بایگانی دسته: طنز و منز

مسیح و خار و خربزه

عارضم به حضور انورتان که من اولین بار این خانم را دمِ در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران در خیابان کبکانیان تهران دیدم و همانجا یک‌دل نه بلکه صد دل ازش خوشم نیامد. اوایل دهه هشتاد بود و یک جلسه‌ای از همین‌هایی که امثال آقای شمس‌الواعظین اصرار داشتند سیاسی‌اش کنند. بعدش دمِ در یک عده جمع شدند دور آقای شمس به خوش و بش و حتی حرفهای صنفی. آنجا بود که دیدم یک دختر لاغر ریزه‌میزه هی روی یک چیزی اصرار دارد و هی این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و حرف می‌زند و آخرش آقای شمس‌الواعظین را راضی کرد یک کاری بکند. یادم نیست درباره‌ی کارتها بود یا چه. زمانی بود که گرفتن کارت عضویت از انجمن صنفی در ردیف گرفتن ویزای آمریکا بود. شش ماهی باید صبر می‌کردی تا بزرگترها تشکیل جلسه بدهند و سوابقت را مرور کنند و تایید کنند که روزنامه‌نگاری یا نه. بزرگترهای اصلاح‌طلب ما آن روزها کارهای مهم‌تری داشتند.

بعدا ماجرای اخراج خبرنگار ایلنا از مجلس پیش آمد و اسم مسیح علینژاد سر زبان‌ها افتاد. اول کمی قاطی کرده بودم چون فکر می‌کردم این علینژاد که رفته با لاتهای مجلس سرشاخ شده باید پسری باشد باریک و بلند و ریشو و بور (تاج خار را تخفیف دادم). بعد دیدم عه… این که همون دختره اس! البته همان موقع متوجه شدم که مسیح خیلی هم بچه نیست و حتی یک بچه هم دارد. از این نظر او مرا به یاد آدمی دیگر می‌انداخت که او هم در سنین پایین ازدواج کرده بود و بچه داشت و هر وقت که حرف زدن و راه رفتن و اطوارش را می‌دیدم به شدت متنفر می‌شدم. آن بابا هم روزنامه‌نگار بود مثلا، و بعدا درباره‌اش می‌نویسم.

بعد سروکله‌ی اون دختره – یعنی «این» دختره‌ی سابق که حالا به خاطر دوری مسافت «اون» شده بود – از سفرهای خارجی پیدا شد و هربار روی اعصابم بود. فکر نمی‌کنم بخاطر سفرهایش بود چون همزمان ده‌ها روزنامه‌نگار دیگر به دعوت این نهاد و خرج آن یکی به سفرهای خارجی می‌رفتند اما فقط عکسهای مسیح بود که روی اعصابم بود. آن موقع فکر کردم بخاطر آن پوشاندن کُپه‌ی عظیمی است که وقتی ایران بود زیر مقنعه و حالا زیر یک کلاه مسخره پنهان می‌کرد. اینطوری بود که خیالم را راحت کردم و تصمیم گرفتم تا وقتی این کلاه را روی سرش می‌گذارد هیچ چیزی از او نبینم. من فکر می‌کنم این کمترین حق ماست که اگر، به هر دلیلی، از چیزی خوشمان نمی‌آید از آن دوری کنیم. نه کاری غیراخلاقی است و نه به کسی مربوط.

البته اینها باعث نمی‌شد که هر از چندی از او و کارهای جنجالی‌اش چیزی نشنوم. یادم رفت بگویم شیوه‌ی خبرنگاری او را هم هیچوقت نپسندیده‌ام اما شیوه‌ی خبرنگاری خیلی‌ها را نمی‌پسندم و این نوشتن ندارد. من در این یادداشت می‌خواهم درباره‌ی این مساله‌ی مهم حرف بزنم که چرا از قیافه‌ی مسیح علینژاد خوشم نمی‌آید و برای این مساله به همدردان خودم راه حل بدهم، نقد رسانه و رسانه‌چی که نمی‌خواهم بکنم. روزنامه‌نگاری اکتیویستی و احساسی هم لابد محسناتی دارد همانطور که صدای جیغ‌جیغو در خوانندگی.

سرتان را درد نیاورم… یک روز خبر رسید که مسیح علینژاد کشف حجاب کرده و من خوشحال شدم که بالاخره می‌توانم قیافه‌ی این همکارمان را ببینم بلکه، بر خلاف آن بابای دیگر که گویا هیچوقت مشکلم با او حل نمی‌شود، آن مشکل شخصی‌ام برطرف شود. همانطور که داشتم زیر لب می‌گفتم «بالاخره اون کلاه مسخره رو برداشتی…» عکس را باز کردم و ناخودآگاه گفتم «اوه… اوه…. نه ورندار… بذار… بذار…». و احتمالا مشکل اصلی‌ام با مسیح را پیدا کردم. موهاش!

ما به طور اجدادی کله‌های پرمویی داریم. پدربزرگم تا زمانی که مُرد یک ماشین تراش موزر داشت که باید یک نفر با آن موهایش را نمره‌ی چهار ماشین می‌کرد. روستایی بود و مثل بسیاری از روستاییان قدیمی خراسان دستار می‌بست. برای دستار بستن موی بلند مناسب نیست خصوصا اگر کله‌تان مثل طایفه‌ی ما از خربزه بزرگتر و از هندوانه (اندکی) کوچکتر باشد. برای تراشیدن کله‌ی آن فقید باید به محوطه‌ای بعید میرفتیم که تا شعاع ده پانزده متر هیچ جانوری یا جماد ارزشمندی نباشد. بهارخواب‌مان اینقدرها بزرگ نبود اما چاره‌ای هم نبود و به همان می‌ساختیم. مثل چریکی که به جنگ گاز اشک‌آور می‌رود خودم را با هر چه داشتیم می‌پوشاندم، عینکم را به چشمم میچسباندم و با ماشین تراش قراضه به جنگ جنگل موهای پیرمرد می‌رفتم، موهای انبوه و ضخیم و خشکی که هر کدام به محض جدا شدن مثل ترکشی به اطراف شلیک می‌شدند. بدترین بخش‌اش این بود که آن وضعیت من را یاد خودم می‌انداخت. مهم نبود در پیری چه خواهم شد، مساله این بود که در کل دوران نوجوانی و بعد از آن موهایی بدتر از او داشتم. موهایی خشک، انبوه، سفت، سیخ و به اندازه‌ی چریک‌های پیر نامنعطف. در سنین دبیرستان که علاقه‌ی شدیدی به ارتباط با جنس لطیف داشتم قیافه‌ای داشتم در بهترین حالت شبیه نوجوانان روستایی ژاپنی در فیلم‌های سیاه و سفید کوروساوا. چه کسی دوست دارد با پسری که یک میلیون تیغ روی سرش دارد دوست شود؟ این به نظرم بدترین چیز بود البته قبل از آن بدترینِ مطلقی که ته جدول بود، یعنی همان چیزی که روی کله‌ی مسیح بود. انگار تاج خار در شرایط مطلوب کشاورزی شمال حسابی رشد کرده باشد.

اما این مساله به من کمک کرد که تکلیفم را با مسیح روشن کنم. متوجه شدم نه فقط از کله‌ی پرمویش که از تُن صدا و لحن حرف زدن و حتی راه رفتن شلنگ‌تخته‌وارش هم خوشم نمی‌آید. یک بار زنگ زد به من که درباره‌ی موضوعی قرار مصاحبه‌ی زنده بگذارد. من هم مطلبی را آماده کردم و منتظرش ماندم. تماس نگرفت و بعدا هم توضیحی نداد. خب این کلا کار بدی است و به خصوص اگر با همکارت انجام دهی. خیلی‌ها در اینطور مواقع برچسب «بیشعور» را مثل نقل و نبات، و ای بسا با ارجاعِ مرجع تقلیدگونه‌ای به من، بکار می‌برند اما من ترجیح دادم فکر کنم فراموش کرده و بخشیدمش. هیچوقت هم به رویش نیاوردم (الان هم به قول آن همشهری‌مان که وسط دریا شنا می‌کرد و کوسه گذاشت دنبالش و پرید بالای درخت چنار «مجبورُم… مفَهمی؟ مجبور»!). اما بقیه‌ی چیزها را نمی‌شد فراموش کرد یا بی‌خیال شد. گاهی مثل بازرس ژاور بینوایان می‌شوم، نه می‌توانم دیگران را ببخشم و نه خودم را – و از این حیث احساس عذاب وجدان نمی‌کنم.

