بایگانی دسته: سیاست

نشانه‌شناسی یک پیام تسلیت

payam

به گمانم تحلیل صرفی و نحوی (آن‌طور که در سمیوتیک بکار می‌رود و نه دستور زبان عربی) پیام آقای خامنه‌ای برای درگذشت #هاشمی فقید (http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=35364) نه فقط حاوی پیام‌های سیاسی خاصی است بلکه در شناخت منشِ سیاسی و تا حدودی شخصیِ فرستنده پیام هم موثر است. برای ایرانیان پیگیر مسایل سیاسی سال‌های اخیر لحن این پیام یادآور همان پیامی است که رهبر ایران برای درگذشت آقای منتظری صادر کرد. همان منتظری که «فلان آدم بیچاره و مفلوک» توصیف شده (http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2860) و آشکار مورد نفرت و فشار قرار گرفته بود.

گویی انتخاب توصیف‌های «رفیق دیرین، و همسنگر و همگام دوران مبارزات نهضت اسلامی، و همکار نزدیک سالهای متمادی در عهد جمهوری اسلامی» در جواب «نامه‌ بی‌سلام» هاشمی در خرداد ۸۸ نوشته شده است. آنجایی که او خود را «دوست، همراه، و هم سنگر دیروز، امروز و فردا»ی «مقام معظم رهبری آیت‌الله خامنه‌ای زیده عزّه» خوانده بود.
هاشمی اما در این پیام نه «آیت‌الله» (لقبی که بعد از آیت‌اللهی و مرجعیت یک‌شبه آقای خامنه‌ای اندک اندک و بی‌شک با موافقت رهبر تازه برای هاشمی بکار رفت و جا افتاد) که «حجت‌الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ» است. یادآور لقب‌هایی که آقای خمینی – که هر چه بود و نبود، بی‌شک آیت‌اللهی طراز اول بود- گاهی برای سرجای‌خودنشاندنِ کسانی که در سودای اجتهاد و مرجعیت زیاده بلندپرواز بودند در احکامش بکار می‌برد.

در متن پیام به «فقدان همرزم و همگامی که سابقه‌ی همکاری و آغاز همدلی و همکاری با وی به پنجاه و نه سال تمام می‌رسد» اشاره می‌شود. تاکیدی بر همطراز بودن سوابق طولانی همسطح با کسی که در میان روحانیان مبارز طرفدار آیت‌الله خمینی – دست کم آنها که زنده‌اند و مناصب عالی دارند- هیچ همسطحی نداشت. گویی آن روحانی جوان و کمترشناخته شده از مشهد که بخاطر گرایش‌های روشنفکری‌اش در حوزه تحویل گرفته نمی‌شد را هاشمی نبود که اوایل انقلاب با تکیه بر نفوذ سیاسی‌اش و جایگاه بسیار ویژه‌اش نزد «امام امت» برکشید و به شورای انقلاب آورد و زمینه‌ساز حضورش در سطوح بالای حکومت تازه شد. همچنان که انگار نه انگار که همین «حجت‌الاسلام و المسلمین» نبود که در تابستان سال ۶۸ شخصا جا افتادن لقب «آیت‌الله» را برای کسی که تا چند هفته پیش حجت‌الاسلام بود در رسانه‌ها دنبال و مدیریت می‌کرد. کسی که آنقدر مهم و پرنفوذ بود که ریاست مجلس خبرگان با آن همه آیت‌الله جا افتاده را بدست گرفت و نقل خاطره‌ای از «اَمام» کمک بزرگی به رهبر شدن «آقای خامنه‌ای» کرد.

در پیام از ذکر، یا بهتر بگوییم تاکید بر «اختلاف نظرها و اجتهادهای متفاوت» چشمپوشی نشده است. تو گویی همچنان نماز آخرین جمعه خرداد ۸۸ برپاست و «رهبر فرزانه انقلاب» لازم می‌بیند حتی با نزدیک کردن نظرش به شخصی در حد و اندازه و سوابق احمدی‌نژاد، تاکید کند که با شخصی در حد و اندازه و سوابق هاشمی اختلاف و تنافرِ نظر دارد. هاشمی‌ای که اندکی قبل هشدار داده بود که «سر چشمه شاید گرفتن به بیل ، چو پر شد نشاید گرفتن به پیل» (http://www.fardanews.com/fa/news/84686/).

پیام حاوی تهاجم و تهدید هم هست. دست کم نسبت به «خناسانی که در سالهای اخیر با شدّت و جدیت در پی بهره‌برداری از تفاوتهای نظری» بین این دو بوده‌اند. کسانی که «وسوسه» می‌کرده‌اند. اصطلاحی قرآنی و خطابی از “الله” به “رسول‌الله”. بالاخره اگر خناسان وسوسه‌گری بوده‌اند که می‌توانسته‌اند چنان برای پیامبر اسلام مزاحمت ایجاد کنند که از شرشان به خدا پناه می‌بایست برد، ممکن است نظایرآنها برای “ولایت فقیه” هم بتوانند (احتمالا پیش از حصر)! اما آنها ناموفق بوده‌اند و نتوانسته‌اند «در محبت شخصی عمیق او» نسبت به آقای خامنه‌ای خللی وارد کنند. اگر بتوان اصطلاح “هوشمندی” را برای نوشتن پیامی در این سطح بکار برد بی‌شک نقل قول اخیر هوشمندانه است: آن فقید بالاخره هر چه بود اینقدر سعید بود که از نعمت و برکتِ ارادت و محبت شخصی به ما بی‌نصیب نبود. از احساس ما به او بگذریم.

تمجیدهایی هم که از «مبارز قدیمی» درگذشته می‌شود مربوطه به «سوابق» و «آن سالها» است، همچنان که به «هوش وافر و صمیمیت کم‌نظیر او [صرفا] در آن سالها» اشاره می‌شود و نه در سال‌های اخیر. «مسئولیتهای خطیر در دفاع مقدس و ریاست مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان» مفید بوده‌ و قابل ذکرند، یعنی تا قبل از به رهبری رسیدن آقای خامنه‌ای، و مجموعِ بعدی‌ها، حتی هشت سال ریاست‌جمهوری‌ هاشمی کم‌اهمیت‌تر از آنکه حتی نام برده و «و غیره» حساب می‌شوند. تازه “ملاک حال فعلی افراد است” و اگر کسی با همه آن سوابق اصرار بر «خواص بی‌بصیرت» شدن داشت می‌توان امامت نماز جمعه را از او گرفت، تریبون‌ها را در اختیار فحاشانش گذاشت و حتی در واکنش به انتشارحمله و رکیک‌ترین ناسزاهای جنسی به دخترش و خودش، «جوانان با اخلاص، مؤمن و خوب» را حامیانه نصیحت (http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=11620) و دخترش را زندانی کرد.
بالاخره بزرگواری ایجاب می‌کند که حتی در پیام‌های تسلیت گزنده هم به سوابق افراد اشاره شود؛ چنان که پیشتر هم در پیامی برای درگذشت آیت‌الله منتظری یادآوری شده بود که «دورانی طولانی از زندگی آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظیم‌الشأن گذشت و ایشان مجاهدات زیادی انجام داده و سختی‌های زیادی در این راه تحمل کردند.» (http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=8534)

اینکه «با فقدان هاشمی» تسلیت‌گوینده «هیچ شخصیت دیگری را» نمی‌شناسد «که تجربه‌ای مشترک و چنین درازمدت را با او در نشیب و فرازهای این دوران تاریخ‌ساز به یاد داشته» باشد هم در واقع بیش از آنکه اعتباری به تازه‌درگذشته بدهد به صادرکننده‌ پیام می‌دهد: یادم نمی‌آید کسی به اندازه او اعتبار و افتخار همراهی با اینجانب که در فراز و نشیب‌های این دوران تاریخ‌سازی کردیم را داشته باشد.

در انتهای نامه به عربی برای ما و او غفران الهی طلب شده اما پیشتر از آن به فارسی برای او که «در محضر محاسبه‌ی الهی با پرونده‌ئی مشحون از تلاش و فعالیت گوناگون قرار دارد» طلب «غفران و رحمت و عفو الهی» شده است. پرونده‌ای که صرفا مشحون از تلاش و فعالیت گوناگون باشد (یعنی حالتی که برای هر انسان “پرتلاشی” ثابت است) بسیار بعید است برای کسی که پیام تسلیت می‌فرستد –و طبعا آن را ملایم‌تر و همدلانه‌تر می‌نویسد– پرونده یکسره مثبتی باشد. کاملا درست است که هر کس در کارنامه اعمالش نقاط مثبت و منفی دارد اما در پیام‌های یکسره مثبتی که آقای خامنه‌ای برای درگذشت روحانیون و مسوولان ارشد نظام صادر می‌کند (از جمله در پیام ستایش‌آمیز برای لاجوردی http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=2898) خبری از این خاکستری دیدن نیست. این بخش نیز بیش از هرچیز یادآور آن جمله تاریخی برای درگذشت منتظری است که گویی واجب دیده شده بود که در متن پیامی کوتاه یادآوری شود «در اواخر دوران حیات مبارک امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد که از خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند و ابتلائات دنیوی را کفاره‌ی آن قرار دهد.»

در مجموع، این پیام تسلیت رنگ و بویی از پیام تسلیت برای یک روحانی عالی‌مقام ندارد و در “کانتکست حوزوی/شیعی”، و نیز در قیاس با پیامهای تسلیت رهبر ایران، هیچ احترام ویژه‌ای برای درگذشته قایل نیست مگر بخاطر سوابق مبارزاتی، رفاقت دیرین، و هوش و مجاهدت‌های سالهای دور‌. پیامی‌ست برای درگذشت یک همکار محترم قدیمی که زمانی کارهای مهمی کرده، همواره محبت و ارادتی [یک‌طرفه] به فرستنده‌ پیام داشته و رفاقتی که هنوز «به کلی» محو نشده بوده؛ آنهم با تاکید بر اختلاف‌ نظرهای عمیق سال‌های اخیر.

مساله‌ی خرداد ۸۸

مساله‌ی خرداد ۸۸ مساله تقلب نبود. تقلب راه و رسمی دارد. این امر به خصوص وقتی که مجری و ناظر و داور نهایی همگی به جد طرفدار متقلب هستند و رسانه و اسلحه و منبر و پول بی‌حساب و تقریبا همه چیز دستشان است مسیرهای بسیار آسانی دارد. در خرداد ۸۸ می‌شد انتخابات را به دور دوم کشاند و بعد دستور بازشماری آرا داد و با اطمینان خاطر از شورای نگهبان (نگهبانِ چی؟) ماجرا را آنقدر فرسایشی کرد تا رمقی برای اعتراض‌های گسترده نماند. کل داستان هم نسبتا آبرومند برگزار می‌شد، مثل تقلب‌های بسیاری که در کشورهای دیگر می‌شود.
مساله‌ی خرداد ۸۸ مساله تقلب نبود مساله‌ی تحقیر بود: آنچنان حقیر و بی‌چیزید که حتی ارزش تقلب در شمارش آرا هم ندارید!

از دوستان زیادی مستقیما شنیده‌ام که وقتی در حال شمارش آرا در حوزه‌ها و یا تجمیع در استانداری‌ها بودند خبر رسیده که فلانی پیروز شد. با همه‌ی حماقت بعید است در میان متقلبان کسی ندانسته باشد شیب درصد ثابت در نمودار شمارش آرا محال است. با این حال فارس از ابتدای شمارش چنان نموداری ساخت و به نمایش گذاشت. محسن رضایی باشد یا مهدی کروبی فرقی ندارد یکی رایش در هنگام شمارش کم می شود و دیگری از آرای باطله و خانواده اعضای ستادش هم رای کمتر می‌آورد تا همه بدانند قصه چیست و رییس کیست. فرقش البته آنجاست که یکی طریق کاسه‌لیسی پیش می‌گیرد و یکی طغیان می‌کند.
مساله خرداد ۸۸ مساله خس و خاشاک بود. همان‌ها که قرار بود «این گوشه کنارها» سروصدایی بکنند و جمع شوند. اما نشدند و نمی‌شوند. مساله خرداد ۸۸ ما بودیم که از این همه شهروند درجه ۲ بودن، اصلا چه می‌گویم، شهروند نبودن به تنگ آمده بودیم، به فغان.
زمستان آن چهار سال سیاه و نکبت، چهار سالی که کاری کرد با این ممکلت که هیچ دشمنی نکرد، گذشت و هر چند بهار واقعی نرسیده اما روسیاهی به زغال ماند. می‌گویند جنش سبز مرده یا شکست خورده. باشد. هر چه بود ساده نبود یا به آن قول معروف اگر قرار بود بمیریم به دست خودمان نمردیم. اگر شکست خوردیم حریف را هم جان به‌لب کردیم. مساله غایی ما رییس‌جمهوری این و آن نبود غرورمان بود و این درس که اگر بخواهی با غرورم بازی کنی با حیثیتت بازی می‌کنم، تحقیرم کنی مسخره‌ی خاص و عامت می‌کنم، تقلب کنی رسوایت می‌کنم… .

به پشت سر نگاه کنیم. غرور و آبرو و حیثیت و اعتبار کدام طرف بر باد رفته؟

عظمت وقاحت – باز هم درباره سوریه

گاهی وقاحت چنان عظیم است که آدم را از اعتراض به سکوت می‌کشاند. یعنی آدم می‌ماند که در مقابل این حجم عظیم از بی‌شرمی چه بگوید. معمولا این وضعیت وقتی پیش می‌آید که طرفِ خطاکار بجای شرمندگی یا سکوت یا حتی انکار تبدیل به طلبکار شده باشد، و شدت آن نسبت مستقیم دارد با میزانی که خطا به سمت جنایاتی بزرگ میل کند. یک نمونه‌ی داخلی‌اش وقتی که آن سردار حجیم اسلام در اوج سرکوب، شکنجه و حتی کشتار معترضان به تقلبات و تخلفات انتخاباتی، به امام زمان رنج‌نامه می نوشت و اگر سوادش قد می‌داد و مظنه‌ی بازار دستش بود لابد یادآر ز شمع مرده یادآر را هم فی‌المجلس استعمال می‌کرد.
 
