بایگانی دسته: راپورت

راپورت تماشای پروگرام جناب شنبه‌زاده در آن شبهایی که باران آمد بمعیت شراگیم خان زند و همراهان و مواجهه با طایفه‌ی فاطمه اره‌گان

شراگیم خان زند که از احباب قدیم است قریب یک ماه پیش پیغام داد که زارسعید شنبه‌زاده که از اعاظم مغنیان و بابازارهای ناحیه‌ی بوشهر است یک پروگرامی در اسلامبول ترتیب داده و بوی و زوجه‌اش شب اول را بلیط رایگان هبه کرده لاکن گفته دو شب بعد را باید ابتیاع نمایید. ما را هم دعوت گرفت آقا شراگیم بطریقه‌ی خانی خودش یعنی گفت اگر وجه شب اول و دو و سوم را بتمام و کمال می دهید با همدیگر برویم. مایه‌ی مسرت شد که شراگیم‌خان بعادت مالوف کمیسیونی برای خودش در نظر نگرفته. بهر بدبختی بود با فروش چند قلم از ظروف مسی جهیزیه عیال لیره برای دو شب فراهم نموده بوی دادیم. خیلی خوشحال شد و بکمال تکبر گفت که خودش بواسطه‌ی سلبریتیت یک شب بیشتر از ما پروگرام را شاهد و سامع خواهد بود. لاکن چند روز بعد بکمال دماغ‌سوختگی برگشت که شب اول لغو گردیده خودش و اهل بیتش باید مثل ما بپردازند. بلحاظ رفاقت همدردی و شفقت نمودیم ولی خدا کند شراگیم‌خان سروصدای عروسی‌ای که در اسافلمان برپا بود را نشنیده باشد.

به هر زحمتی بود یکی دو روز قبل پروگرام خود را به استانبول رسانده خانه‌ای را از مردی ترک اجاره کردیم. خواهر زوجه ما بمعیت شو و پسرش و ایضا خواهر و عمه‌زاده‌ی زوجه‌ی شراگیم هم آمدند. جمعا یک ایلی شده بقدر خراج یک سال ساوجبلاغ پول جمع کرده جا رزرواسیون نمودیم. روز اول که بواقع روز دوم بود بمحل رفتیم اما امان از راه دور و باران بسیار. سه کرت مترو عوض نموده یک بار تاکسی گرفتیم و زیاد پیاده رفتیم تا بمحل رسیدیم. دو اتاق تو در تو بود طبقه فوقانی یک کافه‌ای هر کدام سه قدم و نیم در سه قدم و نیم که یکی برای کنسرت دهنده‌ها بود یکی برای مدعوین. تازه نصف همین جا را هم ابواب جمعی بی‌بی‌سی فارسی تحت تیول خود گرفته بودند بریاست بهزاد آقای بلور که معروف است بکلاه‌داری و غرایب پوشی بنحوی که آدم ملتفت نمی‌شود ایشان دائم‌الباماسکه است یا که زبانم لال این البسه را از روی اختیار بتن می‌کند و احیانا وجهی هم بابت آنها می‌دهد. بهر تقدیر لب‌ها لاحول‌گو و دل‌ها به یاد شب اول قبر خود را به آنجا داخل نموده از دوشیزه‌ای که آنجا بود سراغ صندلی‌های خود را کردیم. نصف تعدادی آنچه وجهش را داده بودیم بما دادند باقی کاشف بعمل آمد تحت اشغال جمعی از هموطنان است. هرچه هم که دوشیزه‌ای که مسئولیت داشت آنجا جزع و فزع کرد که ما اسم اینها را روی صندلی‌ها چسبانده بودیم از جایشان جم نخوردند و گفتند ما مهمان سعیدیم و همه‌ی ما ایرانی بوده این حرفها را با هم نداریم. خواستیم حرکتشان بدهیم دیدیم دو مرد ریغویند بمعیت سه زن کوه‌پیکر که فرهاد و رستم و کاترپیلار هم نمی توانند حرکتشان بدهند. بناچار کظم غیظ نموده از پروگرام‌ها که بعضا با اطوار بغایت موزون و خوش‌اطوار شاهرخ آقای مشکین قلم همراه می‌شد لذت بردیم. بعد آن نگاهی به شراگیم خان انداخته در ناصیه اش دیدم که روز بعد دیر می‌رسد و صندلی‌ها را طایفه‌ی کوه‌پیکران -که مشتمل بر چند خواهر، هر کدام مصداق کامل فاطمه‌اره بودند بعلاوه یک مادر که به مادر فولاد زره دیو می‌گفت تو درمیا که من درآمدم – می‌گیرند. خدا را هم شاهد گرفته به شرافتم قسم که تا عصر روز بعد حداقل چهار پنج بار این را به رفیق شفیق گفته هربار جز تکان‌های بز اخفش‌وار کله ایشان که یعنی “حاجت به تذکر نیست محال است همچو بشود” ندیدیم.

روز دوم باران سختی می‌بارید که ناامید از بهم کشیدن رفیق شفیق، با اهل بیت از خانه بیرون زده زیر باران شدید راهی محل شدیم که بظن قوی بهزاد آقای بلور یا زارسعید شنبه‌زاده آن را از روی خاطرات سیاحی باسم مارکو پلو یافته یا خوابنما شده بودند و الا آدم عاقل محال است چند دسته از فحول طرب را از مملکت ایران و باقی جاها بکشاند در جایی به قد یک قبرجا که بهرکجای اسلامبول هم به یک قدر بعید باشد و یافتنش کار حضرت فیل سلام علیه و علی خرطومه.

مثل موش آبکشیده به محل پروگرام رسیده همان گونه که منتَظر بود یک ردیف از صندلی‌ها را اشغال دیدیم. ردیف پشتی که خالی بود نشسته از سر مرام و جوانمردی و گفتیم ردیف جلو مال رفقای ماست که در راهند. دوشیزه‌ی مربوطه باز هم هرچقدر فزع کرد که این جای اینهاست برنخاستند ابرام نمودند که ما مهمان سعیدیم. بنده این بار حتی حریف را جری‌تر از دیروز دیده ماست را کیسه کردم. کار به خود زارسعید کشید بیچاره آمد گفت “خو کیسه که مهمان مُنه؟” همه صم بکم شدند. رفت. بعد بگوش خود شنیدم که بزرگ خاندان فاطمه‌اره‌گان به بغلی‌اش می‌گوید “شیطانه می‌گوید برگردم با پشت دست بگذارم در دهانش”. فی‌الفور قطر بازو را در جرم کوه کمر ضرب کرده گریز از مرکز یکصد و هشتاد درجه‌ای آن را محاسبه نمودم و ملتفت شدم که این پشت دست به دهان هر فلک‌زده ای بخورد کله‌اش با سرعت صوت به حوالی آنکارا پرواز خواهد کرد. بعد به کمال حیرت فهمیدم آن فلک زده ای که در مسیر مرگبار پشت دست والده‌ی فولاد زره است این بنده بوده خدا شاهد است نزدیک بود قالب تهی کرده به اجداد طاهرین بپیوندم. مصمم شدم منورالفکری پیشه کرده درجا به مرام عدم خشونت درآمده حتی‌المقدور به هیات میرزا مسعود خان بهنود شده مودب و ساکت بنشینم بلبخند اکتفا نمایم.

خلاصه اینکه شراگیم خان و تیر و طایفه‌اش رسیدند. خود بیچاره‌اش که بمحض دیدار فاطمه اره‌گانِ غضب آلوده و علی‌الخصوص والده‌ی گرامشان بطرفه‌العینی خصیتینش بدور گردن پاپیون شده صم بکم گوشه‌ای نشست لاکن اهل بیتش معترض شدند، که نتیجه داد و بواسطه‌ی آن سه ربع تمام بدوبیراه شنیدیم! آخرش هم والده‌ی فولاد زره خود را روی صندلی جلویی انداخت و نعره کشید که “من اینجا می‌نشینم تا ببینم کی می‌تواند مرا بلند نماید”. ناگفته هم پیدا بود که تا معظم الیها نشسته هیچ کس توان آن را ندارد و خیلی صاحب کافه هنر کند بعد رفتن وی چند مرد زورآور بیاورد پایه‌های صندلی بیچاره را از کف اتاق بیرون بکشند. تازه خدا را هم باید شاکر باشد که ده من گوشت و دنبه از راست و ده من از چپ روی دو صندلی طرفین بود والا کفه صندلی به کف اتاق مماس می‌شد. اینها کم بود که بانو هر ده دقیقه یکبار هم مثل شترمرغ کوکو تکرار می‌کرد “دیگر من باشم پایم را جایی که ایرانی هست بگذارم.”

خلاصه اینکه شبی بود و پروگرام‌های انصافا خوب و روح‌نوازی، در معیت دوستان خوش گذشت. علی‌الخصوص که زارسعید شنبه‌زاده بعد اجرا حاضر نشد بخلاف سایر سلبریتیون اعم از شاهرخ آقای مشکین قلم و مغنی اصلی دسته‌ی عجم و بهزاد آقای بلور، حتی یک فتوگرافی با شراگیم خان بگیرد، مایه تفریح مضاعف شد. بعدا معلوم شد بعوض آن ناغافلی فتوگراف مرا که بدیدن البسه بیچاره‌مان زیر فاطمه اره بزرگ انگشت بدهان مانده بودم انداخته.

 

zar

راپورت وقتی که ما رفتیم بینی‌مان را عمل کردیم

راستش را بخواهید ما خودمان به چشم خودمان دکتر لیم را ندیده بودیم اما چند از بچه‌های مملکت پنانگِ مالزی رفته بودند پیشش و انحراف بینی‌شان را عمل کرده بودند. ما هم بسکه قبلا دیده بودیم هر که می‌رود دماغش را سربالا و کوچک کند اسمش را می‌گذارد عمل انحراف بینی، اعتنا نمی‌کردیم. تا اینکه بلانسبت گوشمان به خارش افتاد و هر چه رفتیم پیش دکتر اکبرعلی افاقه نکرد. آخرش پرسان پرسان رفتیم مریض‌خانه‌ی پانته‌آی محکمه‌ دکتر لیم که دکتر متخصص گوش و حلق و بینی. همان دم در جلوی ما را گرفتند که بیمه دارید یا نه. گفتیم چرا که نداریم ما محصلیم و این هم بیمه. همان‌جا تلفن کردند به بیمه. ما که نشنیدیم ولی پنداری گفتند این برای بستری و این چیزهاست برای ویزیت نیست. این بود که گفتند شما برو دکتر را ببین ولی اگر کارت به بستری نکشد باید پول ویزیت را بدهی.

خوان اول را که رد کردیم رسیدیم به محکه‌ی خود دکتر. آنجا دو تا خانم که به چشم خواهری منشی به نظر می‌آمدند گفتند ایشان نیست ساعت دوازده می‌آید. نشستیم. غلط نکنیم ده دقیقه به دوازده بود که آمدند. خیلی با ما گرم گرفتند آقای دکتر. دست دادند و معذرت خواستند که منتظر ماندیم. بعد ما را ویزیت کردند. اینطور که اول گوشمان را نگاه کردند. بعد یک تلویزیون بزرگی را روشن کردند و یک سیم نازکی را بلانسبت کردند توی گوش ما و با همدیگر تا هم فیها خلدون گوشمان را دیدیم. یکی از همان خانمها هم همانجا پیشفنگ ایستاده بود و هی این سیم را تمیز می‌کرد. آنوقت دکتر لیم گفت بیا یک نگاهی هم به بینی‌ات بکنیم. گفتیم حالا که کار به اینجا رسیده هر چه باداباد. همین‌کار را هم با هر دو سوراخ بینی‌مان کردند و هی توضیح دادند. بعد آن را درآوردند و ما را نشاندند کنار خودشان و هی از توی کامپیوترشان عکس‌ سوراخ و سمبه نشانمان دادند. ما اولش شک کردیم که اینها عکس بی‌ناموسی باشد. راستش را بخواهید شک هم داشتیم از اول، چون چه معنی داشت که دکتر برای مریض هی توضیح بدهد و بلانسبت آدمش به حساب بیاورد. ما خودمان صد تا دکتر دیده بودیم در ولایت ایران یکی از یکی مریض‌آدم‌به‌حساب‌نیاورتر!

تا اینکه دکتر لیم یک عکسی نشان دادند از همه بدتر. خیلی تنگ و مرطوب. گفتند این مال توست. ما پاک گیج شدیم. یعنی اصلا زبانمان گرفت. ایشان متوجه شد. اینها را گذاشت کنار و قلم و کاغذ برداشت. گفت مال آدمهای دیگر اینطوری صاف است ولی مال کسانی که انحراف دارند اینطوری کج است. اول خیلی به ما برخورد. بعد کم کم فهمیدیم ایشان منظورش داخل بینی‌مان است. کمتر به ما برخورد.
بعد ما گفتیم چه کنیم؟ گفت بگذار اول گوشت را تمیز کنیم. باز همان خانم خبردار ایستاد و آقای دکتر با یک چیزهایی که ویژویژ، عین طیاره انگلیسا، صدا می‌داد – ولی آب هم می‌پاشید- گوش‌های ما را شست. به قدرتی خدا دیگر نه گوشمان را باد گرفته بود نه می‌خارید. بعد گفت یحتمل که سینوس‌هایت هم نیاز به شستشو و تخلیه دارند و اینها با انحراف بینی‌ات مرتبط‌اند. ما دیدیم همینطوری پیش برود آقای دکتر سوراخ و سنبه نادیده و ناشسته برای ما نمی‌گذارد. گفتیم خدا خیرتان بدهد ما دیگر رفع زحمت می‌کنیم.
منتها ایشان یک چیزهایی گفت که پاهای ما سست شد. عینهو آن مرتاض هندی که پارسال آمده بود اینجا غیب‌گویی می‌کرد گفت سردرد زیاد می‌شوی؟ گفتیم بله. گفت چشت چشمهایت درد می‌گیرد؟ گفتیم بله. گفت شبها بد نفس می‌کشی؟ گفتیم بله. گفت وقتی خم می‌شوی روی سرت فشار می‌آید؟ گفتیم از مادر نزاده ما را خم کند ولی خب؛ بله.
گفت پس بیا برو یک عکس بگیر. بعد خود ایشان باز غیبگویی کرد و درد ما را فهمید. گفت عکسش گران است بگذار ببینیم بیمه می‌دهد. این را که گفت ما قلبمان هم مثل بینی‌مان گرفت. چون خودمان در ولایت ایران صدبار دیده بودیم وقتی یکی سروکارش به بیمه می‌افتد چه بلایی سرش می‌آید. حتی همان بیمه بانک ملی ایران که می‌گویند از همه بهتر است را سر پدرزن و مادرزنمان که بیمه بانک ملی ایران بودند دیده بودیم که توی بیمارستان بانک ملی تهران چند هزار بار از این طبقه به آن طبقه فرستادندشان. یا ما را فرستادند به عوض ایشان. خاک هر دوشان عمر شما باشد. تازه آنجا که ولایت خودمان بود، اینجا مملکت غریب.

