شاهین نجفی را در شکل رپری می‌کشد که ترانه‌اش پر است از کلمات توهین‌آمیز و غیرقابل انتشار. گوساله از پدربزرگش می‌پرسد این آقا داره چه کار می کنه؟ پدربزرگ می‌گوید تو الان داری چه کار می‌کنی؟ گوساله: نگاهش می‌کنم. پدربزرگ: آیا به صورت طبیعی هم نگاهش می‌کردی؟

کاری میان‌مایه با این پیام: این کارها را می‌کند تا مشهور شود و توجه جلب کند. ادعایی که صدها بار در این دو سه روز در مورد شاهین نجفی گفته شده و البته اگر از زبان و کی‌برد نوجوان‌های کف‌کرده/به لب‌آورده‌ی‌ مذهبی که تا به حال هزاران بار تمام زوایا و اندام‌های جنسی شاهین و خانواده‌اش را واکاوی کرده اند تعجبی ندارد از هنرمند درجه یکی مثل بزرگمهر حسین پور شگفت آور است. شگفت آور است چون اولا دربردارنده‌ی کاری بسیار خطرناک، زشت و چیپ در عرصه‌ی هنر است: نیت‌یابی. سمی که به راحتی منتشر شود و به سختی دفع می شود. سمی که در اختیار همه هست از استالین و حسین شریعتمداری گرفته تا همان مخاطبان چلچراغی حسین پور. و در مورد چه کسی قابل استفاده نیست؟ نمی‌توان با همان منطق پرمدعای دانای کلِ بی‌نیاز از مدرک، گفت خود بزرگمهر این کار کشیده تا با حمله به شاهین خودشیرینی کند و مجوز کار بعدی‌اش را بگیرد؟ نمی‌توان گفت نفر سمت راستی حسین پور که الان دارد این نوشته را می‌خواند و با او مخالف است می‌خواهد ساز مخالف بزند تا در مقابل او خودی نشان بدهد؟ اما نفر سمت چپی که با موافق است می‌خواهد خودش را پیش او عزیز کند تا در کارش پیشرفت کند و سفارش‌های بهتری بگیرد؟ و همین طور تا بینهایت نمی توان تیر در تاریکی انداخت؟

ثانیا یک دروغ و بی‌انصافی بزرگ هم در خود دارد. شاهین نجفی خوب بخواند یا بد، شارلاتان باشد یا محجوب، شهرت‌طلب باشد یا فروتن، یا همه اینها باشد و نباشد (یعنی مثل همه‌ی ما ترکیبی باشد از اینها با درصدهای متفاوت) شهرتش در هنگام انتشار این ترانه به قدر کافی بوده. «شهرت» با تمام جنبه‌های مثبت و منفی‌اش آن نیست که صرفا چند میلیون کتاب‌خوان و مجله‌خوان ایرانی تعیین‌اش کنند و از این منظر شاهین نجفی در میان ایرانیان حتی مشهورتر از خود بزرگمهر حسین‌پور است حتی بدون در نظر گرفتن نقی. واصلا اگر مشهور نبود چرا در میان هزاران آدمی که اینجا و آنجا هر روز فحش‌های چارواداری علیه اسلام و شیعه منتشر می‌کنند سه چهار بار نقی گفتن او جنجال می‌آفریند؟ البته مشهور بودن به خودی خود ارزش مثبتی ندارد، حتی میان افرادی که در یک ژانر فعالیت‌ می کنند: علی شریعتی مشهورتر از داریوش شایگان است و کامران نجف‌زاده معروف‌تر از محمد قوچانی. می‌تواند – و بهتر است- صفتی باشد بدون ارزشگذاری، اما وقتی دستگاه‌های نامرئی نیت‌سنج، رسیدنِ به آن را انگیزه‌ی کسی می‌دانند که به قدر کافی از آن دارد، یادآوری چنین نکات پیش‌پا افتاده ای لازم می‌آید تا اگر دورانداختن دستگاه میسور نیست لااقل طوری از آن استفاده شود که خنده و تاسف برنینگیزد. مثل این یادداشت (عمومی) نیما دهقانی در فیس بوک:

« یک نفر برای معروف شدنش هر کاری می کند/کاری به اعتقادات مردم ندارم/ شعور یک اصل ذاتی است که بلد باشی حتی برای معروف شدن چطور با مخاطبت تا کنی/ شک ندارم انتخاب ترانه هایی از مهدی موسوی و افشین یداللهی و بقیه عزیزان هم در آلبوم جدیدش به خاطر ذوق زدگی خواننده از دیدن عباراتی مثل خود ارضایی و غیره در شعر بوده و گرنه بعید می دانم هنوز توانسته باشد خودش را از آن شخصیت سطحی پیشین جدا کند…
گرچه آلبوم هیچ هیچ هیچ او را بسیار دوست دارم ، هم از لحاظ انتخاب اشعار که بی نظیر است هم از نظر آهنگسازی و فضا سازی/ اما این آقا بار دیگر ثابت کرد توانایی بسیاری در رها کردن مخاطب ،از دست دادن اعتبار و به زور ابراز بی بند و باری کردن و به زور اصطلاحاً شو – آف کردن برای حرمت شکنی و توهین به عقاید دیگران را دارد. شاید به واقع نسبت به هیچ چیز تعلق خاطر نداشته باشد، اما توهین به مذهب و اعتقادات مردم و در مقابل توهین به آرمان های مردم آزادی خواه گرچه نوعی بی پرده گویی است اما در هیچ جبهه ای هیچ سودی برای هیچ کسی ندارد. صرفا امثال من نقدش و تحلیلش می کنم و امثال عده ای دیگر کمر به قتلش می بندند و فرد مذکور اینچنین با بی عقیده گی اش باد می کند در فضای آشفته ی هنری-سیاسی-فرهنگی .
این اتفاق معمولا زمانی می افتد که فرد خود به هیچ عقیده ای معتقد نیست و قصد تخریب دیگران را دارد.مدتی است با خودم کلنجار می روم آیا یک شاعر می تواند خود را پشت دوربین چشم های دیگری بگذارد یا نه(مثل داستان نویس یا فیلمساز) اما به نتیجه ای نرسیدم. اما در مورد خواننده ای که در مصاحبه ی قبلی اش(به عنوانِ خودِ خودش) گلشیفته فراهانی را به خاطر عریان شدن بت می کند و در این ترانه به سخره اش می گیرد، باید دنبال گره های عصبی گشت که مشخص می کند یک عطش خودنمایی درش جست و خیز می کند و حاضر است هر طور شده خودش را روی موج جریان ای اجتماعی بیاندازد. متاسفانه ترانه انقدر بی عمق و دم دستی هست که نیازی به تحلیل نداشته باشد.»

نیما دهقانی طنزنویسی خوش‌ذوق است، همان که شعرخوانی‌اش در حضور خاتمی گل کرد و البته علاوه بر شاعری اهل تئاتر و هنر هم هست. به همین خاطر هم هست که صادر شدن چنین چیزهایی از او که قاعدتا باید با دنیای طنز و هجو و کمدی آشنا باشد (و مثلا شوخی‌های سیخکی مل بروکس در کمدی “تاریخ جهان” با موسی و عیسی و پاپ و راهبه‌ها و قدیسین را دیده باشد)، شگفت انگیزش می‌کند. یعنی رفیق طنزنویس با این نیت‌خوانی کف‌آلود مسلسل‌وارش (معروف شدن، ذوق زدگی، شو-آف، بی‌عقیدگی کامل، تخریب دیگران) اصلا نداند یا نخواهد قبول کند که اصولا رپ‌خوانی لحن و ادبیات خاص خود را دارد، چطور می‌شود متوجه نشود سرهم کردن تیتروار سرخط خبرها و نظرهای این روزها، ارائه ی تصویر آیرونیکی از روزگار ماست و نه به منزله محکوم کردن آنها، و آنوقت اسم بردن از “ممه‌های گلشیفته” را با اعلام حمایت قبلی شاهین از او  متناقض بگیرد و به گره‌های عصبی و عطش خودنمایی ربط بدهد؟! از دیگران چه انتظار؟

سوای اینکه چه کسی دیندار است و که بی‌دین، هنرمندان و طنزپردازان و اهل قلمی که اصرار دارند از موضع روشنفکری و لوازم آن ( نظیر خردگرایی، استدلال، تحمل نقد و مخالفت، دفاع از آزادی بیان و پرهیز از خرافه و دگم‌اندیشی) فاصله بگیرند؛ برای آنها هم چون عموم مسلمین و مسلمات صادقانه و شرافتمندانه‌تر این است که اگر با شنیدن، دیدن، چشیدن و حتی بوییدن چیزها می‌رنجند با فروتنی و آرامش اعلام رنجش کنند نه پرخاش. رنجش امری قلبی است و اگر محترمانه بیان شود قابل همدردی و حتی احتراز از تکرار. اما نه مجوزی برای عمل می دهد و نه همدردی با آن به منزله‌ی تاییدش است. فوق دیپلم فقید، عوضعلی کردان در هنگام استیضاحش به خاطر جلع مدرک دکتری آکسفورد با صدایی بغض‌آلود اصرار داشت حضار را قانع کند اگر به فکر احساسات جریحه‌دار شده‌ی او نیستند به زن و فرزندانش فکر کنند. ای بسا که آنها هم عمیقا رنجیده خاطر شده بودند اما رنجش خاطر افراد ملاک نیست. اگر ملاک بود ما حال و روزی داشتیم نهایتا در حد ایران اوایل عهد ناصری یا سعودی فعلی. اما هزاران روشنفکر و نقاد و فعال اتهام ناحق توهین به عقاید و احساسات و رنجاندن مردم را به جان خریدند، کار خود را کردند و این مملکت را از منزلگاه جهل و خرافه و خودخواهی دینی به جلو راندند.

در همین مملکت دفاع از حقوق زنان، آن هم در این حد که چه خوب است نسوان مسلمان به مدارس مخصوص نسوان بروند و در آنجا با حفظ شعائر اسلامی تحت نظارات بانوان مجبه‌ی باتقوا و فاضله، خواندن قرآن و نوشتن و آداب اجتماعی و نهایتا ریاضیات یاد بگیرند، زمانی چنان مومنین را می‌رنجاند که دل‌های نورانی‌شان جز با تخریب و سوزاندن مدارس نسوان خنک نمی‌شد.

«آیا مکتب‌خانه را مدرسه گفتن کفر است و یا دبستان که زبان آبا و اجداد ماهاست صحیح نیست؟ یا هر کس دختر را دوشیزه بگوید مقاصد تعلیم از مفاسد دینیه دارد؟ و در عوض عرقچین دوختن و آجیده و مادر بچه و برگ تره زدن که امروز در این ممکلت منسوخ شده با چرخ خیاطی کردن و کاموا و گلدوزی و سرمه و ملیله‌دوزی یادگرفتن و به درد بی‌درمان مرد بیچاره شریک شدن از گناهان کبیره است؟ای روسای ملت و ای حاميان محفل نبوت! به خدا قسم روز ديگری غير از امروز هست که او را يوم لاينفع ولاينون می گويند؛ در ديوان حضرت خاتم النبی(ص) تمام شماها سرخجلت به زير خواهيد افکند که حقوق معاشی و حياتی ما نسوان را ضبط کرده ايد.»