نمونه‌ی حی و حاضر بین‌المللی، همین ماجرای سوریه است که در چنان مقیاس مخوفی‌ست که از سکوت رد شده به افسردگی ‌می‌رسد: ترکیه که ورود -احتمالا اشتباهی- یک هواپیمای نظامی روسیه به حریم هوایی‌اش را برنمی‌تابد و آن را سرنگون می‌کند (و البته بعد به غلط‌کردم می‌افتد) کردها را در شمال سوریه بمباران می‌کند چون «حق خود»ش می‌داند که از امنیت مرزهایش حفاظت کند(؟). عربستان که با جدیدترین سلاح‌های پیشرفته آمریکایی و فرانسوی و بریتانیایی مردم یمن را به جرم نخواستن رییس‌جمهوری که در انتخابات یکنفره جای رییس قبلی نشست بمباران می‌کند، برای اسد خط و نشان می‌کشد که چون به «خواست مردم» سوریه تن نمی‌دهد بزودی با سلاح و سرباز به سوریه حمله خواهد کرد. احتمالا «مردم» در سوریه موجوداتی هستند که اگر حکومتی را نخواهند نه فقط خودشان حق نبرد مسلحانه دارند بلکه تروریست‌ها از همه جای عالم باید به آنها به‌عنف کمک کنند، بعد اگر افاقه نکرد رژیم سعودی – که هم خیلی مردمی است و هم با مخالفان غیر مسلحش ۴۷ تا ۴۷ تا باب گفتگو را باز می‌کند- وظیفه دارد به کمک آنها بشتابد.
 
جالبتر آنکه همزمان روسیه متهم است که در امور داخلی سوریه دخالت می‌کند آن‌هم در حالی که اصولا در وقایع اخیر، سابقه حضور نظامی روسیه بسیار کمتر از سابقه حضور نظامی ترکیه و آمریکاست. اسناد و مدارک غیرقابل انکاری که بعضی رسانه‌ها و مقامات مستقل ترکیه (همگی در زندان و یا تخت تعقیب) منتشر کردند نشان می‌دهد نه فقط نفرات بلکه ادوات نظامی سنگین از مرزهای ترکیه و با اطلاع و پشتیبانی مقامات ترک به سوریه و برای داعش منتقل شدند. حمایت مالی و رسانه‌ای عربستان و قطر که بماناد.
 
اصولا جنایتی قابل تصور نیست که داعش و مجموعه گروهک‌های سَلفی مشابه آن (که من به آنها «آدمخواران» لقب دادم و ظاهرا مقبول افتاده) انجام نداده باشند: آدمکشی، نسل‌کشی، برده‌داری سازمان‌یافته، تجاوز سیستماتیک به زنان و کودکان، نابودی آثار تمدن، تروریسم جهانی، نبش قبر و اهانت به مقدسات تمام ادیان و مذاهب، سواستفاده از کودکان، حمله شیمیایی، فوتبال با سرهای بریده…، اما در مقابل چنین جنایت‌های مدهشی همچنان به «جنایات رژیم اسد» اشاره می‌شود. البته که رژیم اسد قابل دفاع نیست و چه بهتر که در ساختاری دموکراتیک عوض شود اما… حالمان خوب است؟! قرار بوده ترکیه و قطر و عربستان و اوباش منطقه‌ای نظیر اینها گاندی و ماندلا برای سوریه بیاورند؟ آدمخواران که بماند.
 
عده‌ای هم می‌گویند اسد اگر همان روزهای اول که صدای اعتراضات بلند شد مودبانه چمدانش را می‌بست و می‌رفت کار به اینجا نمی‌کشید (در ایران معمولا این عده همان عده هستند که می‌گویند اگر شاه ایران زود وا نمی‌داد و نمی‌رفت رژیم اسلامی علم نمی‌شد و آن همه فجایع اتفاق نمی‌افتاد!). اینها معمولا از مخالفان صلح‌طلب اسد حرف می‌زنند که کسی تا کنون علایم حیاتی از آنها ندیده ولی گفته می‌شود در شرایط گل‌خانه‌ای در بعضی هتل‌های ترکیه نگهداری می‌شوند. نماینده‌های این‌ها در مذاکرات صلح اخیر در ژنو در صلح‌طلبی یک‌پا گاندی است، البته با یک جابجایی مثبت و منفی! احتمالا با احتساب همان مثبت و منفی هزار تن سلاح شیمیایی ناب را که در معیت یکی از قوی‌ترین ارتش‌های خاورمیانه قرار بود اسد به امان خدا رها کند، همین‌ها به مصارف شدیدا صلح‌دوستانه می‌رساندند.
 
متهم بودن ایران هم جالب است. اینکه جمهوری اسلامی فلان است و رهبرش بهمان و سپاهش بیسار البته بحثی‌است مهم و جدی، اما جدا و مربوط به ما ایرانی‌ها. هر رژیمی که در ایران باشد وقتی ببیند متحد اصلی‌اش در منطقه و مهمترین سنگرش در برابر دشمن اصلی‌اش در دنیا (اسراییل) در حال فروپاشی است چه می‌کند؟ تازه اینها را بگذارید در کنار جنگ مذهبی و فرقه‌ای که در صورت پیشروی آدمخواران تازه می‌توانست شروع شود و به فاجعه ختم: تصور کنید «مردم» مورد نظر حرم زینب را تصرف کرده‌اند و با فیلم‌سازان حرفه‌ای(خاک‌برسر)شان فیلمی از نبش قبر و حتی بی‌حرمتی‌های بدتر ساخته و پخش کرده‌اند… اگر صدها هزار شیعه خشمگین ایرانی به سمت عراق راه می‌افتادند و با صدهاهزار عراقی در عرض چند روز خود را به سوریه می‌رساندند چه می‌شد؟
 
نیروهای نظامی ایرانی و سوریه به دعوت حکومت قانونی سوریه به کمک نیروی نظامی این کشور در مقابله با مشتی تروریست‌ و آدمکش رفته‌اند، کجای این کار جنایت یا حتی غیرقانونی است؟ چطور اگر آمریکا و انگلیس همین‌کار را با هزار جور قلدری و دخالت در امور داخلی در افغانستان و عراق بکنند اشکالی ندارد و حتی باید موجب قدردانی بین المللی هم بشود اما دیگران نباید بکنند؟ بماند که ده‌ها و صدها سند از جنایات جنگی و شکنجه زندانیان توسط همین نیروهای غربی وجود دارد اما تا بحال یک سند از کارهای مشابه ایرانی‌ها و روس‌ها در سوریه افشا نشده. و یا کدام کار حزب‌الله لبنان شبیه داعش و سایر دست‌پرورده‌های پول نفت و فکر فسیل شیوخ منطقه است که هر وقت قرار است داعش و ماعش محکوم شوند اسم حزب‌الله هم کنار آنها می‌آید؟
 
از اینها اسف‌بارتر آن دسته از نهادهای حقوق‌بشری هستند که تا همین چند ماه پیش که آدمخواران سلفی ده‌ها هزار نفر را به فجیع‌ترین وجه کشتند یا به انواع بردگی گرفتند، زمزمه‌های آرامی به اعتراض سر می‌دادند اما حالا که آن جنایتکارها مجبور به عقب‌نشینی شدند نعره‌هایی گلودَر سر می‌دهند که بمب‌های روسی هوشمند نیستند.
 
خلاصه‌ی وضعیت امروز در منطقه‌ی ما را شاید بتوان در سیمای وزیر امور خارجه سعودی دید، آن زمان که ایران را از دخالت در امور سایرکشورها باز می‌دارد اما نیروهای نظامی کشورش بمب خوشه‌ای بر سر مردم یمن می‌ریزند و بمب‌افکن برای نابودشدن توسط جنگنده‌های روسی به ترکیه می‌فرستد: پول داشته باش، با آمریکا ببند، سلاح بگیر، قلدری کن، تقصیرها را گردن مقصر همیشگی بینداز، رسانه‌ها را شارژ کن، ناکام شو… و بالعکس: رسانه‌ها را شارژ کن، تقصیرها را گردن مقصر همیشگی بینداز، قلدری کن، سلاح بگیر…!

برجسته سازی سیلی و گاز بر بدن دختران موسوی

دو روز پیش از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۱۹۸۰ ناگهان خبری خوشحال کننده رسانه‌های آمریکایی را تسخیر کرد: گروگان‌های آمریکایی در ایران به زودی آزاد می‌شوند.

خبری سخت خوش‌حال کننده که در صورت صحت، بسیار به نفع دولت دموکرات وقت و نامزدی دور دوم رئیس جمهور جیمی کارتر بود. البته “در صورت صحت”. آنچنان که بعدها آشکار شد، خبر به کل بی‌اساس و ساخته و پرداخته رسانه‌های جمهوری‌خواه بود.

تمام نظرسنجی‌های روزهای گذشته نشان از آن داشت که رقابت نامزدهای جمهوری‌خواهان و دموکراتها، یعنی رونالد ریگان و جیمی کارتر بسیار نزدیک است و همه چیز می‌تواند به کوشش‌های رسانه‌ای در لحظات آخر بستگی داشته باشند.

پاشنه‌ آشیل دولت کارتر در آن ایام، در بند ماندن گروگان‌های آمریکایی در ایران بود اما با تمام حملات و یادآوری‌های جمهوری‌خواهان، این مساله موقعیت پایینی در فهرست علاقه‌مندی‌های رای‌دهندگان (در مقایسه با مسائل معیشتی مهمی همچون تورم و بیکاری) داشت.

رسانه‌های جمهوری‌خواه با ساختن چنان خبری که ظاهرا به نفع دموکراتها بود مساله‌ی گروگانها را «برجسته» کردند و آن را از رده پنجم فهرست علاقه‌مندی‌های رای‌دهندگان آمریکایی به رتبه اول ارتقاء دادند.

ترفندی که ظاهرا فریبنده‌ی آن باعث شد رسانه‌های رقیب (دموکرات)، بعضا بیش از طراحانش به آن دامن بزنند و باعث شوند با پس‌زمینه‌ای که در ذهن مردم داشت، فقط در طی دو روز به مساله‌ اصلی رای‌دهندگان تبدیل شود.

البته وقتی معلوم شد خبر واقعیت ندارد عملا چیزی تغییر نکرد و وضع گروگان‌ها همان بود که قبلا، اما آن امید-توجه-ناامیدی باعث خشم و رویگردانی بسیاری از رای‌دهندگانِ بالقوه به رئیس جمهور کارتری شد که اکنون در ذهن عده‌ بیشتری از رای‌دهندگان محکوم به اهمال و بی‌عرضگی در این زمینه می‌شد.

نتیجه: پیروزی قاطع و باورنکردنی ریگان در همه ایالت‌ها بجز شش ایالت و حومه‌ کلمبیا.

آنچه آمد، یک نمونه روشن از تکنیک «برجسته سازی» توسط رسانه‌ها است که حتی به کتابهای درسی نظریه‌های علوم ارتباطات و ژورنالیسم راه پیدا کرده است ( به عنوان نمونه نگاه کنید به “نظریه‌های ارتباطات”، تالیف ورنر جی سورین و جمیز دبلیو تانکارد، ترجمه علیرضا دهقان، فصل دوازدهم).

با برجسته‌سازی می‌توان افکار عمومی را متوجه موضوعی خاص کرد، و با آوردن آن در مرکز توجه، به اهداف و منافعی خاص دست یافت.

اهداف و منافعی که همچون ماجرای فوق می‌تواند به ظاهر خلاف منافع برجسته‌سازان باشد و به همین خاطر به سرعت و بدون زحمت توسط رسانه‌های مخالف پوشش داده شود، اما در نهایت سود آن عاید همان طراحان شود.

ماجرای ضرب و شتم و توهین‌های آزارنده نسبت به فرزندان موسوی و رهنورد که اخیرا رخ داد به گمان من می‌تواند از همین دست باشد.

پیش از هر چیز باید توجه داشت که محال می‌نماید مامورانی خودسر یا خارج از کنترل (چه اداری و چه روانی) از سوی نهادهای امنیتی برای رفت و آمد و کنترل نزدیک رهبران جنبش سبز به کار گرفته شوند.

این امری‌ست تکنیکی و ارتباطی با شرافت، ادب و شرم ندارد: وقتی مساله‌ای، مساله‌ اول امنیت ملی یک کشور (یا در واقع حاکمیت) قلمداد می‌شود طبیعی است که زبده‌ترین و گوش‌بفرمان‌ترین ماموران شناخته شده و امین برای تماس نزدیک با آن برگزیده می‌شوند.

گزارش نرگس موسوی هم تایید می‌کند که مامورانی که “بی‌شرمی و کتک‌کاری” راه انداخته‌اند تازه وارد نبوده‌اند. چنین مامورانی ممکن است به راحتی آدم بکشند اما “کاملا بفرمان”.

چنین ماموران بفرمانی، آنجا که مافوق صلاح بداند در مقابل همین رفتار از سوی دیگران نیز می‌توانند لبخند بزنند (فراموش نکنیم آنها ماهیتا اطلاعاتی/امنیتی هستند نه پلیس و ارتشی) چه رسد به آنکه ناخواسته آن را انجام دهند.

با این فرض از ذهن دور نیست که “طراحانی” تعمدا خواسته باشند سر و صدای حبس موسوی و رهنورد و ضرب و شتم و بی حرمتی نسبت به دخترانشان در حضور آنها (که مساله اخیر سخت موضوع را عاطفی می‌کند و در مرکز توجه قرار می‌دهد) برجسته شود و بر موج رسانه‌ای سوار شود.