اما این دکتر لیم، خدا خیرشان بدهد، گفتند شما کارت بیمه‌ات را بده به منشی من و کاریت نباشد. ما دادیم. ایشان یک کپی گرفت و داد به ما و شماره تلفن گرفت و گفت خبرت می‌کند. ما خیلی خوشحال شدیم. یک بار برای یک کپی گرفتن در همان بیمارستان ولایت خودمان، یک ساعت بالا و پایین شده بودیم.
آمدیم دانشگاه. دو ساعت نگذشته زنگ زدند که بیا عکس بگیر که تاییدش را از بیمه گرفته‌ایم. خیلی تعجب کردیم چون نمی‌شد به این زودی که. گفتیم فردا می‌آییم. گفتند اگر فردا بیایی باید دوباره تایید بگیریم. همان روز ساعت 4 رفتیم. یک کاغذهایی به ما دادند و گفتند برو زیرزمین. رفتیم. آنجا ما را کردند توی یک چیزی مثل بلانسبت قبر و یک چیزی را هی دور سرمان چرخاندند. نیم ساعت بعد با یک عالمه عکس فرستادندمان بالا. یک رینگت هم نگرفتند.

دکتر لیم نبود. ما گفتیم خب پس ما رفع زحمت می‌کنیم بعدا می‌آییم. گفتند نخیر بنشین ما تماس می‌گیریم بیاید. اینجایش دیگر مثل ولایت خودمان به نظر می‌آمد. آن وقتی که دکتر شما را می‌بینید و می‌گوید باید عمل کنید و باید زیرمیزی بدهید. دکتر عکس‌های ما را دید و یکی یکی توضیح داد و هی عکس از روی کامپیوترش نشان داد و نقاشی کشید و آخرش گفت بهتر است عمل کنی. ما هم دیگر رویمان نشد بگوییم عمل نمی‌کنیم. گفتیم می‌کنیم؛ چقدر می‌شود؟ گفت بیمه قبول کرده. گفتیم آن که بله؛ منتها زیرمیزی را چکار کنیم؟ ایشان متوجه نشد. ما اشاره کردیم به پایین و انگشتانمان را به هم مالیدیم. ایشان گفت آن یک مورد علیهده‌ایست و باید به ارولوژیست مراجعه کنید. خجالت کشیدیم!

گفتیم کی خدمت برسیم؟ ایشان گفت همین فردا صبح بهترین وقت است چون وقت خالی داریم و ضمنا تایید بیمه شما را هم گرفته‌ایم. گفتیم یعنی چه؟ الان که ساعت 6 عصر است. ایشان گفت شما کاریت نباشد. ما را داد دست یکی از همان خانمهای به چشم خواهری منشی. ایشان هم ما را برد دفتر پذیرش که تعطیل بود منتها برای ایشان که از خودشان بود تعطیل نبود. تا ما به خودمان جنبیدیم حوله و پارچ و مسواک و چه و چه دادند بغل ما و ما را بردند اتاق 315 گفتند بخواب. ما هم گفتیم که نمی‌خوابیم! گفتند چرا؟ گفتیم قرار ما این نبود، ما شب باید پیش زن و بچه‌مان باشیم. همه‌ی زورشان را زدند که ما را بخوابانند حریفمان نشدند. زنگ زدند به دکتر لیم. ایشان فهمیده بود ما چقدر پهلوانیم. بهشان گفت بگذارید برود ولی شب ساعت دوازده بیاید که دوا درمانش را شروع کنیم. ما زدیم بیرون.

خانه هر کار که کردیم رویمان نشد به مادر سهراب بگوییم امروز چه دست گلی به آب داده‌ایم. فقط گفتیم شب باید برویم بیرون. ایشان یک چیزهایی به ما نسبت دادند که اگر دکتر لیم بود ما را فورا می‌فرستاد پیش دکتر ارولوژیست و بلکه بدتر! ناچار خوابیدیم.

غلط نکنیم ساعت 3 نصفه شب بود که زنگ زدند. از بیمارستان. گفتند مگر شما قرار نبود ساعت 12 شب اینجا باشید؟ گفتیم چرا. گفتند پس چرا نیامدید؟ زبانمان نچرخید بگوییم چرا. گفتیم الان می‌آییم خدمتتان. ناچار به مادر سهراب گفتیم دکتر برایمان یک عمل کوچولوی لیزری نوشته. ایشان، خدا حفظش کند، عین پلنگ زخم خورده ما را نگاه کرد… خلاصه به هر بدبختی بود ساعت چهار صبح خودمان را رساندیم به مریض‌خانه. درجا ما را خواباندند. هی دارو دادند، هی فشار خون گرفتند، حتی بابام‌جان یک بار هم از ما خون گرفتند.

تا چشممان گرم شد. دکتر لیم ما را تکان داد که بیدار شو برویم عمل. گفتیم شما بروید ما خودمان می‌آییم. ایشان رفت منتها یک خانم پرستاری آمد به ما گفت لخت شو این لباس را بپوش. دیگر چاره نبود… بعد یک صندلی چرخدار آوردند که بنشین روی این برویم به اتاق عمل. به ما خیلی برخورد. گفتیم هی بابام جان… شما کجا بودید وقتی ما دو نفر را می‌گذاشتیم روی کولمان کوه‌های اخلمد را عین بز به تاخت می‌رفتیم بالا. ما همچو بی‌ناموسی‌ای نمی‌کنیم. دو نفر ریختند سرمان تا دمپایی و بلانسبت زیرجامه‌مان را کندند و با همان تک لباس نشاندمان روی صندلی و بردند اتاق عمل.

آنجا چند تا دکتر و پرستار آمدند احوالپرسی. طفلی‌ها پنداری ما را با یکی از همولایتی‌های خودشان عوضی گرفته بودند. ما هم کم نیاوردیم. یک نیم ساعتی با همه‌شان گپ زدیم. تا اینکه یکهو دیگر نفهمیدیم چی شد.

Marizkhaneh

چشممان را که باز کردیم دیدیدم مادر سهراب عین شیرزخم خورده‌ای بالای سرمان است. خواستیم بلند شویم فرار کنیم دیدیدم نمی‌شود انگار. آن بنده خدا هم از حق نگذریم دلش سوخت و کتک‌کاری نکرد ولی گفت از نگرانی صد بار مرده و زنده شده و چرا نگفته‌ایم که یک عملی داریم که یک ساعت بیهوشی دارد. اینجا بود که خود دکتر لیم هم آمد. یک استخوانی را با شیشه‌اش به ما داد و گفت این از بینی‌ات درآمده. ما خیلی تعجب کردیم که با یک همچو چیزی چطور اصلا ما می‌توانسته‌ایم از بینی نفس بکشیم؟ بعد یادمان آمد که خیلی هم نمی‌توانستیم.
نه گازی نه پنبه‌ای نه لته‌ای… هیچی توی بینی‌مان نبود. البته درد داشت و هی خون می‌آمد که دکتر گفت طبیعی است. بعد به ما آمپول زدند. از همانهایی که در ولایت خودمان با قل‌قلی دود می‌کنند. ما خیلی خوشمان آمد و مثل یک بره شدیم. مادر سهراب هم که همولایتی خودمان و کاربلد است می‌خواست چایی نبات بیاورد اما نشد. گفتیم اشکالی ندارد بالاخره ما باید به این کمبود امکانات مدارا کنیم.

دردسرتان ندهیم که هر نیم ساعت یکی از این پرستارها آمد که بگذار فشارت را بگیریم، باید رومتکایی‌ات عوض شود، بیا دارو بخور، کاری نداری؟… خلاصه که ما را کلافه کردند و نگذاشتند حال آن آمپول را ببریم. بینی‌مان را هم که می‌خواستیم بلانسبت بشوریم یکی کنار دستمان می‌ایستاد که درست انجام دهیم، عینهو که باز و بسته کردن برنو باشد.خیلی ما را خجالت دادند پیش مادر سهراب که مثلا “همراه بیمار” بود. پرستار اگر قرار باشد کار همراه بیمار را بکند خب به همراه برمی‌خورد. یعنی می‌بیند کاری ندارد راهش را می‌گیرد می‌رود خانه، حتی اگر به غمخواری مادر سهراب باشد. حتی یک دستبند به دست ما بسته بودند که در گنجه با آن باز و بسته می‌شد که چیزهایمان امن باشد وقتی نیستیم توی اتاق.

شب هم اصلا آداب پرستاری به جا نیاوردند. نه یک شوخی‌ای نه یک نعره‌ای نه سر وصدایی نه در به کوبیدنی نه مثل یک درخت چغک، جیک جیکی. ما خودمان قبلا ده بار در ولایت خودمان شب بیمارستان مانده بودیم می‌دانستیم وظیفه پرستار چیست.  یک بار حتم کردیم که خوابیده‌اند و خواستیم فرار کنیم. اما تا آمدیم توی سالن دیدیم همگی نشسته‌‌اند دارند به ما نگاه می‌کنند. هول شدیم گفتیم آمدیم بپرسیم مستراح کجاست. گفتند توی اتاقتان؛ ضمنا هر کاری داشتید زنگ کنار تخت را فشار بدهید. ما هم از لجشان تا صبح هی زنگ زدیم و خرده فرمایش دادیم. مگر از رو رفتند؟

صبح باز چشممان گرم نشده دکتر تکانمان داد. احوال پرسید و راپورتها را نگاه کرد و گفتند می‌توانی بروی خانه. خیلی خوشحال شدیم چون اینقدر زنگ زده بودیم و اینقدر آمده بودند تختمان را بالا و پایین کرده بودند که مطمئن بودیم اگر یک شب دیگر بمانیم یا تخت می‌شکند یا کمرمان. گفتند کارهای ترخیص و دارو تا ساعت ده طول می‌کشد. ما هم نشستیم به صبحانه خوردن و دعا که زودتر بیایند آن آمپول را بزنند و بعدش برویم چایی نبات بخوریم در منزل. هنوز ساعت ده نشده بود که سرپرستار آمد که من یکی را فرستاده‌ام رفته کارهایتان را انجام داده فقط کافیست بروید دارویتان را از داروخانه بگیرید. یک کارت هم داد که هفته دیگر ساعت ده و نیم اینجا باشید برای ویزیت مجدد. خیلی برزخ شدیم منتها یک امیدی برایمان مانده بود که تا گرفتن داروها آن آمپول ما هم برسد. ولی زود ناامید شدیم چون ده دقیقه نگذشته مادر سهراب با داروها آمد بالای سرمان. نامسلمان‌ها حتی نفرستاده بودندش چار قران پول بدهد یا دو تا کپی بگیرد بلکه در این مدت آمپول ما هم برسد. تا رفته بود داروخانه و اسم ما را گفته بود یک کیسه دارو داده بودند دستش. خدا کسی را ناامید نکند خیلی بد است… آدم به دهن دره می‌افتد!

*****

دم در دعوایمان شد. پارکینگ می‌گفت چهار رینگت -که به پول اروپا به یک یورو هم می‌رسد- باید پول ماشینتان را بدهید. هرچقدر کارت بیمه‌‌مان را نشان دادیم قبول نکردند. گفتیم ای خدا لعنتتان کند با این کمبود امکاناتتان. با این بیمارستانتان. با این بیمه‌تان. با این آمپول… این دهن‌دره… آخ این دهن‌دره‌تان!

توضیحاتی درباب اینکه کجا بودم و چه کردم و چی بردم و کنفرانس طنز اصلا چی هست و چرا باید آنجا جدی و علمی بود و سایر مواردی که به خاطر اینکه تیتر باید کوتاه باشد از ذکر آنها خودداری می‌نمایم

باور کنید تقصیر من نیست، تقصیر مارک است که وبلاگ و وبلاگ‌نویسی را به این روز انداخت. طبعا منظورم مارک زورکربرگ است، مارک تواین مثلا چه صنمی می‌تواند با وبلاگ نویسی داشته باشد؟ جز این بود که اگر او هم الان زنده بود یک صفحه‌ای داشت برای خودش در فیس‌بوک و جملات قصار طنزآمیزش را استاتوس می‌کرد و بعد هم معتاد می‌شد که دم به دقیقه برود ببیند کی چی نوشته درباره‌اش و چندتا لایک خورده و پیام جدید رسیده یا نه و کجا منشن شده؟

این روضه‌ها را می‌خوانم که بگویم یا نشان بدهم که خودم می‌دانم خیلی شرم‌آور است که آدم بعد ده‌ سال وبلاگ‌نویسی، اتفاق‌های مهم زندگی خصوصی و کاری‌اش را سر موقع ننویسد و چند هفته بعد سلانه سلانه بیاید بگوید سلام علیکم؛ اینجانب یک ماهی در سفر خارجه بودم، کنفرانس جهانی پژوهش‌های طنز در لهستان شرکت کردم، آشویتس را دیدم، مدرسه تابستانی پژوهش‌های طنز در فنلاند را گذراندم،… و ای… ریا نشود… جایزه هم گرفتم! بعله… درست است که نام کوچکم خداوکیلی شرمسار هم تاریخ است و هم هرچه شرم و حیا، ولی بالاخره یک چیزهایی هنوز سرم می‌شود.

و اینک مشروح اخبار به صورت مختصر:

درباره کنفرانس

کنفرانس سالانه «انجمن جهانی پژوهش‌های طنز» (International Society for Humor Studies) بیست و چهار سال است که برگزار می‌شود و همانطور که از اسمش پیداست اختصاص به پژوهش‌های علمی در زمینه طنز دارد. پژوهشگران عرصه طنز، چه دانشگاهی و چه غیر دانشگاهی، سالی یکبار دور هم جمع می‌شوند و آخرین یافته‌های و تحقیقاتشان را به هم عرضه می‌کنند (حالا شاید آن پشت مُشت ها چیزهای دیگری هم به هم عرضه بکنند، ولی ما که ندیدیم، یعنی اگر ببینیم هم به ما چه؟ به شما چه؟). Humor در اینجا به معنای وسیع کلمه است و هر نوع فکاهی، خنده‌انگیزی، و خوش‌طبعی را در برمی‌گیرد. یعنی موضوعات کنفرانس از تحقیق در باب خنده هست تا طنزهای ادبی و کمدی‌های سینمایی، همچنان که رشته‌های متنوعی از روانشناسی گرفته تا زبان‌شناسی و ادبیات و هنرهای نمایشی و ارتباطات و البته فلسفه را در برمی‌گیرد. در واقع بنیادگذاران این کنفرانس خواسته و بلکه توانسته‌اند هر پژوهش علمی درباره طنز را بالقوه در آن بگنجانند. یک طوری که مثلا -اگر بخواهم بومی‌سازی‌اش کنم- از عبید زاکانی تا محمود احمدی‌نژاد در این کنفرانس جا می‌شوند (در مورد احمد جنتی مطمئن نیستم، چون هرچند مقاله‌ای با موضوع طنز و آدمکشی در کنفرانس بود اما مطمئن نیستم بازه‌ی زمانی دوران ژوراسیک را در بربگیرد).