آها… راستی یادم رفت بگویم. آن آدم دیگری که طرز حرف زدنش، راه رفتنش، دست و گردن تکان دادنش و کلا همه‌ی حرکات فیزیکی‌اش بیش از همه روی اعصابم است خودم هستم. مو را شاید بشود تراشید ولی اینها را نمی‌شود چندان تغییر داد. باور کنید یا نه، هر وقت قطعه‌ای فیلم از خودم می‌بینم یا صدای خودم را می‌شنوم حالم بد می‌شود. آنقدر که قطعش می‌کنم. فیلم عروسی‌مان را دقیقا به همین دلیل آنقدر نگاه نکردم تا به قول علما از حیز انتفاع ساقط شد. در نتیجه‌ی با وجدان راحت همان تصمیمی را درباره‌ی مسیح گرفتم که پیشتر درباره‌ی خودم گرفته بودم: پرهیزِ حداکثری از مواجهه و دیدن و شنیدن، و در نتیجه داشتنِ اعصابِ راحت‌تر.

اما اینها باعث نمی‌شود که بشود کلا از او کناره گرفت و اصولا اگر بشود انرژی او، قدرت بسیج‌گری‌اش، ایده‌های بعضا نابش و بعضی کارهای بسیار زیبایش را نادیده گرفت نمی‌شود موجها و واکنشهایی که باعث می‌شوند را نادیده گرفت. وقتی مجید توکلی را گرفتند و برای اینکه، به خیال خودشان، تحقیرش کنند چادر و حجاب زنانه پوشاندند و عکسها را در فارس و سایر خبرگذاری‌هایشان منتشر کردند هیچ ایده‌ای درخشان‌تر از ایده‌ی مسیح برای دعوت به انتشار عکس مردان با حجاب نمی‌توانست آن را خنثی و حتی تبدیل به یک حرکت فمینیستی کند. کمپین آزادی‌های یواشکی‌اش، فارغ از آنکه با آن موافق باشیم یا مخالف، یکی از تاثیرگذارترین کمپین‌های مردمی چند دهه‌ی اخیر است. آنهمه گفتگوها و پیگیری‌هایش درباره کشتگان جنبش سبز از یکسو، و تماس دائمش با خشن‌ترین و بی‌ادب‌ترین نمایندگان مجلس و سیاستمداران ایرانی برای پاسخ خواستن از آنها را نمی‌توان نادیده گرفت. در کنار همه‌ی اینها گزارش‌هایی از خودش و خانواده‌اش، خانواده‌ی روستایی مذهبی‌اش، و خصوصا پدری که به خاطر بی‌حجابی مسیح حاضر نیست با او حرف بزند توامان شجاعانه و احساس‌برانگیزند. در زیر فشار خردکننده‌ای که به «جوجه اردک زشت» و «دختر داهاتیه که حالا رفته اون ور جو گرفتدش» وارد می‌آمد فیلمی نسبتا قدیمی منتشر کرد از همان خانواده‌ی دهاتی که روی تیلر به سمت مزرعه می‌رفتند، معصومه با چارقد و پوتین پلاستیکی با دوربین حرف می‌زد و می‌گفت پدرش حاضر نیست اجازه دهد او تیلر براند.
لابد یک چیزهایی هست که اینهمه طرفدار دارد.

من تکلیفم با او و با خودم روشن است: چون کلا روی اعصابم است تا جایی که ممکن است سعی می‌کنم پرم به پرش نگیرد و چیزی از او نبینم و نشنوم. باور کنید یا نه، حتی همین ماجرای بغل کردن مریل استریپ را ندیده‌ام اما درباره‌ی آن می‌دانم چون دیگران واکنش نشان دادند (البته واکنش در حد لب گرفتن از جرج کلونی!). گفتم که… این آدم یک طوری است که نمی‌توان کلا هم از اون بی‌خبر بود. البته چون جداگانه منتشر شد، آن بخشی که گفت حکومت ایران با من مشکل دارد چون زیاد مو دارم چون صدایم بلند است و چون زیادی زن هستم را دیدم. هم دیدم و هم لذت بردم و هم نمی‌توانم بفهمم اشکال چنین حرفی، یا اصلا اصرار مسیح به عنوان یکی از زنانی که با حجاب اجباری در ایران مبارزه می‌کنند چیست. به خصوص آنهایی که برای نقد مسیح دائما می‌پرسند «آیا مشکل ما در ایران حجاب اجباریه؟» را درک نمی‌کنم. اگر حجاب اجباری در ایران یکی از مشکلات اصلی ما در ایران نیست پس چیست؟ شما یک نمونه‌ی دیگر را مثال بزنید که هم بخش عظیمی از جامعه را زیر فشار گذاشته باشد، هم مجوز و مستمسکی باشد برای حکومت تا در خصوصی‌ترین مسایل شهروندان دخالت کند، هم تاثیر منفی بر اقتصاد داشته باشد، هم گلوی هنر را بفشارد، هم صنعت توریزم را تقریبا نابود کرده باشد، هم ورزش… و در یک کلام و از همه‌ی اینها مهمتر کرامت انسانی همه ش شهروندان را زیر سوال برده باشد. ضمن اینکه مگر یک نفر باید نماینده‌ی مبارزه با همه‌ی مشکلات ما باشد؟

اینکه مسیح یا معصومه علینژاد چقدر دوست یا دشمن دارد به من مربوط نیست. انرژیِ مازاد باید جایی و به بهانه‌ای تخلیه شود و طرفین می‌توانند این کار را با زدن توی سروکله‌ی همدیگر به نحو مقتضی انجام دهند. راستش حتی اینکه بر اساس شنیده‌ها گاهی مسیح می‌نشیند و از فشار انتقادها و حمله‌ها گریه می‌کند هم به خودش مربوط است. اولا بعضی کارها و یا روش‌هایش واقعا اشتباه است. ثانیا هر که بامش بیش برفش بیشتر و بالاخره پرداختن به موضوعات جنجالی همانطور که شهرت و توجه می‌آورد انتقاد و بدنامی هم دارد. ثالثا چه معنی دارد که آدم اینقدر موهای وزوزی پرپشتی داشته باشد و روی اعصاب باشد؟

فقط پیشنهاد می‌کنم اگر مثل من بخش سوم واقعا برای‌تان مهم است، یا به هر دلیل دیگری این آدم روی اعصاب‌تان است، ولش کنید. بی‌خیال شوید. اصلا فکر کنید مرده. مثل طوفانی که در استکان چای. چرا ما باید از دست یک نفر اینقدر حرص بخوریم و کل‌کل کنیم و به جای آنکه انرژی‌مان را –از همان راهی که درست می‌دانیم- برای مبارزه با قانون حجاب اجباری، یا هر چیز دیگری که فکر می‌کنیم احمقانه و غیرانسانی است، صرف کنیم، صرفِ کشمکش سر یک آدم کنیم؟ اون هم با اون قیافه‌اش!

masih2

 

پ.ن. کله‌خربزه هم خودتانید.