مرور چند مولفه از ماجرای کذا این امر را باورپذیرتر می‌کند: بازدید بدنی در موقع خروج از ملاقات، آن هم ملاقاتی که در حضور ماموران بوده، معنایی ندارد؛ درآوردن و بازدید لباس زیر (آن طور که دختران موسوی به صراحت می‌گویند) فقط بعضا برای مجرمانی که برای گذراندن دوره حبس به زندان می‌روند و امثال آنها معنی دارد و نه برای ملاقات کنندگانی که در یک روز عید مذهبی به دیدار پدرومادرشان در خانه پدری رفته‌اند؛ در صورت درگیری کتک‌کاری معنایی ندارد و ماموران می‌توانند با شوکر، دستبند و به خصوص یاری خواستن از سایر ماموران متهمان و مهاجمان را دستگیر کنند و مهمتر از همه اینکه اصولا گذاشتن “رد” سیلی و دندان بر روی بدن دیگران (آنهم دیگران که چند دقیقه دیگر قرار است خود را به خانه برسانند و پشتیبانی وسیع رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی را برخوردارند) کار ماموری امنیتی کارکشته نیست، مگر آنکه تعمدی در کار باشد.

از سوی دیگر باید در نظر داشت که “وزارت‌خانه” جایی‌ست با تشریفات و بروکراسی اداری که به راحتی نه آدمهای آن و نه ساختارش قابل تغییر نیست. به خصوص وزاتخانه‌ امنیتی اطلاعات جایی‌ست که هر تغییری در آن –اگر عملی باشد- به سختی و کندی صورت می‌گیرد.

حتی محمود احمدی‌نژاد نیز، با حرکات عجولانه و ساختارشکنش و حمایت بی‌سابقه تقریبا همه‌ ارکان حکومت از او (دست کم در چهار سال اول ریاستش بر دولت) نتوانست تغییر چندانی در این وزارتخانه بدهد.

آنچه بود اینکه در طول هشت سال و به آرامی این وزارتخانه نیز، همچون دیگر نهادهای تحت نظارت مستقیم رهبری، به دست تندروترین نیروها افتاد. بدیهی است که روحانی و وزیر انتخابی‌اش برای وزارت اطلاعات (که تازه طبق قواعد نانوشته باید مورد تایید رهبر نیز باشد) در این مدت چندماهه نتوانسته باشند تغییری در ساختار و آرایش نیروهای این وزارت‌خانه داده باشند.

به عبارت دیگر مسئولیت این “وزارت‌خانه” قانونا با رئیس جمهور و وزیرش است در حالیکه عملا گوش به فرمان جای دیگری است.

با این اوصاف کاملا محتمل است که نیروهایی در وزارت اطلاعات که تحت فرمان بخش‌های تندرو و ضد اصلاحات/اعتدال هستند، برنامه‌ای برای برجسته‌سازی حصر موسوی و رهنورد و حرمت‌شکنی شرم‌آور و احساسات برانگیز از خانواده‌ او داشته باشند.

فشارها بر دولت و رئیس‌جمهور، به عنوان مسئولان و پاسخگویان “قانونی” آن اعمال غیرقانونی بالا گرفته است و بخشی از نیروهای حامی دولت و اصلاحات به یکباره به پرسشگران و منتقدان جدی و پرخاشگر آنها تبدیل شده‌اند، در حالیکه مسئولان و آمران واقعی آن حصرها و حبس‌ها و توهین‌ها و شکنجه‌ها کسانی دیگرند که اتفاقا از این تفرقه و درگیری بین نیروهای معتدل، معترض و اصلاح‌طلب سود می‌برند.

کسانی که در مقابل جبهه اصلاحات و اعتدال قرار دارند و به وضوح موفقیت‌های سریع و پی در پی دولت جدید، اصلاح‌طلبان و حامیان جنبش سبز (که الزاما بر یکدیگر انطباق ندارند اما اشتراک عمل و منافع بسیاری دارند) را در عرصه‌های گوناگون جهانی و داخلی به زیان خود می‌بینند.

شاید رد دست و دندان‌های زندانبانان بر بدن دختران رهبر جنبش سبز بیهوده و به سادگی سیاه و برجسته نشده است.

——————–

باز نشر از بی بی سی فارسی

انتخابات، حق و وظیفه

ناب‌گرایی در شرایط کنونی ایران و انتخابات پیش‌رو می‌تواند حقی فردی و در عین حال غیراخلاقی باشد. حقوق فردی آدمها اخلاقا تابع شرایط است. دست در جیب کردن و سر در جیب فرو بردن و بی‌خیال دنیا و مافیها در خیابان قدم زدن حق هر کسی‌ست، اما همین حق در جوار آدمی که در پیاده رو دچار حمله‌ی قلبی شده و نیارمند کمک حیاتی‌ست، تحت تاثیر شرایط قرار می‌گیرد. اینکه قانون در چنین شرایطی چه می‌گوید حرفیست و اینکه اخلاق و وجدان چه حکم می‌کند حرفی‌ دیگر.

حق بدیهی هر آدمی‌ست که در انتخابات شرکت کند یا نکند، سهل است با سابقه رای‌شماری در ایران، احترام به حق خود ایجاب می‌کند که آدمیزاد چند ساعت از وقتش را برای انداختن رای به صندوقی که مطمئن نیست اصلا باز شده و آرای آن شمرده شود، تلف نکند. رسیدن به چنین نکته‌ای نیاز به داشتن نبوغ و سوزاندن فسفر فراوان ندارد همانطور که نیاز نیست آدم نابغه باشد تا بداند قدم زدن در خیابان خلوت بسیار راحت‌تر، امن‌تر و با صرفه‌تر از رفتن به سوی کسی‌ست که دست بر سینه گوشه‌ای افتاده و ناله می‌کند. اما یک حساب سرانگشتی هزینه و فایده‌ی انسانی، آدم را وا می‌دارد وقتی پای جان کسی در میان است، چند دقیقه یا چند ساعت از وقتش را صرف این کار کند حتی اگر احتمال نجات بسیار کم باشد. طبق قوانین نانوشته چنین کاری را وظیفه اخلاقی می‌گویند. طبق قوانین نوشته، همان آدم اگر سررشته‌ای در پزشکی داشته باشد در چنین موقعیتی وظیفه‌ی حرفه‌ای و قانونی دارد.
شرایط امروز ایران دست کمی از محتضری نیازمند کمک، ندارد.

غائله‌ی هسته‌ای به خطرناکترین مراحل خود نزدیک می‌شود. اسرائیل به صراحت و به کرات اعلام کرده است به هر طریقی که شده مانع از رسیدن ایران به سلاح اتمی شده و هیچ آدم عاقلی در دنیا حرفهای رهبرانی که تقیه و خدعه در جنگ رسما آیین شان، و دروغ و فریب و ریا سابقه‌شان است را باور نمی‌کند چه رسد اگر اسمشان با نابودی اسرائیل هم پیوند خورده باشد. بمب اتمی حرام باشد یا حلال، گام بعدی اسرائیل حمله‌ی نقطه‌ای به تاسیسات اتمی صلح‌آمیز یا غیر صلح‌آمیز ایران است. حمله‌ای که امریکا متعهد به پشتیبانی آن است و در صورت کوچکترین واکنش ایران، انهدام ده‌ها و بلکه صدها تاسیسات زیربنایی ایران در دستور کار قرار می‌گیرد. بی پیاده کردن هیچ نیرویی، صرفا از راه هوا ـ هوایی که نه فانتوم‌های فرسوده قادر به حفاظت از آن هستند و نه موشکهای اس 300 روسی که به جای ایران از سوریه سردرآورده‌اند ـ نیروگاه‌های برق، سدها، تونل‌ها، پل‌ها، کارخانه‌های مهم و فرودگاه‌های بزرگ فقط در عرض چند روز ویران خواهند شد. ویرانی‌ای که تا ده‌ها سال جبران‌ناپذیر است و تازه این آغاز ماجراست: به مجرد دخالت ایران در عبور و مرور نفتکش‌ها در تنگه‌ی هرمز، کشورهای بزرگ صنعتیِ محتاج نفت، به آمریکا و کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس خواهند پیوست. نیروی دریایی نحیف ایران اما، قبل از رسیدن آنها توسط ناوهای متعدد آمریکایی به طور کامل نابود خواهد شد و هرگونه صدور نفت از ایران عملا ناممکن. البته اگر تا آن موقع اصلا تاسیسات نفتی سالمی باقی مانده باشد و صدور نفت محلی از اعراب داشته باشد.

همزمان در داخل، حکومت به بهانه جنگ سرکوب‌ها را بیشتر می‌کند و از “نعمت جنگ” همچون “دوران طلایی امام راحل” تا نابودی مخالفان سیاسی در زندان ها نهایت استفاده را می‌برد. سپاه عملا کنترل تمام کشور را در دست می‌گیرد و آنچنان که در تخصص‌اش هست، به جای جنگیدن با دشمن خارجی به تسویه حساب خونین با معترضان داخلی کمر همت خواهد بست.
گرانی و قحطی کمر بسیاری را خواهد شکست. صف‌های بلند، شب‌های سرد و تاریک، شکمهای گرسنه، افسردگی و خشم بیشتر. این کابوس‌ها می‌توانند زودتر از آنچه گمان می‌رود به چشم دیده شوند.

و این البته بدترین قسمت ماجرا نیست. مخوف‌ترین بخش می‌تواند آن فردایی باشد که صدای کمانچه‌ای که امشب کشیده می‌شود بلند شود: جنگ‌ داخلی قومی و فرقه ای. فقط در یک نمونه، کافیست به بلایی که در این سی سال حکومت ولایی شیعه جمهوری اسلامی بر سر کردها و ترکمن‌ها و بلوچ‌ها و سایر سنی‌مذهبان ایران آورده است اندیشیده شود. شیخ‌نشین‌های حاشیه خلیج برای براه انداختن جنبش‌های سلفی و جنگ‌های سنی و شیعه در ایران علاقه و انگیزه‌ای دارند بیش از آنچه در مورد سوریه داشته‌اند. مرزها نزدیک، سلاح‌ها آماده تحویل، کاسه‌های صبر لبریز و خوشه‌های خشم رسیده … خونی به پا خواهد شد که حمله‌ی یک نیروی خارجیِ مسئولیت‌پذیر، بهترین و صلح‌آمیزترین راه محتمل برای خاتمه دادن به آن خواهد بود؛ خود اگر خاتمه‌یافتنی باشد!

در چنین شرایطی که بیشتر به ایستادن در تندباد درست در لبه‌ی پرتگاه می‌ماند، به نظر می‌رسد می‌توان ـ و بلکه “باید” ـ کف خواسته‌ها را تا حد امکان پایین‌تر برد. موافقان و مشوقان تحریم انتخابات – که تقریبا هیچکدامشان نه جزو رای دهندگان به کاندیداهای “نزدیک‌تر” به راس هرم قدرتند و نه روی صحبتشان با آنهاست- یادآوری می‌کنند که حکومت با تقلب در انتخابات 88 به رای مردم خیانت کرده است و نتیجه می‌گیرند سزای تقلب‌کنندگان عدم شرکت در انتخابات است. غافل از اینکه حذف رای‌هایی که بالقوه برای نامزدهایی هستند که ناراضی از آن تقلب و سرکوب، و این وضعیت سیاسی داخلی و خارجی‌اند، نه در حکم تنبیه بلکه به مثابه “پاداش دادن” به بانیان وضع کنونی است.

در بُعد عملی و اجتماعی، پیش از هر چیز باید توجه داشت که با ادغام انتخابات شوراهای شهر و روستا با انتخابات ریاست جمهوری، شلوغی حوزه‌های رای‌گیری در روز انتخابات تضمین شده است و حتی اگر چنین هم نبود، محال بود حکومت به کم شدن میزان مشارکت اعتراف کند. نهایتا ـ در بهترین و راضی‌کننده‌ترین و عادلانه‌ترین حالت برای همه نامزدها ـ عددی مساوی به درصد آرای هر نامزد می‌شود و به ضمیمه‌ی گزارش‌هایی از حوزه‌های شلوغ راگیری “حماسه سیاسی” مطلوب رهبر را نمایش می‌دهد.

اما در بعد شخصی، یعنی در آنجا که برای شخص بیش از آنکه نتیجه اجتماعی عملش مهم باشد، جنبه‌های حیثیتی، اخلاقی و فردی آن مهم است هم باید توجه داشت که حتی به‌فرضِ احتمال بالای تقلب و به سخره گرفتن آرای مردم، با داشتن گوشه چشمی به آینده مهیب و مخوفی که در انتظار ایران و ایرانیان است، منطقی و اخلاقی می‌نماید که از تلاش‌ برای تغییر وضعیت دست نشُست حتی اگر احتمال رسیدن تلاش‌ها به نتیجه مطلوب چندان زیاد نباشد.

با در نظر گرفتن همه‌ی حقایق نامطلوب درباره انتخابات و سوابق ناخوشایند همه‌ی نامزدها، می‌توان صادقانه از خود پرسید که آیا در صورت ریاست‌جمهوری جلیلی یا حداد عادل همان آینده‌ای در انتظار ایران است که با ریاست جمهوری روحانی یا عارف؟ پاسخ اگر آری‌ست رفتن به پای صندوق‌های رای بی‌شک غیر منطقی و در حکم وقت‌تلف کردن است. اگر نه، رای دادن می‌تواند در حکم وظیفه‌ی اخلاقی باشد حتی اگر روشن و قطعی نباشد که به چه نتیجه‌ای خواهد انجامید. برای کمک به آن بیمار قلبی هم نیازی نیست که اول از وجود ملزومات دارو و آمبولانس و بیمارستان مطمئن شد.