روزنامه تمدن، بخشی از نامه بی‌بی‌خانم (استرآبادی یا وزیری) مدیر دبستان دوشیزگان طهران در سالهای نخست مشروطه. و از خاطرات جلیل محمدقلی‌زاده مدیر روزنامه ملانصرالدین، یکی از تاثیرگذارترین و روشنگرانه‌ترین روزنامه‌های عصر مشروطیت: «بساط لعن و تکفیر برپا بود… روزی که در یکی از شماره‌های سال دوم مقاله ای درباره آزادی زنان نوشتم دوستان نصیحتم کردند که در کوچه و بازار آفتابی نشوم زیرا در شیطان بازار ]محله‌ی مسلمان نشین تفلیس[  دکانها را بسته و مردم دنبال من افتاده اند»   (به نقل از “از صبا تا نیما” ج 2) و صدها نمونه از این دست. حتی اهل ایمان و امان هم در سایه‌ی همان مجاهدت‌ها و همین تمدن نسبی‌ست که گامی به جلو آمده‌اند و همپالکی‌های‌ زودرنج خود در ایام ماضی را متحجر می‌خوانند (نامی محترمانه برای مومنان دِمُده شده)و چرا راه دور؟ آیت الله خمینی که سخت مخالف حق رای زنان بود و یکی از اعتراضات اصلی‌اش در سالهای 41 و 42 اعطای حق رای به زنان بود، پانزده سال بعد در سایه همین کوشش‌های روشنفکرانه نه فقط حق رای به زنان را مجاز می‌دانست که با انتخاب آنها به نمایندگی هم مشکلی نداشت. گویا دست کم در صد ساله‌ی اخیر روال رنجش مذهبی در این مملکت اینگونه است: من از فلان چیز می‌رنجم و زمین را به آسمان می‌دوزم، بیست سال بعد نسل بعدی که آ-رام تر شده عقاید امروز من را متحجرانه می‌خواند اما از چیزهای دیگری می‌رنجد و زمین را به آسمان می دوزد، بیست سال بعد نسل بعدتر عقاید نسل قبلی را محجرانه می داند اما …

و سوال اصلا اینجاست که این جماعت چرا اینقدر می‌رنجند؟ دیگران گوشت خوک بخورند اینها می‌رنجند، شراب بنوشند اینها می‌رنجند، سگ داشته باشند اینها می‌رنجند، لباس‌شان کوتاه باشد اینها می‌رنجند، جدی سوال کنند می‌رنجند، شوخی کنند می‌رنجند…

سینه‌ی شکافته‌ی احمد کسروی و آلت در حلق فرورفته‌ی فریدون فرخزاد نشان می‌دهد ماجرای توهین و تمسخر بهانه است و برای زودرنجانِ اهل عمل، محقق عبوسی مثل کسروی با شومن شوخ و شنگی چون فرخزاد فرق چندانی ندارد. به چالش بکشی و حرفت خریدار یا مخاطبی داشته باشد کار تمام است. بهانه بعدا ساخته می‌شود و ماله کشان اهل قلم، قابل عرضه و دفاعش می‌کنند: توهین، تمسخر، رنجاندن، نفرت‌پراکنی…

و چه کسانی دم از رنجش می‌زنند؟! آنهایی که تمام غیر اهل کتاب (بی‌دینان، لاادری‌ها، هندوها، بودیست‌ها، بهایی‌ها و پیروان صدها فرقه ریز و درشت دیگر) را نجس می‌دانند و تمام ادبیاتشان آکنده از نفرت و تحقیر و توهین مستقیم و غیرمستقیم به چند میلیارد انسان است. آنهایی که نه فقط به اکثریت انسان‌ها که حتی به معتقدات اکثریت مسلمان‌ها (سنی‌ها) هم توهین می‌کنند. مذهبی از اساس بر رد و نفی و نفرین و لعنت و غاصب شمردن این و مادر بخطا دانستن آن. مذهبی که ده‌ها روایت مشهور و متواتر از چند امامش دارد مبنی بر اینکه دشمن ما زنازاده است، و حلالزاده نیست هرکه محبت ما در دلش نباشد، و چه و چه. تو به او بگویی مادرقحبه، معصوم و واجب‌الاحترام باشی آنوقت او اسم تو را یکی دو جا به شوخی بیاورد بشود هتاک و واجب‌القتل! آنوقت لشکر سلم و تور کم است هنرمند و شاعر و کارتونیست و طنزپرداز ما هم بشود سواره‌نظام، نیزه‌ای به یک دست چپ و نیت سنجی به دست دیگر! رازی و خیام و عبید و حافظ و یغما و ایرج و هدایت چه آدمهای خوشبختی بودند که مُردند.

اخلاق فرگشتی

وقتی از فرگشت (تکامل) حرف می‌زنیم حجم عظیمی از متوهمان فکری را که با لغلغه‌ی هابرماس و فروید و پوپر و مارکس و اینطور اسامی گنده‌گنده می‌خواهند به جنگ دشمن (دژمن) بروند را باید کنار گذاشت. این بیچاره‌ها هنوز به مرحله‌ای نرسیده‌اند تا خطر بسیار بزرگی که نظریه فرگشت برایشان دارد را درک کنند.

از میان دینداران، اسلام رحمانی‌چی‌ها تا حدودی متوجه شده‌اند که قصه فرگشت چیست و کجا را نشانه گرفته. شاید از هیوم به بعد هیچ نظریه‌ای تا این حد به طور ریشه‌ای دین‌داری را نشانه نگرفته بوده است و البته فرگشت گامی فراتر از به زیر سوال بردن برهان نظم یا معجزات (کاری که هیوم کرد) است. با این حال اسلام‌رحمانی‌چی‌ها هم به نظر می‌رسد فرگشت را چندان جدی نمی‌گیرند، مُدیست که می‌گذرد و در شان علمایی که روزها در دانشگاه‌ها به انگلیسی تدریس می‌کنند و شبها به عربی دعای کمیل و جوشن کبیر می‌خوانند نیست که وقت گرانبها را صرف این‌طور قصه‌ها کنند. گه گاهی هم که وقت صرف می‌کنند معمولا نتیجه طوری از کار درمی‌آید که داد خودی‌ها را هم در می‌آورد.

در آن‌سو، به خصوص با محوریت دانشمندان انگلوساکسون گفتگو و ستیز در سطحی دیگر جریان دارد و از پس همین مباحثه‌های عمیق و جدی علمی است که نظریات صیقل می‌خورند و اشکالات هر کدام نمایان می‌شود. مثلا مساله‌ی بسیار خطرناک داروینیسم اجتماعی که می‌تواند پایه‌های اخلاق را ویران کند بسیاری از فرگشت‌باوران را نگران کرده است.

در همین رابطه یادداشت بسیار خوبی دیدم از دانیال جعفری که در واقع معرفی یک کتاب است اما در محدوده‌ی یک یادداشت وبلاگی به طور شگفت‌انگیزی مفید و حاوی چکیده نظرات نویسنده درباره یافتن ریشه‌های فرگشتی برای اخلاق است. این یادداشت را به نقل از وبلاگ بسیار خواندی و مفید دانیال اینجا کپی می‌کنم:

 

کتاب Our Inner Ape از اتولوژیست شهیر، فرانس دووال احتمالا کتابی خوب برای معرفی نیست، به این دلیل که متاسفانه در زبان فارسی ما حتی معادل های صحیحی برای واژه های کلیدی این علم بسیار مهم نداریم، مثلا Ape در فارسی میمون ترجمه می شود یا بوزینه. در حالی که هر دو غلط است، میمون در دسته دیگری از حیوانات قرار می گیرد و بوزینه، نوعی Ape است. همینطور برای نام دسته Primate ها که شامل انسان و خویشاوندان نزدیک اش یعنی شامپانزه و بونوبو و مکک می شود، معادل فارسی وجود ندارد.

با این وجود فکر می کنم دقیقا به دلیل بی توجهی به این رشته حیاتی از علم در زبان فارسی است که شایسته معرفی شدن می شود. پیشتر از این نویسنده کتاب خوش اخلاق را معرفی کردم که به ریشه های اخلاقیات میان پرایمیت ها می پردازد. در این کتاب، دووال تلاش دارد که به ریشه های رفتاری ما با توجه به خویشاوندی مان با پرایمیت ها بپردازد. نویسنده ابتدا دعوای قدیمی اش با پرفسور ریچارد داکینز را گوشزد می کند که او را به خاطر نوشتن کتاب «ژن خودخواه» مورد سرزنش قرار می دهد، به این دلیل که داکینز باعث همه گیر شدن برداشتی از تقدیرگرایی ژنی شد که مدتی طولانی نیاز است تا آن را تصحیح کرد. دووال می گوید که داکینز می بایست تا آخرین خط کتاب اش صبر می کرده تا توضیح بدهد که ما می بایست علیه ژن هایمان قیام کنیم و مابقی کتاب را به گونه ای نوشته که برداشت خواننده این ست که ما تشکیل شده از دسته ای ژن هستیم و نقش اجتماع نادیده گرفته می شود. داکینز در دفاع همواره گفته که کتاب او چنین نتیجه گیری ندارد و به راحتی می توان نام کتاب را «شخص دیگرخواه» گذاشت. رفتار داکینز هم نشان نمی دهد که او چنین دیدی نسبت به انسان داشته است. با این حال «داروینیسم اجتماعی» نامی است که نه به داروین ربطی پیدا می کند و نه به داکینز، ولی نتیجه برون فکنی مشاهدات طبیعی برای استخراج الگوی رفتاری ست.

در سایه یافته های پرایماتولوژی در دهه پنجاه و شصت میلادی، بازبینی ایده های روسو و هابز کششی انکار ناپذیر داشت، با تکیه بر کلام روسو، انسان را به گوریلی تک رو تشبیه کردند که نمونه اش را توانسته بودند با زیر نظر گرفتن شامپانزه ها پیدا کنند و بر اساس یافته های آزاردهنده ای از دیگرکشی و نزاع های قدرتی که میان شامپانزه ها در اسارت بدست آمده بود، انسان گرگ انسان است، دوباره معنی شد. اما دووال می گوید که اتفاقی که افتاد این بود که در یک خطای جهت دار، بخش مهمی از ارثیه وحشی ما نادیده گرفته شد، ما به همان اندازه که از نظر ژنی به شامپانزه ها نزدیک هستیم، به بونوبو هم نزدیک هستیم، نوعی گوریل که برخلاف شامپانزه ها هیکلی نیست و باریک اندام است و برخلاف شامپانزه که بسیار خشن و دعوایی ست، بسیار نرم خو و فوق العاده بی حیاست! این دو گوریل از یک جد مشترک مشتق شده اند و از این نظر، به یکدیگر نزدیک ترند تا به انسان. با این حال آنچه از روابط اجتماعی شان به انسان بخشیده اند، برای ناظر بی تجربه شگفت آور است. با کشف بونوبو ها، دنیای علم ترجیح داد این اجداد با شهوت بی حدوحصر مان را از دیده ها پنهان کند، دووال این را ناشی از سنتی بودن نگاه حتی علمی ترین افراد جامعه می دانست. او می گوید گروهی آلمانی که به باغ وحش اش آمده بودند تا از بونوبو ها فیلم بگیرند، هربار که بونوبو ها به آمیزش جنسی مشغول می شدند، کار را متوقف می کردند که با توجه به اشتهای سیری ناپذیر این موجودات و استفاده از رابطه جنسی به عنوان یک نوع «دست دادن» و ایجاد اعتماد اجتماعی، به دفعات تکرار شد. وقتی از ایشان می پرسد چرا چنین می کنید، گروه می گویند که بینندگان ما نمی پسندند که چنین چیزهایی نمایش داده بشود.

دووال می گوید اگر نتیجه گیری هایی که از رفتار شامپانزه ها یا گوریل ها مبنای بازشناسی رفتار های انسانی شده، عادلانه است که بونوبو ها هم سهم خویش را طلب کنند. با رخداد های دهشتناک آدم کشی در مقیاس وسیع چون هولوکاست، دانشمندان شروع به کاوش کردند تا درکی بهتر از خشونت انسانی بیابند. عده ای فاتحانه اعلام کردند که انسان خونریز ترین حیوان کره خاکی است، بدون اینکه به این توجه داشته باشند که در مقایسه با حتی آرام ترین گوشتخواران، تعداد دفعاتی که انسان ها مرتکب قتل موجود دیگری می شوند ناچیز است. فرضیه دیگری مطرح شد که انسان ها روش های بسیار موثری برای قتل عام یافته اند، یک مقایسه ساده با مورچه ها نشان می دهد که انسان می بایست عنوان قاتل بهینه را به مورچه اعطا کند چرا که خونریز ترین انسان ها در مقابل آنچه کلونی مورچه ها با دیگر کلونی ها می کنند، معصومانه به نظر می رسد. در زبان فارسی نیز معادل های فراوانی چه در زبان عامه و چه در زبان جامعه شناسان است که هر آنچه که مضر به نظر می رسد را به حیوانات نسبت بدهیم و «حیوانی» بدانیم و در عین حال در وجهیی تناقض آمیز می گوییم «هیچ حیوانی چنین کاری با هم نوع خود نمی کند که انسان مرتکب می شود». در دنیای واقع، هر دوی این مقایسه ها بی اساس است و تنها به درکی فانتزی از دنیای وحش و دنیای انسان ها منجر می شود.