سفید، سیاه، ارزان، مفت! چند کلمه در باب نظریه‌پراکنی در باب شوخ‌طبعی‌های ایرانی

خبرگذاری‌ها و چی‌چی‌نیوزهای وطنی مبدع سبک نوینی در خبر-گزارش-تحلیل-گفتگویند که به مصداق جور بودن و در و تخته، باب طبع دکتر-آیت‌الله-استاد-کارشناس‌های وطنی‌اند. یکی از بروبچه‌ها تلفن می‌زند به حضرت آقا یا سرکار خانم و در باب مساله روز سوالی می‌پرسد، بعد چند دقیقه را‌ رندم از فایل را پیاده می‌کند با چند “به گزارش”خودمان و “وی افزود” و “این استاد دانشگاه خاطرنشان ساخت” و یکی دو خط کپی پیست از منابع ویکی‌پدیایی یا حتی اظهار نظرات لوبیاپلویی ساطع در تاکسی‌ها و سلمانی‌ها و تمام! راحت، آسان، سریع و مهمتر از همه ارزان.

دکتر-آیت‌الله-استاد-کارشناس‌های پابه‌رکاب هم که از قِبَل همین «استاندارد رسانه‌ای» به آب و نان و شهرت و دعوت و لقب رسیده‌اند البته چندان بی‌تخصص نیستند: گرفتن رگ خواب مخاطب عمومی و تحلیل به شیوه‌ای که نتیجه‌اش همان شود که قرار است بشود و البته ربطش به چیزی که مدعی داشتن تخصص در آن‌اند: امروز دلار گران شده؟ گفتگویی در باب تاثیرات اخلاقی تورم با آقای دکتر . روز دیگر خلیج فارس را عربی گفته‌اند- آقای دکتر؛ همان فرمول. حرف زدن درباره‌ی محیط زیست مد شده؟ گفتگو؛ نظرات نیم بند دوخطی نامربوط.
محتوای حرفها را که نگاه می‌کنی این همان‌گویی‌های ابطال ناپذیرند بعلاوه دم دستی‌ترین نصایح اخلاقی. ادعاهایی بدون تامل، مطالعه و اساس، برگرفته از خبرهای زرد و ارضاکننده‌ی انتظارات عوام‌ترین مخاطبان. نتیجه شهرت روزبروز “دکتر” و “استاد” در سایه جهل و حقارت و تن‌پروری خبربیاران چی‌چی‌نیوزها، و البته آلودگی اذهان و افکار با مدعیات عجیب در باب مسائل مد روز.

و البته مساله مد روز می‌تواند جکهای قومیتی و جنسیتی باشد که به مدد قیل و قال گروهی از «هویت‌طلبان» و «فیمینیستها» مشخص شده فقط در ایران رواج دارند و اهداف شومی را دنبال می‌کنند و ترک ستیزند و زن‌ستیزند و باید آژانی در هر صفحه اینترنت و هر گوشی موبایل و هر مهمانی خصوصی گمارد تا ذهن و زبان مردم را از چنین چیزهای خطرناکی پاک کرد. تب چنان بالا گرفته که رسانه‌های آبرومند را هم دامن‌گیر کرده. امروز و فرداست که به محض ورود به وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی پنجره‌ای باز شود و بجای دعوت به شرکت در نظرسنجی درباره این وب‌سایت، اجبار کند به شرکت در نظردهی درباره جکهای قومیتی و جنسیتی در میان کاربران ایرانی. چه اشکالی دارد؟ راحت، سریع، مد روز و البته ارزان. مفت!

بجای تخصص و مطالعه و تحقیق (یا دست کم اندکی فکر کردن درباره موضوع!) هم می‌توان روی جنبه‌ی مخاطب‌پسند و جلب‌توجه‌کن و لایک بگیر و بترکون ماجرا تمرکز کرد. فرمولِ رحیم‌پور ازغدی‌ها و حسن عباسی‌ها که می‌دانند در ذهن مخاطبشان چه توطئه‌ای باید کشف شود، طوری تحلیل می‌کنند که همان توطئه کشف شود و همگی حالش را می‌برند. چرا ما نتوانیم با بکار بستن همین فرمول روی سایر مخاطبان و سایر توطئه‌ها قدر ببینیم و بر صدر نشینیم یا دست کم چندتا لایک و بیلاخ بیشتر کسب کنیم؟! عده‌ای هستند که دوست دارند فکر کنند همه‌ی جکهای قومیتی با توطئه‌هایی خاص بر ضد ترکها و لرها و کردها ساخته می‌شوند و همه‌ی جکهای جنسیتی را عده‌ای مرد ضد زن احمق زورگو می‌سازند؟ باشد، تحلیلی که به همچو نتیجه‌ای ختم شود با من. اگر هم با تاریخ طنز و شوخ‌طبعی در ادبیات فارسی و فرهنگ ایران و جهان و هزاران تحقیق مدرن علمی در این باب کلا ناآشنایم چه غم؛ در عوض با چند اصطلاح علمی که بلدم می‌گویم سفید سفید است و سیاه و سیاه و خوب خوب است و بد بد، و مي‌گذارم تنگ چند سرزنش و نصیحت اخلاقی که بچه‌ها بیایید خوب باشیم، با هم بخندیم نه به‌هم، حواسمان را جمع کنیم… . نتایج عملی و اجتماعی اینها چه می‌شود؟ به من چه؛ من مسئول کشف توطئه‌های از پیش تعیین شده‌ام، مسئول وجهه رسانه‌ای خودم به عنوان استاد و دکتر و کارشناس، مسئول پر کردن صفحات رسانه‌ای که برایش کار می‌کنم، مسئول گرفتن لایک و همیشه و به هر قیمت در صحنه بودن.

از میان انبوه کسان و نظرات و رسانه‌هایی که مصداق این نوشته‌اند سخنرانی اخیر محسن رنانی را به عنوان نوبر در اینجا بیشتر باز می‌کنم. دکتر محسن رنانی، دانش‌آموخته‌ی اقتصاد دانشگاه تهران در سمینار تد ایکس چیزی ارائه می‌دهد به این شرح و بیان:

پیش از پرداختن به محتوای حرفهای ایشان جالب آنجاست که اصولا هیچ چیز این ارائه (اگر از میکروفن کوچک سیار صرفنظر کنیم) به ارائه‌های TED نمی‌ماند: نه خبر از کشفی می‌رود و نه حرفی از تجربه‌ی شخصی عمیقی است و نه نظریه‌ای علمی ارائه می‌شود. از انسجام و قدرت سخنوری سخنرانان تد هم خبری نیست. حرفهایی کشدار و ملال‌آور است که با لحن یک معلم پرورشی دوره دبستان برای حاضران خطابه می‌شود. کل نوآوری ریختن چند قطره رنگ در محفظه‌ای شیشه‌ای است که به لایتچسبک‌ترین نحو ممکن قرار است به پاسخهای حاضران چسبانده شود و اگر چیزی را هم تداعی کند قصه‌ی به عیادت رفتن ناشنوای مثنوی است که پاسخهایی را آماده داشت چیزی می‌پرسید و آنها را به ترتیب می‌پراند. و اما حرفهای ایشان به نقل از ایسنا و “کپی کن ویزیتورببربالا”های چی‌چی‌نیوزان با پرانتزهایی از من:

به گزارش ایسنا، عضو هیات‌علمی دانشگاه اصفهان در این همایش گفت: جوک‌ها مخصوصا جوک‌های سیاه مثل یک گلوله شلیک‌شده هستند که توسعه‌یافتگی هرجامعه‌ای را هدف قرار می‌دهند (عجبا! کشفا! ادعاآ!). محسن رنانی اظهار کرد: جوک‌ها دودسته‌اند سفید و سیاه و طیف بزرگ‌تری از جوک‌ها نیز از لطیفه تا شایعه و برچسب‌زنی را شامل‌می‌شوند.(خب این جمله بی‌ربط را با حسن نیت فراوان نسبت به جناب رنانی می‌گذاریم پای حساب کم سوادی مطلق جناب مثلا خبرنگار در تنظیم خبر)