اخلاق‌گرایی وسواس‌گونه می‌تواند اوج بی‌اخلاقی باشد وقتی که نتیجه‌اش بی‌عملی خود یا ـ از آن بدتر ـ مانع‌تراشی برای عمل دیگران در وقت اضطرار باشد. حتما باید دست‌ها را پیش از تماس با زخم شست، و چه خوب و پسندیده است تذکر دادن به کسانی که چنین نمی‌کنند، به شرطی که چنین تذکری سر راه کسانی که برای امداد رساندن به مجروحان تصادفی خونین می‌شتابند نباشد!

یادآوری سوابق نامزدها خوب است همچنان که یادآوری سابقه حکومت در بی‌احترامی به آرای مردم (البته اگر اصلا فراموش شده باشد که نیاز به یادآوری باشد) اما به چه منظوری و در چه شرایطی؟ بدبختانه سقف پذیرش جمهوری اسلامی ده‌ها سال در حد خاتمی و کروبی و موسوی و هاشمی، که هیچکدام از خطا و تندروی مصون نبودند مانده بود. بدبختانه‌تر اینکه همان هم باقی نمانده و به ارتفاع روحانی و عارف و قالیباف تنزل یافت. جالب آنکه سوابقی هم اگر رو می‌شود از همین‌هاست که در کنار چند کردار و گفتار ناجور ـ و بلکه مایه‌ی آبروریزی ـ کارهای بزرگ و قابل دفاعی هم در کارنامه دارند. دیکته‌ی نانوشته‌ی امثال جلیلی و حداد عادل البته بیست است، اگر اصلا کسی را تحمل باز کردن دفترهای یکسر کثیف و متعفن‌شان باشد.

در سطحی دیگر، اگر شرکت شهروندان در انتخابات و تلاش برای جلوگیری از انتخاب بدترین گزینه‌ها، وظیفه یا لطفی اخلاقی است؛ این کار برای احزاب و فعالان سیاسی وظیفه‌ای حرفه‌ای‌ست و در این زمینه باید “پاسخگو” باشند، همچنان که یک پزشک در مورد کمک به بیمار، حتی خارج از محیط حرفه‌ای‌اش، نه فقط اخلاقا بلکه قانونا هم “باید” پاسخگو باشد.

احزاب و فعالان سیاسی که پس از رد صلاحیت ناحق و حذف غیر قانونی هاشمی از انتخابات، به یکباره ساکت شدند باید پاسخگو باشند که با حذف هاشمی چه چیزی از بنیاد تغییر کرد که آنها ناگهان خاموش و سرد شدند؟ عملکرد شورای نگهبان به یکباره تغییر کرد یا سابقه غیرقابل دفاع حکومت در برگزاری انتخابات؟ یا هاشمی کاندیدای اختصاصی جبهه یا جناح آنها بود و با حذفش همه چیز تمام شد؟ آیا آنها می‌توانستند برای مردم استدلال کنند که قهر از صندوق‌های رای چیزی را عوض نمی‌کند جز آنکه احتمال بدتر شدن اوضاع (یا تداوم همین وضعیت بدتر) راافزایش می‌دهد و باید از دنیای ایده آل‌ها به دنیای واقعیت‌ها فرود آمد، اما با حذف هاشمی دیگر نمی‌توانند آن استدلال را بکار برند؟! این درست که قابلیت‌های هاشمی را نمی‌توان با هیچ کدام از کاندیداهای تایید صلاحیت شده مقایسه کرد، اما هنر سیاست‌ورزی صرفا شرط‌بندی روی اسب برنده نیست.

دست کم در عرصه سیاست هسته‌ای (بزرگ‌ترین معضل فعلی ایران در عرصه جهانی که می‌رود به حمله نظامی ختم شود) سیاست‌های هاشمی و خاتمی توسط روحانی در شورای امنیت ملی دنبال می‌شد، عارف سال‌ها مدیر ارشد در دولت‌های قبلی و حتی معاون رئیس جمهور خاتمی بوده است و هر دو دو تا به حال چندان از خط هاشمی و خاتمی عدول نکرده‌اند پس چرا می‌شد از خاتمی و هاشمی حمایت کرد و نمی‌توان از عارف و روحانی (به شرط تداوم موضع‌گیری‌ها و وعده‌های قابل قبول و اصلاح‌طلبانه) حمایت کرد؟ آنها که مدعی‌اند سیاست‌های هسته‌ای تماما توسط رهبری تعیین می‌شود و هیچ فرقی ندارد که چه کسی بیاید، چرا به این سوال ساده پاسخ نمی‌دهند که چرا وقتی رهبری تیم مذاکرات ایران با روحانی بود، نتیجه مذاکرات یکسر متفاوت بود با اکنون که جلیلی این سمت را بر عهده دارد؟

حتی از زاویه‌ای دیگر می‌توان اینگونه دید که علی‌رغم تمام نقاط تاریک و نکات منفی، در این انتخابات فرصتی تاریخی به دست آمده که با کم‌ترین هزینه و طی مدتی کوتاه نتیجه‌ی انتخابات را “حتی‌المقدور” به نفع نامزدی که به مردم نزدیکتر و از تندروهای حکومتی دورتر است رقم زد. یک سناریوی کاملا محتمل می‌تواند این باشد که روحانی به همین خوبی و تسلطی که ظاهر شده ادامه دهد، مواضع اصلاح‌طلبانه‌ی بیشتری بگیرد، تیم قوی و یک‌دستی را برای دولت احتمالی‌اش معرفی کند (و البته از تاکید بی‌مورد بر روی اصطلاح مهمل “فراجناحی” بپرهیزد)، هاشمی و خاتمی از او حمایت کنند، عارف و غرضی با وساطت بزرگان دولت‌های قبلی و البته وعده پست‌های معاونتی و وزارتی به نفعش کنار روند … و مردم هم به اندازه یک ساعت از وقتشان را در روز 24 خرداد صرف اجتناب از آینده‌ی مخوفی کنند که از همین الان دود آن به چشم می‌خورد.

کاری عقلانی و اخلاقی که در بهترین حالت منجر به پیروزی و بهبود نسبی وضعیت، و در بدترین حالت در حد لطفی اخلاقی “اما کم هزینه” خواهد بود.

 

—————-

بازنشر از تهران ریویو

صلاحیت هاشمی، قمار بزرگ

بر خلاف بیشتر دوستان که گمان می کنند شورای نگهبان یا حکومت پروایی از تحریم انتخابات یا اعتراضات مردمی برای رد صلاحیت هاشمی دارد، من فکر می‌کنم آنها کوچکترین دغدغه‌ای از این بابت ندارند. مردمی که از حصر خانگی رهبران جنبش سبز تا این گرانی کمرشکن و ویرانی زیرساخت‌های کشور را تحمل کنند و دم برنیاورند محال است برای رد صلاحیت هاشمی کاری کنند. تحریم انتخابات هم تا حالا آزموده شده و همواره بیشتر به نفع حکومت بوده تا به ضررش. بماند که با ادغام انتخابات شوراها، شلوغی مراکز رایگیری تضمین شده است. حتی اگر از این بابت هم نگرانی‌ای بود شورای نگهبان و طیفی از حکومتی‌ها ترجیح می‌دهند همین الان هر هزینه‌ای را بپردازند تا اینکه چهار سال از دولت هاشمی/تکنوکراتها/اصلاح‌طلبان در عذاب باشند.

اما شخص خامنه‌ای در این میان در برزخی بزرگ گیر کرده است و به نظرم به یک دلیل نخواهد گذاشت هاشمی را با رد صلاحیت حذف کنند: سازوکارهای روحانیت.

روحانیت شیعه یک نهاد سنتی شبه قبیله‌ای است که آیین و آداب خود دارد. روحانیون بزرگ و جاافتاده، ممکن است درباره تقلب در انتخابات و سرکوب مردم دم برنیاورند اما بعید است در مقابل رد صلاحیت یک روحانی سالخورده و فعال مثل هاشمی سکوت کنند؛ آن هم به بهانه‌ای مثل سن و سال که می‌تواند برای بیشتر آنها حتی توهین‌آمیز باشد.

علاوه بر این، چنین خیانت و عهدشکنی بزرگی آنها را به خامنه‌ای بسیار بدبین(تر) خواهد کرد. فراموش نکنیم که خامنه‌ای هرگز پشتوانه‌ی مردمی، فقهی و کاریزماتیک خمینی را ندارد. او همچنان محتاج همراهی یا دست کم عدم مخالفت روحانیون بلندمرتبه‌ای مثل سیستانی و وحید خراسانی و جوادی آملی است. در یک سلسله مراتب سنتی/قبیله‌ای شاید منکوب کردن بی‌رحمانه‌ی رقبا و دشمنان مرسوم یا مباح باشد (همچنان که تقریبا همه‌ی مراجع و روحانیون از آن بهره می‌برند) اما خیانت به دوست و یاور قدیمی، آن هم با تحقیرش توسط زیردستان هرگز فراموش نمی‌شود. حتی خمینی هم وقتی خواست منتظری را کنار بگذارد مستقیما – و با رعایت مسائلی مثل شان فقهی او- این کار را کرد؛ بماند که نه خامنه‌ای خمینی است و نه رابطه هاشمی- خامنه‌ای با رابطه‌ی منتظری-خمینی قابل مقایسه. با حذف هاشمی خامنه‌ای باید با آرزوهای بزرگی، از جمله انتقال قدرت آرام به جانشینش خداحافظی کند. فراموش نکنیم که حتی در میان روحانیون دستچین‌شده‌ای مثل فقهای شورای نگهبان، نفوذ و اعتبار هاشمی به حدی است که حامیان حکومت/دولت با زحمت و تلاش بسیار توانستند او را از ریاست مجلس بردارند. و تازه رئیس جدید هم سخت احترام هاشمی را نگه می‌دارد.

این فقط یک گمانه‌زنی است بر اساس عملکردی که از انسان‌های با عقل و هوش متوسط، بر اساس قواعد و فواید مربوط به خودشان قابل انتظار است. کسی که بی خود و بی‌جهت با اعلام نظر نزدیکترش از آن به این، خود را نامعقولانه در هچل می‌اندازد البته حسابش می‌تواند جدا باشد.

 

در مورد ماجراهای نه چندان عجیب قالیباف و انتظامی

صادق و امانتدار و یکرنگ بودن صرفا ناشی از شرافت و بزرگواری نیست، به زیرکی هم برمی‌گردد. هوش واقعی و آینده‌نگری واقع‌بینانه آدمهایی که به کارهای بزرگ می‌اندیشند را وامی‌دارد از کارهایی که احتمال رسوایی، ولو کوچک دارد پرهیز کنند.

ما خراسانی‌ها اصطلاحی داریم به نام “خرمردِرندی”. خرمردِرند، همان مرد رندی‌ست که از شدت زرنگی و تیزبازی‌ در کارهای معمولی، در کارهای بزرگ به اشتباه و حماقت دچار می‌شود. مثل آدمی که در بازار به تیزبازی مشهور است و در هر معامله‌ای حقه‌ای زیرکانه سوار می‌کند و بدون اینکه رد پایی از خود بجا بگذارد، بیش از حق قانونی و عرفی‌اش سود می‌برد. چنین آدمی با مرد رندی‌اش در طول چند سال ثروتی خواهد اندوخت اما نهایتا بخاطر خریتش، به بدنامی و غیر قابل اعتمادی مشهور می‌شود، نهایتا یا ورشکست می‌شود و یا دیگران نمی‌گذارند از حد خاصی بیشتر رشد کند.

***

چند سال پیش به واسطه‌ای با چند نفر از مشاوران و نزدیکان قالیباف آشنا شدم. آدم‌های خوشفکری به نظر می‌رسیدند و محترمانه برخورد می‌کردند و از من خواستند کمک فکری بهشان برسانم. هیچ ابایی نداشتم و خیلی هم خوشحال شدم. چند تا از دوستان اصلاح‌طلب خوشفکر و فعال را هم برای کارهای اجرایی بهشان معرفی کردم که به گمانم یکی دو تایشان هنوز در شهرداری مشغول به خدمتند. با این حال فقط بعد از چند ماه به این نتیجه رسیدم که یکی از بختهای بلند قالیباف این بوده که به ریاست جمهوری نرسد و هرچند مدیر اجرایی خوبی‌ست، اما حالا حالاها مانده است تا به حد و اندازه سیاستمدارهای کهنه‌کار (حتی در همین مقیاس جمهوری اسلامی) برسد. این را با دلایل و مصادیق به همان دوستان گفتم و تاکید کردم که اگر تیم اطرافیان آقای قالیباف همین‌ها باشند که ما می‌بینیم و ایشان هم بخواهد همین راهی را برود که همه می‌بینند نهایتا در حد همین شهردار تهران خواهد ماند و ظهورش در مقیاس ریاست جمهوری آبروریزی خواهد بود. همین رفقا یک بار من را بردند پیش آقای ایازی، دست راست قالیباف، که حرفهایت را بزن. زدم. مودبانه به وضوح گوش نمی‌داد! چندی بعد خودم را از همان ارتباطات اندک هم کنار کشیدم.