در بخشی دیگر دووال از حضور در جلسه ای که پس از سقوط ابرقدرت کمونیست دنیا برای تبیین سیاست های راهبردی ایالات متحده به عنوان ابرقدرت تنها تشکیل شده بود می گوید. در این جلسه وقتی که دووال به عنوان تنها کسی که صحبت از ضعیف شدن ایالات متحده با سقوط رقیب اش می گوید، دیگران که همه از سیاست یا شاخه های علوم سیاسی اند با نگاهی سنگین او را دنبال می کنند و حرف اش را جدی نمی گیرند. دووال توضیح می دهد که «قدرت، ضعف است» یک اصل بدیهی در سیاست است که ظاهرا ما از شامپانزه ها و گوریل ها به ارث برده ایم. مثالی موضوع را روشن می کند: در یک مجلس نمایندگان، دو حزب وجود دارند که هر یک از ۱۰۰ صندلی موجود ۴۸ کرسی را در اختیار دارند و یک حزب هست که تنها ۲ کرسی در اختیار دارد. به نظر شما چه کسی بیشترین تاثیر را در سیاست گذاری ها دارد؟ واقعیت این است که حزب با ۲ کرسی می تواند با اضافه کردن خودش به هر یک از دو حزب اکثریت، آنها را از همکاری حزب اکثریت دیگر بی نیاز کند و در آلمان دهه هشتاد به واقع این اتفاق افتاد، جایی که سبز ها، متحدی ارزشمند برای اکثریت بر سر کار می شدند. دووال می گوید وقتی که اعضای حاضر در جلسه می گوید که حالا برای کشورهای کم قدرت تر منفعت بیشتری دارد که برای کنترل ایالات متحده، دست به ائتلاف با یکدیگر بزنند، سیاست مداران را عصبانی می کند ولی این در واقع چیزی بود که اتفاق افتاد و رهبری آمریکا و برتری اش در هر فرصت ممکن به چالش کشیده شد (نگاه کنید به موضع فرانسه و اروپا در عدم همراهی در جنگ عراق در اینجا). دووال می گوید این رفتار را به دفعات در کلونی های گوریل ها مشاهده کرده که چطور یک نر آلفا ولی پا به سن گذاشته، کمک می کند تا یکی از نرهای جوانتر به رهبری برسد تا بعدا با استفاده از قدرت او، راه را بر دیگران ببندد و خود از مزایا استفاده کند، یا وقتی یک نر آلفا خشونت زیادی نسبت به دیگران نشان بدهد، نرهای کم قدرت تر، متحد می شوند و او را سرنگون یا سر به نیست می کنند. در نهایت او می گوید که سلسله مراتب لرزان میان انسان ها، که هر از گاهی منجر به سقوط یک دیکتاتور ستم کار و یا اشغالگر می شود،  نشانه ای از دست تقدیر و روند تاریخ و عدالت خداوندی نیست، بلکه نشان می دهد  ما اجداد مشترکی با شامپانزه ها داریم.

دو ایده بکر دیگری که در فصول بعدی در کتاب معرفی می شود، یکی ریشه های قانون اساسی به عنوان یک مادر-قرارداد اجتماعی و همینطور اخلاقیات است. او پایه قانون اساسی را یک فهم متقابل میان طبقه های بالا و وپایین اجتماعی می داند که پاره ای حقوق را برای پایینی ها به رسمیت می شناسد و حق حیات بالایی ها را تضمین می کند. دووال متعقد است که از میان بردن این نظم اجتماعی میسر نیست چون ژن های ما برای میلیون ها سال برای چنین شیوه ای از زندگی بهینه شده اند. او به خوبی اشاره می کند که سنگین ترین مجازات برای انسان ها، ترد شدن از اجتماع است، همین طور می گوید حس همدردی به قدری میان انسان ها شایع است که هیچ شکی باقی نمی گذارد که وجوداش برتری فرگشتی(تکاملی) داشته است. با این حال او از دو نوع شخصیت میان انسان ها نام می برد، گروهی که سعی در برقرار کردن و بهبود دادن سلسله مراتب دارند و گروهی که تلاش در نابودی اش دارند. ترکیب این هاست که وجه انسانی ما را می سازد. او همین طور توضیحاتی کوتاه درباره نقش فرهنگ بر نرم های اجتماعی دارد با این مثال که در ایالات متحده، مردم از دیدن پستان زنی که به نوزادش شیر میدهند وحشت می کنند و در هلند از شنیدن اینکه کسی در خانه اش تفنگ نگه می دارد. برای یکی پستان زن مضر تر به نظم اجتماعی ست تا تفنگ.

دووال توضیح می دهد که ریشه های مفهوم اخلاق و عدالت ظاهرا بسیار پیشتر از ظهور انسان در طبیعت وجود داشته است. در یک آزمایش، موش ها از فشردن یک دکمه که به ایشان غذا می داد امتناع می کردند وقتی که موش قفس بغلی با هر فشار، یک شوک الکتریکی می گرفت. گوریل ها در آزمونی مشابه، حتی حاضر به خوردن غذا هم نیستند وقتی که هم نوع خود را گرسنه می بینند‌ (دست به اعتصاب غذا می زنند). دووال می گوید چنین مشی پرهزینه ای در ظاهر به هیچ وجه منطبق بر فرگشت داروینی نیست، ولی اشتباه هم هست که آن را یک خطای طبیعت به حساب بیاوریم. حس همدردی و فهم زجر دیگران،‌ ارزش فرگشتی داشته که علی رغم خطر فراوان برای شخص، به دلیل مزیت نسبی که در جمع ایجاد می کرده انتخاب طبیعی شده است. دووال پا را از این هم فراتر می گذارد و مدعی ست که گوریل ها به مانند ما، می توانند برداشتی از آنچه گوریل های دیگر می اندیشند داشته باشند، یا به قولی می توانند خودشان را جای هم نوعان شان بگذارند. او در نهایت به روشنی نتیجه می گیرد که اخلاقیات بسیار پیشتر از آنکه ما بروی زمین پا بگذاریم وجود داشته است.

توصیف دووال از اخلاق هم بسیار ساده است : کمک کردن، یا دست کم آسیب نرساندن. او ستون هایی برای اخلاق بر می شمرد که اولی اش، «تن»‌است. به این معنا که میان ما گوریل ها، تن فیزیکی، ارزشی بسیار والا دارد. طوری که هم گوریل ها و هم شامپانزه ها و همین طور انسان ها، ممکن است کاری را که غیرمستقیم منجر به آسیب یک نفر بشود به راحتی انجام بدهند ولی به مراتب تمایل کمتری دارند که خودشان عامل وارد کننده یک آسیب فیزیکی به تن دیگری باشند. نمونه مشهور انسانی اش پرسشی ست که پاسخی یکسان از همه افراد صرفنظر از باورهای عقیدتی مذهبی سیاسی شان می گیرد و سندی اساسی است بر اینکه اخلاقیات میان انسان ها مشترک اند و ریشه اخلاق بسیار پیشینی است: سوییچی بر سر راه یک قطار وجود دارد که در اختیار شماست، شما بروی پلی ایستاده اید و می بینید که اگر سوییچ را نزنید، قطار ۵ کارگر را زیر خواهد گرفت ولی اگر بزنید، تنها یک کارگر که در سوی دیگر مشغول به کار است جان خواهد داد. پاسخ بیش از ۹۵٪ پرسش شوندگان این است که گرداندن سوییچ را اخلاقی می دانند. حال سناریو عوض می شود و می گویند که چهار نفر مشغول کار هستند و سوییچی در کار نیست ولی یک انسان چاق دیگر در کنار شما ست که مطمئن هستید اگر او را از روی پل بروی قطار هل بدهید، می توانید قطار را متوقف کنید. ۹۵٪ افراد این کار را وحشیانه و غیراخلاقی می دانند،‌در حالی که از نظر بسیاری از مکاتب فکری و فلسفی، همچون منطق گرایی، فایده گرایی(یوتیلیتارینیسم) جان های نجات داده شده دقیقا یکسان است. دووال توضیح می دهد که ما یاد گرفته ایم برای تن ارزش قایل شویم و مقدس اش بداریم، به قول سعدی: تن آدمی شریف است به جان آدمیت. ستون دیگر اخلاق، توزیع منابع است. دووال توضیح می دهد که حتی قدرت مند ترین ما هم، بدون همکاری دیگران، کار چندانی از پیش نمی برد ولی این موضوع در جوامع مدرن به راحتی فراموش می شود. او به نمونه بازی اولتیماتوم اشاره می کند که به یک نفر پولی می دهیم و می گوییم که آن را به هر نسبتی که دلش می خواهد با یک نفر دیگر تقسیم کند. او مختار است نصف کند یا همه را برای خودش بردارد. اما تصمیم برای اینکه این تقسیم صورت بگیرد و به هر کدام پول برسد، با کسی است که قرار است بخشی از پول را دریافت کند. تصمیم منطقی برای شخص دوم این است که به هر پیشنهادی آری بگوید حتی اگر تنها ۱درصد از پول اصلی باشد. هر چه باشد منطقی ست که یک درصد از هیچ بیشتر است. ولی بعد از هزاران بار تکرار این بازی، مسجل شده است که ما انسان ها درکی پیچیده از «عادلانه» بودن داریم، مثلا اگر نسبت دریافتی از حدی پایین تر برود (هر چیزی کمتر از نصف، عموما منجر به رد پیشنهاد و دست خالی ماندن هر دو طرف می شود) ما حس مورد ستم واقع شدن داریم و حاضر به همکاری نخواهیم بود. از این دو، دووال نتیجه می گیرد که انسان ها برای بردگی و کنترل شدن توسط دیگر هم نوعان بهینه نشده اند و جامعه ای که شرایطی عادلانه برای انسان ها برقرار نکند، جامعه ای پایدار نخواهد بود. تلاش های قرن بیستم در هر دو وجه جامعه بی طبقه کمونیستی و جامعه یکپارچه فاشیستی توتالیتر نشان داده که ما این قدر به مفاهیم چون عدالت خو کرده ایم که مقاومتی عظیم را سازمان می دهیم تا حس آزادی را دوباره به دست بیاوریم، و در عین حال هیچ چیزی برایمان غیرعادلانه تر از این نیست که انگیزه رقابت و دریافت چیزی با ارزش در مقابل خرجی که می کنیم را در ما از میان ببرد. دووال می گوید برای زیست سعادتمند تر، ما نیاز اساسی داریم که وجه رقابت جوی انسانی را به رسمیت بشناسیم و جامعه را به عنوان یک نهاد مرکزی، با اخلاقیات برابری خواهانه مان همسان کنیم.

این کتاب خواندنی را به همه علاقه مندان مباحث اخلاقی توصیه می کنم.

ویرایش: یکی از خوانندگان لطف کردند و اطلاع دادند که معادل primate ها نخستینیان است. البته که به دلیل غریبه نگاه داشته شدن عموم مردم از مفهوم پرایمیت ها، چندان کمک کننده نیست ولی بهتر از به کار بردن الفاظ انگلیسی است. به نظرم می بایست بیشتر درباره اش حرف زد

اعدام و نظام

عده‌ای می‌گویند خلقی که از اعدام نوجوان هفده‌ ساله‌ای – که در درگیری خیابانی با مردی بسیار قوی، پیش از لت و کوب کامل و خرد شدن استخوان‌هایش به دست مرحوم کامیون‌کش، ناگهان دست به چاقو برده و قتلی مرتکب شده – ساعت 5 صبح مشتاقانه و کف و سوت‌زنان به میدان شهر آمده‌اند و با مرگ او به خانه برگشته اند مستحق همین حکومتند.

من می‌گویم گیریم که چنین باشد و همه‌ی آن ده پانزده هزار نفر راضی و خوشحال از چنین مرگ فجیعی باشند، همین هم نشان می‌دهد که این مردم نیاز فوری به حکومتی دارند که الفبای انسانیت و مدنیت را به آنها یاد بدهد یا دست‌کم از نشر و انعقاد اسبابی که مستلزم آن است جلوگیری نکند. چیزهایی مثل آموزش و پرورش در سطح ملی به امکانات و نفوذ حکومتی انسانی و شایسته نیاز دارد و رشد مقولاتی مثل فرهنگ و هنر، حکومتی انسانی و شایسته می‌طلبد که در این امورات دخالت و اعمال نفوذ نکند.

مردم ایران چه آنقدر به عالم وحوش نزدیک شده باشند که از حلقه‌آویز شدن نوجوانی که مادرش را ضجه می‌زند دلارام شوند و چه آنقدر شریف باشند که سحرگاه سردی از خانه بیرون بزنند تا بلکه اولیای دم را در آخرین لحظات راضی به گذشت کنند، سزاوار این حکومت نیستند.