امسال، بیست و چهارمین دوره این کنفرانس از 25 تا 29 ژوئن در کراکف لهستان برگزار شد. طبق آمار حدود 250 نفر از کشورهای مختلف در آن شرکت کرده بودند که به طور موازی در شش، هفت سالن مرکز همایش‌های «ماکزیمم» کراکف مقالات خودشان را ارائه دادند. در کنار اینها، ورک‌شاپها و نمایشگاه‌های مفیدی هم بودند، از ورک شاپ یک روزه‌ای درباره تئوری‌های طنز و آنتولوژی که خود ویکتور راسکین در آن تدریس کرد و من هم در آن شرکت کردم تا ورک‌شاپی که یک خانم دلقک آمریکایی برای آموزش دلقک‌بازی در مراکز پزشکی برگزار کرد و من آن را از دست دادم.

درباره جایزه

طبق سنت حسنه‌ای که نمی‌دانم کی آنرا از کِی در این کنفرانس راه انداخته، امسال هم به چند نفر از دانشجویان تحصیلات تکمیلی که پژوهش کاملی را با موضوع طنز انجام داده‌اند جایزه دادند. این را همینجا تاکید می‌کنم که جایزه اصولا ربطی به طنزنویسی و خوش‌طبعی نداشت، برای آن دوستانی که وقتی از جایزه خبردار شدند پیغام دادند که تو اگر جایزه‌بگیر بودی چرا نتوانستی یک جایزه از همین جشنواره طنز مکتوب و حوزه هنری دشت کنی، سهل است حتی یکبار شرکت هم نکردی؟ و خودم‌وکیلی وقتی کلاهم را قاضی می‌کنم می‌بینم حق با آنهاست، خصوصا وقتی چک 280 دلاری جایزه را با سکه‌های سه تایی و پنج تایی و ده‌تایی جشنواره‌های مورد اشاره مقایسه می‌کنم. ولی چه می‌شود کرد؟ شاعر فرموده «به اندازه‌ی بود باید نمود» که ترجمه‌ی امروزی‌اش می‌شود همونا بودن که ما رو نمودن!

به چهار نفر امسال جایزه دادند که سه‌تایشان از استرالیا، کانادا و رژیم اشغالگر اورشلیم بودند و یکی‌مان از ایران، یا همان استان شرقی‌اش، مالزی.

درباره مقاله و ارائه

من با مقاله‌ای درباره طنز سیاسی در مطبوعات ایران با تحلیل دهه‌ی اول 2000 (از سال 79 تا 89) شرکت کردم. ایده این بود که طنز سیاسی در مطبوعات ایران چنان ژانر قدتمندی است که می‌تواند به عنوان شاخص آزادی بیان و مطبوعات در نظر گرفته شود. در مقدمه‌ای طولانی به تاریخ شگفت‌انگیز طنز سیاسی در مطبوعات ایران اشاره کردم، به اینکه چطور وقتی که هنوز مفاهیم و پدیده‌های مدرنی چون مطبوعات، سیاست، انتقاد و دموکراسی برای ایرانیان بسیار نو و ناشناخته بود، طنز سیاسی با قدرت و کیفیت بالایی ظاهر شد و جریان‌های اجتماعی و سیاسی را تحت تاثیر خود قرار داد.

بعد به طنز سیاسی در این دهه بین دو رویداد مهم پرداختم: از فرمان قلع و قمع مطبوعات که از اردیبهشت 79 و بستن فله‌ای مطبوعات اوج گرفت، تا کودتای انخاباتی و سرکوب شدید مطبوعات در سال 89. تقریبا تمام رویدادهای مهم مرتبط با طنز (از کارتون استاد تمساح و دادگاه نبوی تا ماجرای غم‌انگیز سوسک حمام مانا نیستانی؛ و حتی مواردی مثل الهام افروتن و علیرضا اشراقی که ربط مستقیم به طنز و طنزپردازی نداشتند) را جمع کردم و علاوه بر اینها بندهایی از قوانین مربوط به مطبوعات از دوران ناصرالدین شاه تا انقلاب 57 و به ویژه این 30 سال نورانی را آوردم. کاری که با توجه به کمبود شدید مستندات و دسترسی به منابع و آرشیوها، ماه‌ها وقتم را گرفت و شاید اگر از ابتدا می‌دانستم اینقدر سخت است اصلا شروع نمی‌کردم.

روزی که قرار بود ما چهار نفر ارائه داشته‌ باشیم تمام پنل‌های موازی تعطیل بودند و همه ریخته بودند در سالن اصلی. پیشتر به ذهنم رسیده بود که ارائه‌ام را به صورت کمدی انجام بدهم، یعنی محتوا علمی باشد اما لحن کمیک (کاری که در استندآپ کمدی‌هایم می‌کنم و اگر دوستان اصفهانی به کِکه‌خوری‌های اضافی متهمم نکنند می توانم بگویم یک نوع سبک شخصی خودم است). طرحم را با چند نفر از دوستانِ تازه‌یافته در میان گذاشتم خیلی استقبال کردند اما وقتی به مدیر کنفرانس گفتم گفت ایده‌ی خوبی نیست و ارائه باید حتما «علمی و جدی» باشد.

من هم که آدم خوب و حرف‌گوش‌کن و منطقی و غیرمشهدی‌ای هستم صبح روز کنفرانس پیراهن اتوزده و کراوات و جلیقه‌ی کاموایی پوشیدم، مولا علی را به قول دایی‌جان یاد کردم و زدم بیرون. یعنی چنان علمی و جدی رفتم که خود جناب مدیر کنفرانس هم شگفت زده شد، اما به قول شکسپیر و الهی قمشه‌ای: ترو وان تومن این دِ آش، این دیس دریم باش! وقتی نوبتم شد رفتم و گفتم من می‌خواستم برایتان استندآپ کمدی اجرا کنم اما ایشان گفتند باید جدی و علمی باشی من هم لباس جدی و علمی پوشیدم و حالا می خواهم علمی و جدی برایتان از طنز سیاسی در مطبوعات ایران بگویم.

بعد شروع کردم به همین کار اما نمی‌دانم چرا هر دقیقه جماعت می‌زدند زیر خنده. حتی خودم‌شاهده که چندبار کف هم زدند. البته که اینها چرک کف دست است و ما عالمان جدی، جوزده و مخاطب‌زده نمی‌شویم مگر اینکه جماعت حاضر در سالن همگی اینکاره باشند، که خب آنوقت اوضاع کمی فرق دارد. به خصوص اگر خیلی‌هایشان بعدش بیایند بگویند تو تکی و این بهترین ارائه بود و بیا فلانجا هم همین را اجرا کن و… که چون این چیزها برای ما آدمهای علمی جدی چندان ارزشی ندارند نقل نمی‌نمایم. ولی اعتراف می‌کنم حناق می‌گیرم اگر نگویم خود کریستی دیویس که از پایه‌گذاران این کنفرانس و یکی از بزرگترین جک شناسان دنیا است به من گفت تو بامزه‌ترین آدمی هستی که تا به حال دیده ام. خب وقتی آدمی با این مایه همچین حرفی می‌زند من بگویم “غلط کرده‌ای، اگر اینطور بود بعد از دوسال من دست کم یک استندآپ کمدی در همین کوالالامپور خودمان اجرا کرده‌بودم”؟! پس ادب چه می‌شود؟ انصاف چه می‌شود؟

اینجانب با کراوات و علمی و جدی از نماهای گوناگون

درباره‌ی بقیه اش

بقیه‌اش یک سمپوزیوم و مدرسه تابستانی بود که هفته‌ی بعد در کمپ ساونلینای دانشگاه شرقی فنلاند برگزار شد. قبلترش هم در خدمت دوستان در هلند و بلژیک و فقانس و جمهوری غیراسلامی چک بودم و باز اگر حسودی نکنید و نگویید این یارو چقده اسنوبه، باید بگویم که مفتخر با دیدار با کسانی چون حاج ابراهیم‌خان نبوی، عبدی‌جان کلانتری، عالیجاه محمدرضا خان نیکفر، آقارضا ولی‌زاده (ونوکره المشرکون)، ثقه‌الاسلام و المنکرین سراج میردامادی، علی آقای مهتدی، حاجیه خانم عزیزی و آقاشون نیکلاوس‌خان آلمانی و یک عالمه دوستان ریز و عموما درشت دیگر شدم که این سفر را بسیار مفیدتر و لذت‌بخش‌تر از آنچه که انتظارش را داشتم، کرد.

بقیه‌اش را بعدا برایتان تعریف می‌کنم که هم مزه‌اش بیشتر باشد هم متهم به ندیدپدیدی نشوم.

پایان

پی‌نوشت: با ایرباس ای 380 برگشتم ولایت. خیلی خیلی بزرگ بود و در شهر هم به من پیشنهاداتی شد!

گزارش استندآپ در پنانگ

استندآپ کمدی جمعه به نظرم بد نشد. پیش از هر چیز نگران بزرگی سالن بودم. جالب است که از سن دوازده سالگی آرزو داشتم در سالنی بزرگ با امکانات نو و صدا و سِنی با عمق زیاد تئاتر اجرا کنم و تقریبا همیشه ناکام بودم. به خصوص در آن دانشگاه لعنتی با آن آمفی‌تئاتر مزخرفش که انگار فقط و فقط برای سخنرانی حضرات ساخته بودند و صحنه‌اش همانقدر جا داشت. حالا با سالنی به آن بزرگی و آن همه تجهیزات نمی‌دانستم چکار کنم. چطور می‌شد استندآپ کمدی‌ای که برای اجرا در یک سالن کوچک و نهایتا با صد تماشاچی آماده شده بود را در سالنی با 450 صندلی و سنی به بزرگی میدان اسبدوانی اجرا کرد؟ (خب البته کمی اغراق کردم و اگر ده دوازده اسب مسابقه را می‌آوردند آن بالا، شاید در هنگام تاخت کمی مزاحم همدیگر می‌شدند ولی صحنه‌ای که با پنج پرده عمق میدانش کم و زیاد می‌شود و پشت آخرین پرده دیواریست که پشت آن کارگاه چوب‌بری برای ساخت دکور است و سالن گریمش قد کل آمفی‌تئاتر فرهنگسرای رسانه است را چطور می‌توان توصیف کرد؟)

 صبح روز اجرا هم رسید و من همچنان نمی‌دانستم با آن صحنه چکار کنم. عاقبت یک سری آکاسیف رنگ شده که گویا قبلا برای تئاتری استفاده شده بود را پیدا کردم و دو طرف صحنه یک چیزهایی ساختم. مثلا غار و کوه. یک ساعت قبل اجرا هم یک طبل بزرگ آوردیم و دمرو کردیم که مثلا دیگ. همین‌ها بعدا اجرا را جان دادند، وقتی که هشت نفر از تماشاچی‌ها آمدند بالا و بازی کردند. امکانات نور بسیار خوب سالن هم به کمک آمد و با دو تا نور موضعی، این قسمت حسابی دیدنی شد.

اطلاع‌رسانی‌مان خوب نبود. انرژی‌مان را گذاشته بودیم روی پوستر که چندان جواب نداد و دیده نشد. بماند که بسیاری‌شان را هم با وجود مهر و جواز دانشگاه، کندند. در عوض بروشور مفید بود، شاید به خاطر شوخی‌های چاپ شده روی یک صفحه آن. تجربه خوبی شد برای اجراهای احتمالی بعدی.

با این حال بیشتر از صد نفر تماشاچی آمده بودند که به نظرم خوب بود و اجرا گرم شد. البته اولش چندان خوب نبود و ارتباط برقرار نمی‌شود. اما ده پانزده دقیقه بعد از شروع و به خصوص وقتی تماشاچی‌ها آمدند روی صحنه، اجرا روی روالش افتاد و تا آخر خوب پیش رفت. علاوه بر چیزهایی که از قبل آماده کرده بودم چند تا جک و شوخی هم در لحظه به ذهنم آمد که گفتم و خوب شد. یکی دو جا هم شوخی‌ها با تماشاچی ها تند شد که خوشبختانه ظرفیت بالایی داشتند و با خنده و شوخی ختم شد.

این استندآپ کمدی همانی بود که سال 88 در تهران اجرا شده بود. محتوایی علمی (یا دست کم قابل تامل) در قالب شوخی و استندآپ کمدی. البته شوخی‌ها آپدیت شده بودند و شاید بتوان گفت نیمی از محتوا و شوخی‌های ارائه شده در اجراهای اولیه، در این اجرا عوض شدند.

مثل همان موقع باز هم پریسا مدیریت بخش زیادی از کار را برعهده داشت و در تمام طول اجرا پا به پای من کار کرد. تصمیم داریم با مدیریت او، اجرای استندآپ کمدی در خارج از کشور را به طور جدی پی بگیریم. ابتدا از کوالالامپور شروع می‌کنیم و بعد شاید سایر کشورها. هرچند که فکر می‌کنم کوالالامپور با آن جمعیت عظیم ایرانی چنان ظرفیتی دارد که اگر یک اسپانسر یا مدیر پروژه خوب پیدا کنیم، تا مدتها می‌توانیم همانجا اجرا کنیم.

این استندآپ کمدی نهم مارس در سالن دیوان بودایای دانشگاه علوم مالزی (یو.اس.ام) پنانگ با پشتیبانی PETAS برگزار شد. دوستان زیادی از جمله علی اهرمی، فرهاد فخریان، هادی اخباری، عادل عندلیبی (که در واقع میهمان ما بود واز چین آماده بود) و محمود روغنچی در بخش‌های مختلف کمک کردند که از همه سپاسگزارم. از آقای ابراهیم نبوی هم که در فیس‌بوکش برای این کار تبلیغ کرد متشکرم (هر چند رویم نشد به استاد بگویم بعد از اجرا زحمت کشیدند… شما هم اگر دیدشان به رو نیاورید…!)

کلیپ کوتاهی از کار در دست آماده‌سازی‌ست که به زودی آپلود می‌شود. فعلا چند عکسی از اجرا که فرهاد عزیز زحمتش را کشیده (روی هر کدام تقه بزنید تا بزرگ شود. طبعا منظورم عکسها هستند).