 

***

اطلاعات خاصی ندارم و از رمالی و وحی و غیب‌گویی هم بی بهره‌ام. این فقط سناریویی‌ست که گمان می‌کنم بنا به شواهد و سوابق موجود بیش از سایر گمانه‌زنی‌ها به واقعیت نزدیک باشد: استاد انتظامی، بازیگر کهنه‌کار تئاتر و سینمای ایران، در آستانه نود سالگی سخت در تکاپوی تاسیس بنیاد فرهنگی انتظامی است. دیدار با احمدی‌نژاد و دریافت نشان هنری درجه یک از دست او را (که ظاهرا چند سالیست قبح چنین کارهایی ریخته) نه فقط رد نمی‌کند که از آن برای درخواست خصوصی از “ریاست جمهوری” بهره می‌برد. فی‌المجلس دستور فوری صادر می‌شود. استاد انتظامی که مثل همه‌ی ما می‌داند چقدر احمدی‌نژاد روی اجرای دستورهای معمولی‌اش حساس است چه رسد به فوری، خرم و شادان کار را انجام شده می‌داند. اندک اندک اما حالی‌اش می‌کنند که هر دستور فوری‌ای از کانال آقای رئیس دفتر باید بگذرد. استاد که در آستانه نود سالگی هوش و حواس کافی دارد هر چند که از سابقه مشائی بی اطلاع نیست به فکر می‌افتد مگر چه می‌شود خواهشی از رئیس دفتری که به هرحال رفتنی است کرد. پیش خودمان می‌ماند و آنکه واقعا سود می‌کند نهایتا موسسه فرهنگی انتظامی است. “واجب‌العرض” می‌شود. از آنطرف پیام مثبت می‌آید و اتفاقا کارها طوری تنظیم می‌شود که در روز آخر ثبت نام کاندیداها دیدار صورت گیرد. استاد، که بالاخره در این مملکت زندگی می‌کند، غافل از آن نیست که ممکن است این برخوردهای خوش یکم‌قداری تبلیغاتی و انتخاباتی باشد اما رندانه با خودش حساب می‌کند یک دیدار با رئیس دفتر رییس جمهور که جرم نیست، حالا چارتا خبر و عکس هم از تویش دربیاید. طرف معامله اما خودش اینکاره است. دیدار نه در پاستور که در وزارت کشور صورت می‌گیرد. استاد وقتی گلدسته‌های مسجد نور را می‌بیند کاملا متوجه قضیه می‌شود اما هنوز امید دارد یکجورهایی رندانه قضیه ختم به خیر و موسسه فرهنگی استاد انتظامی (دارنده مدال درجه یک هنری از دستان رئیس جمهور احمدی‌نژاد) افتتاح شود. این است که باز هم دندان صبر می‌کند ببیند چه می‌شود. می‌شود آنچه شد.

***

آدم‌های باهوشی که به کارهای بزرگ می‌اندیشند، یا در موقعیتهای بزرگ هستند، محکومند به چگالی نسبتا بالایی از صداقت، حتی اگر اخلاقا اهلش نباشند. محمدرضا شجریان را من از همین گروه می‌دانم. کسی که شاید آنقدرها هم اخلاقی نباشد و با مشکاتیان و بسیاری از موسیقی‌دانان ایران بکند آنچه کرد، اما خوب حواسش هست که در ورطه‌ی خرمردرندی نیفتد (خوشبختانه استاد هم همشهری ماست و معنای این اصطلاح – که بر خلاف ظاهرش چندان بی ادبانه نیست- را می‌داند).

آدمهای سیاستباز، در هر چه که کودن و گول و ناپخته باشند، در سواستفاده از خرمردرندها خبره‌اند. کافیست از ذهن شما بگذرد که هم از توبره بخورید و هم از آخور. مثل کرکسی که سنجابی جهنده را روی هوا می‌گیرد، آن خیال را می‌قاپند. بازنده شمایید مگر آنکه به پلیدی و رذالت خودشان باشید.

***

شبهای پر آشوب سال 82 من خبرنگار تازه‌کاری در خبرگزاری ایلنا بودم و با کارت خبرنگاری هر شب در کوی حاضر. احتمالا به خاطر همان تازه‌کاری‌ام بود که خوش‌دلانه به اتکای هویت خبرنگاری لای دست و پای نیروهای انتظامی و دانشجوها می‌پلکیدم. چند بار به قدری به طلایی که داشت به طور خصوصی با قالیباف حرف می‌زد نزدیک شدم که نزدیک بود دستگیر شوم. یکبار دیگر گویا با یک نیروی اطلاعاتی (که لابد او هم کارت خبرنگاری به گردنش آویزان شده بوده!) اشتباه گرفته شدم و تا هم فیها خالدون نیروهای انتظامی رفتم…

شهادت می‌دهم که در تمام آن حوادث نه یک گلوله (حتی پلاستیکی) شلیک شد و نه «در قیاس با حوادث 88» خشونت خاصی اتفاق افتاد. وقتی دانشجوها –به نظرم در اقدامی غیرعاقلانه- نرده‌های خوابگاه را شکستند با سنگ و میله و تکه‌های بتون به نیروهای انتظامی (و البته هر کسی که آن دور و بر بود، از جمله ما) حمله کردند و فریاد کشیدند “خامنه‌ای… سگاتو بردارو برو” من صد متر هم با کانون حادثه فاصله نداشتم. در تمام اینها ندیدم نیروی انتظامی وارد منطقه کوی شود یا بگذارد نیروهای انصار حزب الله همچو کاری کنند. حتی یکی از آن لاتهای حزب‌اللهی را که قصد حمله داشت چنان زدند که روی زمین افتاد و چند متری دور خودش غلطید. دست کم آن شبهایی که ما بیدار بودیم قالیباف لحظه به لحظه بیدار بود و پای بیسیم تا ماجرا با کمترین هزینه و خشونت بگذرد.

حالا بعد از گذشت سالها، قالیباف به فکر افتاده به مذاق مستمعان هر نکته را در جایی و هر سخن را در مکانی بگوید. چه اشکالی دارد آدم رندی کند و از میان دانشجویان تا میان بسیجیان کمی حرفش را بچرخاند؟ آن هم در واقع نه اینکه دروغ بگوید، بلکه هر جایی یه وجهی از ماجرا را بگوید که خوشاید جمع حاضر باشد… اشکال در کرکس‌هایی‌ست که دست شما را خوانده‌اند و با بالهایی گشوده و ضبط صوتهایی آماده، در کمینند.

***

انتظامی را بسیاری از ما یکی از بهترین بازیگران ایران می‌شناسیم (خود من حاضر نیستم حتی او را با مشاهیری مثل مشایخی و نصیریان مقایسه کنم، دیگران که جای خود دارد). بعید است در فهرست کارهای ماندگار سینمای ایران، نام بازیگری بیش از او تکرار شده باشد. قالیباف هم در مقام شهردار تهران کم خدمت نکرده است. جز کرباسچی، با بقیه شهرداران تهران اگر مقایسه شود یک سروگردن بالاتر می‌ایستد. حتی مدرن‌تر و لیبرال‌ترهم هست به نظرم. اگر در همین فضای موجودِ جمهوری اسلامی بسنجیم می‌توانیم بپرسیم کارهایش، حتی در بعد فرهنگی به احمدی‌نژاد نزدیکتر است یا کرباسچی؟ قابل تحملتر کردن فضای شهری تهران (مثل پروژه خیابان ولی‌عصر) و پاسخگویی بیشتر (مثل نصب شمارنده‌ی معکوس روی پروژه‌ها) کارهایی در خور اعتنایند.

چنین سوابقی، همانقدر که تاسف آدم را از چنین کارهایی بیشتر می‌کند باید گذشت و چشمپوشی را بالاتر ببرد. قالیباف نه این دوره و نه هیچ دوره‌ی دیگری، بهترین گزینه برای ریاست جمهوری نبوده است اما ای بسا به درد کارهای اجرایی بخورد. له کردنش بی‌فایده و مضر است. ما قبلا نتایج اینطور حمله‌های منکوب‌کننده را دیده‌ایم. قالیباف که رئیس نیروی انتظامی نباشد یکی مثل احمدی‌مقدم می‌شود، شهردار اگر نمی‌شد الان یکی در حد و اندازه مهرداد بذرپاش شهردار بود.

انتظامی هم آقای بازیگر سینمای ایران است، آردش را بیخته و الکش را آویخته. حتی اگر خودش قدر خودش را نداند ما وظیفه داریم بدانیم.

 

————-

توضیح احتمالا واضحات: من چه در سال 84 و چه 92 طرفدار انتخاب هاشمی بوده‌ام.

***

چشمبندان و بیدار کردنِ خودبخواب‌زدگان

 روزنامه شرق به بهانه چاپ کارتونی از هادی حیدری که در آن عده‌ای پشت هم قطار شده وهمزمان هر نفر چشمبند برای جلویی می‌بندد توقیف شده است. تا حالا که کارتونیست احضار، مدیرمسئول روزنامه بازداشت و ده‌ها نفر بیکار شده‌اند و احتمال بیشتر شدن تلفات هم البته بالاست.  اندکی قبلتر از توقیف (در چنین مواردی یعنی یکی دو روز یا بلکه چند ساعت پیش) بیش از صد تن از «نمایندگان مجلس» به سرعت برق طوماری امضا کرده و از وزارت ارشاد خواسته بودند که با این حرمت‌شکنی عظیم برخورد کند. مساله لابد بسیار فاجعه‌آمیز بوده است والا در زمانه‌ی گم شدن‌های میلیارد دلاری و سرقت‌های چند هزار میلیارد تومانی و حتی تحقیر و توهین‌های آشکار دولت علیه مجلس نیز، همچو خیلی هرگز با این سرعت برای امضاگذاری دور هم جمع نشده بودند. یکی از امضاگذاران، که با حفظ سمت جزو علمای اسلام هم هست، حتی با خبرگزاری فارس مصاحبه کرده و خواستار اشد مجازات برای کِشنده‌ی کارتونی شده که اصلا آن را ندیده، و بعد هم در گفتگوی دیگری با افتخار از حکم و تقاضای خود برای امر ندیده دفاع کرده.

اگر چنین درخواستها و واکنشهایی صرفا در حکم خالی نبودن عریضه در زمانه‌ی ارتقا به مقام شامخ «راست می‌گی، اوه اوه» نباشد، اینقدر هست که نیازی به آنها نیست. وزارت ارشاد دولت احمدی، که ضمنا نظر اوشان به نظر ایشان نزدیکتر است، به قدر کفایت وظیفه خود را می‌داند و حتی نمی‌گذارد در توقیف مطبوعات کار به قوه قضائیه بکشد چه رسد که نیاز به درخواست دوستان در مجلس باشد.

اصلاح‌طلب بودن، انتقاد کردن، سویه‌های روشنفکری داشتن، به اندازه کافی توجیه نبودن، و حتی خبرنگارهای «بدحجاب» داشتن جرم‌هایی به اندازه کافی بزرگ برای توقیف یک نشریه هستند، چه رسد به منکراتی از این دست. وقتی در لوگوی روزنامه «تهران امروز»، اهل ایمانِ مستقر در نشریه وابسته به دستگاه آیت الله مصباح یزدی، ضعیفه‌ای مشاهده کنند در حال قر و قمبیل و حالی به حالی کردن مومنین (و ای بسا مومنات… توطئه‌های این فیمینیستا را دست کم نباید گرفت!)؛ لابد خودِ تصویر کردن یک عده مردِ عذبِ پشتِ سرِ هم، به اندازه کافی جانگزا هست چه رسد به اینکه مشغولِ نهادن چشمبند به همدیگر باشند. چنان دیده‌های باریک‌بینی که توهین به رزمندگان ایرانی در جنگ هشت ساله را در این کارتون کشف کرده‌اند بیشک قادر به کشف ملاهی و مناهی‌های دیگری هم بوده‌اند و بعید نیست که جور کردن یک بهانه‌ی غیرناموسی برای بستن روزنامه را پای حساب بزرگواری شان گذاشته باشند.

هر چند که سوتفاهم‌های عمیق درباره طنز در ایران و به خصوص بعد از برپایی نظام جمهوری اسلامی وجود داشته و دارد، اما تجربه و حافظه نشان می‌دهد در سالهای اخیر، و به خصوص پس از احساس خطر جدی از سوی مطبوعات توسط جناح رهبری در دوران اصلاحات، مقوله‌ی طنز مطبوعاتی اصولا بیش از آنکه واقعا مشکل ساز باشد، دستاویز و بهانه‌‌ی خوبی برای به وجود آوردن مشکلاتی بوده است که ربط چندانی به اصل طنزموشته‌ها و کارتونها ندارد.

ماجرا را می‌توان را تا زمستان سال 78 عقب برد، زمانی که در پی پیروزی قاطع اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس ششم، زنگ خطر به صدا درآمد و برخورد با مطبوعات مستقل، به عنوان یکی از پشتوانه‌های اصلی جریان اصلاحات کلید خورد. چند روز پس از انتشار سخنان آیت‌الله مصباح یزدی که خبر از آمدن رئیس سازمان سیا با یک چمدان پول به ایران و پخش کردن اسکناس‌ها بین روزنامه‌های اصلاح‌طلب داد – و استادِ فیلسوفِ متالهِ اسلامی حمل یک چمدان اسکناس توسط رئیس سیا را جدی می‌گفت- کارتون «استاد تمساح» از نیک‌آهنگ کوثر بهانه لازم را جور کرد و جماعتی از علما و طلاب در قم، مشهد، تهران و شهرهایی دیگر را چنان برآشفت که کلاسهای خود را تعطیل و به تظاهرات و تحصن واداشت. معرتضان البته بیش از کارتونیست یا روزنامه‌ي «آزاد» که استاد تمساح در آن چاپ شده بود ، دردِ دفاع از اسلام و اخلاق و انقلاب و ارزش‌ها و ولایت فقیه داشتند و خواستار برخورد با اباحه‌گری و بی‌بندوباری در مطبوعات (اسم خودمونی برای آزادی بیان) بودند. روزگار خوشی بود که قضیه با تعطیلی روزنامه‌ي آزاد تعطیل و بازداشت کوتاه مدت کوثر حل یا در واقع به بعد موکول شد. اما با سخنرانی تاریخی آیت‌الله خامنه‌ای علیه آزادی مطبوعات در بهار همان سال و پایگاه «دشمن» خواندن بعضی مطبوعات، آن روزگار به پایان رسید. از میان توقیف‌های گسترده مطبوعات در اردیبهشت 79 (که به فله‌ای موسوم شد)، دستگیری و زندان و دادگاه و انابه‌ی طنزنویس برجسته مطبوعات اصلاح طلب، ابراهیم نبوی از همه پررنگتر بود. ناعادلانه بود ولی نامعقول نبود که اگر کسانی از اهل مطبوعات قرار است آیینه عبرت برای دیگران شوند، دانه درشتهایشان باشد.