در این زمینه گویا همه‌ی راه‌ها به رم ختم می‌شود. قبلا یک بار به قم ختم شد و کمترین نتیجه اش اینکه تنها گونه‌ی کف و سوتی که اسلام را به خطر و کفن‌پوش به‌راه نمی‌اندازد همان است که در هنگام آونگ شدن جوانک به آسمان رفت.

“از قم تقاضای سرفصل کردیم”، گفتگو با صادق زیبا کلام درباره انقلاب فرهنگی

در زمستان سال 81، گفتگویی کردم با آقای صادق زیباکلام درباره انقلاب فرهنگی. این گفتگو در دفتر همشهری جهان (برج آی‌تک) به همراه علی معظمی انجام شد و قرار بود در آن ضمیمه و -بعدا- روزنامه شرق چاپ شود اما نه عمر این یکی قد داد و نه دبیران مربوطه در آن یکی (عبدالرضا تاجیک و احمد زیدآبادی که از قضا زندانیان مشهور و محترم این دورانند) حاضر به چاپش شدند. بناچار سال بعد در گویانیوز منتشرش کردم که دست کم تباه نشود. اتفاقا بازخوردهای زیادی داشت و چندین بار در دعواهای مربوط به انقلاب فرهنگی به آن ارجاع داده شد. (از جمله چهارسال توسط دکتر سروش)

مدتها بود آن را گم کرده بودم. ارجاعات به آن بود اما اصلش را نه گوگل پیدایش می‌کرد و جستجوگر معیوب گویانیوز. به طور اتفاقی در وبلاگی یافتمش. به نظرم رسید حالا که دوباره بحث مبارزه با علوم انسانی غربی عَلَم شده (و لابد با نقیض کردن کلمه به کلمه می‌خواهند علوم غیرانسانی اسلامی، جایگزین آن کنند) این گفتگو هم دوباره منتشر شود.

محمود فرجامی

 

—————————-

مقدمه: در 16 آذر سال 1377 انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تربيت مدرس ، به مناسبت بزرگداشت روز دانشجو، جلسه سخنراني و پرسش و پاسخي را با حضور مرتضي نبوي و صادق زيبا كلام برگزار كرد. سخن از هر دري رفت تا بحث به بسته شدن دانشگاه ها و انقلاب فرهنگي كشيده شد. در آن جا بود كه دكتر زيبا كلام – يكي از بانيان انقلاب فرهنگي – در حضور چند صد دانشجو و استاد، صريح و شفاف اعلام داشت: “من نسبت به نقشي كه در جريان انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه ها داشته ام از خداوند طلب مغفرت مي كنم و از هر كسي كه در نتيجه بسته شدن دانشگاه ها ضرر و زياني متوجهش شده است، حلاليت مي طلبم و مي خواهم كه مرا ببخشد”. سپس اضافه كرد: “فقط اين را بگويم كه خداوند از درون من آگاه است كه فكر مي كردم دارم خدمت مي كنم و آن كار را براي خير و صلاح انقلاب و مملكت كردم و مطلقا انگيزه هاي شخصي و فردي نداشتم. بعد ها بود كه بي حاصل بودن آن حركت و ضرر و زيانش براي ممكلت پي بردم. اميدوارم حضرت حق از سر تقصيراتم بگذرد”.
او تا سال 1380 كه مجموعه اي از نامه ها، سخنراني ها، مصاحبه ها و مقالاتش در باره انقلاب و تعامل آن با دانشگاه را در كتابي به نام ( دانشگاه و انقلاب) به چاپ رساند، بر سر همين عقيده ماند. در همين كتاب بود كه او علاوه بر سخنراني سه سال پيش اش در دانشگاه تربيت مدرس، مصاحبه ديگري از خود با هفته نامه پيام هامون ، با عنوان “انقلاب فرهنگي عملا هيچ دستاوردي نداشت” را به چاپ رساند. دكتر صادق زيبا كلام، در هنگام انجام اين گفتگو باز هم همان عقيده را داشت و معتقد بود “تعطيلي دانشگاه ها كار اشتباهي بود. هست و خواهد بود”.
هر چند كه قبول اشتباه پسنديده و پوزش طلبي محتاج شهامتي بزرگ است، اما آيا از جفاي بدان بزرگي در حق دانشگاه و دانشگاهيان بدين سادگي مي توان گذشت؟
س – آقاي دكتر زيبا كلام، هنوز هم براي بسياري از نسل دانشگاهي ما دلايل و توجهاتي كه براي تعطيلي دراز مدت دانشگاه ها در اوايل انقلاب، آورده مي شود، قانع كننده نيست. بانيان آن مساله مي خواستند ساختار دانشگاه را اسلامي كنند يا اينكه مساله شان مثلا حجابي يا گرايش هاي سياسي بود؟
ج – نه، بحث بسيار بنيادي تر و ساختاري تر از اين ها بود كه مثلا بايد شكل و شمايل دانشجو، اسلامي باشد يا وقتي استاد سركلاس مي رود بايد با نام حضرت حق شروع كند. اين ها را كسي قبول نداشت و همه مي دانستيم پوسته است. البته مخالف اين امور نبوديم اما معتقد بوديم كه مساله خيلي عميق تر و بدي تر از اين هاست. بحث اين بود كه اساسا مقوله اي هست به نام علوم انساني اسلامي. مثلا جامعه شناسي اسلامي، علوم سياسي اسلامي، علوم تربيتي اسلامي و قس عيلهذا. به خاطر اين طرز فكر بود كه دانشگاه ها بسته شد و انقلاب فرهنگي شد. والا مشكلي بر سر چهار تا دانشجوي چريك فدايي خلق يا طرفدار مجاهدين نبود. خود دادستاني مي آمد و پرونده ها را در مي آورد و آنها را اخراج مي كرد، يا به هر كيفيت ديگري برخورد ميشد.
س – يعني شما در اساس با ساختار دانشگاه آن زمان مشكل داشتيد؟
ج – بله، بحث آن زمان اين بود كه شالوده دانشگاه در ايران براساس يك جهان بيني و تفكر غرب گرايانه و فلسفه غربي، ريخته شده است. انقلاب فرهنگي مي خواست جوهره اين دانشگاه را با علوم انساني اسلامي عوض كند. تصور ما، وقتي كه انقلاب فرهنگي كرديم اين بود كه، تنها چيزي كه احتياج است، اين است كه يك اتومبيل برود قم و اين طرح درس ها و سرفصل ها را از قم بياورد! تنها مشكل اين بود والا از نظر ما، مابقي اش حل بود!
س – جناب زيبا كلام، واقعا شما انتظار داريد ما اين حكايت را به همين راحتي قبول كنيم؟ اگر بحث فقط علوم انساني اسلامي بود، چرا همه دانشگاه ها را تعطيل كرديد؟ آن همه رشته هاي پزشكي و مهندسي و علوم پايه چه ربطي به علوم انساني داشت كه تعطيل شد؟ اگر تعطيلي دانشگاهها تا حد زيادي يك تسويه حساب سياسي نبود، چه لزومي داشت كه يك “تاسيس” با “تعطيل” آغاز شود؟ شما اگر در پي علوم اسلامي بوديد بايد اول آن را ارائه مي داديد و بعد دانشگاه ها را تعطيل مي كرديد. اما عملا مي بينيم اول دانشگاه ها تعطيل مي شود و بعد مسببين آن تازه به دنبال يافتن علوم اسلامي مي افتند! بدتر آن كه اين طرز فكر ( اول تعطيل كن تا بعدا شكل بگيرد) هنوز هم رواج دارد!
ج – نه، ببينيد؛ بخشي از آن چيزي كه شما مي گوئيد درست است. قبول دارم كه براي بعضي چه امروز و چه آن موقع، تعطيلي دانشگاه ها يك تسويه حساب سياسي با دگر انديشان بود؛ اما يك وجه ديگر هم وجود داشت كه خيلي بنيادي تر و كلي تر بود. و آن هم اين بود كه نظام هاي ايدئولوژيكي كه حرف و چارچوب مشخصي دارند، به تدريج تمام اركان اجرايي را مي گيرند. مثلا در سوريه به تدريج اركان اجرايي بعثي ميشوند يا در شوروي كمونيست … . بعد از انقلاب هم در ايران همين اتفاق افتاد. ارتش اسلامي شد. وزارت دارايي اسلامي شد و غيره. اما مشكلي كه در ايران به وجود آمد اين بود كه نظام اسلامي به تدريج، يكي يكي خاكريزهاي اجرايي، فكري و فرهنگي را گرفت؛ اما يك جا ماند (و مانده) كه مثل جزيره اي براي خودش مستقل بود و آن هم دانشگاه بود. البته در اين جا نكته اي بسيار مهم بوده و هست كه بسياري از كساني كه به دنبال تسخير دانشگاه بوده و هستند، از آن غافلند: ” اگر به لحاظ ايدئولوژيكي دانشگاه تسخير شود، آنچه كه تسخير شده است ديگر دانشگاه نيست. يك مرده است!”
س – به نكته بسيار مهمي اشاره كرديد؛ خواهش مي كنم قبل از پرداخت به ادامه بحث انقلاب فرهنگي، اين مساله را بازتر كنيد. چرا كه گمان مي كنم اگر همين نكته اي كه شما اشاره كرديد مد نظر بسياري از تصميم گيران ما بود؛ الان موقعيت ما، كلاَ در جايگاه ديگري قرار داشت!
ج – دانشگاه زماني دانشگاه است كه بتواند فكر كند و زماني مي تواند فكر كند كه بسياري از بنيان هاي فكري و داده ها را زير سوال برد. اساسا كار دانشگاه ترديد در باورهاست و علم زماني به جلو مي رود كه در باورها شك شود. گاليله زماني توانست بگويد زمين كروي است كه در باوري كه قبلا داشت شك كرد. در دانشگاه هيچ يقيني وجود ندارد. مثلا ما وقتي روسو يا افلاطون را در دانشگاه درس مي دهيم به دانشجو مي گوييم تفكر روسو يا افلاطون چند نكات مهمي را در بر داشته است و چه نكاتي را آنها نديده اند. يعني آنها را نقد مي كنيم. من بارها سركلاس هايم به دانشجوها گفته ام كه استادي كه نتواند در ذهن شما علامت سوال ايجاد كند براي لاي جرز خوب است؛ هم استاد و هم آن كلاس! اما تفكر حوزوي اين گونه نيست. تفكر حوزوي با يقين حركت مي كند و حوزويان ديگران را شرح مي دهند. يعني مي گويند ديگران چه گفتند و ما معني مي كنيم. شك نميكنند، ترديد نمي كنند، بلكه حاشيه مي نويسند. البته تذكر بدهم كه منظورم در اينجا مقايسه اي بين علوم انساني دانشگاه و حوزه است والا در علوم دقيقه مثل پزشكي و مهندسي چه شك شود و چه نشود، كار خودش را مي كند و به جلو مي رود. اما در حوزه علوم انساني دانشگاهي، اساسا شك است كه به جلو مي برد.
اما آيا در دانشگاه اتحاد جماهير شوروي مي شود در مورد ماركس شك كرد؟ يا در زمان انقلاب فرهنگي چين مي شد در افكار و عقايد مائو شك كرد؟ نه نمي شود. در دانشگاه ايدئولوژيك انواع و اقسام خط قرمز وجود دارد. در دانشگاه ما نمي شود آقا شيخ فضل ا… نوري را نقد كرد و گفت به لحاظ سياسي چيزهايي كه گفته است كلي ايراد و اشكال دارد. فقط بايد تعريف و تمجيد كرد!
خب آن وقت از يك سو ذات دانشگاه اين طور است كه هيچ قدسي ندارد، و از يك سو نظام سياسي ميخواهد اين ذات را تسخير كند و بگيرد. پس چه در سال 59 و چه امروز بعد از 23 سال، هنوز هم، كوشش برخي اين است كه دانشگاه را به خدمت نظام درآورند و ايدئولوژي مشخصي براي آن تعريف كنند. اما همانطور كه عرض كردم، اگر هم موفق به چنين كاري شوند، آنچه كه به دستش مي آورند ديگر دانشگاه نيست. نه به لحاظ سياسي بلكه به لحاظ انديشه …
س – آقاي زيبا كلام در اينجا سوال بسيار مهمي پيش مي آيد كه كاملا مرتبط با مطالب قبلي شماست. ببينيد، در تمام كشورهايي كه انقلاب ايدئولوژيكي داشتند، حرف اصلي را دانشجويان نمي زدند و پايگاه شماره يك محسوب نمي شدند. هر چند كه در انقلاب روسيه دانشجويان هم حضوري فعال داشتند، اما از ابتدا شعار اصلي “كارگران” بودند و هر چند كه در انقلاب كمونيستي چين دانشجويان هم نقشي داشتند، اما باز هم دغدغه اصلي آنها نبودند و “كشاورزان” در كانون توجه بودند. اما در انقلاب ايران دانشجويان نقش اصلي را داشتند. شريعتي كه جاي خود دارد حتي مطهري هم كه روحاني بود، پايگاه و جايگاه اصلياش دانشگاه بود. بار اصلي انقلاب را دانشجويان به دوش كشيدند، آن وقت مهلك ترين ضربه ها را دانشگاه خورد! اگر انقلاب فرهنگي چين جاي سرزنش داشته باشد (كه دارد) انقلاب فرهنگي ايران جاي صدها سرزنش و توبيخ را ندارد؟
ج – بله حرف شما درست و نكته اي كه به آن اشاره كرديد جالب است. اما نكته جالبتر اين جاست كه در چين، شوروي و يتنام انقلاب فرهنگي را روشنفكران – به استثناي روشنفكراني كه در حزب بودند – نكردند، حكومت ها اين كار انجام دادند. اما در ايران خاستگاه انقلاب فرهنگي، جريان روشنفكري اسلامي بود! يعني دانشجوهاي عضو انجمن هاي اسلامي، دكتر سروش، دكتر علي شريعتمداري، بنده، آقاي شمس آل احمد و ديگران اصلا ربطي به حكومت نداشتيم و بايد در تاريخ ثبت شود كه هر كار درست يا نادرستي كه به نظام اسلامي نسبت داده شود، انصافا انقلاب فرهنگي را نمي توان به حكومت منسوب كرد. ما هيچكداممان حكومتي نبوديم. حكومت در آن زمان، شوراي انقلاب بود و دولت موقت و حزب جمهوري اسلامي و امام و اينها كاري به انقلاب فرهنگي نداشتند. شمس آل احمد اصلا حكومتي نبود ولي پيش آهنگ بزرگ انقلاب فرهنگي بود. مقالات دكتر سروش و من هم، همه در اين راستا بود كه ما با همه وجود فكر مي كرديم كه يك دانشگاه ديگري بايد به وجود بياوريم كه سنخيت بيشتري با جامعه ما داشته باشد. مثلا من – كه البته آن زمان مهندس بودم – واقعا فكر مي كردم كه مديريتي كه در دانشكده علوم اداري و مديريت بازرگاني درس داده مي شود، مديراني تربيت مي كند كه به درد موسسات غربي مي خورد و هيچ ربطي به اسلام ندارد و اعتقاد داشتم مديريتي وجود دارد كه با ساز و كارهاي جامعه ما سازگاري بيشتري دارد. در سال هاي 58 و 59 من فكر مي كردم فارغ التحصيل علوم سياسي ما به درد جامعه غربي مي خورد و نه جامعه ما. پس بايد علوم سياسي اسلامي تدوين شود.
س – چرا اينطوري فكر مي كرديد؟
ج – براي اينكه نسل ما يك نسل ايدئولوژي زده بود، نسل سياست زده اي كه تبلور فكري اش در دهه 60 ميلادي و جنبش هاي ضد امپرياليستي آن زمان شكل گرفته بود. نسلي كه ، پيامبران و بزرگانش «چه گوارا» ، «جمال عبدالناصر» ، «ليلا خالد» و «هوشي مينه» بود. نه فقط ما، كه خيلي هاي ديگر هم در آن ايام به «اپروپيه تكنولوژي» معتقد بودند. يعني دو تا تكنولوژي داريم، يك تكنولوژي كه بايد آموزش داده شود و به درد كشورهاي صنعتي و پيشرفته مي خورد؛ و تكنولوژي ديگري كه بايد به تناسب مثلا در هند و ايران و الجزيره بكار رود. خب، من فكر مي كردم دانشجويي كه از شريف و پلي تكنيك تهران بيرون مي آيد، اين فرد پسفردا مي تواند مثلا در پتروشيمي فرانسه كار كند، در صنعت برق انگليس كار كند … اما در ايران نميتواند كار مفيد كند؛ پس بايد فارغ التحصيلانمان را جوري تربيت كنيم كه متناسب با سطح تكنولوژي جامعه خودمان باشند. وقتي در مورد رشته هاي فني اين طور فكر مي كرديم، رشته هاي علوم انساني كه ديگر تكليفش معلوم بود!
س – والآن چگونه فكر مي كنيد؟
ج – الآن فكر مي كنم غلط تر از اين فكر وجود ندارد. براي اينكه ترموديناميك ، ترموديناميك است. براي اينكه قانون نيوتن ثابت است، چه در بوركينافاسو و چه در انگليس! اما ما داريم راجع به فضاي سال هاي اول انقلاب صحبت مي كنيم و فضايي كه نسل ما پرورش مي يافت آن گونه فكر مي كرد، كه منتج به انقلاب فرهنگي شد و …