وی افزود: جوک‌های سفید همانند موسیقی، شعر و… وارد شده و باعث پیشرفت و جلای یک جامعه می‌شود، اما جوک‌های سیاه دوکار را انجام می‌دهند یا مثل یک گلوله شلیک می‌شوند یا مثل یک سم رسوب کرده و آرام‌آرام از پای درمی‌آورند. (جک سفید مثل شعر و موسیقی باعث جلای یک جامعه می‌شود؟! جک سیاه شایعه و برچسب‌زنی را شامل می‌شود؟! این دسته بندی از کجا آمد و این اثرات منسوب به هر کدام چطور بدست آمدند؟ تحقیق میدانی یا نظریه‌ای جامعه‌شناسانه یا آزمونی روانشناسانه…؟ خب اینطور که باشد همه چیز را می‌توان با نتایجی فرضی به سفید و سیاه تقسیم کرد. مثلا در تدایکس بعدی من می‌توانم فعالیت اقتصادی را به اقتصاد سفید و اقتصاد سیاه تقسیم کنم با این توصیف حرافانه که اقتصاد سفید باعث پیشرفت و جلای جامعه می‌شود اما اقتصاد سیاه یا مثل یک گلوله شلیک می‌شود و یا مثل سم رسوب می‌کند!)

این عضو هیات‌علمی دانشگاه اصفهان ادامه داد: جوک‌های سیاه آرام‌آرام هویت، غیرت و ارزش‌های کشور را نابود می‌کنند، این جوک‌ها شامل جوک‌های قومیتی، مذهبی و جنسی می‌شوند. رنانی به کارکردهای جوک اشاره کرد و گفت: اطلاع‌رسانی، تخلیه روانی و رساندن انتقاد به مسوولان از وضعیت و اوضاع، از کارکردهای یک جوک هستند، اما این جوک‌های سیاه به توسعه شلیک می‌شوند و توسعه کشور را آرام‌آرام نابود می‌کنند. (همان حرفهای همیشگی و سرکوبگرپسند: شوخی نباید قومیتی باشد نباید مذهبی باشد نباید جنسی باشد. حرفی مهمل از جنس “نقد خوب است اما نقد سازنده و مودبانه و غیررنجاننده” از سوی کسانی که یا اصولا نمی‌فهمند دارند چه می‌گویند و یا رویشان نمی‌شود بگویند با هر نوع نقد و چالش و پرسش مخالفند در عوض چنان مرزهای “نقد خوب” را تنگ می‌کنند که شیر بی یال و دم و اشکم شود. با ربط زورکی به مبحث “توسعه” که لابد محل اعراب جناب اقتصاددان است و مثل لباس پادشاه که فقط حرام‌زاده‌ها نمی‌توانستند آن را ببینند قرار است مخاطب چیزفهم و حلالزاده متوجه ربط عمیق توسعه به جکهای قومیتی و مذهبی و جنسی بشود! دانشجوی دهان از حیرت وامانده‌ی داخل سالن هم البته اگر به اندازه کافی تیز باشد می‌تواند با همین فرمول سایر موانع گلوله-سمی توسعه را بیابد و برای سایرین ارائه دهد: نقد سیاه، ادبیات سیاه، شایعات سیاه، خبررسانی سیاه، بروکراسی سیاه، کشک سیاه، پشم سیاه… )

وی با بیان اینکه توسعه نیازمند ویژگی‌های خاص خود است، اضافه کرد: انسان‌های دارای اعتمادبه‌نفس، مدیرانی که ریسک‌پذیر باشند، سرمایه‌گذاران پردل‌وجرات که بتوانند به مدیران اعتماد داشته باشند تا کار پیش برود، از ویژگی‌های توسعه است، یعنی اگر اعتماد میان جامعه، مردم، مدیران و دولت از بین برود، شکست آن جامعه قطعی خواهد بود. پس جامعه‌ای پیشرفت می‌کند که میان سرمایه‌دار و مدیرانش اعتماد و ریسک‌پذیری مدیرانش برای انجام کارهای جدید در بالاترین حد خود باشد. (از کرامات آقا معلم تدایکس ما این است – شیره را خورد و گفت شیرین است! خب که چی؟) این استاد اقتصاد دانشگاه اصفهان افزود: جوک‌های سیاه شخصیت‌ها را ترور می‌کنند برای مثال در کشور ما محبوب‌ترین شخصیت فوتبالی کشور یعنی علی دایی ترور شخصیتی می‌شود، اما در انگلستان دیوید بکام به عنوان محبوب‌ترین بازیکن فوتبال آن کشور تکریم می‌شود و از او پول‌های هنگفتی به جیب می‌زنند. (بی‌اعتبارترین مثال با چیپ‌ترین بیان. در مورد بکام جک نمی‌سازند و تکریم می‌شود؟! فقط ده‌ها جک و کاریکاتور درباره زندگی خصوصی و زنش رسما منتشر شده بدون آنکه یک صدم علی دایی دسته گل به آب داده باشد. ضمن آنکه پول هنگفت به جیب زدن چه ربطی به جک ساختن یا نساختن دارد؟ کی پول به جیب زده؟ کسانی که مثلا قرار بوده جک بسازند و نساخته‌اند؟!)

رنانی ادامه داد: اگر می‌بینید در کشور ما زنان کاندیدا نمی‌شوند یا مدیریتی را به دست نمی‌گیرند، اگر می‌بینید قدرت ریسک‌پذیری پایین است و کسی با کسی تعامل ندارد و مردم از تعامل می‌ترسند، چون همه زیر ذره‌بین هستند و می‌ترسند از اینکه اشتباهی رخ دهد و بعد آماج حملات جوک و زیر شلیک شایعات کمر راست نکنند. (اولا که زنان ایرانی بسیار زیاد “کاندیدا” می‌شوند و شغل‌های مدیریتی را بدست می‌گیرند در مقایسه با منطقه و خاورمیانه. ثانیا، به فرض صحت این ادعای هوایی و بدون سند، شما از کجا فهمیدی که جماعت بخاطر ترس از جک و شایعه کاندیدا نمی‌شوند یا با هم “تعامل” ندارند؟)

وی تاکید کرد: اگر جامعه متخصص ساخت جوک‌های سیاه شد، باید نگران این جامعه بود زیرا به دست خود مردمانش از توسعه‌یافتگی بازمی‌ماند. جوک سیاه اعتماد‌به‌نفس، اتحاد و همبستگی ملی را از بین می‌برد. (بجای “جوک سیاه” در این عبارت بگذارید شایعه، تهمت، خودبرتربینی… چه فرقی می‌کند و چگونه می‌توان این ادعاهایی را آزمود یا ابطال کرد؟ )

 

این مشت نمونه‌ی خروار را فقط بگذارید کنار این کامنت دکتر احمد صدری -که در پای مطلبی در فیس‌بوک گذاشته بود- تا ببینید که آدمیزاد اگر واقعا محقق باشد و سواد علمی‌اش با حسن نیت همراه شود چگونه در ساده‌ترین و دم‌دستی‌ترین شیوه‌ی اظهار نظر هم می‌تواند راهگشا و تفکربرانگیز نظر دهد:

همیشه بهترین جوکهای ترکی را از ترکها شنیده ام… و جوکهای رشتی را از رشتی ها. تئوریهای توطئه «محافل جوک سازی» و دسیسه های امپریالیستی «فرّق تَسُد» جایش بالای منبر دکتر روازاده است. البته با کسی که تعصب نژادی دارد و با نیت تحقیر کسی جوک میگوید مخالفم ولی نه تنها در جوک گفتنش. با چنین شخصی باید در همه سخنانش مخالف بود و اجازه نداد که لجن پراکنی کند. واقعیتها تا آنجا که به عقل من میرسد اینهاست:‌ ۱- جوکهای قومیتی یک واقعیت جهانشمول جامعه شناسانه دارند. ۲- جوک ستیزی کاری دون کیشوت وار است. هیچکس و هیچ مقامی نمیتواند جلوی جوکهای جنسیتی و قومی را بگیرد. جوک یک نوع هنر است و همانگونه که میدانیم در این امور هنر به اخلاق سور میزند. کار هنری والا ولو اینکه از نظر اخلاقی آزار دهنده باشد تداوم خواهد یافت. ۳- آنچه باید عوض شود این حساسیتهای ضد جوکی است. آنچه باید برچیده شود این تئوریهای توطئه است که میگوید جوک مثل گلوله است یا جوکها سیاه داریم که باعث عدم اعتماد ملی میشود. آنچه باعث عدم اعتماد ملی میشود همین تئوریهای جوک است نه خود جوک. ۴- جوکهای قومیتی همه جا هستند. نژاد پرستی هم همه جا هست. ولی این دو پدیده متفاوت هستند و ارتباط اگر داشته باشند ذاتی نیست بلکه عرضی است، جوهری نیست بلکه تصادفی است. ۵- بهترین برخورد با جوک کم کردن حساسیتهاست. اگر کسی بد ذات نباشد و ترک ستیز نباشد بگذاریم هر جوک در مورد قومیت ترک یا رشتی یا قزوینی یا اصفهانی یا مشهدی ما میخواهد بگوید. با او بخندیم. قضیه همینجا تمام خواهد شد. ۶- در ضمن این برخورد از نظر استراتژیک و سمبلیک بهتر از حساسیت نشان دادن است. تحمل جوک کار گروه های قوی در جامعه است. مثل بلوند ها و وکلا در آمریکا. خودشان هر جوکی هست در مورد خودشان میگویند و میخندند. پس… حتی اگر گروه فائق نیستیم بیائیم مانند گروه های فائق عمل کنیم بجای اینکه خود را قربانی نشان دهیم. ۷- این مد خود قربانی پنداری بسیار مضر است. ولو اینک ظلم تاریخی شده باشد دلیلی نمیشود که آنرا هویت خود تلقی کنیم. البته در مورد اقوامی در حال حاضر و به صورت عینی تحت ستم هستند (مانند افغانی ها)‌ سخن نمیگویم. این حرفها مربوط به اقوامی است که یا اصلاَ ایرانی (ترک و رشتی)‌ هستند یا قرنها از سکونتشان در ایران گذشته (اقلیت عرب.) سخن زیاد است.

 

اما چنین کارشناسانی و چنان نظراتی چرا در جریان غالب رسانه‌ای کم‌پیدا و بلکه ناپیدایند؟ چون تن به کاشفان توطئه‌ شدن نمی‌دهند و به مد روز و میل مخاطب حرف نمی‌زنند و تئوری صادر نمی‌کنند. چون اصولا بجز حرف مفت هیچ چیزی ارزان بدست نمی‌آید که با یک تلفن، یک تماس اسکایپی، یک ایمیل ( سلام. ما دوست داریم نظر شما را در کنار نظر صاحب‌نظران در وب‌سایتمان در مورد “انگیزه‌های جکهای قومیتی و تبعات ملی و اخلاقی آن در بین کاربران ایرانی” منتشر کنیم. متشکر می‌شوم اگر نظر خود را حداکثر در 496 کلمه تا پسفردا ساعت سه و ربع بعدازظهر به وقت اینجا برایم ایمیل کنید. با سپاس!) خرج شود.

شاید به یاد و تاسی از مجیدآقای سوته‌دلان -که روضه می‌خواست برود چکار؟ خودش صحرای کربلا بود فقط گریه‌کن نداشت- بهتر باشد تا اطلاع ثانوی حواسمان به سوژه‌ی جک و خنده شدن خودمان باشد بجای کشف توطئه‌های غریبِ جک و خنده‌ی دیگران!

 

———————–
پی‌نوشت:
1- درباره شوخ‌طبعی‌های قومیتی و جنسیتی حرف و نظرِ قابل نقد بسیار است که در این یادداشت به آنها نپرداختم چون این یادداشت در انتقاد به چرندگویی بود نه در نقد آرای سایرین در این زمینه. لازم است توجه شود که فرق بسیار است بین مخالفت با یک نظر یا شخص با چرند دانستن آن. از این‌رو امیدوارم دوستانی که با آنها در این زمینه اختلاف نظر دارم و با هم گفتگوی انتقادی داشته‌ایم این نوشته را بخود نگیرند و نرنجند.

2- درباره‌ی سوابق آقای دکتر رنانی البته نباید از جاده انصاف خارج شد. در صفحه‌ای که مشخصات شرکت برگزار کننده رویداد فوق در آن آمده و ادعا شده مجوز تد است درباره‌ی ایشان (که از مدیران آن شرکت است) آمده وی بیش از یکصد مقاله علمی منتشر کرده و در بیست سالگی در حالی که دانشجوی دکتری اقتصاد در دانشگاه تهران بوده به تدریس در همان دانشگاه هم اشتغال داشته است (. In 1986 he started his career as a teacher in Tehran university while he was studing for Ph.D at the same time) آدمی تا این حد تیزهوش البته که می‌تواند همایش تد برگزار کند و درباره نقش جکهای قومیتی در توسعه سخنرانی کند و ماهی و جک رنگ کند – بشرطی که راهش را یاد بگیرد!

3- درباره شوخ‌طبعی‌های قومیتی و جنسیتی قبلا در چند یادداشت نظرم را نوشته‌ام. از جمله بنگرید به: مساله‌ی دشوار دوشواری و نگاهی به جکهای ترکی (بازنشر از وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی)

افکار استاتوسی

چهارشنبه کشف مهمی کردم. ماجرا از آنجا شروع شد که متوجه شدم اولین ایرانی‌ای که توانسته فن روزنامه‌نگاری را به طور آکادمیک در اروپا یاد بگیرد محمد مسعود بوده که بعدها با چاپ یک سند رسمی مبنی بر اعطای یک میلیون ریال به قاتل قوام‌ در روزنامه‌های دهه بیست، از پرچمداران جایزه تعیین کردن برای تروریست‌ها در مطبوعات ایران شد اما گویا آدم‌های شریفی که چشم به مال دنیا نداشته‌اند هم در این فن بودند و اندکی بعد فارغ از جایزه‌ی بزرگ، دو گلوله به یادگار در مغزش کاشتند. اولین روزنامه نویسی که به دولت رسید هم سید ضیاالدین طباطبایی بوده که به یکی از اولین کارهایش تعطیلی همه روزنامه‌ها بود. بعد که توجه کردم دیدم ریشه روحانیت در ایران به دست روحانیون زده شده، دانشجوها پرچمدار تعطیلی دانشگاه‌ها بوده‌اند و یک رئیس‌جمهور دانشگاه رفته دانشگاه و تحصیلات عالی را در ایران به خاک سیاه نشاند… هر چه فکر کردم کشف مهمم یادم نیامد.

دیشب خواب می‌دیدم سه نفر آمده اند توی تختم و اصرار دارند من را مشتمال بدهند. یکی‌شان شیرعلی قصاب بود اما وقتی حرف می‌زد صدای سوزان روشن از دهانش درمی‌آمد. یکی دیگر دکتر سروش بود که صدای خودش را داشت اما همه‌اش چهل طوطی اصل می‌خواند. سومی اصلا نبود و اگر اینقدر در خواب و بیداری باهوش نبودم ممکن بود با چهارمی اشتباهش بگیرم. صدای نفس‌نفس زدن‌های سوزان هنوز حالی‌به حالی‌ام می‌کند هر چند که جای کارهای شیرعلی هنوز درد می‌کند.