سوره تصویری سفر به پوکت، باب مفلوکان

ب الف آر ان × و تو چه دانی که چیست ب الف آر ان × به یاد آر آن زمان که از مرز گذشتی × و رو به وادی تایلند کردی × و در دل گفتی که وه من چه منم × آنکه اسیر زن و فرزند نشد × و بر تقدیر پیروز شد × و تدبیر کرد × و کم نیاورد × و فکر همه جا را کرد × و مُتل یافت و رزرو کرد شبی شانزده دلار × و به همسفرت چونان نگاه می‌کردی که گویی شاخ غول شکانده‌اید که بعد از چند ماه دست دست کردن کنون عازمید × با چهار دوربین × که از شش جهت مستند بسازید × و در دل گفتی به دریا و صفاسیتی نیز خواهیم رسید × اف بر تو باد × آیا گمان بردی که ما دسته بیلیم × فقط تو را مهلتی دادیم تا از مرز رد شوی × و به هات یایی از ون فرود آیی × تا از آنجا به قصد پوکت مینی‌بوسی گیری × آفتاب را چنان گفتیم بتابد که که‌که‌پزون شود × و تو چه دانی که‌که‌پزون چیست × از اصفهانیان بازپرس × و چون بر مینی‌بوس قرار گرفتی ابرها را فراخواندیم و فرمان دادیم اکنون چونان ببارید تا اینان که بر خود غره شده‌اند پشیمان شوند × و پای راننده مینی‌بوس را چنان بر گاز فشردیم تا ادب شوی × و در گذرگاه‌های بارانی چنان اراده فرمودیم که با نود چوق سرعت هم سبقت بگیرد و هم دنده خلاص رود × و بعد از سه ساعت آنهنگام که دو دستی بر کرسی خود چسبیده بودی و رنگت چون کهربا شده بود × اراده کردیم عینکش را به چشم زند × تا پاپیونی بر گردن خفت شود وقتی به یاد آری آنچه گذشت بی عینک گذشت × و چون به مسکنت رسیدی باز غفلت ورزیدی و شادمان بخفتی × پس بارید × چونان که چون برخاستی سیلی دیدی در شهر که برق مردمان پرانده بود × و چون به خیابان پای نهادی نزدیک بود که آب تو را ببرد × آنچنان که لشکریان فرعون را × جز آنکه آنان با ماهیان غرقه گشتند و تو با موشان و سوسکهای جوی‌های فاضلاب × چون موشی آبکشیده بازگشتی × و همسفرت تو را از باب تسکین گفت باران هم زیباست × و این هم تجربه‌ایست × بدا به حال آنانکه ضدحال مرا تجربه می‌خوانند × به جلالم قسم که به گه خوردنشان اندازم × و چه بدخوردنی است × خوراکی متعفن که جمعه‌ها بر منابر خورندش × و چنان فرمان به باریدن دادم که سقفت به چکه افتاد × چنان دقیق که درست وسط ابروانت فرود آیند × پس میان باران باروبندیل به پشت از اتاقت به اتاق دیگر رفتید × و چون عصر خواستید در بالکن زیر سایه بان نشسته زهرماری بنوشید × باد را فرمان دادم چنان باران را به زاویه 56 درجه و سه دقیقه بر شما بکوبد که زهرمارتان شود × اف بر تو باد × گمان بردی منی که قادرم چکه‌های آب را از هفت لایه بگذارنم و بر پیشانی‌ات بنشانم بر روی زورق رهایت می‌کنم × پس تور جزایر پی پی نامت را نبشتی × و خروسخوان صبح ساعتی زودتر از وعده در موعدت بیتوته کردی × راننده‌ای نیامد و بعد گفت آمده‌ام × ریده شد در صبحت × اندکی پیاده روی کردی و پای افزار نوی که خریده بودی با اذن من هشت زخم بر پایت فرود آورد × و آنها را ترکانید × و عصر به جنگ دبنگوزی که مسئول تور بود رفتی × بعد ساعتی جنگ و ستیز به گمان خود پولت را زنده کردی و مقرر شد فردا دوباره بیاید × و باران همچنان می‌بارید × فردا آمد × اتوبوس جهانگردی × به یادآر مورچه‌خوار را ×  دیگر نمی‌بارید × پس چون به زورق اندر شدی × ماتحت آسمان چنان پاره شده که گفتی از ازل کون‌دریده بوده × توفان و بارانی فرستادم که کشتی نوح هم یارای تحملش را نداشت × چون پر کاه زورقتان را در شش جهت چنان تکانیدم که جملگی هرچه خورده بودید را بالا آوردید × و هوای حاره‌ای آنجا را صد هزار سال پس از پایان عصر یخبندان چنان سرد کردم که دندان‌هایتان داشت از شدت بهم خوردن ترک برمی داشت × چون دوالپا به دستگیره‌ای چنگ زدی × و آن دخترک ژاپنی چنان شد که از هوش برفت × و آنها × و هر که در آن دریا بود همه به آتش غضب من بر تو بود که چنان عقوبت شدند × ولی بیخیال × هرآنچه من کنم عدل است و علمای علم کلام این را بهتر از تو می‌فهمند × منم آنکه هر چه کنم عین عدلم عین دانشم عین رحمتم عین قدرتم عین برکتم عین خیرم و عین هر ماله‌کشی دیگری که کلامیون اراده کنند و عرفا بسرایند × هر دو از پااندازان منند × با گاف ذاد ر یا میم × یعنی بگذریم ×  و چون غروب بازمی‌گشتی در حالیکه تا هم فیها خالدونت آبچکان بود × اراده به ناممکن کردیم × آیا شود که از آب آتش براریم × زورق‌بان بر گریبانت چسبید که عینک غواصی ما را گم کرده‌ای × و تا هزار چوق نگرفت رهایت نکرد × پس هم فیهاخالدونت چنان سوخت که گدازان شد × پس چه نشانه‌هاست برای آنانکه تامل می‌کنند × و در مقابل قهر و غضب و کینه شتری من خاشع شوند × و به گه‌خوردم گفتن بیفتند × باشد که از خر شیطان رجیم توله‌سگ پیاده شوم و به جای گرفتن حال آنها به رفتق و رفتق ده هزار میلیارد کهکهشانی که پس انداخته‌ام بپردازم × و تو چه می‌دانی ده هزار میلیارد کهکشان یعنی چه  × خودمم هم نمی‌دانم × و به مسکنت رسیدی در حالیکه از هر دو پایت خونابه روان بود × پس آنگاه لرز را بر تو فرستادم × چونان که چون هسته‌گان حلاجان بر خویش می‌لرزیدی × پس تب را بر تو فرستادم × چونان تبی که نیمه شب چون مبعوثان از جای برخاستی × پس همسفرت را بیدار کردی که نک آفتاب × برخیز و ببین چه صبح دل‌انگیزی × و چه آسمان آفتابی صافی × چونان که شایسته‌ی مردمانیست که لب دریا مسکن گزیده اند × پس گفتت کپه مرگت را بنه که نیمه شب است × اما در دل سخت نگران بود که تا صبح صادق از آن تب سقط شوی × پس رو به سوی من نهاد × به بزرگی و قدرت من اعتراف کرد × روی بر خاک نهاد × و آنقدر گه خوردیم گفت که از شما گذشتم × سونامی را گفتم نیاید و آن اعضای خران را گفتم که نبارند × تا بتوانید بامدادان دمبتان را سر کولتان گذاشته دست از پا درازتر به موطن خویش برگردید × در حالیکه از شدت باران و رطوبت حتی نتوانستید دوربین‌هایتان را از کوله‌ها و کیف‌ها بدرآرید × تا شما باشید که از من و یاهو وذر غافل نشوید × ز کاف یا ×زکی × چه راست گفتم و چه باحالم خودم ×

و چون به خیابان پای نهادی نزدیک بود که آب تو را ببرد

.

و آن دخترک ژاپنی چنان شد که از هوش برفت

.

چون دوالپا به دستگیره‌ای چنگ زدی

.

و پای افزار نوی که خریده بودی با اذن من هشت زخم بر پایت فرود آورد

گزارشک‌هایی از روستا

پدر و مادرم و سه تا از برادرهایم با خانواده‌هایشان از ایران آمدند و دو هفته با هم بودیم. گزارش‌های دست اولی از ایران برایم داشتند. به خصوص از این لحاظ که ما به طور خانوادگی با کشاورزی و روستا گره خورده‌ایم.

تمام اجداد پدری و مادری من، تا آنجا که تاریخ خانواده به یاد بزرگترها می‌آید، کشاورز یا زمین‌دار بوده‌اند. علاوه بر این شغل فعلی پدرم (که بازنشسته‌ی بهداری است) و بیشتر برادرانم در ارتباط مستقیم با کشاورزی و لوازم کشاورزی است و در نتیجه هر روز با روستائیان و کشاورزها ارتباط دارند. از همه‌ی اینها مهمتر خلق و خوی مسلط بر خانواده‌ی ماست که از روستا و زندگی روستایی پرهیز ندارد: بر خلاف اکثر کوچندگان به شهر، بعد از چهل و نه سال شهرنشینی، نه فقط رگ و ریشه‌ی خودمان را فراموش نکرده‌ایم بلکه هنوز هم دست کم پدر و مادرم هفته‌ای یک روز به باغ‌مان در آن حوالی می‌روند و با مردم محلی ارتباط دوستانه‌ای دارند.

خبرهایی که توسط آنها به من می‌رسد برایم بسیار ارزشمند و قابل تحلیلند. در بسیاری از موارد آنچه از این طریق به دستم می‌رسد به کلی متفاوت از خبرهای متمرکز بر ابرشهرها، متکی بر شبکه‌های اجتماعی، تحلیل‌های عمیق بر حرفهای قضاقورتکی مسئولان، کپی پیست‌کاری‌های کور، جنبش‌های بالاترینی و ریختن آرزوها در قالب تحلیل و خبر است که نه فقط خارج‌نشین‌ها را گمراه می‌کند بلکه بسیاری از دوستان داخل ایران را هم تشویق می‌کند برای تحلیل‌های اجتماعی به جای جامعه‌ی واقعی به جامعه مجازی پناه ببرند.

برآورد من از شنیده‌ها اینهایند:

1- طرح یارانه‌های در روستاها رضایت ایجاد کرده است به خصوص در سطح روستائیان بیکار و کارگران فرودست و کم درآمد. خانواده‌های پرجمعیت و کم مصرف به پولی قابل توجهی رسیده‌اند که کامشان را شیرین کرده. در خانه‌ی بسیاری از آنها فقط چند لامپ روشن است و روزانه مقدار بسیار کمی آب لوله‌کشی استفاده می‌کنند. گاز هم ندارند یا می‌توانند آن را کمتر مصرف کنند.

2- طرح یارانه‌ها یک عقب‌گرد اساسی در مولفه‌هایی ضروری مثل بهداشت ایجاد کرده است. بعضی از روستائیان که به آب روان دسترسی دارند برای صرفه جویی هرچه بیشتر در مصرف آب لوله‌کشی (که به نظرشان خیلی گران می‌آید) دوباره رو به جوی‌های آب و نهرها آورده‌اند به طوری که “شستن لباس با آب جو” که ضایعات بهداشتی و محیط زیستی فراوانی دارند، اندک اندک احیا می‌شود. بعید نیست که بر استحمام هم تاثیر داشته باشد و حمام‌های عمومی دوباره پررونق شوند.

3- از محبوبیت احمدی‌نژاد در روستاها کاسته نشده و حتی شاید با پیاده‌سازی طرح یارانه‌ها به آن افزوده شده باشد. بسیاری از روستائیان گمان می‌کنند او تنها کسی است که به وعده و وعید اکتفا نکرده و برای معیشت آنها کاری کرده است. چند ساعت سخنرانی درباره پروژه‌های ناتمام، بیکاری، وضعیت بحرانی اقتصادی و حتی گرانی و تورم هرگز در گوش بسیاری از روستائیان نمی‌تواند اثر شیرین گرفتن چندصدهزار تومان پول یامفت و خوش‌حالی کودکی که بعد از سالها یک عروسک ارزان قیمت هدیه می‌گیرد و کباب می‌خورد را مخدوش کند. آزادی بیان و مطبوعات و فرهنگ و این قبیل مسائل که جایش روشن است.

4- با گران شدن نان، بسیاری از نانوایی‌های روستایی ورشکست و سنت نان پختن در تنور خانه دوباره جان گرفته است. دیگر از مردمی که روزی چهل پنجاه تا نان می‌خریدند و نصفه‌های خمیرش را می‌دادند حیواناتشان بخورند در صف نانوایی‌ها خبری نیست. حالا نان‌های صد تومنی و دویست تومنی که پخت بهتری دارند را دادنه‌دانه می‌پزند یا می‌خرند. بعضی‌ها هم مازاد پخت خانه‌گی‌شان را به شهر می‌رسانند و می‌فروشند. از آن سو ناسزا گفتن علنی به حکومت و احمدی‌نژاد در صفهای نانوایی‌های شهری عادی شده است.

5- بسیاری از روستائیان از آنتن ماهواره استفاده می‌کنند اما به ندرت شبکه‌های سیاسی یا حتی بی‌بی‌سی و وی اُ ای که واریته هم دارند، تماشا می‌کنند. بیشتر شبکه‌های شو لس‌آنجلسی نگاه می‌کنند و من‌وتو و فارسی وان. جالب اینجاست که با وجود آنکه تقریبا تمام دیش‌های خانه‌های روستایی را می‌توان از روی یک بلندی به راحتی شناسایی کرد، برخورد چندانی با روستائیان دیش‌دار انجام نمی‌شود.

6- آمار و ارقامی در دست نیست اما به طور کلی می‌توان گفت پایگاه اجتماعی احمدی‌نژاد در روستاها از خامنه‌ای بهتر است. این شاید پاسخی باشد برای همه کسانی که با تحیر می‌پرسند احمدی‌نژاد با کدام پشتوانه اینطور در مقابل خامنه‌ای ایستادگی می‌کند. (در بسیاری از کشورهای مسلمان -از جمله سوریه، ترکیه، اردن، مالزی و اندونزی- هم وضع همینطور است و اصولا حرف از “نجاد” قهرمان است که “مقابل آمریکا و اسرائیل ایستاده و می‌خواهد بمب اتمی درست کند” نه ولی امر خودخوانده‌ی مسلمین جهان) اینکه آیا در روز مبادا این جماعت روستایی یا روستایی‌اندیش به کمک احمدی‌نژاد خواهند شتافت یا نه، البته حرف دیگری است.