س – ببينيد آقاي دكتر … ما نمي خواهيم مقصر يابي كنيم و هدفمان تعيين مقصر در جريان تعطيلي دانشگاه ها نيست. اما اينكه شما به قول خودتان مي خواهيد كاملا « جمهوري اسلامي» را از جريان تعطيلي دانشگاه ها مبري كنيد، كمي مخدوش به نظر مي رسد. ما قبول مي كنيم كه شما واقعا آن گونه فكر مي كرديد و حتي فرض مي كنيم درست فكر مي كرديد و آن طرز فكر مقبول عموم هم بود. اما آيا شما صرفا با نوشتن مقاله يا دعوتنامه و اعلاميه براي دانشگاهيان آنها را ترغيب كرديد كه دانشگاه را تعطيل كنند؟! خشونت هاي فراواني كه در جريان انقلاب فرهنگي و بستن دانشگاه ها در شهرهايي مثل تبريز، مشهد، تهران و ديگر جاها افتاد نشان مي دهد روايت شما، تنها روايت موجود نيست!
ج – ببينيد، پيش فرض سوال شما خطاست. درست است كه من، سروش، آل احمد، شريعمتداري و ديگران در حكومت نبوديم اما نبايد فراموش كنيد كه پياده نظام انقلاب فرهنگي دانشجويان بودند. اصلا دچار اين توهم نشويد كه رفتند و سرباز آوردند! نه خير، خود دانشجويان اين كار را كردند و اصل اين ماجرا از دي و بهمن 58 شروع شد. آن بولدوزي كه آمد دانشگاه را بست، جنبش دانشجويي بود و آن زمان دانشجويان در كجا كه نبودند؟ در سپاه، در دادگاه هاي انقلاب و در شوراي انقلاب، همه جا دانشجويان بودند. تنها انگيزهاي كه در آن زمان نداشتيم، انگيزه سياسي بود. يعني اصلا دون شان خودمان مي دانستيم كه چهار تا دانشجو و استاد را اخراج كنيم. روايت تاريخي انقلاب فرهنگي تاريك است چون تا به حال متاسفانه آن گونه كه بود، بازگو نشده است.
س – با اينكه فكر مي كنم هنوز توضيحاتتان قانع كننده نيست، اما بحث بيشتر در اين زمينه را موكول مي كنيم به زماني كه به قول شما « روايت تاريخي انقلاب فرهنگي آن گونه كه بود » بازگو شود. اجازه بدهيد برگرديم به ابتداي گفتگو، گفتيد كه مي خواستيد سر فصل را اسلامي كنيد و منتظر بوديد كه از قم طرح درس ها برسد.
ج – البته آن زمان اصلا صحبت حذف نبود، حاشاوكلا. بلكه مي خواستيم در كنار دروس غربي، دروس اسلامي داشته باشيم. اعتقاد داشتيم كه اسلام نگاه ويژه خودش را به علوم اجتماعي، سياسي، حقوقي و… دارد و بايد رشته هايي تاسيس شوند كه شالوده شان اسلامي باشد. الآن به شما مي گويم اين نگاه اشتباه بوده و هست. همانطور كه يك مهندس مكانيك بيشتر نداريم يك علوم سياسي هم بيشتر نداريم. منتها من اين را بعد از دو دهه فهميدم. بعد از اينكه مجبور شدم بروم دكتراي خود در علوم انساني از انگلستان بگيرم. من نمي دانم كه الآم همفكران ما در آن زمان چه فكر مي كنند اما « آفتاب آمد دليل آفتاب / گر دليلت هست از وي رخ برمتاب » . همين كه بعد از ربع قرن علوم سياسي اسلامي، علوم تربيتي اسلامي و روابط بين الملل اسلامي نيامده است، خود دليل واضحي است. يكي از مسائلي كه يواش يواش مرا از خواب بيدار كرد، تاخيري بود كه بعد از تعطيلي دانشگاه ها داشت صورت مي گرفت. شش ماه گذشت ، يكسال گذشت، دو سال گذشت … كم كم بحث 25 واحدي ها شد، يعني آنهايي كه با گذراندن 25 واحد فارغ التحصيل مي شوند بروند دانشگاه. بعد گفتند فنيها هم بروند، بعد گفتند پزشكي هم بيايد برود … اما ما هنوز منتظر سرفصل هاي علوم انساني اسلامي بوديم كه از قم بيايد. بعد يك عده اي معتقد شدند كه بايد دانشگاه ها باز شوند و به جاي ايام تعطيلي در ايام فعاليت دانشگاه ها منتظر باشيم.
برخي دانشجوها هم به شدت مخالفت مي كردند. دانشجويان نماينده امام در انقلاب فرهنگي هم به ما ميگفتند شما با حوزه همكاري نكرديد. كساني مثل دكتر سروش، آقاي غلامعباس توسلي، دكتر شريعتمداري و آقاي جلال الدين فارسي هم در جواب مي گفتند كه ما با حوزه همكاري كرديم اما آنها همكاري نكردند، دانشجويان فشار ها را بيشتر كردند. دكتر سروش ساكت ماند اما آقاي جلال الدين فارسي سكوت نكرد. ايشان اين بحث را كشاند به روزنامه جمهوري اسلامي. آن وقت حوزه متوجه شد كه يك دعوايي در تهران راه افتاده و لهيب آن دارد به قم مي رسد. چه قم بخواهد و چه نخواهد.
س – اين مساله مربوط به چه تاريخي است؟
ج – حدود سال 1362. تازه حوزه آن موقع جواب داد. يادم هست كه يكي از اولين كساني كه پاسخ داد همين آقاي « محمدرضا فاكر » بود. چرا كه بحران بزرگي بوجود آمده بود: اندك اندك دانشجويان دچار اين تفكر شده بودند كه نكند چيزي نيست كه نمي آيد! اول كه مي گفتند هست و مي فرستيم . بعد گفتند كه سروش و فارس و شريعتمداري نخواستهاند با قم همكاري كنند و بعد معلوم شد كه خود حوزيان چيزي نفرستاده اند.
س – مي بخشيد. ولي واقعا شما براي دانشگاه از حوزه علميه قم تقاضاي سرفصل كرده بوديد؟!
ج – بله، اصلا جلسات متعددي آقايان به قم رفته بودند و از قم نيز كساني به ستاد فرهنگي تهران آمده بودند. اما اين سرفصل ها چگونه بايد پر مي شدند؟ علوم آن زمان 140 – 130 واحد بود . آقا 140 واحد علوم تربيتي اسلامي را چطوي بايد پركنيم؟ گيريم كه 3 واحد نهج البلاغه، 3 واحد تعليم و تربيت از ديدگاه قرآن … 10 واحد از ديدگاه ائمه … اما همه اش جمعا مي شد 20-15 واحد! بقيه را چكار مي كرديم؟ همين مشكل در مورد علوم سياسي و روابط بين الملل و در رشته هاي ديگر هم بود. سال 59 تمام شد، 60 گذشت، 61 هم تمام شد. تازه حوزه واكنش نشان داد و به نظر من باز هم حوزه دلش براي دانشگاه نسوخته بود، بلكه لهيب آتش به قم رسيده بود!
آقاي فاكر ميگفت همه اينها هست اما تاكنون فرصت ارائه نبوده و كسي دنبالش نرفته است.
س – در حال حاضر نظر شما چيست؟ آيا دست كم معتقد نيستيد « بالقوه » علوم انساني اسلامي وجود دارد؟
ج – نه … ما به دنبال سراب بوديم. چيزي به نام علوم سياسي اسلامي وجود ندارد و به همان ميزان كه چيزي به نام علوم تربيتي اسلامي وجود ندارد، چيزي به اسم جامعه شناسي اسلامي هم وجود ندارد. با همين قاطعيتي كه من مي گويم. اما آن موقع آقاي فاكر پاسخ داد كه « دو گروه هستند كه مي گويند در اساس حوزه چيزي ندارد، يك گروه كه نادانند و نمي دانند. يك گروه هم منافق اند. و تعمدا مي خواهند حوزه را بي اعتبار كنند ». خب، دانشجوها ديدند كه بحث دارد چيزي ديگري مي شود! پس بحث خوابيد و به دنبال آن رشته هاي علوم انساني هم بازگشايي شدند. منتها دروس همان دروس قبل از انقلاب بود به علاوه 15-10 واحد دورس كه پسوند «اسلام » داست مثل « انديشه سياسي در اسلام، يا سياست و حكومت در اسلام ». البته مي توان پرسيد: اگر همه آن همين بود چرا اصلا دانشگاه را بستيد؟ اما به نظر من اين ها بخشي از هزينه اي است كه يك ملت، يك فرهنگ و يك تمدن بايد بپردازيد تا به جلو برود. بله، بايد 3-2 سال دانشگاه بسته مي شد و لطمه به منافع ملي ما بايد وارد مي شد تا امثال مهندس زيبا كلام آن موقع مي فهميد كه چيزي به عنوان علوم انساني اسلامي وجود ندارد!
س – سپاسگزارم. نكته ناگفته اي باقي مانده است؟
ج – يك بحث اساسي و جود دارد و آن اين است كه هيچكدام از اين نتايج به اين معنا نيست و مستوجب اين نمي شود كه در تفكر اسلامي مان دچار شك و ترديد شويم. اصلا و ابدا. اشتباه اين بود كه ما از «شريعت » انتظارات بيجايي داشتيم . كجا شريعت گفته بود كه بيائيد اقتصاد، علوم سياسي و روابط بين الملل را از من بگيريد؟!
شريعت مي گويد بيا خدا و معاد و اخلاق را از من بگير. رسيدن به اين نتيجه كه روابط بين الملل اسلامي يا بطور كلي علوم انساني اسلامي وجود ندارد، هرگز نماز خواندن يك مسلمان را متزلزل و مخدوش نمي كند. اشكال از ماست كه بعضا از شريعت انتظاراتي فوق العاده زميني و خاكي داريم. ولي نسل ما اين طور فكر نمي كرد و از بعد معنوي اين غفلت ورزيد.