اما انواع بهانه سازی از طنزهای مستقیم و یا ناخواسته برای برخورد با مطبوعات و محدود کردن همان آزادی بیان نیم بند، نشان داد قضیه به ریز و درشت و سیاسی و غیرسیاسی و عمد و غیرعمد و این چیزها ربط چندانی ندارد. وقتی پیش از انتخابات ریاست جمهوری سال 80، نشریه «توانا»، کارتونی در حمایت از نامزدی دوباره‌ی محمد خاتمی چاپ کرد، بی‌آنکه شکایتی موجود باشد دادگاه  به جرم اهانت به خاتمی و از این طریق به کل روحانیت، توانا را تعطیل کرد. همان زمان که کمتر روزی بود به خاتمی از تریبون‌های رسمی نظام توهین نشود.

کار به آنجا رسید که استفاده سهوی از کارتون‌ نامربوط قرن بوق هم بهانه‌ساز شد. سال 81، در روزنامه حیات نو در وسط صفحه‌ای حاوی گفتگویی جدی با یک استاد جدی دانشگاه تهران درباره موضوعی طبعا جدی، تصویری چاپ شد احتمالا محض خالی نماندن صفحه و نداشتن عکس مناسب که در مطبوعات ایران و به هنگام صفحه بندی امری عادی ست و عموما با دسترسی به اینترنت به سرهم بندانه‌ترین روش رفع و رجوع می‌شود: مسئول صفحه یا سردبیر در آخرین دقایق متوجه می‌شود که تصویری با فلان ابعاد مورد نیاز است تا بخشی از صفحه سفید نماند، دو سه کلمه کلیدی از متن را در اینترنت جستجو می‌کند و تصویری را که  تناسب احتمالی با موضوع و تناسب قطعی با ابعاد خواسته شده، داشته باشد در اختیار صفحه بند می‌گذارد. یحتمل در چنین پروسه‌ای کارتونی از 65 سال پیش و درباره فرانکلین روزولت که شستش را بر سر تاس مردی ریشو فشار می‌داد سر از صفحه‌ای که در آن درباره سرمایه و فشار اجتماعی بحث می‌شد درآورد. از آنجا که با دقت (و توجیه مناسب) می‌شد کشف کرد چند سانتیمتری از آن تصویر، شباهت به امام راحل می‌برد دوباره جنجال بالاگرفت: علما و طلاب در قم و تهران و مشهد و سایر جاها دوباره علیه  اباحه‌گری و بی‌بندوباری  و توهین… به راه افتادند و نهایتا روزنامه تعطیل، روزنامه‌نگارانی دستگیر و سردبیر حیات نو، علیرضا اشراقی، بیش از دو ماه در انفرادی ماند.

مشابه همین داستان بعدا بر سر خبرنگار آماتوری که گویا اصلا در این باغ‌ها نبود هم آمد. الهام افروتن، دختر نوزده ساله‌ای که در نشریه‌ای محلی به نام «تمدن هرمزگان» کار می‌کرد، طنزنوشته‌ای از ف.م. سخن را که ظاهرش به مطلبی پزشکی درباره ایدز می‌رفت آنگونه که خود می‌گفت به جای مطلبی بهداشتی گرفته، در صفحه‌ای چسبانده و هول‌هولکی به چاپخانه فرستاده بود. باز جنجال، باز اجتماع و باز درخواست برخورد با همان چیزها در مطبوعات. از عجایب آنکه علیرغم اینکه مدیر مسئول تمدن هرمزگان، علی دیرباز، نماینده اصولگرای مجلس بود باز هم در نهایت اعتراض‌ها علیه اصلاحات و اصلاح طلبان و آزادی مطبوعات انجام شد. با این تفاوت که اینبار خبرنگار به زندان رفت و مدیر مسئول خواستار اشد مجازات او شد.

در نقطه اوج چنین بهانه‌سازی‌هایی ماجرای سوسکِ نمنه‌گوی مانا نیستانی در ضمیمه «ایران جمعه» روزنامه ایران، به مدد امدادهای غیبی به جای سه هزار نسخه‌ای که سهمیه‌‌ی مناطق ترک‌زبان بود، سیصدهزار نسخه سر از آنجا درآورد[1] و اینبار بهانه برای ایجاد شورش و بعد سرکوب شدید را فراهم آورد. با این حال در چنان ماجرای دلخراشی باز هم کاسه و کوزه بر سر کارتونیست شکسته شد و باعث شد بعد از چند ماه حبس از ایران فرار کند.

با این اوصاف به نظر می‌رسد کارهایی از قبیل نامه‌نگاری به مجلسیان و حکومتیان برای تبرئه‌ی کارتونیست و کارتونش و توضیح محترمانه و معقولانه در این باب که اصولا چنان معنایی نه از آن برمی‌آید و نه در ذهن حیدری بوده و اصولا این طفلک اهل این حرفها نیست و بیایید خوشبین باشیم و بنام خدا، سوء برداشت شده… را بهتر است در حکم نوعی همبستگی محترمانه‌ی صنفی و ابراز همدردی با کارتون‌کش فلک زده از سوی همکاران مطبوعاتی و دوستانش به شمار آورد و نه تلاشهایی جدی و امیدوارانه برای بر سر عقل و انصاف آوردنِ کسانی که نام و نانشان گویا در سر عقل نیامدن است. وقتی نیت بر گرفت و گیر باشد بهانه‌اش به راحتی پیدا می‌شود و مقوله‌ی طنز به خاطر فرم شوخ طبعانه و هویت انتقادی‌اش بهانه را بالقوه بهتر از هر مقوله‌ی دیگری تامین می‌کند. گفته‌اند آدمی که خواب است را شاید بتوان بیدار کرد آدمی که خود را بخواب زده هرگز.

———–

منتشر شده در بی‌بی‌سی‌ فارسی. اینجا با ویرایش خودم


[1] بر اساس گفته‌های مدیر مسئول روزنامه ایران در دادگاه که تبرئه شد

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2006/08/060827_mf_iran_jury.shtml

 

 

تصویرهایی از کارهایی که به آنها اشاره رفت را ببینید:

ما و قلبِ موسوی؛ آمده‌ام بگویم ما از بی‌همتی هم خسته شده‌ایم

خبر سکته قلبی و انتقال میرحسین موسوی به بیمارستان و عمل جراحی‌اش از منابع رسمی منتشر شده و در شبکه‌های مجازی، آدم‌هایی پیام می‌دهند “نگران نباشید حالش خوبه” و بزرگترهایی رهنمود می‌دهند “از تجمع در بیمارستان و شلوغ کردن بیش از حد خودداری کنیم”. ایرج میرزا لابد اگر بود می‌سرود با این عقلا هنوز مردم، از رونق ملک ناامیدند!

جان بدر بردن موسوی زندانی در خانه‌اش از سکته قلبی در حالی خبر خوش محسوب می‌شود که قرار بود مرد محبوب و مصمم جنبش سبز اگر دستگیر شد ایران قیامت بشود، و تجمع در بیمارستان در حالی شلوغ کردن بیش از حد به شمار می‌آید که هنوز سه سال از زمانی که صدهاهزار معترض در تهران وحشیانه سرکوب شدند و هزاران نفر فقط به خاطر پرسیدن از رایشان کشته و زخمی شدند نمی‌گذرد. و سه سالی که جز سرکوب و توهین و اختناق روزافزون چیزی نبوده.

رندی ایرونی در تئوریزه‌کردن و توجیه جو موجود موج می‌زند. همان رندی ایرونی که ننه‌بزرگ‌ها و خان‌دایی‌ها هم بلندند: توصیه به صلح و دوستی و آرامش و صبر و دنیادوروزه و لبخندهای ملیح و عاقبت‌بخیری. و در واقع گور پدر آنهایی که مشکلی دارند با مشکلشان. این شوهرش کتکش می‌زند، آن برادرش زندگی را برایش تنگ کرده، این بچه‌اش هوایی شده، آن یکی زنش با مادرش نمی‌سازد… در پشت تمام آن نصایح ننه‌‌بزرگانه تنها چیزی که اهمیت دارد دم‌غنیمت‌شماری و تحکیم تصویر مهربان و با تدبیر وهمه‌چیزدان از خود است و آنچه اهمیتی ندارد حق و ناحق و آینده و سود و زیان دیگران است. مثل دوافروش‌های “دست‌سبک”ِ نیم قرن پیش شهرستانی که چند حب و شربت مسکن و ملین از پیش آماده برای همه داشتند، اینجا هم مسکن‌ها از پیش آماده و ملین‌اند. زن و شوهر دعوایی را باید به صلح و مدارا دعوت کرد، خواه مشکلشان سرخانه‌ی بزرگتر باشد خواه هوو آوردن، خواه اعتیاد. به هر حال حتی اگر صلح و صفا به نتایج وخیمی مثل خیانت و خشونت و قتل هم برسد باز کسی یقه‌ی آدم خیرخواهی که مردم را به صلح و صفا و مدارا دعوت کرده نمی‌گیرد. خدابیامرزدش، خیلی آدم خوشقلبی بود!

انتقال این نوع رندی ایروونی (البته نام دیگری مناسبش است که چندان مودبانه نیست) به عالم سیاست فاجعه‌بار است: دعوت مدام مردم به آرامش و ترویج بی‌عملی در پوشش پرهیز از خشونت و متهم کردن دیگران که یا اهل قهرمان بازی‌اند و یا خارج از گودند و می‌گویند لنگش کن. ظاهر قضیه البته این‌طور نیست و حضرات تاکید می‌کنند که با خشونت مخالفند و نه با عمل، اما واقعیت آن است که در “شرایط واقعا موجود”، حرفشان و جهتشان به سوی بی‌عملیست.

بخشی از شرایط واقعا موجود: آزادی اجتماعی در حد صفر، آزادی سیاسی کمتر از آن، آزادی دینی کمتر از دوتای قبلی، مطبوعات در یکی از فاجعه‌بارترین دوران‌های پس از مشروطیت، سیستم قضایی رسما مضحکه، وضعیت اقتصادی خراب و خرابتر، نمادهای ملی و فرهنگی زیر حمله‌ی دولت، خطر جنگ بیخ گوش، رواج خرافات در حد اعلی، وضعیت محیط زیست فلاکت بار، حکومت نظامیان روزافزون…

چند قطره از همچو معجونی هر جامعه‌ای را به آتش می‌کشد و آنوقت ننه‌بزرگ‌های مهربان ضمن تاکید بر اینکه باید علیه وضع موجود کاری کرد طوری تعریف از “خشونت” را گشاد می‌گیرندد که هر کاری که واقعا بشود کرد مصداق خشونت‌ورزی می‌شود و “پس فرق ما با اونا چیه؟”

فرق ما با اونا اینه که ما با سکونت به خیابان می‌آییم و فقط می‌نویسیم رای من کو اما اونا با ناسزا و باتوم و اشک‌آور و گلوله‌ی مستقیم پاسخ می‌دهند. فرق ما با اونا اینه که بعد از ماه‌ها سرکوب و خونریزی وقتی در روز عاشورا ما چهارتا لگد به کسانی که مردم را لت و پار و کشته و زخمی می‌کنند می‌زنیم ما متهم به خشونت می‌شویم! فرق ما با اونا اینه که بعد از زندانی کردن بی‌محاکمه‌ی مرد محبوب ده‌ها میلیون نفر وقتی سکته می‌کند و بستری می‌شود هنوز صلاح نیست “شلوغش کنیم” تابیمارستانش را پیدا کنیم و آرام از دور برایش دست تکان دهیم و بگوییم من از یادت نمی‌کاهم، مبادا کتک کاری و خشونت شود. فرق اونا با ما اینه که تئوریسین‌های شریف و ایرونی و مهربان و رندی مثل شما ندارند!

برچسب‌ها و عاقبت‌ها برای هرکس که جز در تایید جو نخوت‌آلود و بزدلانه و در مخالفت با تئوری کردن جبن و بی‌عملی حرفی بزند آماده است. آنها که در ایران نیستند متهمند که از دور نشسته اند و می‌خواهند بچه‌های مردم را به کشتن دهند. آنهایی که ایرانند و مخفیانه فعالیت می‌کنند اگر راست می‌گویند چرا با اسم و رسم (و ترجیحا شماره تلفن و آدرس منزل و ساعات حضور!) کار نمی‌کنند. گروه سوم هم که الان در زندان هستند و یا گورستان و «البته ضمن احترام به این عزیزان باید یادآوری کرد که به صرف پافشاری بر روی یک مرام و نظر نمی‌توان آن را تایید نمود.»

خوشا به حال آن حکومتی که هر مجرایی برای اعتراض –وسهل است برای کوچکترین مظاهر زندگی: پوشیدن و خوردن و خواندن و خوش بودن، حتی در حد یک مهمانی خانوادگی- را بر مردم ببیندد، منابع ملی آنها را غارت، فرهنگشان را تحقیر، دینشان را مسخره، حرمتشان را پامال… و خلاصه بکند آنچه نظام مقدس می‌کند و تنها راه برای مردم را به خیابان آمدن شود و آنوقت تئوری‌پردازانی از طرف مقابل بی مزد و منت به یاری‌اش بیایند که آهای مردم! نیایید که خشونت خواهد شد و خون به پا خواهد شد و آمریکا حمله خواهد کرد و شود آنچه شود.