پسرم دیروز با هیجان خاصی پرید توی اتاق و گفت حدس بزنم چه کار کرده. آنقدر لپ‌هایش گل انداخته بود که جا داشت فکر کنم او هم به صف دارندگان دکترا پیوسته و از کلاس دوم شیفته‌ی‌خدمت‌وار به آکسفورد و کمبریج و ام‌آی‌تی پریده. خیالم از بابت کشف انرژی هسته‌ای راحت بود چون رفتن به آشپزخانه را برایش قدغن کرده‌ایم. خودش طاقت نیاورد و خبر خوش داد که در بازی منوپولی با خودش توانسته با ساخت پی در پی هتل‌ها، خودش را ورشکست کند! کمی خندیدم و بعد که به فکر زندگی خودم افتادم گریه‌ام گرفت.

دوشنبه ساعت 9 و 27 دقیقه شب حس عارفانه‌ی عجیبی بهم دست داد. گرمای عجیبی از پشتم شروع شد و به سرعت تمام بدنم را فراگرفت. بلافاصله به یاد کیرکه‌گور و ترس و لرزش افتادم و یک مقداری هم الهی قمشه‌ای. البته بخش الهی بیشتر مربوط به وقتی بود که داشت برق از چشمهایم می پرید. همه‌اش در یکی دو ثانیه طول کشید درست از شروع حالت مکاشفه تا زمان کشف اینکه زنم پایش سریده و از پشت سینی چای را روی پشت من خالی کرده.

هادی که تازه از اندونزی برگشته را پریشب دیدم. می‌گفت ببین ما ایرانی‌ها چه ملت بزرگی هستیم که در کربلا بمب منفجر می‌شود چند تا ایرانی کشته می‌شوند در پاتایا هم بمب منفجر می‌شود چند تا ایرانی نفله می‌شوند. بچه‌ها توصیه می‌کردند یک آزمایش اچ‌آی‌وی بدهد. گفت این حرفها چیه و با چند تا از اساتید درجه اول که از ایران آمده بوده‌اند به سنگاپور برای یک کنفرانس ریاضی رفته بوده اندونزی. به این نتیجه رسیدیم که دست و پایش را بگیریم ببریم آزمایشگاه.

سه چهار روز است که دارم فکر می‌کنم چه چیزی قرار بود یادم بیاید که نمی آید.

توی یکی از این سایتهای پرخواننده وطنی که ژنرالهای دور مانده از سایتهای موشکی می‌چرخانندشان، رتبه‌بندی کشورها در المپیک را گذاشته بود. شصت و پنجمی کشور بوقلمون بود با پرچم ترکیه! اول فکر کردم بعد از اسم گذاری برای آمریکا و اسرائیل و انگلیس که یکی شیطان بزرگ شد و آن یکی رژیم صهیونیستی و بعدی روباه پیر، اینبار نوبت ترکیه شده که خب کم هم ضدحال به ایران نزده و با ادبیات جیم الف الفی متخلق به اخلاق‌الله، بوقلمون مودبانه‌ترین اسمیست که می‌شود رویش گذاشت. بعد انکشف که کار صعب ترجمه اسم کشورها را به مترجم گوگل داده‌اند آن بیچاره هم لابد با دیدن Turkey فکر کرده عده‌ای از الان به فکر عید شکرگذاری هستند.

خیلی فکری‌ام این روزها. عصر امروز نامه‌ای به بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های کیرکه‌گور نوشتم و ازشان پرسیدم در زندگی نامه او مواردی از علاقه به چای، داشتن زن دست و پا چلفتی و احیانا سوختگی وجود دارد یا خیر.

دلم دوچرخه می‌خواد

با یک ئی‌تی کوچولو

با پرواز

و یک ماه گنده

بی امام

طرح نمایشنامه: دکتر علی شریعتی وارد کلاس می‌شود. همه‌ی دانشجوها با لپ‌تاپ و تبلت تری جی سر کلاس نشسته‌اند. بچه‌های مجاهد هم مثل بقیه هستند با این تفاوت که بکگراند همه شان مریم و مسعود است. شریعتی از لویی ماسینیون اسلام شناس بزرگ می‌گوید. در عرض چند ثانیه تمام دانشجوها همانطور که چشم به او دوخته‌اند لویی ماسینیون را سرچ می‌کنند و متوجه می‌شوند همچین اسلام شناس بزرگی هم نیست. زیرچشمی نگاهی به هم می‌کنند و لبخندی می‌زنند. مجاهدین اخم می‌کنند. با این حال وقتی دکتر برای چندمین بار اشاره می کند که به عنوان یک جامعه شناس با نگاه خشک علمی… یکی از دانشجوها دست بلند می‌کند و می‌گوید با عرض پوزش در دپارتمان جامعه شناسی دانشگاه سوربن نوشته شده که او در حاجیلوژی دکترا گرفته و تبلتش را رو به بقیه می‌گیرد.

دکتر به رو نمی‌آورد و بحث را به اگزیستانسیالیسم سارتر می‌کشاند و از قول سارتر در برلن نقل می‌کند که اگزیستانسالیسم در عینیت امت است و این نشان می‌دهد که جامعه توحیدی چیز خوبی است. یک دختر دانشجو می‌گوید این حرف از سارتر نیست و طبق زندیگنامه او در ویکی‌پدیا اصولا سارتر در برلن فقط سینما می‌رفته و صدای راسو از خودش درمی‌آورده تا قهرمان لی‌لی منطقه شود. دکتر پذیرش خطار را از مزایای شیعیان علی، انسان کامل می‌داند و اعلام می‌کند که جمله نقل شده از کتاب هستی و نیستی سارتر بود. هنوز چند جمله‌ای جلو نرفته که یکی دیگر از دانشجویان همانطور که حیرت زده مانیتورش را نگاه می‌کند می‌گوید اصلا در نسخه الکترونیک هستی و نیستی هیچ چیزی حتی نزدیک به عبارت عینیت امت در 54 زبان توسط گوگل دسک یافت نمی‌شود. دکتر سکوت می‌کند، سیگاری می‌گیراند و بعد می‌دود از پنجره بیرون می‌پرد و در قاب طلایی رنگ رو به غروب با دو بال سپید و باله‌ی مثلثی شکلی به رنگ خاکستری رو به بیکرانِ کوهها پرواز می‌کند.

راپورت تماشای پروگرام جناب شنبه‌زاده در آن شبهایی که باران آمد بمعیت شراگیم خان زند و همراهان و مواجهه با طایفه‌ی فاطمه اره‌گان

شراگیم خان زند که از احباب قدیم است قریب یک ماه پیش پیغام داد که زارسعید شنبه‌زاده که از اعاظم مغنیان و بابازارهای ناحیه‌ی بوشهر است یک پروگرامی در اسلامبول ترتیب داده و بوی و زوجه‌اش شب اول را بلیط رایگان هبه کرده لاکن گفته دو شب بعد را باید ابتیاع نمایید. ما را هم دعوت گرفت آقا شراگیم بطریقه‌ی خانی خودش یعنی گفت اگر وجه شب اول و دو و سوم را بتمام و کمال می دهید با همدیگر برویم. مایه‌ی مسرت شد که شراگیم‌خان بعادت مالوف کمیسیونی برای خودش در نظر نگرفته. بهر بدبختی بود با فروش چند قلم از ظروف مسی جهیزیه عیال لیره برای دو شب فراهم نموده بوی دادیم. خیلی خوشحال شد و بکمال تکبر گفت که خودش بواسطه‌ی سلبریتیت یک شب بیشتر از ما پروگرام را شاهد و سامع خواهد بود. لاکن چند روز بعد بکمال دماغ‌سوختگی برگشت که شب اول لغو گردیده خودش و اهل بیتش باید مثل ما بپردازند. بلحاظ رفاقت همدردی و شفقت نمودیم ولی خدا کند شراگیم‌خان سروصدای عروسی‌ای که در اسافلمان برپا بود را نشنیده باشد.