پاسخ به یک نامه

بخش‌هایی از نامه‌‌ای تنذیری-تکلیفی که از مشهد رسیده:

خدمت (…) آقای محمود فرجامی؛

اکنون ماه­ها از انتشار مطلبتان تحت عنوان در باب اهمیت آن یک نصفه اتوبوس اسلام گریز و عزم بنده در نگارش نقدی بر آن، می­گذرد…

(بعد از مقداری اظهار لطف شخصی)

از نوشته­ های شما رایحه‌­ی تند دین ستیزی به مشام می­رسد که وقتی اسانس تمسخر و توهین به خود می­گیرد، شامه خرد و اخلاق را سخت می­‌آزارد. مخالفت با اندیشه و اعتقادی-هر چند به نظر ما پوچ و ارتجاعی- مجوزی برای به سخره گرفتن آن اعتقادات و معتقدان بدان نخواهد بود. چه کسی خوش دارد و روا می­دارد که کس یا کسانی علیه معتقداتش ساز ناسزا کوک کنند و با کارد توهین مقدساتش را شرحه شرحه نمایند؟ آیا شما می­پسندید که به قول خودتان یک بچه مزلف به شما و اعتقاداتتان توهین کند و آنان را به باد سخره بگیرد؟ حقوق بشر و آزادی­های مدنی و حق انتخاب کردن(و شدن) و… را بلادلیل، لاطائلات و القائات شیطانی بخواند و فرد باورمند به آن­ها را بی شعور یا مستضعف فکری بداند؟ البته حساب آن دسته از نوشته­هایتان که مدلل و خالی از توهین است، از بقیه موارد جداست.

من شنیدم ز پیر دانشمند / تو هم از من به یاد دار این پند

آن چه بر نفس خویش نپسندی / نیز به نفس دیگری مپسند

آقای فرجامی!

کوچک­ترین تردیدی ندارم که یکی از دغدغه­‌های اصلی شما رقم خوردن فردایی آبادتر و آزادتر برای ایران و ایرانی است و بسیاری از آثارتان به همین نیت به رشته­ی تحریر درآمده است. لکن دین ستیزی شما که در گفتار و نوشتارتان نمود عینی دارد، نفوذ و پذیرش نظراتتان را به طرز قابل ملاحظه­ای در بین مومنان کاهش داده است. چندی قبل با یکی از همکاران قدیمی نشریه (…)گپ می­زدم و اتفاقا ذکر خیر شما هم شد. آن دوست و همکار برایم تعریف کرد که چند سال پیش به واسطه خواندن آثارتان علاقه زیادی به شما پیدا کرده اما ظاهرا به خاطر پی بردن به دین ستیزیتان در دیدار اول، کلا قید شما را زده است. شخصا فکر می­کنم این نمونه تنها مشتی از خروار است و کتمان نمی­توان کرد که محبان دیندار آثارتان از شما سخت دل چرکین و آزرده خاطراند. نقش پررنگ دین در تقریبا تمامی حرکت­ها و جنبش­های اجتماعی صد و اندی ساله اخیر ایران انکار ناپذیر است و اگر کسی سودای تاثیر بر مردم و تغییر جامعه را در سر دارد می­‌باید سخت متفطن و متوجه این موضوع باشد. مبادا که ناخواسته آب به آسیاب کسانی بریزیم که تمام جد و جهدشان ترسیم چهره‌­ای ضد دین از معترضین است…

در پاسخ به فرستنده – که سابقه چند دیداری در مشهد با هم داریم- و سایرینی که هم حسن نیت دارند و هم نیاز به روشن شدن:

1-    تحقیر و توهین، به هر بهانه‌ای اخلاقی نیست و همواره سعی کرده‌ام از آنها بپرهیزم. اما مرز تحقیر و توهین را سلیقه‌های شخصی مشخص نمی‌کند. به ویژه آنهایی که هر چیزی را که موافق سلیقه و مرامشان نباشد برچسب تحقیر و توهین‌آمیز می‌زنند. اگر به این منوال عمل کنیم حد یقفی وجود ندارد. حسن فضل‌الله فقید که طبق معیارهای خود شیعه مجتهدی والامقام بود و مرجع تقلید؛ در وجود “در” خانه‌های مدینه دوران صدر اسلام شک کرد، در قم کفن پوش راه افتاد که به مذهب حقه (با فتح ح منظورشان است البته) شیعه جعفری توهین شده و کار داشت به تکفیر می‌رسید که گویا حضرت آیت‌الله به غلط کردم افتاد.

البته سعی‌ام بر احتیاط است. به همین خاطر با اینکه کارم طنزنویسی است و شوخ طبعی کارم، وقتی می‌خواهم درباره موضوعاتی که آلرژی‌خیز هستند بنویسم عمدا لحنی جدی انتخاب می‌کنم تا به تولید انبوه پیراهن عثمان که مد مورد علاقه قشریون مذهبی است مدد نرسانم. نمونه‌ای که فرستنده نامه به آن اشاره کرده شاهدی‌ست بر این ادعا. یک بار دیگر یادداشت را بخوانیم ببینیم کجایش “تمسخر و توهین” دارد؟

2-    اینکه دیگران تا چه حد به عقاید ما کار دارند تابع مستقیمی‌ست که چقدر ما به عقاید دیگران کار داریم. از مثال‌های ساده شروع کنیم: در سنت ایرانی، خوش نداریم زیاد به مادرمان کاری داشته باشند؛ اما این سنت ایرانی مال آن زمانی‌ست که مادرها هم سرشان توی مطبخ و پستو گرم بود و اگر به ضرورتی هم بیرون می‌آمدند روبند می‌زدند که کسی حتی نشناسدشان. در هزاره سوم، وقتی مادرمان فعالانه به حیطه عمومی پرداخت، حیطه عمومی هم واکنش نشان می دهد فارغ از اینکه مادرمان نویسنده معجزه هزاره سوم باشد یا برنده جایزه صلح نوبل. البته اخلاق منعمان می‌کند که نسبت‌های ناروا و تهمت نثار چنین زنانی (و اصولا هر کس دیگری) کنیم اما نقد و هجو آنها اشکالی ندارد، رجبی باشد یا عبادی. هر کس دوست دارد صرفا به عنوان “ناموس” حرمت داشته باشد می‌تواند مثل ناموس‌های قدیم هم زندگی کند.

یک گام جلوتر: روزگاری مغولان به این کشور حمله کردند و از قتل و غارت چیزی فروگذار نکردند. سال‌ها بعد نادرشاه افشار با هندوستان همین کار را کرد چنان که می‌گویند هنوز در فرهنگ مردم هند، کلمه “نادر” چیزی‌ست در مایه‌های “لولو” و مادران بچه‌های بازیگوششان را از نادر می‌ترسانند. در فرهنگ ما هم قرنهاست که مغول با وحشی‌گری قرین است. نه سفارت ایران در هند و سفارت مغولستان در ایران حق اعتراض به چنین برداشت‌هایی را ندارد. یعنی اصولا رنجیدن از چنین چیزهایی محلی از اعراب ندارد. خنده‌دارتر از آن این است که مثلا مغول‌های ساکن ایران بخواهند برای چنگیز در نیشابور بزرگداشت‌های باشکوهی بگیرند آنهم با پول و امکانات ایرانی‌ها. و به اینها اضافه کنید که هدف از چنین مراسمی بسط هژمونی کنونی مغول‌ها در ایران و قداست بخشیدن به یاسا باشد! و بعد حضرات انتظار داشته باشند کوچکترین اعتراضی هم به این بازی ابلهانه و ظالمانه نشود و به محض آنکه کسی خواست روایت‌های تاریخی آن هجوم خونبار و آن سردار بیرحم را یادآوری کند فورا با انگ “توهین” در میدان بدر کنند. نمی‌شود.

اگر مغول‌ها خواسته باشند خاطره حمله وحشتیانه و نابودگر اجداد خونخوارشان بازگویی نشود عاقلانه‌ترین کار آنست که از خیر زنده کردن تاریخ و فخر فروختن برای چنگیز بگذرند، دست کم در میان اقوامی که خاطره خوشی از چنگیز و مغولان ندارند.

ادبی‌ترش شاید این می‌شود: آن را که خانه نی‌این است بازی نی این است.

دوستان اگر از یادآوری بعضی حقایق تاریخی نارحت می‌شوند، سعی کنند دست از درشت گویی علیه عقاید دیگران و زیاده‌گویی له عقاید خود بردارند، برای آنهایی که متفاوت با ایشان معتقداتی به هم رسانده‌اند دست کم حق زندگی قائل شوند و کلا سرشان به کار خودشان گرم باشند.

3-    در مملکتی که وضعیت دگراندیش و دگرباش و مسیحی و بهایی و یهودی و زرتشتی و سکولارش این است و حتی به مسلمان سنی‌اش حق نمی‌دهند مسجد خودش را در ام‌القرای خودخوانده‌ی جهان اسلام داشته باشد؛ علم کردن “ها همین بود آزادی بیانی که می‌گفتید؟” نوعی ننه من غریبم درآوردن حقیرانه است. یادآور تکه فیلم‌هایی از کتک خوردن یکی دو بسیجی یا پلیس در تلویزیون و هزار بار متهم کردن معترضان به خشونت طلبی و وحشی گری و تکرار”همین بود مسالمت آمیزتون؟”. و لابد به کسی هم مربوط نیست که همین سرباز کتک خورده تا چند دقیقه پیش داشت سر و دست و دندان می‌شکست و آن بسیجی در جیبش اسلحه‌‌ای دارد که چند نفر از همان معترضان را به خون غلطانده. تازه هزاران نفر را که کشته و مجروح و شل و پل می‌کردند و به میلیون‌ها نفر که تحقیر و توهین نثار می‌کردند سردار صدخرواری رشید اسلام به امام زمانش رنج‌نامه می‌نوشت! زشتی دروغ با چندش‌آوری مظلوم‌نمایی‌هایی از این دست است که آدمی را بیش از آزردن به تاسف وامی‌دارد.