توضیح و اعتذار و نقل خاطره درباره‌ی دبش و این حرفها

وب‌سایت دبش چند هفته از دسترس خارج بود. برای دانستن جزئیات به خاطره‌ی زیر توجه کنید:

رفیقی داریم به نام علی. دکتر است و آنقدر وجدان کاری دارد که بین دوست و دشمن و غریبه و آشنا فرق نمی‌گذارد و همه را یکسان شکنجه می‌کند و –اگر خدا یاری کند- می‌کشد. زن سابقش را که از صمیمی‌ترین دوستان ما بود با همان شیوه‌ی مشهورش مبنی بر اینکه “بی‌خیال… هیچیت نیست الکی به خودت تلقین نکن” معالجه و راهی خانه ابدی کرد. روان او و تمام بیماران دکتر، شاد.

پیش از معالجه‌ی کامل، یک بار آمدند تهران و می خواستند ما را ببینند اما نتوانستند بیایند خانه ما چون طبقه چهارم بودیم و بدون آسانسور. رفتند خانه برادر علی که همان حوالی بود و قرار بود ما برویم آنجا. تا آن روز برادر علی و خانواده‌اش را ندیده بودم. رفتیم آنجا و طبعا چون محیط غریبه بودم سعی کردم مودب و موقر باشم. به خصوص از زن برادر علی که زنی بود میان‌سال، جدی و با ظاهری خشن ترسیدم. این بود که سعی کردم یا حرف نزنم یا فقط در مورد موضوعات بی خطر حرف بزنم. صحبت کشید به بی‌مبالاتی پزشک‌ها. چون مطمئن بودم که برادر علی و زن و بچه‌هایش هیچکدام پزشک نیستند من هم گفتم بله همین طور است و فلان سال من رفتم پیش دکتری در مشهد که زگیل دستم را درمان که اشتباه کرد و پدر من را در آورد و بر اشتباهش هم پافشاری می‌کرد. بعضی پزشکها مثل همین خانم دکتر عجب آدمهای ابله و خودخواه و بیشعوری هستند.

تا اینجا البته مشکلی نداشت. از این به بعدش جالب شد.

من آدم کم حافظه‌ای هستم به خصوص در مورد اسامی، اما نمی دانم چطور شد که اسم خانم دکتره همان لحظه یادم آمد و نمی‌دانم چطور شد با اینکه حرفهایم تمام شده بود یک دفعه‌ای گفتم “اسمش هم … بود”

در کسری از ثانیه، در مجلسی که اگر دایناسور نعره یا سردار فیروزآبادی عطسه‌ می‌کرد، صدایش شنیده نمی‌شد؛ چنان سکوتی شد که انگار نسل هر جانداری منقرض شده. همه‌ی سرها پایین رفت و فقط ماند زن برادر علی که با چشمهایی خون گرفته به من خیره شده بود و پلک نمی‌زد. یک آن فکر کردم طفلکی را برق گرفته، چون تمام موهای سرش سیخ شده بود و از قسمت اپن آشپزخانه ماهیتابه پر روغن که روی هوا می‌لرزید دیده می‌شد.

–          “اون خواهرمه”

دقیقا نمی‌دانم چطور شد که زن برادر مذکور و خواهر خانم دکتر فوق‌الذکر از پرتاب ماهیتابه چشمپوشی کرد اما تشنج خفیفی از انگشت وسطی پای چپم شروع شد و تا پلک راستم بالا آمد که دست کمی از سوختن با روغن داغ نداشت. جماعت زدند زیر خنده و در حالی که شرشر عرق می‌ریختم و در صندلی فرورفته بودم همزمان هم به شانس و هم به روح اعتقاد پیدا کردم.

نیم ساعت بعد در حالی که کم کم سعی می‌کردم خودم را جمع و جور کنم و از این فکر که چرا اینطور احتمالات یک در ده هزار میلیاردم همیشه برای من اتفاق می‌افتد بیرون بیایم، به نفر بغل دستی‌ام که جوان خوش مشرب و بذله گویی بود آهسته گفتم:

–          تو رو خدا شانسو ببین ها.

–          بی خیال بابا. پیش میاد.

–          خیلی بد شد.

–          دیگه چه خبر؟

–          ئه ئه شانسو ببین. یک آدم بیشعور عوضی دوازده سال پیش توی مشهد یه بلایی سر آدم میاره، حالا باید اینطور خجالت بکشی. اگه فامیلش اونقدر مسخره نبود یادم نمی‌موندها.

گفت “آره راس می‌گی” و زد زیر خنده. یک خنده‌ای که هی زیادتر شد تا به اشک نشست. یک جوری که ایندفعه تشنج از پلکم شروع شد و رفت پایین. هنوز به ناف نرسیده بود که ضربه فرود آمد:

–          این مامان هم ما با این فامیلش… خاله‌جان یه لیوان آب… آی خدا… خفه شدم…

 

—————-

از این دست خاطره‌ها که به تقلید از بازرسان حادثه چرنوبیل شاید بتوان آنها را “حاصل توالی نادر و حیرت‌انگیزی از بدبیاری‌ها” وصف کرد؛ تا دلتان بخواهد دارم . و تقریبا در هر موردی، از جمله دومین دبش: دوبار از دسترس خارج شد یکبار عدل در بحبوحه انتخابات سال 88 و در حالیکه یک سری عکسها و خبرهای دست اول را اینجا می‌گذاشتم و یکبار دیگر امسال. دومین را از برو بچه‌های پرشین بلاگ گرفته بودم. بعدا آنها کمپانی را دیگران فروختند. دیگران مذکور دفعه پیش پیام دادند که دومین دارد منقضی می‌شود. گفتم تمدیدش کنند و شماره حساب بدهند. گفتند پس تمدید می‌کنیم. نکردند و از کار افتاد. بعد گفتند که پول نریخته‌ای. بعد چند روز و چند صد تلفن و ایمیل راه افتاد.

این دفعه پیامی هم نیامد. یهو از کار افتاد. درست در همان زمانی که یخ کتاب بیشعوری –که صفحه اصلی‌اش روی این سایت است- گرفته بود. شب قبلش یکی از رفقایی که قرار بود یک سری اصلاحات را در قالب وبلاگ انجام بدهد، بالاخره آنلاین شد و آچار پیچ‌گوشتی به دست سراغ سایت رفت که دید جا تر است و بچه نیست. تا آمدم به خودم بجنبم بیشتر از دوجین مهمان بسیار عزیز از ایران برایم رسیدند. تماس گرفتیم با همان کسی که اول بار این دومین را گرفته بود گفت باید با شرکت قبلی تماس بگیرید چون همه رمزها دست آنهاست. آنها می‌گفتند آقای فلانی که مسئول این کار است رفته مالزی. از آن سو تمدید دومین در این وضعیت اشکال داشت چون به نام یک شرکت ایرانی ثبت شده بود. یک هفته فقط علاف این شدیم که یک ایمیل را چک کنند و جواب بدهند. هر روز تماس و هر روز کار به فردا. بعد برای چند روز رفتیم سفر و برای اولین بار در این سالها، سه روز ایمیلم را چک نکردم. آمدیم دیدیم پیام آمده که کارها انجام شده و دی ان اس سرور را فورا تا دو روز آینده بفرستید. روز سوم بود که فرستادم اما خبری نشد. انکشف که عدل همان روزی که ما از سفر برگشتیم مهندس رفته است ماه عسل و همه‌ی کارها تعطیل…

 

اتوبوس جهان‌گردی سالی یک دفعه و عدل همان‌زمانی که مورچه‌خوار عزیزمان  وسط جاده افتاده بود از آنجا رد می‌شد. تفاوتمان شاید در محدوده‌ی زمانی باشد.

به هر حال شرمنده بابت این قطع وصل. امیدوارم این توضیح اگر قانع کننده نیست دست کم مفرح باشد.

بیا برویم حمام بودای عزیز!

من یک پا انیشتین هستم برای خودم و توانسته‌ام شخصا کشف و اثبات کنم که زمان نسبی است. استدلالش البته به قول ملاصدرا شهودی است و به خودم مربوط است اما از نتایجش همگان می‌توانند مستفیض شوند. مهمترین نتیجه آنکه صبح زود برای من از ساعت 8 شروع می‌شود و اصولا به خیر و صلاح خودتان است که زودتر از ساعت 9 بیدارم نکنید. با اینهمه در این روز تعطیل خیلی خوشحال شدم که سهراب ساعت 7 و نیم بیدارم کرد. شب قبل، ساعتای دو و سه که طبق معمول می‌خواستم بروم سر وقت مطالعه تا اگر خدا و شانزده معصوم مدد کنند ساعت 4 چشمهایم گرم شود و بخوابم، نامه خواهر آمنه، قربانی اسیدپاشی را خواندم و آنچنان بهم ریختم که همان دو سه ساعت خوابم هم به کابوس گذشت. وقتی سهراب با ترس و لرز تکانم داد اینجا بودم: روی دیوار گلی کوتاه اما درازی در خیابان ولی‌عصر تهران که به “کالِ مصدق” می‌رسید. رفتم و رفتم تا رسیدم به یک حمام خیلی قدیمی که از گلخنش آتش می‌زد بیرون و دکتر مصدق در همان تیپ غمگین احمدآبادش نشسته بود آنجا. شاید حمامی بود. مرده‌ها داشتند حمام می‌کردند و آن آدمی که من را برده بود آنجا همه‌اش می‌گفت از کال مصدق غافل نشو. آنهایی که از حمام می‌آمدند بیرون همینطور که گوشت تنشان می‌ریخت سکه‌ای توی کاسه‌ی دکتر مصدق که سرش را گذاشته بود روی عصایش می‌انداختند و می‌رفتند. شاید حمام اسید گرفته بودند.

صبح ایرانی من، اینگونه آغاز شد.

تولدت مبارک بودا

امروز عید وِساک بود. خلاصه‌اش می‌شود تولد بودا و دقیق‌ترش روزی‌ست که بودا به نیروانا رسید. قرار گذاشته بودیم با خانواده‌ی بنجامین برویم چند معبد. بنجامین دوست چینی‌تبار سهراب در مدرسه است که از پدر و مادر و برادر هر کدام یک دانه دارد. اسم پدرش مثل چندصد میلیون چینی دیگر وُنگ است؛ برادرش را ویلیام صدا می‌زنند که خوره‌ی بازی کامپیوتری است و اسم مادرش جی‌جی است. البته به قول سهراب: تو زبون خودشون معنی خوبی می‌ده‌ها! چینی‌ها در زبان خودشان اسم‌هایی سه بخشی دارند. یک دانه نام خانوادگی و دو تا نام کوچک. مثلا: ونگ لیو چی. نام خانوادگی اول می‌آید و نام‌های کوچک بعد از آن. به این ترتیب ونگ لیو چی شاید پسر ونگ چیائو تی باشد و نوه‌ی ونگ هی تیائو می.

راس هشت و نیم جلو خانه شان بودیم. چند دقیقه بعد ما را سوار ماشینشان کردند و همه به سوی یکی از معابد مهم جهان به راه افتادیم: مک دونالد!

گفتند صبحانه نخورده‌اند و عادت دارند که روزهای تعطیل غذا بیرون از منزل می‌خورند. چینی‌ها عجیب بخور هستند. بارها با چشمان از حدقه درآمده دختری چینی را دیده‌ایم که با 45 کیلو وزن به اندازه‌ی کل خانواده‌ی ما در یک رستوران غذا خورده است. احتمالا به خاطر تحرک زیادشان است که معمولا اضافه وزن ندارند. من اگر به اندازه‌ی یک چینی غذا بخورم بعد از یک سال به اندازه یک خرس گریزلی یا حتی سرلشکر فیروزآبادی می‌شوم.

بعد از ادای فریضه به سمت معابد راه افتادیم. در بین راه اطلاعات مفیدی درباره بودیسم و تائوئیسم به دست آوردم که در مجموع نشان می‌داد اطلاعات ما درباره آئین زندگی یکی دو میلیارد آدم تقریبا در حد صفر است و من حاضرم به طفلان مسلم قسم بخورم که شما درباره سعد ابن ابی وقاص بیشتر می‌دانید تا بودا. پس ای ملت بدانید که بودیسم دینی‌است هندی که در بخش‌های بزرگی از جهان و به خصوص شرق آسیا، از هند تا ژاپن پیروانی دارد. تاتوئیسم هم آیینی‌ست اصالتا چینی که با تعاریف رایج دین محسوب نمی‌شود. شاید به همین خاطر هم هست که همنشینی مسالمت امیزی با هم دارند. این دو آیین چنان به هم درآمیخته‌اند که بسیاری از چینی‌ها اعتقاد (شبه)دینی خودشان را “مخلوطی از بودیسم و تائوئیسم” ذکر می‌کنند. برای درک عجیب بودن این گفته، فرض کنید از یک عرب بپرسند دین شما چیست بگوید مخلوطی از اسلام و یهودیت! یا یک ایرانی بگوید به مخلوطی از شیعه و سنی معتقدم!

این دو آیین توحیدی نیستند و پیروان آنها از داشتن خدای بزرگ و مهربانی مثل الله – یهوه – گاد محرومند. به خصوص تائوئیست‌ها که خودشان هم اصرار دارند که به چیز خاصی معتقد نیستند و فقط یک سری آموزه‌های اخلاقی و فلسفی قبول است در حالیکه بودایی‌ها دست کم بودا را به عنوان یک شبه‌خدا نیایش می‌کنند. وُنگ می‌گفت ما چینی‌ها به فعالیت اقتصادی و ساخت و ساز بیشتر معتقدیم تا خدا! جلوی یک تکه سنگ یا یک درخت زانو می‌زنیم و نیایش می‌کنیم و هر وقت هم که میلمان بکشد دینمان را عوض می‌کنیم.

 

مرا بشویید ای کسانی که ایمان آورده‌اید

هرچند که هر چهار معبدی که امروز رفتیم بودایی بودند اما هر کدام مال قومی بودند. یکی چینی، دیگری هندی، بعدی برمه‌ای و آخری تایلندی. البته این نصیب امروز ما بود والا ژاپنی‌ها، سریلانکایی‌ها، کره‌ای‌ها و بعضی دیگر، برای خودشان معبدها و دم و دستگاهی دارند که وهر کدام یژگی‌های خودش را دارد. مثلا در معابد برمه‌ای چوب زیاد به کار می‌رود یا در معابد تایلندی مجسمه جک و جانورهای هشت‌کله و سه سر و شش پا و این طور چیزهایی که حتی آقای جنتی هم به عمرش ندیده زیاد به چشم می‌خورد.  البته ورود برای عموم به همه‌ی این معابد آزاد و از آنجایی که اینها غیرت دینی ندارند علاوه بر پیروان فرقه‌های مختلف بودایی، حتی غیربودایی‌ها هم می توانند به معابد بیایند و هر کاری که دلشان خواست بکنند. یکی از همین افراد فهیم و بافرهنگ یک دوربین گرفته بود دستش و از تمام سوراخ سنبه‌های معابد و مراسم عکس می‌گرفت.