به هر زحمتی بود یکی دو روز قبل پروگرام خود را به استانبول رسانده خانه‌ای را از مردی ترک اجاره کردیم. خواهر زوجه ما بمعیت شو و پسرش و ایضا خواهر و عمه‌زاده‌ی زوجه‌ی شراگیم هم آمدند. جمعا یک ایلی شده بقدر خراج یک سال ساوجبلاغ پول جمع کرده جا رزرواسیون نمودیم. روز اول که بواقع روز دوم بود بمحل رفتیم اما امان از راه دور و باران بسیار. سه کرت مترو عوض نموده یک بار تاکسی گرفتیم و زیاد پیاده رفتیم تا بمحل رسیدیم. دو اتاق تو در تو بود طبقه فوقانی یک کافه‌ای هر کدام سه قدم و نیم در سه قدم و نیم که یکی برای کنسرت دهنده‌ها بود یکی برای مدعوین. تازه نصف همین جا را هم ابواب جمعی بی‌بی‌سی فارسی تحت تیول خود گرفته بودند بریاست بهزاد آقای بلور که معروف است بکلاه‌داری و غرایب پوشی بنحوی که آدم ملتفت نمی‌شود ایشان دائم‌الباماسکه است یا که زبانم لال این البسه را از روی اختیار بتن می‌کند و احیانا وجهی هم بابت آنها می‌دهد. بهر تقدیر لب‌ها لاحول‌گو و دل‌ها به یاد شب اول قبر خود را به آنجا داخل نموده از دوشیزه‌ای که آنجا بود سراغ صندلی‌های خود را کردیم. نصف تعدادی آنچه وجهش را داده بودیم بما دادند باقی کاشف بعمل آمد تحت اشغال جمعی از هموطنان است. هرچه هم که دوشیزه‌ای که مسئولیت داشت آنجا جزع و فزع کرد که ما اسم اینها را روی صندلی‌ها چسبانده بودیم از جایشان جم نخوردند و گفتند ما مهمان سعیدیم و همه‌ی ما ایرانی بوده این حرفها را با هم نداریم. خواستیم حرکتشان بدهیم دیدیم دو مرد ریغویند بمعیت سه زن کوه‌پیکر که فرهاد و رستم و کاترپیلار هم نمی توانند حرکتشان بدهند. بناچار کظم غیظ نموده از پروگرام‌ها که بعضا با اطوار بغایت موزون و خوش‌اطوار شاهرخ آقای مشکین قلم همراه می‌شد لذت بردیم. بعد آن نگاهی به شراگیم خان انداخته در ناصیه اش دیدم که روز بعد دیر می‌رسد و صندلی‌ها را طایفه‌ی کوه‌پیکران -که مشتمل بر چند خواهر، هر کدام مصداق کامل فاطمه‌اره بودند بعلاوه یک مادر که به مادر فولاد زره دیو می‌گفت تو درمیا که من درآمدم – می‌گیرند. خدا را هم شاهد گرفته به شرافتم قسم که تا عصر روز بعد حداقل چهار پنج بار این را به رفیق شفیق گفته هربار جز تکان‌های بز اخفش‌وار کله ایشان که یعنی “حاجت به تذکر نیست محال است همچو بشود” ندیدیم.

روز دوم باران سختی می‌بارید که ناامید از بهم کشیدن رفیق شفیق، با اهل بیت از خانه بیرون زده زیر باران شدید راهی محل شدیم که بظن قوی بهزاد آقای بلور یا زارسعید شنبه‌زاده آن را از روی خاطرات سیاحی باسم مارکو پلو یافته یا خوابنما شده بودند و الا آدم عاقل محال است چند دسته از فحول طرب را از مملکت ایران و باقی جاها بکشاند در جایی به قد یک قبرجا که بهرکجای اسلامبول هم به یک قدر بعید باشد و یافتنش کار حضرت فیل سلام علیه و علی خرطومه.

مثل موش آبکشیده به محل پروگرام رسیده همان گونه که منتَظر بود یک ردیف از صندلی‌ها را اشغال دیدیم. ردیف پشتی که خالی بود نشسته از سر مرام و جوانمردی و گفتیم ردیف جلو مال رفقای ماست که در راهند. دوشیزه‌ی مربوطه باز هم هرچقدر فزع کرد که این جای اینهاست برنخاستند ابرام نمودند که ما مهمان سعیدیم. بنده این بار حتی حریف را جری‌تر از دیروز دیده ماست را کیسه کردم. کار به خود زارسعید کشید بیچاره آمد گفت “خو کیسه که مهمان مُنه؟” همه صم بکم شدند. رفت. بعد بگوش خود شنیدم که بزرگ خاندان فاطمه‌اره‌گان به بغلی‌اش می‌گوید “شیطانه می‌گوید برگردم با پشت دست بگذارم در دهانش”. فی‌الفور قطر بازو را در جرم کوه کمر ضرب کرده گریز از مرکز یکصد و هشتاد درجه‌ای آن را محاسبه نمودم و ملتفت شدم که این پشت دست به دهان هر فلک‌زده ای بخورد کله‌اش با سرعت صوت به حوالی آنکارا پرواز خواهد کرد. بعد به کمال حیرت فهمیدم آن فلک زده ای که در مسیر مرگبار پشت دست والده‌ی فولاد زره است این بنده بوده خدا شاهد است نزدیک بود قالب تهی کرده به اجداد طاهرین بپیوندم. مصمم شدم منورالفکری پیشه کرده درجا به مرام عدم خشونت درآمده حتی‌المقدور به هیات میرزا مسعود خان بهنود شده مودب و ساکت بنشینم بلبخند اکتفا نمایم.

خلاصه اینکه شراگیم خان و تیر و طایفه‌اش رسیدند. خود بیچاره‌اش که بمحض دیدار فاطمه اره‌گانِ غضب آلوده و علی‌الخصوص والده‌ی گرامشان بطرفه‌العینی خصیتینش بدور گردن پاپیون شده صم بکم گوشه‌ای نشست لاکن اهل بیتش معترض شدند، که نتیجه داد و بواسطه‌ی آن سه ربع تمام بدوبیراه شنیدیم! آخرش هم والده‌ی فولاد زره خود را روی صندلی جلویی انداخت و نعره کشید که “من اینجا می‌نشینم تا ببینم کی می‌تواند مرا بلند نماید”. ناگفته هم پیدا بود که تا معظم الیها نشسته هیچ کس توان آن را ندارد و خیلی صاحب کافه هنر کند بعد رفتن وی چند مرد زورآور بیاورد پایه‌های صندلی بیچاره را از کف اتاق بیرون بکشند. تازه خدا را هم باید شاکر باشد که ده من گوشت و دنبه از راست و ده من از چپ روی دو صندلی طرفین بود والا کفه صندلی به کف اتاق مماس می‌شد. اینها کم بود که بانو هر ده دقیقه یکبار هم مثل شترمرغ کوکو تکرار می‌کرد “دیگر من باشم پایم را جایی که ایرانی هست بگذارم.”

خلاصه اینکه شبی بود و پروگرام‌های انصافا خوب و روح‌نوازی، در معیت دوستان خوش گذشت. علی‌الخصوص که زارسعید شنبه‌زاده بعد اجرا حاضر نشد بخلاف سایر سلبریتیون اعم از شاهرخ آقای مشکین قلم و مغنی اصلی دسته‌ی عجم و بهزاد آقای بلور، حتی یک فتوگرافی با شراگیم خان بگیرد، مایه تفریح مضاعف شد. بعدا معلوم شد بعوض آن ناغافلی فتوگراف مرا که بدیدن البسه بیچاره‌مان زیر فاطمه اره بزرگ انگشت بدهان مانده بودم انداخته.