4-    بسیار متاسفم اگر نوشته‌هایم باعث دل‌آزردگی مخاطبانم شده باشد اما طمعی به نفوذ کلامم دربین مومنان یا غیر مومنان ندارم که نگران کاهش و افزایشش باشم. مثل هر آدم دیگری که در عرصه عمومی می‌نویسد دوست دارم حرف‌هایم شنیده شود ولی محتاج پامنبری نیستم. “مومنان” و “محبان دیندار آثار” مورد نظر که نویسنده نامه از سر دلسوزی برای من نگران رمیدنشان است شاید نیاز داشته باشند به جای اعتراض و احیانا کفن‌پوشی، کمی بیشتر کتاب بخوانند موسیقی گوش بدهند فیلم و تئاتر ببینند و البته خیلی بیشتر فکر کنند. بسیاری از مذهبی‌ها، توحیدی‌ها، جهادکنندگان در راه خدا و بالا روندگان از دیوار سفارت … و در یک کلام، کسانی که با ذکر خدا مردم را بیچاره می‌کردند، با همین معجون‌ها اهلی شده‌اند.

5-    نوشته شده ” مبادا که ناخواسته آب به آسیاب کسانی بریزیم که تمام جد و جهدشان ترسیم چهره­ای ضد دین از معترضین است”. شگفتا! نگارنده ضددین بودن طرف مقابل را مفروض گرفته و بعد دلسوزانه هشدار داده که بیا و هویت خودت را انکار کن که فلان آب به فلان آسیاب ریخته نشود! آدم یاد برخی هوادارن مصدق و جبهه ملی می‌افتد که از یک طرف مدعی‌اند از دهه 20 تا الان همواره با توده‌ای‌ها دشمن بوده‌اند و مصدق هم پر آنها را چیده و از آن طرف گلایه می‌کنند که چرا حزب توده در ماجرای مرداد 32 اعضایش را به نفع مصدق به خیابان‌ها نریخت و جلوی گلوله نفرستاد!

با این همه دوستان نگران نباشند. بخش بزرگی از معترضان سکولار آنقدر خرد، و از آن بالاتر “از خود گذشتگی” دارند که فعلا مطالباتشان را فریاد نزنند و از حق خودشان به خاطر مصلحت عمومی “موقتا” چشمپوشی کنند.

6-    قطعا همانطور که در نامه آمده ” نقش پررنگ دین در تقریبا تمامی حرکت­ها و جنبش­های اجتماعی صد و اندی ساله اخیر ایران انکار ناپذیر است” اما گویا «جهت» این “نقش پر رنگ” فراموش شده. فقط پر زور بودن سمبه مهم نیست سویش هم مهم است. گاو نر اگر تن به خرمن‌کوب بدهد فایده دارد، اگر شاخش را تا هم فیها خالدون در ماتحت مرد کهن فروکند، همان بز ارجح است.

فقط دو سه نمونه از سمت و سوی آن نقش پررنگ: مخالفت با تقریبا تمام هنرها از موسیقی و رقص و فتوگراف تا تئاتر و سینما و مجسمه سازی، مخالفت شدید با تاسیس مدارس به سبک جدید (در مقابل مکتبخانه‌ها)، مخالفت با تاسیس جمهوری توسط رضاخان، آتش زدن مدارس دخترانه اولیه، قیام بر ضد اعطای حق رای به زنان، قتل علنی روشنفکران معترضی نظیر کسروی و خفه کردن تقریبا هر صدای معترضی در مقابل دین و مذهب، به راه انداختن چند دوجین آدمکش مقدس از نواب صفوی و اوباش در رکابش تا چپ‌های مسلمان صدر انقلاب… و گل سرسبد همه: جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه‌اش که امیدوارم “مومنان” و “محبان دیندار آثار” دست کم در فواید این یکی به اندازه کافی توجیه شده باشند.

اقناع دینی و صید خرگوش در کلاه پدربزرگ

روزنامه جوان، وابسته به سپاه پاسداران ایران در خبری که به سبک و سیاق روزنامه‌های وابسته به نظام ولایی تنظیم شده است، از «تلاش‌های سازمان یافته برای گسترش هدفمند کلیساهای خانگی در برخی شهرهای مذهبی» و «کشف 200 کلیسای خانگی در این شهر» خبر می‌دهد که مطابق معمول با «برنامه‌ریزی‌های گسترده عوامل استکبار» مرتبط است. اینکه آیا واقعا تعداد کلیساهای خانگی در مذهبی‌ترین شهر ایران آنقدر زیاد است که فقط 200 تای آنها کشف شده باشد یا اینکه چنین شبه‌خبری ساخته و پرداخته ارگان سپاه است تا زمینه‌ساز عملیاتی تازه علیه نومسیحیان ایرانی باشد، چندان معلوم نیست. فقط می‌توان مطمئن بود کار بالا گرفته است.

از اسلام برگشتگانِ جدید عمدتا دو گروهند: بی‌دینان و دیندارها. بی‌دین‌ها برخی معتقد به خدایند بدون اعتقاد به هیچ دینی و عده‌ای آته‌ایست هستند. بعضی هم لاادری‌اند. به نظر می‌رسد در حال حاضر در میان آته‌ایست‌ها، یعنی کسانی که کاملا به وجود خدا بی‌اعتقادند بیشترین سهم از آن فرگشتی‌هاست که با نظریه فرگشت (تکامل) جهان خلقت را تبیین می‌کنند و علمی‌ترین و منسجم‌ترین کارها در مبارزه با دین را آنها انجام می‌دهند. گروهی هستند بسیار اندک اما با سطح تحصیلات علمی بالا که بی‌وقفه از سروسامان دادن به چند سایت فارسی ویژه فرگشت تا زیرنویس کردن فیلم‌های مستند مدافع نظریه تکامل و ترجمه کتاب فروگذار نمی‌کنند. اخیرا حتی توانستند ترجمه کتاب ساعت‌ساز نابینای داوکینز را هم به بازار کتاب ایران بفرستند.(1)

دین‌های کهن، دینداران نو

آنهایی که از اسلام برگشته و به دین دیگری گرویده‌اند، معمولا مسیحیت یا آیین زرتشت را انتخاب کرده‌اند. زرتشتی‌گری به عنوان یک دین شرقی ویژگی‌هایی عمده دارد که آن را مقبول طبع نوزرتشتیان کرده است: اول و مهم‌تر از همه آنکه این دین، دینی است ایرانی و آداپته با رسم و رسوم کهن ایرانی. در چشم بیشتر ایرانیان نه فقط جشن‌هایی مثل نوروز و مهرگان که حتی رسمی مثل از روی آتش پریدن چهارشنبه سوری هم ـ که با اعتقادات زرتشتیان منافات دارد ـ ریشه در آیین زرتشتی دارند و گرویدن به آیین زرتشتی به معنای انتخاب دینی است که نه فقط به رسوم ایرانی احترام می‌گذارد که با آنها پیوندی اساسی دارد. تجربه سی ساله جمهوری اسلامی و تحقیر و توهین تقریبا تمام رسوم ملی ایرانی از سوی قشریون مذهبی حاکم ـ به جز نوروز، که البته آنهم از سوی بیشتر آیت‌الله‌ها در مقابل عیدهای فطر و غدیر کوچک شمرده می‌شود (2) ـ نشان داده است که بر خلاف نظرات عده‌ای چون شریعتی و مطهری، مذهب شیعه پیوندی ریشه‌ای با ایران و ایرانی ندارد و هر آن ممکن است تفسیر ضد ایرانی از آن ارائه شود. طبیعی است پس از صدها سال که دین یا مذهبی، در کشوری رسمی و غالب باشد، پیوندهایی با رسوم و آداب ملی آن کشور برقرار می‌کند، اما اینکه آن اشتراکات، ریشه‌ای باشند حرف دیگری است. احتمالا در حکومتی فقط اسلامی و شیعه ممکن است “ملی‌گرایی” و “ملی بودن” ناسزا و حتی اتهام سیاسی محسوب شود؛ سهل است، ملی‌گرایان «اساس بدبختی مسلمین» (3) و رسما مرتد (4) هم اعلام شوند.

دوم آنکه به نظر می‌رسد این دین، همچون بیشتر ادیان شرقی و بر خلاف ادیان سامی، بر پایه اعتقاد به خدای واحدی که فرمان‌های شدید و غلیظ خونبار می‌دهد قرار نگرفته است و اصل و اساس آن بر نیکی و مهربانی است نه جنگ و جهاد. بر “به نظر می‌رسد” تاکید می‌شود، چون در نظر کسانی که نه به عنوان یک پژوهنده علمی بلکه به عنوان کسانی که در دینی تازه پناهگاهی برای روان و جان خود می‌گردند چندان مهم نیست که در تاریخ پر فراز و فرود یک دین چه گذشته است. بسیاری مواقع همین‌که رهبانیت امت پیامبری جهاد نباشد، امر بر زدن زنان در کتاب مقدس نباشد و عمده‌ دستاویز تروریست‌های بزرگ جهان نباشد کفایت می‌کند تا بسیاری آیین تازه را خوب و بهتر تشخیص دهند.

گذشته از اینها و در سطحی (اندکی) ژرفتر به نظر می‌رسد این آئین در سایه ثنویت ذاتی‌اش، از مشکل بزرگ ادیان توحیدی، یعنی مساله جبر و اختیار فاصله گرفته باشد. مرتضی مطهری در کتاب عدل الهی‌اش اشعار خیام در اشکال‌گیری به مساله جبر و اختیار را آنقدر ساده و سطحی می‌دید که ـ بزرگوارانه ـ شان ریاضی‌دان و دانشمند بزرگی چون عمر خیام را از درماندن در مسائلی که طلبه‌های مقدمات خوانده به راحتی به آنها پاسخگویی می‌کنند، مبرا می‌دانست و معتقد بود که به احتمال زیاد یا خیام شاعر با خیام دانشمند فرق می‌کرده (یعنی دو نفر همنام بوده‌اند: یکی دانشمند و فهمیده یکی نفهم و عاجز از حل مساله جبر و اختیار) و یا اینکه جناب خیام با چنین اشعاری می‌خواسته سر به سر علما بگذارد. لطف استاد شهید مشکور؛ اما به نظر می‌رسد هنوز به نظر بسیاری بیت “می خوردن من حق ز ازل می‌دانست… گر مى نخورم علم خدا جهل بود” حرف حساب‌ به نظر می‌رسد. اگر نگوییم حسابی‌تر از کل عدل الهی استاد.

با این حال به نظر می‌رسد بیشترین گرایش برای تغییر دین در ایران کنونی، متوجه مسیحیت باشد. شاید به خاطر اعتقاد ریشه‌دار به “خون” در نزد زرتشتیان یا دلایلی دیگر آنها نخواسته یا نتوانسته‌اند در جذب نودینان به پای مسیحیان برسند که همواره توجه ویژه‌ای بر تبلیغ این دین و جذب معتقدان تازه دارند. دست کم در یک تجربه شخصی حوالی سال 1378، برگه‌ای برای تبلیغ آیین مسیحیت و دعوت به گرویدن به آن در یکی از مناطق نزدیک به حرم امام هشتم شیعیان در مشهد به دستم رسید که نشان از آن داشت مبلغان جوانی بر سر این راه حاضر به گذشتن از جان خود هستند.

هرچقدر که آئین زرتشت با ایرانی بودن متناسب است، مسیحیت برای فردی سابقا مسلمان، آشنا به نظر می‌رسد و چنین فردی به سرعت می تواند اعتقادات قبلی (یا موروثی) خود را با آن تنظیم کند. از وجود خدای قادر متعالی که از ازل تا ابد همه چیز را می‌داند و هر چیزی به فرمان اوست گرفته تا برپایی بهشت و جهنمی که خیال مومنان را از وجود عدالت آنجهانی آسوده می‌سازد، همگی با اندکی تفاوت در دین تازه آشنایند. اتصال با جامعه‌ای جهانی از مسیحیان که از اروپا و آمریکا گرفته تا استرالیا، بیشتر کشورهای متمدن و پیشرفته را دربرمی گیرد هم البته بی‌تاثیر نیست. پیش‌رفته‌ترین کشور اسلامی در حال حاضر مالزی است که هر چند در مقابل عربستان و افغانستان و مصر و پاکستان و عراق و بنگلادش، توانایی حیرت‌انگیزش در ساخت اتوموبیل پروتن و مونتاژ صنایع سونی، مسلمین و مسلمات را مبهوت می‌سازد، قیاسش با آنچه در کشورهای متوسط مسیحی می‌گذرد خنده برمی‌انگیزد.