رسم مهم عید وساک، حمام کردن مجسمه ی بودا بود. پیش از هر چیز بدانید که اَشکال مجسمه‌های بودا خیلی زیاد است، یحتمل به عدد نفوس خلایق چرا که این جماعت به تناسخ معتقدند و در نتیجه بودا می‌تواند به شکل جوانکی لاغر و محزون باشد یا خیکی‌مردی خندان که به بودای خندان معروف است.

در هر معبدی عده ای در صف ایستاده بودند و به نوبت با ملاقه آب روی سر مجسمه‌ی بودا می‌ریختند. بچه هیاتی‌هایشان هم در گوشه‌ای تند و تند همان آبها را با کمی سبزی در کیسه نایلونی بسته بندی می‌کردند تا مومنان تبرکا آنها را ببرند و به کار بزنند؛ مثلا در گلدان نگه دارند، در غذا بریزند یا در حمام روی خودشان بریزند.

بساط دعا به راه بود و بعضی‌ها سجده هم می‌کردند. به چشم و لنز خودم حتی کتاب دعاهای روی هم چیده شده دیدم که البته تقلید ناقص و خنده‌داری از کتب ادعیه‌ی محترمه‌ی مسلمانان بود. اما کُمیتشان بی‌ولایت لنگ بود، نشان به آن نشان که جی‌جی می‌گفت فقط می‌توانی برای خیر و خوبی خودت و دیگران دعا کنی و نه برای لعنت و طلب چیزهای بد برای دیگران. چیزهای دیگری هم بود که به وضوح تقلید نصفه نیمه از ما بود. مثل رسم کفش درآوردن در هنگام ورود به معابد بدون داشتن کفش‌داری و کفش‌دزدی.

 

راهبان

دین، آیین، مذهب، مرام یا هر چیز دیگری بی متولی نمی‌شود. راهبانی هم متولیان بودیسم هستند. آنها لباس‌های ساده‌ای می‌پوشند، کله‌شان را می‌تراشند، معتکف می‌شوند، دعا می خوانند، آب حمام بودا را متبرک می‌کنند و در عوض مردم هم برایشان غذا و میوه می‌آورند. در معابد بودایی ظروف غذا و میوه‌ی فراوانی که وجود دارند خوراک راهب‌ها می‌شوند که معمولا سه رنگ لباس می‌پوشند و هر رنگی نشانه‌ی چیزیست و اطلاعات من در این زمینه در همین حد. (یادش بخیر یاد رفیقی افتادم از ارباب عمائم که می‌گفت روزی یک اسلام پژوه خارجی از او پرسیده است چند سال باید یک نفر درس بخواند تا رنگ عمامه‌اش را بتواند از سفید به سیاه ارتقا دهد؟)

راهبان جا به جا نشسته بودند و با برگ درختان بر روی افرادی که جلویشان زانو زده بودند آب (متبرک) می‌پاشیدند و به دستشان دستبندهای نخی می‌بستند. هندی‌هایی با خال هندی را هم در میان جمع دیدم. پرسان شدم جی‌جی گفت اولا که هر کس با هر مرامی می‌تواند بیاید و از امکانات این معابد استفاده کند، ثانیا خال هندی نشانه‌ی هندو بودن نیست و بسیاری از اینها بودایی هستند.

بسیاری از مردم برای راهب‌ها غذا و میوه می‌آوردند و تازه متوجه شدم که بسیاری از خوراکی‌هایی که در جلوی مجسمه‌های بودا همیشه ردیف است به شکم راهبان روانه می‌شود. راهبانی که حتی زحمت انجام عبادات استیجاری را هم متحمل نمی‌شوند. (راستی این “نماز روزه استیجاری” به انگلیسی چه می‌شود؟ من بیست دقیقه داشتم برای وُنگ بال‌بال می‌زدم نمی‌فهمید. آخرش مجبور شدم به طور مصداقی برایش توضیح بدهم که هر چند پروردگار عالمیان از عبادت انسان‌های بی‌مقدار بی نیاز است اما بر هر مسلمانی مفروض است که دست کم نماز و روزه‌اش را بجا بیاورد تا رستگار شود و در بهشت حور و غلمان نصیبش شود (بسته به جنسیت و تمایل جنسی) و به جهنم که بد جایگاهی است رهسپار نشود. اما شوربختانه بعضی افراد کوتاهی می‌کنند و وقتی می‌میرند وامدار حضرت باری تعالی هستند که از روی لطف و برای صلاح بندگانش برای آنها عبادتهایی را واجب فرموده است از این رو به کس دیگری پول داده می‌شود که به جای شخص مدیون، نماز بخواند و روزه بگیرد تا حساب‌ها صاف شود و این یکی از فعالیت‌های مفید علمای اعلام در دوران طلبگی و پیش از رسیدن به مرتبه‌ی عمامه‌گذاری و عالمِ علم شدگی است. اما وُنگ فقط می‌خندید و نمی‌فهمید)

 

در زیر عکس‌هایی از این روز و آن مراسم را می‌بینید. روی هر کدام کلیک کنید.

 

یک‌سال در جزیره‌ی چینی‌ها

پی نوشت‌ِ پیش‌پیشکی: حدود سیصد برگ دستنوشته، حاصل روزانه نویسی‌های منست از وقتی که از ایران خارج شدم. دوست داشتم آنها را در وبلاگم منتشر کنم اما نمی‌دانستم به چه بهانه‌ای. مثل آدمی که کلی حرف دارد اما نمی‌داند چطور سر حرف را باز کند. جالب اینجاست که اصلا وبلاگ می‌نویسم که بی بهانه و سانسور حرفهایم را برای چند دوست و آشنایی که به اینجا سر می‌زنند بنویسم اما نمی‌دانم چطور شد که دیدم یک‌سال گذشته و هنوز دست‌دست می‌کنم که کِی بگویم و چی بگویم و به چه بهانه‌ای.

چند روز پیش متوجه شدم شوخی شوخی یکسال از ترک وطن گذشته است. شروع کردم به نوشتن ‌یادداشتی به این بهانه. حالا مشکل اینجا بود که نمی‌دانسم از این همه یادداشت و نت‌برداری کدامش را در یک نوشته‌ی وبلاگی که قاعدتا دو سه هزار کلمه بیشتر نباید بشود بگنجانم. سنت اجدادی یک دهان خواستن به پهنای فلک هم که دست از سرمان برنمی‌دارد. هرچه می‌نوشتم باز بیشتر تحریک می‌شدم که بنویسم و تازه بعد از کلی نوشتن دیدم از یک سال دو روزش را نوشته‌ام و 363 روزش مانده. نوشتن هم که ارگاسم (دونت وری، اعنی حد یقف) ندارد. این بود که از یک جایی قیچی انداختم بهش و ادامه‌اش را در هفته‌های بعد می‌نویسم.

 

این که چطور شد که از ایران خارج شدم چندان پیچیده نیست، مثل صدها هزار نفر دیگر اخراج شدم. نوعی اخراج نیمه محترمانه که حضرات در آن خبره‌اند: هیچ سهمی از حکومت نداری، از شمول عدالت خارجی، حق نداری اعتقادات را ابراز کنی، صبح تا شب از تریبون‌های رسمی به تو و تمام چیزهایی که در عالم اندیشه برایت محترمند لعنت فرستاده می‌شود، معیشتت سخت می‌شود، امنیت فکری و شغلی و حتی جانی نداری، هوا سنگین است، در مدرسه و مهد کودک به بچه‌ات چیزهایی یاد می‌دهند که صددرصد متضاد است با آنچه در خانه یاد می‌گیرد، دسترسی به رسانه‌ای که دوست داری نداری و آن رسانه‌ای که مجاز است هر ساعت به صورتت تف می‌اندازد، تمام چیزهایی که به نظر تو از لوازم فرهنگند از نظر آنها که رایشان مطاع است ممنوع و ابزار دشمنند… و به این چیزهایی که برای همه‌مان آشناست اضافه کنید شغل روزنامه‌نگاری را.

تمام تلاشم برای راه‌اندازی یک مجله‌ی طنز در نهایت خلاصه شده بود به یک تکه کاغذ زرد رنگ به اندازه‌ی یک بند انگشت که تازه همان وقتی که کارمند مربوطه در وزارت ارشاد داشت آن را کف دستم می‌گذاشت صراحتا گفت سر کار هستم و رسما دستور دارند درخواست مجوز امثال ماها را در شورا حتی بررسی هم نکنند چه رسد به رد کردن.

با این احوالات تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل چند سالی بیایم بیرون تا ببینم بعدش چه می‌شود. چند ماهی زبان کار کردم و بعد پروپوزالی نوشتم برای ادامه تحصیل در رشته ارتباطات. مدتی بعد از دو جا نیمچه پذیرشی آمد. یکی دانشگاه ولنگنگ استرالیا و دیگری دانشگاه علوم مالزی (یو اس ام). مورد استرالیا چنان شهریه‌ی سنگینی داشت و آنقدر مخارج (به خصوص برای بچه) بالا بود که بی‌خیالش شدم. ماند یو اس ام که دانشگاهی دولتی بود و شهریه‌اش پایین. مشکل ویزا و رفت آمد نداشت. اعتبارش هم بد نبود اما در جایی قرار داشت با نامی عجیب: پنانگ. این دیگر چه جهنم دره‌ایست؟!

 

جزیره‌ی چینی‌ها

به قول خودمان نوزده اردیبهشت و به قول اینها نهم می 2010 به پنانگ آمدم.

قبل از اینکه به مقصد پنانگ سوار اتوبوس شوم و بعد از پنج ساعت چشمم به پل بزرگی که آن جزیره را به خشکی وصل می‌کرد بیفتد، کوالالامپور بودم. شهری بزرگ و شلوغ که اولین چیز جالب در آن موتورسوارهایی بود که کاپشنشان را چپه پوشیده بودند. البته دختران مقنعه پوش موتور سوار هم برایم جالب بودند و صد البته دختران چینی‌تبارِ مینی‌ژوپی (اگر بشود اسم آن بیست سانت پارچه را مینی‌ژوپ گذاشت- میکرو یا نانوژوپ، شاید) اما در مجموع فکر می‌کردم آدمی‌زادی مثل من بیزار از شلوغی و ترافیک و ناتوانِ مطلق در آدرس‌یابی در شهرهای بزرگ، بعید است بتواند همچو جایی دوام بیاورد. وقتی بعد از 9 سال زندگی در تهران ساده‌ترین آدرس‌ها را گم می‌کردم، هیچ بعید نبود در این شهر بزرگ، مدرن و غریب، با تابلوهای راهنمایی که از زبان انگلیسی منزه بودند، یک روز به کوچه‌ی بن‌بست خلوتی وارد شوم و همانجا آنقدر دور خودم بچرخم که از گرسنگی بمیرم. عاش گیجاً و مات گیجا.

پنانگ اما به نظر جای دیگری می‌رسید. قبلا از منابع اینترنتی خوانده بودم که جزیره‌ایست در شمال مالزی که مرکز آن شهر جرج تاون است. شهری که مناطقی از آن جزو گنجینه جهانی یونسکو اعلام شده و معمولا کل جزیره در نظرسنجی‌های وب‌سایت‌های معتبر مثل تایم و یاهو از طرف خوانندگان جزو ده جزیره‌ی زیبای جهان قرار می‌گیرد.

قبلا هتل نسبتا ارزانی را در نزدیکی دانشگاه و خارج از شهر رزرو کرده بودم. وقتی جاگیر شدم اولین کاری که کردم این بود که گشتی آن حوالی بزنم. درجا خوشم آمد. انگار که به چین آمده بودم.

 

چینی‌هایی که چینی نیستند

جمعیت مالزی از سه نژاد عمده تشکیل شده است: مالایی، چینی و هندی. اینها در واقع اقوام مهاجری از سرزمین‌های اطراف هستند که در چند صد سال گذشته به این سرزمین کوچ کرده‌اند. ساکنان اصلی مالزی، مردمانی جنگل‌نشین هستند که مثل سرخ‌پوستان آمریکا حالا اقیلیتی حاشیه‌ای محسوب می‌شوند. البته با این تفاوت که سفیدپوستان آنگلوساکسن پروتستان، دست کم در سطح کتاب‌های تاریخ این واقعیت را قبول دارند اما مالایی‌ها تمام هم و غمشان این است که کتاب‌های تاریخ را طوری بنویسند که انگار آنها مالکان این سرزمینند. حتی بعد از استقلال این سرزمین از استعمار انگلیس هم فورا اسم مالای‌سیا (تلفظ درست Malaysia که ما مالزی می‌گوییم) را روی این سرزمین می‌چسبانند به معنای: سرزمین مالایی‌ها.

مالایی‌ها اقوام مهاجری از اندونزی هستند که صدها سال پیش به این سرزمین آمدند. خودشان البته مدعی داشتن ریشه‌ در خاورمیانه‌اند و عاشق فرهنگ عربی. اگر زن هستید روبند بزنید و عبایه بپوشید و اگر مردید ریشی ان‌بوه بگذارید و دشداشه تن کنید تا مالایی مثل یک گنج گمشده با شما رفتار کند. حالت آدمی افتاده در گوشه رینگ، یا گروهانی محاصره شده که نیروی کمکی می‌بیند. یا به قول شبیر اختر، دانشمند مسلمان پاکستانی-بریتانیایی که از اسلامیزیشن مالایی‌ها فرار کرد، عرب به چشم مالایی آنگونه می‌آید که انسان سفیدپوست اروپایی به چشم مردمان مستعمرات دویست سیصد سال پیش.

مالایی‌ها بیش از شصت درصد جمعیت مالزی را تشکیل می‌دهند و همگی مسلمان هستند. اصولا مالایی بودن یعنی مسلمان بودن و وقتی یکی می گوید مالایی هستم یعنی مسلمان هستم. بعد از آن چینی ها هستند با بیش از بیست درصد و بعد هندی‌ها که کمتر از ده درصدند. این که حدودی می‌گویم به خاطر این است که مالایی‌های عزیز سخت در کار تولید انبوه گوینده‌ی لااله الاالله هستند و قطعا از زمانی که من دکمه انتشار را می‌زنم تا زمانی که شما این متن را می‌خوانید تراز جمعیتی مالزی تغییر کرده است. همینجا برای آنکه هم نفسی چاق کنید و هم بدانید دنیا (دست کم مالزی دست کیست) خاطره‌ای از رئیس دانشکده‌مان نقل کنم که وقتی داشت به ما گراندد تئوری درس می‌داد (یکی از سخت‌ترین و بیچاره‌کننده‌ترین تئوری‌ها که مبتنی بر داده‌های تازه است و نه صرفا بر تئوری‌های قبلی) می‌گفت خانمی که تز دکتری ریاضی‌اش با گراندد تئوری بوده و این استاد ما کمکش کرده که بتواند دفاع کند قبل از آغاز دوره دکتری 8 تا بچه داشته و وقتی خانم دکتر شده 12 تا! (البته ماجرای تعداد بچه را حاشیه‌ای گفت ولی برای من وسط وسط متن بود)

چینی‌های مالزی بودیست، تائوئیست، مسیحی و مسلمان هستند و هندی‌ها هندو یا مسلمان هستند. نژاد و دین در مالزی اهمیت زیادی دارد. مثل سربازها که تا تازه وارد می‌بینند می‌پرسند “بچه کجایی”، در مالزی پرسش از دین و نژاد رایج است.