و اینها تاره وقتی‌ست که رذالتهایی که می‌شود را نادیده بگیریم و بنا را بر خوشبینانه‌ترین حالت بگذاریم یعنی آن عده‌ای که واقعا حرفی می‌زنند و نظری می‌دهند که زده‌باشند و داده‌باشند، نه آنهایی منطق و جهتشان سرجمع و برآیند فعالیت ده‌ها هزار “افسر جنگ نرم” است که در هیات کامنت‌گذاران ناشناس و برقع پوشان اینترنتی دستورات مافوق را اجرا می‌کنند تا تلقین کنند هر عملی منجر به خشونت خواهد شد، هر خشونتی منجر به اغتشاش، اغتشاش به جنگ داخلی، جنگ داخلی به حمله‌ی خارجی، سلطه‌ی بیگانگان… . و آهای اینها که می‌گویند کاری کنیم – عملا کاری کنیم- یا احمق و جوزده و کله‌خرند یا مزدور بیگانه و وطن‌فروش که توان دیدن آینده را ندارند. (عجبا که در میان گویندگان چنین افاضاتی جلوداری به دست کسانی‌ست که حتی حاضر به پذیرش حماقت‌های ویرانگر دوران جوانی خود نمی‌شوند و اشغال سفارت آمریکا را در آینده به فرزندشان حواله می‌دهند +)

در محیطی رخوت‌ناک و ترس‌خورده، چنین نظرپردازی‌هایی اگر فلج کننده نباشد دلسرد کننده حتما هست خواه از سر اعتقاد گفته شود خواه عافیت‌طلبی و خواه زد و بند و باج‌دهی و قلم بمزدی. و اتفاقا تنها چیزی را که کم نمی‌کند خشونت است. دندانی فاسد است و باید کشید، اگر با دکتر و آمپول که چه بهتر، نشد با دلاک و انبر، اما به عقب انداختن کاری که چاره‌ای جز انجامش با درد و خونریزی نیست، جز درد بیشتر، خونریزی بیشتر و تباهی بیشتر چیزی به همراه ندارد. ای بسا که عفونتی کوچک به بیماری مهلکی ختم شود. و ای بسا که به خیابان نیامدن و کشته ندادن و حکومت را “وادار” به مذاکره نکردن به جنگ‌های تمام‌عیار و تجزیه و قتل عام منجر شود. آنکه باید از دخالت خارجی بهراسد حکومتی‌ست که به مردم اجازه کوچکترین دخالت داخلی را نمی دهد نه مردمی که از سلاطین فعلی موجود بیشتر از سلطه‌ی بعدی احتمالی رنج می‌برد و زیان می‌بیند.

در مورد میرحسین هم البته بیکار نیستند: هشدار می‌دهند گرفتار کیش شخصیت نشویم و یادآوری می‌کنند که او خود گفته رهبر جنبش نیست و صرفا یکی از اعضا و هواداران آن است. فروتنی آشکار مردی با –دست کم و بنا به آمار احتمالا دروغگوترین دولت تاریخ- 13 میلیون رای و کاریزمای نادر را گزاره‌ای خبری و سیاسی وانمود می‌کنند و فرصت بسیار نادر پیدا شدن رهبری نسبتا جامع‌الشرایط برای رهبری جنش مردمی ایران را اینگونه آسیب می‌زنند. چیزی در ردیف آنکه وقتی در بحبوحه‌ی اغتشاش و بی‌نظمی، فرماندهی لایق برای لشکری بزرگ پیدا شد همینکه از سر خضوع و دلداری گفت هم سربازی مثل شما هستم، فورا به کار در آشپزخانه‌ی لشکر دعوتش کنند! فضاحت خالی ماندن اطراف موسوی در راهپیمایی 22 بهمن 88 و فحش شنیدن و کتک خوردن او و کروبی در آن روزِ اسب ترووا، هیچ کم از تصور کمدی/تراژیک سرلشکری نداشت که در اوج نیاز سپاهش به فرمانده، از او انتظار پوست کندن سیب‌زمینی داشتند “چون خودش گفته بود فرقی با ما نداره”.

سکته کردن و نکردن موسوی، در مقابل اصل جریان و ظلمی که بر او و بر مردم می‌رود اهمیت چندانی ندارد که مثلا با تکذیب خبر یا خوش بودن حالش، چیزی عوض شود. موسوی هم که سکته نکرده باشد، برگزاری اجلاس جنبش تعهد در تهران و حضور هزاران دیپلمات و خبرنگار فرصت بی‌نظیری‌ست برای کمی عمل. برای آزادی. درست پیمانی. هر سه. کاری که کاملا بی‌هزینه باشد و سودش فراوانی برایش تضمین شده، وجود ندارد. اصلا اسمش کار نیست. آنشب آمده بود بگوید ما از دروغ خسته شده‌ایم. امروز از بی‌همتی و توجیه و سست‌پیمانی هم خسته شده‌ایم. باید یافتش چه در بیمارستان چه در خانه چه در زندان. ما هنوز آنقدر پست و حقیر نشده ایم که بزرگترین مساله‌مان مرغ باشد، که اگر به خیابان آمدیم صرفا برای شکم بیاییم. صد سال پیش، خیلی گرسنه‌تر از امروز، گفتیم قانون، عدالت، مشروطه، آزادی، آزادگی. و هیچگاه خواستن چنین چیزهایی در ایران کم هزینه‌ نبوده.

می‌گویند آدم مهمی به مناطق دورافتاده سفر کرد. گفتند دهقانی از روستاهای بسیار دور آمده شما را ببیند. آوردندش و معلوم شد چیزی نمی‌خواهد فقط از روی محبت آمده که ببیندو برود. طرف که متاثر شده بود گفت مرد حسابی آخر خر و گاو و گوسفندت را ول کرده‌ای آمده‌ای مرا ببینی؟ روستاییِ بامرام و ساده‌دل گفت: فدای سرت. گاوم تویی، خرم تویی، گوسفندم تویی!

با پرهیز از هر کیش شخصیت و صرفا با عاقلانه دیدن جایگاه و تاثیر آدمها در موقعیتها، می‌توان به میرحسین در بیمارستان یا خانه-زندانش گفت:مرغم تویی، رایم تویی، آزادی‌ام تویی!

برت لادن شیطان و جدی گرفتن شوخی‌ها علیه ایران

(خلاصه‌ی این مقاله‌ام که در تهران ریویو منتشر شده این است که حرفهایی که برای جلب توجه و روکم کردن و کم‌نیاوردن و لج درآوردن و کرکر خنده از این سو ساطع می‌شود را عده‌ای در آن سو جدی و معقول فرض کرده، ماجرا را به جاهای باریک می‌کشانند. این ما را به آنجا می‌رساند که در یک موقعیت ایرونیک، وطن‌دوستانه‌ترین پیام به دیگران آن باشد که: لطفا ما را جدی نگیرید!)

چهاردهم اکتبر سال 2001 نیویورک تایمز عکسی از تظاهرات مسلمانان بنگلادشی در حمایت از طالبان چاپ کرد که بسیاری از آمریکایی‌ها را به حیرت واداشت. نه به سبب آگاهی از همدلی عده‌ای از محروم‌ترین و فقیرترین مردم آسیا با سازمان‌دهندگان بزرگترین و مهیب‌ترین فاجعه تروریستی جهان، بلکه به خاطر عکسی از یک شخصیت عروسکی آمریکایی به همراه بن‌لادن بر روی پلاکاردهای مسلمانان خشمگین بود. در گوشه‌ای از آن پلاکاردها، برت، شخصیت عروسکی برنامه “بچه‌های خیابان سسام” بر روی شانه چپ بن لادن دیده می‌شد.

 

برت شیطانی

علاقه مردم آمریکا به حواشی هر نوع سلبریتی، مشهور است. بیشترشان نه فقط به ابراز عشق یا نفرت به چهره‌های مشهور فرهنگ عامه و حواشی آنها علاقه دارند که برای آنها وقت زیادی را هم صرف می‌کنند. از جمله‌ی این سلبریتی‌ها یکی هم شخصیتی عروسکی در یک برنامه قدیمی ویژه کودکان بود به نام “برت”، که مردی به نام دینو ایگناسیو از او متنفر بود و آنقدر وقت و حوصله داشت که برای این ابراز نفرتش صفحه‌ای بر روی وب هم راه انداخت با عنوان Bert is evil. دینو ادعا می‌کرد که برت، با آن خنده مرموز و ابروهای پرپشتش، خود شیطان است و عکس‌هایی از او با هیتلر، اعضای کوکلوس کلان، بن لادن، جری اسپرینگر و دیگران را کلاژ می‌کرد و به عنوان سند و مدرک بر روی این صفحه قرار می‌داد. ماجرا البته شوخی بود و نوعی اعتراض طنزآمیز به اثرات روحی و روانی این شخصیت عروسکی برنامه‌های کودکان بر روی مخاطبان کم سن و سال آن که به عقیده اینگناسیو و عده‌ای دیگر مخرب بود.

از آن به بعد اما ماجرا خیلی جدی شد. چند روز پس از حمله آمریکا به افغانستان که با پشتوانه مجوز سازمان ملل و افکار عمومی جریحه دار مردم آن کشور صورت گرفته بود و ممکن بود آتش‌اش دامن دیگران را هم بگیرد کسی احتمال نمی‌داد در تظاهراتی که به مثابه اعلان نفرت از مردم آمریکا و احساسات جریحه دار شده‌شان بود، مسلمانانی کف بر لب آورده به قصد شوخی پلاکاردهایی را به دست بگیرند که در گوشه‌ای از آن عروسکی بدنام با لبخندی شیطانی به قهرمان جهادگر آنها خیره شده است! ساده‌دلانی شیطانی بودن برت را باور کردند و گفتند او این بار در بنگلادش ظهور کرده، بدبین‌ها گفتند عکس‌ها توسط نیویورک تایمز دستکاری شده‌اند. روزهای بعد که عکسهای دیگری در رسانه‌های دیگر به چاپ رسید ثابت شد که نه فقط عکس‌ها در نیویورک تایمز دستکاری نشده‌اند بلکه ده‌ها پلاکارد دیگر در زوایای مختلف تظاهرات دیده شدند که در گوشه‌ای از آنها برت دیده می‌شد با لبخندی شیطانی بر روی شانه چپ بن‌لادن.

ماجرا بالا گرفت و سیل اظهارنظرها در اینباره به‌راه افتاد.[1] ایگناسیو صفحه وبش را حذف کرد و به جای آن پیام پوزشی گذاشت با این محتوا که به این نتیجه رسیده است که صفحه‌ی وب او باعث تحریک تروریست‌ها می‌شود. او پذیرفت که “واقعیت” ناخواسته وارد تخیل او شده است و نوشت: «بیش از حد به واقعیت نزدیک شده است.» اما سایت‌هایی با محتوای مشابه علیه ائتلاف شیطانی برت و بن‌لادن به راه افتادند که از ایگناسیو به خاطر آنکه نخستین بار پرده از این ارتباط دوزخی برداشته بود سپاسگزار بودند. تولیدکنندگان مجموعه نیز در CNN واکنش نشان دادند و اعلام کردند از اینکه از شخصیت‌هایشان به این شیوه‌ی نفرت‌انگیز بهره‌برداری شده است خشمگین هستند و تاکید کردند «این شوخی نیست.»[2]

در سطوح علمی و دانشگاهی برای تحلیل این اقدام غریبِ کف بر لبانِ مسلمان، تحلیل‌های پیچیده و ضد و نقیضی ارائه شد. در حالی که حملات یازده سپتامبر باعث موضع‌گیری شدیدی علیه مسلمانان در غرب شده بود و در حالی که رئیس جمهور خشمگین آمریکا صراحتا دولت‌ها و ملت‌های دیگر را به دو گروه “با ما” و “با دشمنان ما” تقسیم کرده‌بود، اینکه هزاران نفر در حمایت از طالبان عکس‌های بن‌لادن را با عروسک شیطانی کوچکی بر روی شانه چپ حمل کنند و در زیر آن با حروف لاتین (ونه مثلا عربی یا بنگالی) بنویسند USAMA BIN LADEN خبره‌ترین عالمان علم ارتباطات  و نشانه شناسی را گیج کرده بود. احتمالا تنها اشتراکی که بین افرادی که واقعا ذهنشان درگیر این ماجرا شده بود وجود داشت همان «این شوخی نیست» بود.

مارک پاستر، استادی در دانشگاه آیروین کالیفرنیا هنگامی که نظر دانشجویانش را درباره این ماجرا جویا شد با واکنش‌های عجیبی مواجه شد:

«حدود نیمی از افرادی که گزارش و عکس نیویورک تایمز را دیده بودند معتقد بودند که این ماجرا نشان‌دهنده‌ی آگاهی سطح بالای شبه‌نظامیان بنگلادش درباره فرهنگ عامه آمریکایی است. همانطور که اندیشمندان مطالعات فرهنگی می‌گویند، آنان تصویر شوم برت را بلند کردند و آن را توی صورت غربی‌ها زدند، گویی می‌خواهند بگویند: “اگر شما فکر می‌کنید که اسامه شیطان است، ما برت شیطان را به طرف خودمان می‌آوریم و از او علیه شما استفاده می‌کنیم.”»

یک چهارم دانشجویان همچنان نمی‌توانستند قبول کنند که برت واقعا در پلاکاردها حضور داشته و معتقد بودند عکسها دستکاری شده‌اند. بقیه حیران بودند. [3]

با نگاهی به پاسخ‌های دانشجویان دکتر پاستر با قاطعیتی نزدیک به یقین می‌توان گفت هیچ‌کدام از جهان سوم نبوده‌اند یا اگر رگ و ریشه‌ای در آن‌جا داشته‌اند آنقدر روزگار در غرب گذرانده‌اند که رسوم زندگی و آداب اندیشیدن (یا نیندیشیدن) جهان سومی ها و به خصوص از نوع کف‌بر‌دهان آن را فراموش کرده‌اند. در غیراینصورت گره‌گشایی از این معمای پیچیده به سادگی آن بود که گفته شود: در آنجا شوخی بودن و جدی گرفتن امور بر مبنای دیگری انجام می‌شود که در بیشتر مواقع عکس جوامع غربی است.

دانشجوی جهان سومی اگر آنجا بود، در حالیکه سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را از تصور « آگاهی سطح بالای شبه‌نظامیان بنگلادش درباره فرهنگ عامه آمریکایی» بگیرد، می‌توانست با استفاده از پارادکسی که در جوامع متعصب عقب‌مانده وجود دارد بگوید «آنجا همه چیز جدی است اما هیچ چیز را هم نمی‌توان جدی گرفت.» غفلت از این کلید طلایی برای رفتارهای عصبی جهان سومی، بسیاری از تحلیلگران غربی را به اشتباه انداخته است.