آزادی بیان هم در این کشور چیزی‌ست در حد صفر. نه فقط هرگونه شک و شبهه و سوالی درباره اسلام و مسلمین ممنوع است، بلکه بر اساس یک قانون رسمی، مطبوعات حتی حق اعتراض به قوه مجریه هم ندارند . (5) گویا مسلمانان زردپوست خواسته‌اند اندکی جلو بودن خود در تکنولوژی را با اندکی عقب بودن در سایر چیزها با جهان اسلام قسمت کنند.

بحث البته ریشه‌ای‌تر از اینهاست. منتقدان استدلال می‌کنند تقریبا در کل تاریخ اسلام موسیقی، نقاشی، رقص و مجسمه‌سازی مذموم بلکه گناهانی بزرگ محسوب شده‌اند؛ در مهد اسلام المملکة العربیة السعودیة هنوز سینما جزو اماکن ممنوعه و عکس انسان جزو صور قبیحه محسوب می‌شود. اموراتی مثل آزادی بیان هم که طبعا محلی از اعراب نداشته‌اند.

دلایل خدشه‌دار

بر تمام موارد بالا می‌توان خدشه وارد کرد. هم علمای اسلام می‌توانند با هزار “سند” نشان دهند که هدف غایی غزوات، نه جنگ و خشونت که رحمت و نعمت بوده است و هم روشنفکران مذهبی روشنگری کنند که سایر ادیان هم چندان علیه السلام نیستند (اخیرا اشاره به فاشیسم و کمونیسم در استدلال اینکه مسیحیت و سکولاریسم هم خیلی خونخوار هستند تقریبا به تکه کلام ثابتشان تبدیل شده است.) علم و تکنولوژی هم همانطور که هزاران بار علمای دینی، عالمان کلام جدید و روشنفکران دیدندار گفته‌اند ربطی به دین و مذهب ندارد.

در مورد وضعیت فلاکت‌بار سیاسی ـ اجتماعی مسلمین له الدین هم می‌توان دست سیاست‌های استعماری و پسااستعماری را دید؛ یا راحت‌تر از آن مدعی شد مسلمان‌ها از اسلام فقط اسم آن را گرفته‌اند و به آن عمل نمی‌کنند؛ اگر عمل می کردند بهترین وضعیت در میان مردمان جهان را می‌داشتند. دلیلش هم ساده است: اسلام بهترین و آخرین دین الهی است که طبعا بهترین دستورات برای زندگی مردم را دارد، پس اگر وضع مسلمین بد است به این خاطر است که به آن عمل نکرده‌اند. هر موقع بهترین وضعیت را داشتند آنوقت معلوم می‌شود دارند به دستورات نورانی‌اش عمل می‌کنند.

به روال همین‌گونه استدلال می‌توان تمام کسانی که دست به کارهایی غیر قابل توجیه می‌زنند، مثلا برج دو قلو می‌ترکانند یا در سال‌های پایانی قرن بیستم بساط سنگسار و قطع ید و کنیزگیری (6) را علم می‌کنند را جزو جماعت مسلمان‌نمایان یا مسلمانانی که اسلام را بد فهمیده‌اند محسوب کرد. البته این برای معدود کارهایی‌ست که واقعا غیر قابل توجیه باشند وگرنه اعمالی تا حد قتل تئو ون گوگ فیلمساز هلندی معترض به مسلمان‌ها، توسط روشنفکران مذهبی قابل توجیهند. (7)

دریافت‌های خدشه‌نابردار

اما آنچه که برای هر انسانی در درجه اول اهمیت قرار دارد دریافت‌ها و اعتقادات بی‌واسطه‌ی خویش است. جدل فنی‌ست که شاید برای غلبه و آچمز کردن حریفی که به اندازه کافی بر آن مسلط نیست کارساز باشد اما اقناع نمی‌کند. در جدل می‌توان بر روی استثناءها دست گذاشت و احکام کلی را خدشه‌دار کرد. می‌توان ثابت کرد که احساسات انسان به راحتی فریب می‌خورند. می‌توان نشان داد عقل انسان برای یافتن راه درست کافی نیست. اما با جدل نمی‌توان تجربه ده‌ها ساله افراد را تغییر داد.

هیچ انسان عاقلی با تماشای یک چشم‌بندی که در آن به وضوح نشان داده می‌شود آتش سوزاننده نیست و می‌توان از کلاه خرگوش درآورد، پا در آتش نمی‌نهد و برای صید خرگوش در کلاه پدربزرگش تله کار نمی‌گذارد. ممکن است با بهت و حیرت باور کند که واقعا بر سر رفیقش که به روی سن نمایش دعوت شد محفظه‌ گذاشتند و آن را آتش زدند و بعد هم زنده و سرحال برش گرداندند یا از کلاه خرگوش زنده درآمد، اما عقیده‌اش در زندگی در باب آتش و کلاه و خرگوش تغییر نمی‌کند.

درست یا نادرست، اکثر قریب به اتفاقِ از اسلام رمیدگان ـ که بسیاری از آنان روزگاری مسلمانان معتقدی محسوب می‌شده‌اند ـ معتقدند تجربه‌ای طولانی حاصل از زندگی در جامعه‌ای مسلمان آنها را به این نتیجه رسانده است که از این دین خارج شوند. چنین تجربه‌هایی در بردارنده هزاران فکت کوچک و بزرگ هستند که بعضا خود شخص هم قادر به یادآوری همه آنها نیست. داشتن خانه‌ای در نزدیکی مسجد و تحمل مزاحمت‌های صوتی شبانه‌روزی، قطعا دلیل مناسبی برای ارائه در یک بحث و جدل (شبه) علمی نیست؛ همانطوری که مزاحتم‌های بی وقفه عده‌ای مذهبی برای برقراری جشنی خانوادگی “دلیل محسوب نمی‌شود” اما هزاران قطعه ریز و درشت از همین تجربه‌ها، می‌تواند فرد را به یقینی درونی برساند. و برماند. افزون بر اینها باید کارنامه جمهوری اسلامی در سی ساله‌ی اخیر و آنچه که بی وقفه‌ بر روح و روان شهروندان ایرانی ـ تقریبا همه ـ می‌رود را در نظر گرفت. اینکه از هزاران مسجد چند تایی هستند که مزاحمت صوتی چندانی ایجاد نمی‌کنند و با آمپلی فایرهای چند هزارواتی انتقام تلافی‌جویی عده‌ای از قریش بر عده‌ای دیگر در 1400 سال پیش، یا کم بودن تعداد شرکت‌کنندگان در نماز جماعت را از اهالی منطقه نمی‌گیرند، یا اینکه در میان صدها آیت‌الله، پنج شش‌تایی بودند که نسبت به فجایع پس از انتخابات 88 واکنش نشان دادند البته در جدل و برای اثبات “این که دلیل نمی‌شه” کارآمدند اما در عمل و اعتقادات واقعی می‌توانند برای عده‌ای در حکم همان تردستی‌ها با کلاه و آتش باشند.

کم و کیف ماجرا

بحث بر سر حقانیت داشتن یا نداشتن اسلام‌گریزان نیست. ای بسا نگاه بعضی از آن‌ها به مقولاتی چون دین و خدا هم‌سطح قشریون مسلمان باشد. آنچه تا اینجا آمد در این باره بود که آنها گروهی هستند که دست کم از نظر وزن رو به رشدی که در میان اقلیت‌ها دارند باید دیده شوند و به رسمیت شناخته شوند. سهم گروه‌های انسانی در جوامع مدرن را کمیت آنها تعیین می‌کند و نیز رفتار قابل احترام خود آنها، و نه محتوای عقایدشان. اگر در فرانسه تعداد فرقه فرضی خوک‌پرست‌ها از 500 نفر به پنجاه هزار نفر برسد و آزار و اذیتی برای دیگران نداشته باشند پس باید به عنوان اقلیتی محترم به رسمیت شناخته شوند. به دویست هزار نفر که برسند احتمالا مستحق داشتن نماینده‌ای در پارلمان هم بشوند. پنج میلیون نفر خوک‌پرست حتی در دولت هم صاحب وزن خواهند شد. چهل میلیون که بشوند یعنی باید فرانسه را به عنوان کشوری خوک‌پرست شناخت و مورد احترام قرار داد. البته همه اینها به شرطی است که فرقه فرضی مذکور برای حمله به سایر کشورها و نشاندن پرچم خوک‌نشانشان بر جهان کفر (به خوک) نقشه‌ای نداشته باشند و به موازات رشد کمی‌شان، آمار بمب‌گذاری و عملیات انتحاری در جهان بالا نرود و دیگران را نجس و مهدور‌الدم ندانند.

اما سخن به همینجا ختم نمی‌شود و باید علاوه بر کمیت به تاثر کیفی حضور آنها در ساختار سیاسی و اجتماعی ایران توجه کرد. به خصوص آنکه دین‌دارترین آنها هم، در مقایسه با آنچه حکومت دینی ایران منظور دارد، عمیقا سکولار محسوب می‌شوند. سکولارهایی در بدنه که گویا حتی فیلسوفان سکولار هم از اهمیت آنها غافلند.

——————-

پانویس‌ها:

(1) ساعتساز نابینا؛ ریچارد داوکینز. ترجمهٔ محمود بهزاد،شهلا باقری. چاپ اول، تهران: انتشارات مازیار1388

(2) آیت‌الله خزعلی: عید غدیر باید جایگزین نوروز شود

(3) آیت الله خمینی: «من مکرر عرض می کنم که این ملی گرائی اساس بدبختی مسلمین است». صحیفه نور (مجموعه گفتارهای روح الله خمینی) ج 12 صفحه 280 تاریخ:۱۸/۵/۵۹

(4) صحیفه نور ج 15 صفحه 11 تاریخ سخنرانی

(5) افزون بر این، بر طبق قانونی که از سال 1987 تا کنون اجرا می‌شود، وزیر کشور مالزی می تواند مجوز هر نشریه‌ای را به هر دلیلی که صلاح بداند لغو کند و هیچ نهادی حق بازخواست وی را ندارد.

(6) طالبان در دوران پس از تصرف افغانستان تا پیش از سرنگونی توسط نیروهای آمریکایی، رسما زنان و دختران شیعه ـ عمدتا هزاره‌ای ـ را که در جنگ به دست می‌آوردند به عنوان کنیزهای به دست آمده از جهاد با نامسلمانان محسوب کرده، طبق قوانین شرع مندرج در کتاب، آنها را خرید و فروش می‌کردند و مورد بهره‌بردای جنسی قرار می‌دادند.

(7) پس از ترور تئو ون گوگ در آمستردام توسط یک مسلمان، بحثی بین موافقان و مخالفان در حلقه اینترنتی ملکوت درگرفت که خواندنی بود. از جمله داریوش محمدپور دانشجوی مذهبی مقیم لندن در محکومیت ون‌گوگ قلم فرسایی کرد. متاسفانه به دلیل نامعلومی لینک‌ها شکسته‌اند. از جمله: +

مرتبط:

بخش اول: در باب اهمیت آن یک نصفه اتوبوس اسلام‌گریز

× نشر نخستین در تهران ریویو

پی افزود: یک از دوستان کامنت‌گذار لینک دیگری از نوشته محمدپور را فرستاد (+). هنوز برایم مشخص نیست چرا بعضی لینکها در سایتی که واحد است می‌شکنند. از جمله لینکی در همان مطلب آقای محمدپور به «سخنرانی حضرت‌والا آقاخان در همايش سالانه‌ی سفيران آلمان در برلين» که آنرا نخوانده‌ام و دوست داشتم بخوانم. اما با اینکه نشانی لینک مقصد در سایت ملکوت است، پیامی که پس از کلیک بر روی آن ظاهر می‌شود می‌گوید چنین مطلبی روی سایت وجود نداشته و یا بعدا حذف شده است. متن پیام این است :  آن خطا را به حقيقت کم از اين تاوان نيست!/ صفحه‌ای که به دنبال آن هستید، ديگر وجود ندارد (يا اصلاً وجود نداشته است). فاتحه‌ای بخوانيد و بگذريد! که معلوم نمی‌کند حاکی از بی‌مهری نویسنده وبلاگ به حضرت والاست یا عرفانیزه کردن پیام ساده‌ای مبنی بر حذف یا شکستن لینک.