آنطور که خود چینی‌های مالزی می‌گویند، اجداد آنها سال‌ها پیش برای تجارت به مالزی آمدند. عمده‌ی هندی‌ها را بریتانیایی‌ها به عنوان نیروی کار از هند به مالزی آوردند. بیشتر اینها هندی‌هایی هستند که ساکن جنوب هند بوده‌اند و به همین خاطر رنگ پوستی تیره‌تر دارند و به زبان تامیل صحبت می‌کنند. اکثر آنها معتقدند که من یک هندی خوشتیپ سفید بلوری از مناطق شمالی هندوستانم که اسمم ماموتی است. این را گفتم که بدانید این رفقایمان چقدر سبزه و البته خوش‌سلیقه‌اند.

در واقع وقتی از چینی‌ها و هندی‌های مالزی صحبت می‌کنیم منظور مالزیایی‌هایی هستندکه نژاد چینی یا هندی دارند و این اصطلاح “چینی” یا “هندی” ممکن است این سوتفاهم را ایجاد کند که آنها مالزیایی نیستند یا سهم کمتری در مالزی دارند. اینطور نیست، هر چند طبیعی‌است که در یک کشور “اسلامی” اهل شرک نسبت بیشتری در کار کردن و نسبت کمتری در تسهیلات دولتی و عمومی داشته باشند؛ البته اگر آنقدر خوشبخت باشند که بخت زنده ماندن و زندگی کردن داشته باشند.

 

انگلیسی خر است

در محله‌های اطراف هتل، نوشته‌های چینی آنقدر زیاد بود که فراموش می‌کردی زبان رسمی این کشور مالایی است. عجیب‌تر اینکه در جلوی بیشتر خانه‌ها و مغازه‌ها معبدهای کوچک قرمز رنگی دیده می‌شد با مقداری میوه و شمع و عود جلوی آنها و البته یک مجسمه داخلش.

همان شب اولی که در پنانگ بودم به یک رستوران چینی رفتم که ملت داشتند غذاهای جورواجور چینی را با چاپ استیک می‌خوردند. با زن و شوهری که کنارم نشسته بودم سر حرف را باز کردم. خوشبختانه بیشتر مالزیایی‌ها و تقریبا تمام چینی‌تبارها انگلیسی را در حد رفع نیاز بلدند. سن بالاترها مسلط هستند چون تا همین سی چهل سال پیش تمام سیستم آموزشی به زبان انگلیسی ارائه می‌شده. یعنی کافی بوده یک بچه در دورافتاده‌ترین مناطق به یک مدرسه‌ی دولتی برود تا بعد از چند سال بر انگلیسی مسلط بشود. این مساله به خصوص برای کشوری مثل مالزی که مردمانش به چندین زبان و نژادند بسیار مفید بوده. زبان انگلیسی نه فقط ابزار ارتباط با مردم سایر دنیا بلکه زبان ارتباط مردم داخل کشور هم بوده است.

بعدا مالایی‌ها و به ویژه به سرکردگی ماهاتیر محمد، سعی در جایگزینی زبان قوم مالایی به جای انگلیسی کردند و چنان با حدت آن را دنبال کردند که کار به لج‌بازی‌های کودکانه رسید: در حالیکه حتی در ایران و عربستان هم تابلوهای مسیریابی شهری و جاده‌ای به دو زبان ملی و انگلیسی هستند، تمام تابلوهای مسیریابی در مالزی به یک زبان هستند: مالایی!

خنده‌دارتر اینکه در دانشگاه بین‌المللی یو اس ام (و احتمالا سایر دانشگاه‌های دولتی مالزی) هم که کلی دانشجوی خارجی دارند و زبان آموزشی، انگلیسی است همه‌ی تابلوها به مالایی‌اند. بعد از نیم ساعت گیج زدن جلوی ساختمانی که رویش نوشته بود Kaminukasi فهمیدم این همان Communication خودمان است.

زبان مالایی البته زبان بسیار بدوی و ساده‌ای است. رسم الخط مخصوص ندارد و از حروف انگلیسی برای نوشتن استفاده می‌کنند (هرچند که مسلمانان تندرو در تلاش برای جا انداختن رسم الخط جاوی هستند: الفبای عربی با چند نقطه اضافه)

همان چیزی که نوشته می‌شود خوانده می‌شود با ساده ترین دستور زبان دنیا: چند کلمه را دنبال هم می‌آوری و جمله ساخته می‌شود. نیاز چندانی حتی به فعل نیست. معدود افعالش هم زمان ندارند!

جالبتر اینجاست که این زبان به قدری فقیر است که اگر کمی عربی و انگلیسی بدانید می‌توانید به مکالمه‌ی چند مالایی گوش بدهید و بفهمید که درباره چه چیز صحبت می‌کنند. درصد بزرگی از کلمات یا عربی‌اند یا انگلیسی. فارسی هم یافته‌ایم ما: انگور، خرما، نان، عرق (که البته عرک تلفظ می‌شود به یعنی نوشیدنی الکلی یا همان عرق خودمان).

چینی‌های پنانگ به یکی از گویش‌های ماندارین حرف می‌زنند. ماندارین زبان اصلی چینی است و پیونددهنده‌ی چینی‌های تمام دنیا. آنها بچه‌هایشان را به مدارس چینی می‌فرستند که به موازات مالایی، زبان چینی را هم یاد می‌گیرند. البته تا پیش از دهه‌ی 70 که زبان مشترک انگلیسی بوده و به خصوص پیش از دوران ماهاتیر محمد که موج اسلام‌خواهی مالزی را برداشت، همه‌ی بچه‌ها به مدارس مشترک می‌رفته‌اند اما –آنطور که از چینی‌های پنانگ شنیدم- با قدرت گرفتن اسلام‌خواهان نه فقط مدارس جدا شدند بلکه نوعی نفرت از غیرمسلمانان به مسلمان‌ها تزریق شد.

ماهاتیر نخستین نخست وزیر مالزی بود که بر خلاف پیشینیانش نه حقوق خوانده بود و نه تحصیل‌کرده بریتانیا بود. چینی‌ها می‌گویند او پس از آنکه به قدرت رسید به صراحت گفت این سرزمین مال مالایی‌هاست و مسلمان‌ها حق و حقوق بیشتری دارند (قانون اساسی مالزی سکولار است). بعد شروع کرد به بورس کردن و ارسال دانشجوهای مالایی به عربستان سعودی برای وارد کردن “فرهنگ اصیل اسلامی”! در دهه‌ی هشتاد کم کم پاکسازی دانشگاه‌ها هم شروع شد و اساتید و دانشجویان مالایی جای اساتید و دانشجویان عمدتا چینی را گرفتند. در عرض مدت کوتاهی در کشوری که کمتر زن محجبه در آن دیده می‌شد نه فقط حجاب که حتی روبنده شیوع پیدا کرد. حجاب هیچ‌گاه اجباری نشد اما در مدارس دولتی به قدری بی‌حجابی برای مسلمان‌ها را نکوهش می‌کردند و فشارهای غیرمستقیم بر زنان بی‌حجاب مسلمان وارد می‌کردند که حجاب نشانه‌ای شد از زن مسلمان مالایی و البته ابزاری برای ارتقای سریعتر در سطح جامعه.

ماهاتیر بر اساس یک سیاست آگاهانه شکاف عظیمی بین مسلمانان و غیرمسلمان‌ها ایجاد کرد که همچنان وجود دارد و بسیار به ندرت می‌توان اکنون یک ارتباط دوستانه‌ی خانوادگی بین چینی‌تبارها و مالایی‌های مالزی دید. مساله‌ای که دولت مالزی منکر آن است و سعی در پوشاندنش دارد.

 

بهشت شکموها

هزینه‌ی شامم با نوشیدنی شد 14 رینگت. (خط داستان را که گم نکردید؟ شب اولی بود که در پنانگ بودم و رفته بودم به رستورانی چینی در نزدیکی هتل. معلوم می‌شود -علی‌رغم اینکه خواننده‌ی این وبلاگ وزین می‌باشید- چندان هم اهل مطالعه نیستید. کافیست یکی از رمان‌های محمود دولت‌آبادی را می‌خواندید تا یاد می‌گرفتید بعد از 40 صفحه هم خط داستان را گم نکنید.) روینگت واحد پول مالزی است که جایگزین، دلار واحد پول قبلی این کشور شد و طبعا کلمه‌ای مالایی است. زمانی که به مالزی آمدم هر دلار آمریکا 3.25 رینگت بود و در طول یک سال ارزش رینگت 10 درصد در مقابل دلار بالا رفت و در حدود 20 درصد در مقابل ریال. با 5 دلار در پنانگ می‌شود شام و نوشیدنی خوبی خورد.

پنانگ سرزمین رویایی شکموهاست. البته شکموهایی که اهل تنوع‌اند نه مثل اکثر ایرانی‌ها که حالشان از بیشتر غذاهای خارجی بهم می‌خورد. شما اگر یک کارگر ساده هم باشید می‌توانید هر روز یک وعده غذا را بیرون از خانه بخورید. برعکس ایران و بسیاری از کشورهای دیگر که غذا خوردن بیرون از خانه –بجز فست فود- نوعی کالای لوکس محسوب می‌شود، در پنانگ رفتن به یک کافه و خوردن شام و نوشیدنی امری‌ست بسیار عادی. مثلا سر کوچه‌ی خانه‌ای که ما الان در آن زندگی می‌کنیم، رستورانی‌ست هندی که می‌شود در آنجا، یعنی در واقع پیاده روی دلبازی که میز و صندلی چیده‌اند، یک سِت تندوری را به 6 و نیم رینگت خورد: یک سینه کامل یا ران مرغ را طرف جلوی رویت ادویه می‌زند و در تنوری که عین تنورهای نانوایی‌های ایران است می‌گذارد، بعد یک نان هم می‌چسباند به دیواره‌ی تنور، هردو را با پیاز و لیمو و سه نوع سس (آب خورش) هندی می‌گذارد جلویت. آه… آه… ارگاسم شکم. همه‌اش به دو دلار و نیم!

تازه چند قدم آنطرف‌تر در کافه‌ای که رومیزی‌های قرمز شیکتری دارد غذای مالایی-تایلندی می‌دهد به 4 رینگت. بین این دو رستورانی چینی باکلاس‌تری هست که به هشت 9 رینگت چنین چیزی برایتان سرو می‌کند: پلوی دم شده در آب نارگیل، یک ران سرخ شده مرغ، مقداری ماهی ریز و لوبیای خشک شده با چند قطعه خیار و سس. آنهم نه مثل فست فودها بلکه با گارسن و مجله برای مطالعه و وای‌فای برای اینترنت گردی.

با یک گشت کوچولو در پنانگ این غذاهای به راحتی و ارزانی در دسترسند: غذاهای تایلندی (که مالایی‌ها بومی کرده‌اند، مثل ناسی پاتایا) غذاهای چینی که بیشتر دریایی و گیاهی هستند، غذاهای هندی اعم از گوشتی و غیرگوشتی (برای هندوهایی که گوشت نمی‌خورند)، غذاهای ژاپنی مثل تپان‌یاکی و فست فودهای آمریکایی. البته اینها غذاهایی هستند که “به راحتی و ارزانی” در پنانگ یافت می‌شوند و الا غذاهای هنگ‌کنگی، تایوانی، عربی، ایتالیایی و امثال آنها را هم می‌شود با کمی جستجو پیدا کرد. معمولا چندان گران هم نیستند. (گران در اینجا یعنی ده دلار به بالا)

در پنانگ رسم است که میز و صندلی‌ها را در پیاده‌رو و فضاهای سرباز می‌چینند. آنها که سیر و سیاحت کرده‌اند می‌گویند از این لحاظ مثل پاریس است. البته لابد بالای شهر را می‌گویند وگرنه این اطراف دانشگاه که ما ساکنیم، این میز و صندلی های پلاستیکی شباهتی به یوروپ نمی‌برد هر چند که شاید شام خوردن با سه چهار یورو در فضای باز و هوای گرم و مرطوب شبانگاهی و باران‌های دلپذیر سلطنتی باشد که اروپایی ها هم غبطه‌اش را بخورند.

 

…ادامه دارد (البته نه مثل عمر آقای جنتی)

 

9 دی 88؛ آنچه دیدیم و شنیدیم

تا وقتی که در ایران بودم سعی می‌کردم چه به عنوان یک شهروند معترض و چه به عنوان یک خبرنگار که سعی می‌کند حتی‌الامکان بی‌طرفانه و منصفانه وقایع را گزارش کند (و البته جهت‌گیری سیاسی و فکری (شاید رادیکال) خودش را هم دارد) در تمام راهپیمایی‌ها و حتی درگیری‌های خیابانی پس از انتخابات شرکت کنم. در بعضی ها شرکت مستقیم داشتم (مثل 25 خرداد) و در بعضی (مثل 16 آذر) دورادور وقایع را می‌دیدم. راهپیمایی روز عاشورا را از دست دادم چون تهران نبودم. نهم دی اما با یکی از دوستان رفتیم به طرف راهپیمایی. طبعا برای تماشا و گزارش و البته حواسم بود که حتی به عنوان یک سیاهی لشکر هم قاطی هواداران دولت نشوم. از میدان فلسطین تا خیابان انقلاب را با دوستم پیاده رفتیم.در این مسیر جمعیت گروهی می‌آمدند. یعنی خیابان خلوت بود بعد می‌دیدی یک دفعه صدنفر دارند شعارگویان می‌آیند. معمولا با اتوبوس آورده شده بودند و خودم خیلی از اتوبوس‌ها را دیدم. آنهایی که من دیدم همگی نمره دولتی بودند. شعارها خیلی تند بود و عکس‌های موسوی و کروبی و خاتمی در دست بعضی‌ها بود. لحن و شمایل اکثر پلاکاردها یادآور هنر بچه‌هایی بود که عکس معلمشان را روی دیواره‌ی داخلی مستراح مدرسه با شاخ و دندان گرازی نقاشی می‌کشند و زیرش فحش می‌نویسند. یک جا هم البته هنربیشتری به خرج داده بودند و طرح گرافیکی بزرگمهر حسین‌پور از موسوی را دستکاری کرده بودند و پرچم آمریکا را روی شنل موسوی انداخته بودند.