سرانجام یک روزنامه‌گار به این حقیقت دست یافت. او توانست مشخصات شرکتی که پوستر کذایی را طراحی کرده بود را بدست آورد و با مدیر آن گفتگو کند. مصطفی کمال، رئیس شرکت طراح وقتی ماجرا را شنید تعجب کرد و گفت از وجود برت بی‌خبر است. “آنها خیلی سریع پوستر را می‌خواستند، ما هم با عجله چند تا عکس از بن‌لادن را از اینترنت گرفتیم، روی هم چسباندیم و بهشان تحویل دادیم.” 2000 پوستر و پلاکارد به همین راحتی به وجود آمد و در تظاهراتی به آن مهمی استفاده شد.

اینکه ممکن است برای تهیه عکس پلاکاردها طراحان آن از تصاویر موجود روی اینترنت استفاده کرده باشند چیزی نبود که به ذهن آمریکایی‌ها و تحلیلگران غربی کنجکاو در این قضیه نرسیده باشد. چیزی که احتمالا به مخیله‌ی آنها خطور نمی کرده این بوده که مجریان طراحی پوستری با آن درجه از اهمیت اینقدر سهل‌انگار باشند که علی‌رغم فعالیت در حوزه گرافیک نسبت به حضور یک شخصیت فانتزی با چهره‌ای شیطانی بر روی شانه چپ بن لادن بی اعتنا باشند. و از آن عجیب‌تر آنکه از میان هزاران شرکت کننده و سردستگان آنها در تظاهراتی خطیر و مصداق بازی با دم شیر،  یک نفر نگاه دقیقی به پوسترهایی که در دست گرفته‌اند نیندازد و از خود و دیگران نپرسد این عروسک روی شانه قهرمان اسلام چه می‌کند.  تحلیل یک رفتار اجتماعی عقب مانده با پارامترهای عقلانیت فرهنگی کاملا متمایز، موجب چنان تحلیل‌هایی می‌شود. تحلیل‌های علمی با روش‌های عقلانیِ درست، اما بر پایه‌ای غلط،  لاجرم به نتایجی غلط می‌رسد.

شاید بهترین تحلیل برای علائم ارسالی از سوی مردمانی که جایگاه جدی گرفتن و جدی نگرفتن مسائل در نزد آنها را عصبیت، احساسات و ستیزه‌جویی تعیین می‌کند این باشد که: جدی نگیرید!

قصه غم انگیز دُم خروس

رمزگشایی کردن نشانه‌ها و پیامهای پیدا و پنهان یک نظام هردمبیل، لجباز، کف بر دهان آورده و غیر منطقی بر اساس فرمول‌هایی منطقی و عقلانی می‌تواند کاری باشد بسیار غیر منطقی و غیر عقلانی و به نتایجی هولناک منتهی شود. وقتی حاصلجمع کپی‌پیست‌کاری یک شرکت کوچک تبلیغاتی با بلاهت چند هزار مومن عصبانی، چند هفته رسانه‌ها و افکار عمومی آمریکا را گیج کند، حاصلضرب نفت و تاسیسات اتمی و موشک دوربرد وصدها هزار نیروی نظامی با سخنان ماجراجویانه‌ای درباره حذف اسرائیل و با خاک یکسان کردن شیخ‌نشین خلیج فارس و متهم کردن آمریکا به حمله به برج‌های دو قلوی خودش و ده‌ها و صدها دُر و گهری از این دست که هر جمعه و شنبه تا پنج شنبه از دهان بالاترین مسئولان نظام تا نظامیان غیر مسئول و وکلا و قاضیان و ائمه جمعه بی‌هوا ریخته می‌شود، می‌تواند جدا برای دنیا نگران کننده باشد.

قضیه برای کسی که در ایران زندگی می‌کند روشن است، همانقدر که برای یک شهروند عادی و عاقل بنگلادشی می‌تواند روشن باشد که قرار داشتن تصویر غریب عروسکی در پلاکاردهایی که هموطنان غیورش در حمایت‌ از بن لادن برداشته‌اند، محال است ربطی با “آگاهی سطح بالای شبه‌نظامیان بنگلادش درباره فرهنگ عامه آمریکایی” داشته باشد و آنها تصویر شوم برت را بلند کرده‌باشند تا آن را توی صورت غربی‌ها بزنند و بگویند: “اگر شما فکر می‌کنید که اسامه شیطان است، ما برت شیطان را به طرف خودمان می‌آوریم و از او علیه شما استفاده می‌کنیم”! عاقلانه‌ترین کار در بعضی شرایط احمقانه می‌تواند جدی نگرفتن آن باشد.

به طریق مشابهة شهروند ایرانی که سخیف‌ترین، خرافه‌آمیزترین و وقیح‌ترین دروغ‌ها و توجیه‌ها را روزانه ده‌ها بار از رسانه‌های رسمی می‌شنود و علاوه بر آن عادت کرده که حتی متضاد آنها را هم پس از چندی از همان رسانه‌ها و بعضا از دهان همان آدمها بشنود، می داند که آنها را نباید جدی گرفت.

اما آدمها در هرجا در منظومه فکری و عقلی خودشان فکر می‌کنند و دست کم حق دارند با منطق و قواعد مشترک آدمهای عاقل فکر کنند. همیشه همه چیز زیر سر جنگ‌طلبان مستقر در کاخ سفید و کنگره و رسانه‌های مرتبط با آنها نیست. شهروند اسرائیلی که هنوز خاطرات بستگانش از اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها را به یاد می‌آورد وقتی رئیس دولتی حرفهایی شبیه هیتلر می‌زند و حکومتش در ساختن موشک‌های دوربرد و دسترسی به تاسیسات اتمی عجله و اصرار دارد، حق دارد نتیجه بگیرد ترکیب این سه می‌تواند به شکل موشکی با کلاهک هسته‌ای به سراغش بیاید. درک این مساله‌ی غامض که کسی دُم خروسی را بی‌جهت تهیه کرده و عمدا سر آن را از جیبش نشان بدهد و آنوقت عصبانی باشد چرا قسم‌های حضرت عباسش را کسی باور نمی‌کند، از عهده‌ی بسیاری خارج است. منطقی‌ست که خروس خورده و دمش پنهان شود نه آنکه خروس ناخورده دمش مثل سند افتخار نمایانده شود و در عین حال قسم حضرت عباس هم خرج اثبات این شود که اصلا خروسی در کار نبوده.

  

منطق و قواعد مشترک آدمهای عاقل می‌گوید وقتی رئیس‌جمهور کشوری بزرگ و قدرتمند (یا دست کم خطرناک) در مجامع و گفتگوهای رسمی ادعایی مطرح می‌کند فکری، مشورتی، سیاستی و نفعی جمعی و بلندمدت پشت آن قرار دارد. بعید است کسی باور کند علت‌العلل بسیاری از چنین حرکات محیرالعقولی جلب توجه، عقده گشایی، شیرین‌کاری و لذایذ لمپنیسم باشد. یک نمونه:

احمدی‌نژاد در مجمع عمومی سازمان ملل در سال2010، در سخنانی درشت – بسیار درشت- از قول اکثریت مردم آمریکا، مسئولیت حملات یازده سپتامبر را متوجه دولت آمریکا کرد[4]. او در حالی این سخنان را بر زبان می‌آورد که فاصله مقر سازمان ملل تا برج‌های منهدم شده چند صد متری بیشتر نیست و احساسات مردم آمریکا هنوز از این واقعه هولناک جریحه دار بود. مهمتر از آن بیشتر کشورهای مهم جهان  بر سر برنامه اتمی در حال دستیابی به ائتلافی علیه ایران دست یافته بودند، و صحبت از “گزینه احتمالی جنگ به عنوان گام‌ بعدی” می‌رفت.

از آن سو حکومت ایران با سرکوب شدید مخالفان و معترضان، یکدست‌تر از هر زمان دیگری، و تمام قوای سه گانه و نیروهای نظامی در هماهنگی کامل با رهبر ایران و رئیس‌جمهور منتخبش بودند، پس بجا بود اگر در چشم تحلیلگران سیاسی اعلام موضعی به این مهمی در جایگاهی با منتها درجه رسمیت، موضع رسمی و شفاف حکومت ایران در تحریک دولت و افکار عمومی مردم آمریکا علیه این کشور تلقی شود.

همین‌جا باید تحلیل‌گر غربی را متوقف کرد و با یادآوری ظهور برت در بنگلادش تاکید کرد که نباید بعضی علائم را جدی گرفت. در ستیزه‌جویی بی‌خردانه طرفداران بن‌لادن در بنگلادش یا همتای ایرانی‌اش و جدی بودن خطر آنها البته شکی نیست اما در اینکه آیا آنها آنقدر عاقلانه محتوا و نشانه‌های گفتار و رفتارشان را انتخاب می‌کنند که می‌توان آن‌ها را جدی گرفت و بر روی اجزای آن بحث و تحلیل‌های متعارف عقلانی را انجام داد، حرف بسیار است. همانطور که انتخاب تصویر برای پلاکاردها در یکی از خطیرترین تظاهرات‌های چند دهه اخیر بنگلادش می‌تواند آنقدر سردستی باشد که به ظهور برت در آن بینجامد، محتوای سخنرانی شخصی چون احمدی‌نژاد در سازمان ملل هم می تواند اینقدر ساده انتخاب شده باشد که مثلا در جمع چند نفره یاران نزدیک احمدی‌نژاد (مشایی، محرابیان، کلهر، جوانفکر، بذرپاش، الهام، رامین…) رحیم مشائی به احمدی‌نژاد گفته باشد امسال باید یک چیزی بگویی که حسابی لج آمریکایی‌ها دربیاید. آنوقت رامین پیشنهاد داده باشد که دوباره به مساله هولوکاست پرداخته شود و احمدی‌نژاد مسئولیت آن را متوجه آمریکایی‌ها کند. اما کلهر پیشنهاد کرده باشد که مساله یازده سپتامبر حساسیت‌برانگیزتر است و اگر مسئولیت آن متوجه دولت آمریکا شود حسابی آنها را عصبانی می‌کند. احمدی نژاد پسندیده باشد و مسئولیت نوشتن متن به عهده جوانفکر گذاشته شده باشد. در نهایت هم آنچه که احمدی نژاد بر زبان رانده بیشتر به سلیقه خودش بوده باشد تا متن نوشته شده. کاملا بی‌سود و به شدت پرهزینه بودن چنان حرفهای وقیحی که نفعی جز برای هواداران حمله به ایران نداشته، پس از دوسال احتمالا مکانیزم تصمیم‌گیری این قبیل ماجراجویی‌ها را روشن‌تر کند.

قبولاندن وجود چنین نظام هردمبیلی به دیگران و خصوصا غربیان البته کار راحتی نیست. پاستر حتی در همان مقاله‌ای که به ماجرای برت و بن‌لادن می‌پردازد و از آن به “رمزگشایی انحرافی” (ّAberrant decoding ) تعبیر می‌کند، باز هم نتوانسته کاملا قبول کند که ماجرا صرفا در حد یک طراحی “بنداز برو” بوده باشد و در انتهای مقاله احتمال می‌دهد که با توجه به انتخاب حروف لاتین برای نوشتن نام بن لادن بر روی پلاکاردها پس معترضین می‌خواسته‌اند به کشورهای غربی که از حروف لاتین استفاده می‌کنند پیام بدهند و برت را هم عمدتا در تصاویر گنجانده‌اند تا به فرهنگ عامه غربی اشاره کنند!

وقتی که ماجرای برت – حتی پس از در آمدن ته و توی قضیه- اینقدر جدی گرفته شود، ساده‌دلیست اگر انتظار برود شطحیات احمدی‌نژاد در سازمان ملل یا “همایش جهان بدون صهیونیسم” جدی گرفته نشود و به عنوان علائم و نشانه‌های ارسالی به دقت تجزیه و تحلیل نشود. اما نتیجه این تحلیل‌ها وقتی به واقعیت نزدیک می‌شود که تحلیلگران بدانند در جاهایی از دنیا، دیپلماسی و عقلانیت سیاسی و ملی در بالاترین سطوح را کلیدواژه‌هایی چون “کم آورد” ، “لجش درآمد”، “روشو کم کن”، “پلک نمی‌زدن” و نظایر آنها تعیین می‌کند.

شاید از بدبختی‌های بزرگ ایرانی‌ها، یکی این باشد که آنوقتی که باید حکومت اسلامی را جدی می‌گرفتند نگرفتند و دیگری آنکه وقتی دیگران باید حکومت اسلامی را جدی نگیرند می‌گیرند. فاجعه‌هایی مثل حکومت دینی، گروگانگیری، جنگ، اعدام های گروهی و تحریم‌ها محصول یکی از این دوست.

—————————————————————

پانویس‌ها:

[1] – دو نمونه

بی بی سی جهانی دور روز زودتر به آن پرداخته بود

http://news.bbc.co.uk/2/hi/south_asia/1594600.stm

چهارده اکتبر، فاکس نیوز

http://www.foxnews.com/story/0,2933,36218,00.html

 

[2] – http://edition.cnn.com/2001/US/10/11/muppets.binladen/index.html?iref=allsearch

[3]–  پاستر، مارک. انتقال کامل: برت لادن شیطان. ترجمه گودرز میرانی. در:نظریه‌های ارتباطات ج 4 فصل 77

 

[4] “اکثریت مردم آمریکا و ملت ها و سیاستمداران بر این باورند که حملات ۱۱ سپتامبر توسط بخش هایی از دولت آمریکا انجام شده است”.

محمود احمد نژاد، سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل 23 سپتامبر 2010

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/09/100923_u01_ahmadinejad-speech.shtml