نهم دی. خیابان فلسطیناکثر زن‌ها چادری بودند. بعضی‌ها چادرشان را به کمرشان بسته بودند. تیپ‌ها بیشتر به منطقه‌های ری و ورامین می‌خورد. به وضوح بعضی‌ها هم اصلا تهرانی محسوب نمی‌شدند. حتی فکر کنم اتوبوس دولتی نمره زنجان هم دیدم. تیپ کارمند جماعت هم زیاد بود اما با همه‌ی اجبارها جمعیت غالب را تشکیل نمی‌داد. همان حوالی ساختمانی متعلق به شورای عالی انقلاب فرهنگی پیدا کردیم که هر چند هنوز ساعت اداری بود اما به خاطر شرکت کارکنان در راهیمایی تعطیل بود. با این حال به هوای دیدن یکی از مدیران آنجا که با حمید (دوستم) آشنا بود و هنوز رئیس دفترش سرکار بود رفتیم آخرین طبقه. از آنجا من رفتم روی بالکن تا خیابان‌های اطراف را بهتر ببینم. خیابان انقلاب شلوغ بود اما خیابان‌های فرعی خبری نبود شاید شلوغ‌ترینش همین خیابان فلسطین بود که همچنان به طور متناوب گروه‌هایی به آن می‌آمدند و شعاردهان به خیابان انقلاب می‌رفتند. خیابان انقلاب از میدان انقلاب تا تقریبا پل کالج آدم بود. آنطرف‌تر از پل کالج چنان خلوت بود که در میدان فردوسی (از سمت جنوب به شمال) ماشین‌ها تردد می‌کردند. از میدان انقلاب به سمت خیابان آزادی هم کسی نبود. جمعیت در بیشترین تخمین یک بیستم جمعیتی بود که روز 25 خرداد در اعتراض به انتخابات به خیابان آمده بود. بی اعراق و بی تعصب می‌گویم.

بعد با حمید رفتیم خیابان انقلاب. البته سر تقاطع توی پیاده‌رو ایستادیم که تماشا کنیم. خیلی‌ها مثل ما بودند. در آنجا چند نفر را دیدم در شمایل کارمندها که به مردی که کاغذ آ-چهاری در دست داشت گفتند که اگر اجازه بدهد کار دارند و بروند. طرف هم گفت پس از همین گوشه بروید که کسی نبیندتان. آن دو تا هم خنده‌کنان رفتند. احتمالا اداره‌جاتی بودند و این بابا مسئول حضور و غیاب.

موبایلم را در آوردم که از جمعیت فیلم بگیرم چون دیدم دیگرانی هم دارند آزادانه جلوی چشم مامورها فیلم می‌گیرند. قاعدتا هم نباید اشکالی می‌داشت. بعد چند متر آنطرف‌تر درگیری لفظی شد. موبایل به دست رفتم جلو. دیدم دختر چادری چفیه به گردنی با چند مرد و زن (عمدتا مسن) دارد بر سر هاشمی جر و بحث می‌کند. از حرفهایشان این طور دستگیرم شد که آنها شعارهای خیلی تندی علیه هاشمی می داده‌اند و این می‌گفت درست نیست چون او منصوب رهبری است و از این حرفها. (بعدها یکی دیگر از رفقا به نام علی که حوالی چهارراه ولی‌عصر تماشگر بوده برایم گفت که حتی پلاکاردی دیده با این شعار رویش “فاحشه هاشمی / دوست دختر خاتمی” که زیرنویس عکس فائزه هاشمی و محمد خاتمی بوده). دختر داشت عصباتی‌تر می شد و من هم همینطور که داشتم به حرف هایشان گوش می دادم فیلم هم می‌گرفتم که ناگهان دستی بازویم را گرفت. برگشتم دیدم یکی از همان لباس شخصی‌های بیسیم در دست است. تیپش به ماموران وزارت کشور می‌خورد. خودم را زدم به کوچه علی چپ و گفتم مشکل کجاست و اگر مشکلی هست فیلم را پاک کنم که گفت بعدا معلوم می‌شود. به همین راحتی من را دستگیر کرده بود و داشت بی‌سیم می‌زد که بیایند من را ببرند. نگاهی به حمید کردم دیدم او هم بهت‌زده دارد من را نگاه می‌کند. همان کارت خبرنگاری و کارت عضویت در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران که در جیبم بود – والبته همه جای دنیا وسیله نجات محسوب می‌شود- کافی بود که جزو مجرمان خاص محسوب شوم. موبایلی که در دستم بود کلی فیلم و عکس داشت که تا حد جواسیس بیگانگان مدرک جرم به دستشان می داد. آن هم در چه موقعیتی؟ فقط چند روز پس از ضربه سنگینی که در روز عاشورا خورده بودند و مثل گرگ گرسنه دنبال دریدن و خون خوردن بودند. آنقدر عصبیت و نفرت در همان شعارهای هوادارن عادی‌شان موج می‌زد که از تصور اینکه در پس و پسله‌های سپاه و وزارت کشور و وزارت اطلاعات چه خبر است خون در رگ آدم منجمد می‌شد.

آنقدر فکرم مشغول این چیزها بود که حتی وقت نمی‌کردم که بترسم یا خودم را ببازم! همه‌اش چند دقیقه طول کشید تا مافوق کسی که بازوی من را چسبیده بود پیدایش شود اما در همان چند دقیقه یک عمر زندگی خودم را مرور کردم. زندگی‌ای که در جمهوری اسلامی مصداق مجرمانگی بود. بدترینش اینکه خبرنگار بودم آنهم خبرنگاری که می‌شد ارتباط‌های فراوانی با رسانه‌های خارجی از او یافت یا برایش ساخت. بماند که دست کم صد نوشته طنز و غیر طنز در نقد دولت احمدی‌نژاد نوشته بودم که روی اینترنت در دسترس بودند.

مافوقش همان مرد میان‌سالی بود که چیزی شبیه هدفون در گوشش بود و در مجادله میان دختر چفیه بر گردن و فحش دهنده‌های به هاشمی سعی می‌کرد قضیه را فیصله بدهد هر چند که حق را به معترضان هاشمی می داد.
صورت و لحن سرد و بیروحی داشت و خیلی من را یاد حسین شریعتمداری می‌انداخت. اما دمش گرم که به جوان زیردستش گفت موبایل من را چک کند و اگر چیز ناجور دیگری نداشت، این فیلم را پاک کند و ولم کند بروم. از عجایب اینکه حتی گفت “موبایلش را هم بده بره” که در آن روزها اتفاق نادری بود کلا. بدبختی اما اینجا بود که کلی فیلم هجوآمیز علیه احمدی‌نژاد و دیگران را همین چند روز پیش یکی از دوستان به بهانه “ببین چه مونتاژ بامزه‌ای کردن” روی موبایلم ریخته بود. طرف شروع کرد به تماشای یک یک فیلمها و قلب من داشت از حلقم می‌زد بیرون. خوشبختانه موبایلم یک عالمه فیلم‌های کوتاه کوتاه خانوادگی و معمولی داشت و آن کلیپ‌ها لای اینها افتاده بود. طرف بعد از چند دقیقه از تماشا خسته شد و با اکراه موبایل را داد که بروم. شکارش گریخت!

//

از حمید جدا شدن و رفتم دفتر روزنامه تهران امروز. آن زمان چند ماهی بود که ستون طنز روزانه‌ای در صفحه آخرش داشتم و بماند که چه خون دلی بود نوشتن طنز روزانه سیاسی و اجتماعی در آن دوران برای آدمی که یک آرمان‌هایی هم برای خودش دارد و فکر می‌کند اگر بخواهد گل‌وبلبلی بنویسد اصلا چرا بنویسد و نرود دنبال یک کار کم‌دردسرتر. دفتر روزنامه خیابان طالقانی بود و بعضی از راهپیمایی کننده‌ها داشتند پیاده از آنجا به طرف سه راه طالقانی برمی‌گشتند که احتمالا محل پارک بعضی اتوبوس‌ها بود (حدودا ساعت 5 راهپیمایی تمام شد). رفتم اتاق مدیر مسئول روزنامه که احوالی ازش بپرسم که یک دفعه سر و صدایی از پایین آمد. دکتر بابایی رفت و من همانجا ماندم اما نیامد. جسته گریخته شنیدم که چند نفری از تظاهر کننده‌ها ریخته‌اند به روزنامه و بهانه‌شان هم این است که یکی از دختر-خانم‌های همکار بهشان توهین کرده. رفتم پایین جلوی نگهبانی و دیدم چند نفری آنجا هوار می‌زنند که بدهیدش؛ باید با ما بیاید که تحویلش بدهیم و طفلک رسول بابایی که یکی از خونسردترین و خوش اعصاب‌ترین و فروتن‌ترین آدمهایی‌ست که من تا به حال دیده‌ام هی از آنها خواهش می‌کند که بیایند دفترش بنشینند با هم صحبت کنند. یا لااقل بگویند که یک دختر جلوی ساختمان روزنامه چه کار با آنها کرده که اینقدر جوش آورده‌اند.

آنها اما نعره می‌زدند و فحش می‌دادند. از ما که “توی لونه‌ی فساد” کار می‌کنیم تا “تو که نمی‌تونی اینا رو جمع کنی بیخود می‌کنی که مدیر اینجایی” تا “قالیباف که بیاد درشو تخته کنه” هم هیچکدام را بی نصیب نگذاشتند. من کمی از حرف‌هایشان را پنهانی ضبط کردم. یکی‌شان آنچنان سرش را چند بار کوبید به دیوار و گفت “آره ما پول گرفتیم… پول گرفتیم… پول گرفتیم” که من یاد آن جوکه افتادم که طرف وسط لواط فرار می‌کند و می‌گوید “تو به خودت رحم نمی کنی وای به وقتی که نوبت من بشه!” و البته آنجا یادآوری چنین جوکی بیشتر آدم را به گریه می‌انداخت تا خنده.

بعد از مدتی زنگ زدند “حاجی”شان بیاید. خوش‌حال شدیم که احتمالا یک آدم مسن‌تر و لاجرم کمتر احساساتی می‌آید برای گفتگو. آن که آمد می‌خواستیم از دستش به همان پسره که سرش را به دیوار می‌کوبید پناه ببریم! می‌گفت اگر دختره را تحویل ندهید پایش بیفتد ساختمان روزنامه را به آتیش می‌کشیم. خیلی با احتیاط سعی کردم بفهمم حاجی چی‌کاره است که دستگیرم شد گویا رئیس حفاظت اطلاعات لشکر محمد رسول الله است. یا یک همچو چیزی. به هر حال کاملا مشخص بود که نه فقط اهل آتیش زدن هست که نیت کند به توپ هم می‌تواند ببندد. یکی دوبار هم طرف ما حمله کرد.

یک نفر به ذهنش رسید که از قالیباف کمک بگیرد. بالاخره کلیت روزنامه به تیم او منسوب بود. پاسخ نزدیکترین فرد به قالیباف و شخص شماره 2 شهرداری تهران (و پیش از آن نیروی انتظامی کل کشور) به این مضمون بود: یک جوری جمع و جورش کنید. اصلا با اینها درگیر نشوید. اگر لازم شد دختره را هم بدهید ببرند اما نگذارید عده جمع کنند و بریزند به روزنامه!

رکیک ترین حرفی که می‌شد حدس زد یک دختر در خیابان طالقانی به همچو آدم‌هایی زده باشد این بود که “پول گرفتین اومدین راهپیمایی؟” که خب البته از سوی یک نفر که در روزنامه کار می‌کند بسیار نسنجیده بود اما در نهایت در حد متلکی می‌توانست باشد که جوابش نهایتا متلکی رکیک و بی‌ادبانه بود نه قداره کشی در حد تجاوزی ناموسی. رفتم طبقه چهارم که طرف را پیدا کنم ببینم داستان چی بوده که دیدم دارد به همکارانش می‌گوید حاضر است فداکاری کند و با آنها برود تا جان بقیه به خطر نیفتد. چیزی نگفتم. فقط فهمیدم طرف خیلی تازه‌کار است، در دلم گفتم باش تا صبح دولتت بدمد و لبخندم را دزدیدم. البته طرف قسم می‌خورد که رفته آن طرف خیابان چیبس بخرد و بعد برای بچه‌ی یکی از همکارها که پشت پنجره اینجا بوده کمی شکلک درآورده. همین و بس.

برو نبودند. یکی دو ساعت بعد هنوز همانجا دم در ایستاده بودند و می‌گفتند تا این را تحویل ندهید ما نمی‌رویم. نگهبانی روزنامه (که یکی‌شان اتفاقا از این بچه‌ هیاتی‌های خفن با ریشی انبوه بود) نظرش این بود که عاقلانه‌ترین راه اینست که بدهیم دخترک را ببرند اما این رفیق ریش‌انبوه‌مان همراه آنها برود تا دم کلانتری، بعد که رفتند درش بیاورد. این طرح را که به همکار فداکار گفتند، تازه حاجی را دورادور نگاهی کرد و زد زیر گریه و قسم می‌داد که “تو رو خدا نذارین منو ببرن.” البته همگی می‌دانستیم که ته این طرح نه به کلانتری که به یکی از آن دخمه‌های سپاه می‌رسد که فقط باید چند ماه دوید تا فهمید همچین کسی همچو جایی هست یا نه.

tehran

فکری به ذهنم رسید. بدون اینکه با کسی هماهنگی کنم تلفن زدم به پلیس و گفتم عده‌ای اغتشاش‌گر ریخته‌اند به دفتر روزنامه. عمدا لحنم را طوری انتخاب کردم که طرف مقابل اینطور برداشت کند که مثلا عده‌ای از سبزها دارند جایی شلوغ می‌کنند. چاره ای نبود وگرنه شاید نمی‌آمدند. یک ربع بعد یک ماشین از کلانتری محله با یک افسر و چند سرباز آمدند. افسره آدم حسابی می‌زد. کشیدیمش تو و گفتیم ماجرا اینطوری‌ست و ما می‌خواهیم این همکارمان را تحویل شما بدهیم نه آنها. رفت با صاحب‌غیرتان مستقر در حیاط روزنامه صحبت کرد که شما بروید من این را دستگیرش می‌کنم. گفتند تا به چشم خودمان نبینیم که می‌بری‌اش به کلانتری ولش نمی‌کنیم. حدس زده بودند که طرف می‌خواهد متهمه را چند دوری بچرخاند و بعد که آبها از آسیاب افتاد برش گرداند روزنامه. خلاصه طرف را بردند و تا توی پاسگاه بدرقه‌اش کردند و طبعا برایش آنجا پرونده‌ای دست شد اما فکر می‌کنم از بلای بزرگی جست.

نهم دی 88 بر ما اینگونه گذشت. بسیاری روزهای دیگر نیز هم.