 

zar

درباره‌ی افاضاتِ درخت پرسایه‌ی مستقل و خیرخواه و وطندوست و مودب و سرفراز و…. فروتن؛ آقای میرفتاح!

می‌گویند قاضی از کسی که به جرم دعوا و شکستن بینی رفیقش به دادگاه آورده شده بود پرسید چرا این کار را کرده. ضارب گفت چون این به من ده سال پیش گفته بود خوک!

قاضی گفت حالا چرا بعد از ده سال کتکش زده‌ای؟ طرف پاسخ داد چون تا پریروز که یک خوک دیدم، نمی‌دانستم خوک یعنی چی!
به قول زنده یاد صلاحی حالا حکایت ماست. من هم تا همین چند روز پیش نامه‌ی علی میرفتاح به رئیس جمهور را که در ویژه‌نامه نوروزی مهرنامه (ص 55) منتشر شده ندیده بودم. آقای میرفتاح پس از این نامه، پس از شرح مصائب روزنامه‌نگاری در ایران و مشکلاتی که خودش تجربه کرده و اینکه چرا “کرگدن” تخلص می‌کند نوشته:

« از این حیث من قاطبه روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست را نمایندگی می‌کنم که تن به مذلت آوارگی و مهاجرت نمی‌دهند و با همه سختی‌ها می‌سازند و همین نوشتن‌های چندماهه و چندروزه را به بی‌وطنی و آوارگی ترجیح می‌دهند. قصد جسارت به مهاجرین را ندارم، اما کسی که فارسی می‌نویسد و به مخاطب فارسی‌زبان فکر می‌کند، در خارج از ایران مانند درختی‌ایست که نه سایه دارد و نه بر…»

البته من نه با آقای میرفتاح سابقه رفاقت ده‌ساله دارم و نه دستم به بینی ایشان می‌رسد. تازه اگر می‌رسید هم اهل مشت‌زنی نبودم. ولی اینقدر هست که ایشان را نه ده‌سال، که بیست سال است می‌شناسم. از همان زمانی که نشریه ارزان‌قیمت و خوش‌کیفیت “مهر” را که وابسته به حوزه هنری سازمان تبلیغات بود، مدیریت می‌کرد. بعدها وقتی در شرق ماجراهای طنزآمیز “قلندران پیژامه پوش” را می‌نوشت خواننده‌ی طنزهایش هم شدم و بعدا برای درباره طنزنویسی در مطبوعات ایران چند بار از او تقاضای همکاری کردم یک بار برای حضور در برنامه رادیویی طنزگفتار و دیگری برای یادداشتی در ویژه‌نامه طنز خردنامه. در تمام این دوران آقای میرفتاح آدم معقولی به نظر می‌رسید و نه فقط از این حرفها نمی‌زد بلکه خوک هم به کسی نمی‌گفت!
از این حیث، علی‌رغم اینکه با کسی که چنین حرفهایی را بنویسد اصولا حرفی نمی‌ماند که گفت؛ می‌توان امیدوار بود که ایشان همچنان روزنامه‌نگار و طنزنویس معقولی است و یادآوری چند نکته شاید مفید باشد و در بازگرداندن ایشان از راهی که انتهایش به اخراجی‌ها می‌رسد تاثیری داشته باشد:

1- “مستقل و خیرخواه و وطندوست” بودن آقای میرفتاح قابل تقدیر است – و البته باید فروتنی را هم به مجموعه خوبی‌های ایشان افزود!- اما قاطبه‌ روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست دقیقا چه کسانی هستند که ایشان نمایندگی‌شان را بر عهده دارند؟ آیا ” قاطبه‌ روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست” نام یک موسسه یا ان‌جی‌اُ است یا نام پاتوقی دوستانه؟ در هر صورت امکان مشارکت و ثبت‌نام در آن هست یا نه؟ اگر بله شرایط ثبت‌نام یا مشارکت چگونه است؟

2- حالا که آقای میرفتاح که متر و معیار مذلت آوارگی و مهاجرت دستشان است؛ لطف کنند و درجه‌بندی آن را هم مشخص کنند. یعنی آیا به نظر استاد همه‌ی کسانی که تن به آوارگی و مهاجرت می‌دهند از یک میزان مذلت برخوردار می‌شوند (سیستم دیجیتال مذلت) یا اینکه بسته به عواملی مثل مدت و شدت و جهت مهاجرت میزان ذلت هم فرق می‌کند(سیستم آنالوگ مذلت)؟ مثلا مذلت اینجانب که در تقریبا هشت هزار کیلومتری شرق ایران در مالزی گرم و مرطوب آواره‌ام چقدر است؟ کسی که به چند هزار کیلومتری غرب ایران، به اروپا مهاجرت کرده چقدر مذلت دارد؟ پس آیا برابرند آنها که عرق می‌ریزند با آنان که نمی‌ریزند؟!

3- “بی‌وطن” خواندن روزنامه‌نگارانی که از ایران خارج شده‌اند ابداع نبوغ‌آمیز خود ایشان است یا دیگر روزنامه‌نگاران باوطنی که چنین فتاوایی به آن‌ها برازنده است هم در این امر مشارکت داشته‌اند؟ کسانی مثل  برادر حسین شریعتمداری که شرافت و وطن‌دوستی آنها عالم‌گیر شده یا جناب یوسفعلی میرشکاک که چون از محصولات همان حوزه هنری و در مجاورت آقای میرفتاح هستند بعید است نیاز به معرفی داشته باشند.

4- در مورد درخت بی‌سایه و بی‌بر بودن کسی که به مخاطب فارسی‌زبان فکر می‌کند و در خارج از ایران زندگی می‌کند البته حق با ایشان است (چون اصولا کسی‌که قاطبه روزنامه‌نگاران مستقل و خیرخواه و وطندوست را نمایندگی می‌کند که تن به مذلت آوارگی و مهاجرت نمی‌دهند صاحب حق همیشگی است) اما بد نیست ایشان دست به یک آزمایش عملی بزنند که این قاعده جهان‌شمول به زینت مشاهده و تجربه هم مزین باشد. توصیه من این است که راه خیلی دوری هم نروند و از همین حوزه تخصص ایشان و علاقه‌مندی من، یعنی طنز روزنامه‌نگارانه شروع کنیم: بهترین و فعال‌ترین طنزنویس مقیم ایران و همینطور بهترین و فعال‌ترین کارتونیست مقیم ایران انتخاب شوند و میزان فعالیت و تاثیرگذاری و “سایه و بر”شان با ابراهیم نبوی و مانا نیستانی مقایسه شود. (البته پیشاپیش می‌دانم که بسیاری از همکاران خارج و داخل از این بازی‌ها و مقایسه‌ها و نامه‌نگاری‌ها و نمایندگی‌ها بیزار و مبری‌اند، اما خب وقتی سطح استدلال د بحث در این حد است چه می‌شود کرد؟ به قول آن همشهری ما که می‌گفت وسط شنا در خلیج فارس کوسه دنبالش کرده و مجبور شده برای نجات جانش برود بالای درخت: مجبورُم مِفهمی؟ مجبورم!)

5- یکی دو سوال حاشیه‌ای هم البته می‌ماند. یکی اینکه آقای میرفتاح همه‌ی اینها را فقط در سه چهار سطر پرتاب کرده اما تاکید کرده است که ” قصد توهین ندارد”. زمانی ایشان تا آنجا پیش رفته بود که در ستون طنزآمیزش در روزنامه صبح کشور، در گفتگویی، وقتی نام قهوه برده شد نام یکی از روزنامه‌نگاران همکار را -با اشاره به مادرش- برد، اینکه الان یک گام هم از آن جلوتر است! سوال اینجاست که ایشان اگر قصد توهین داشت چه می‌نوشت؟ یعنی اصولا جز در روزنامه شریعتمداری و وبلاگ قدیانی (هر دو از روزنامه‌نگارانِ  “باوطن” کیهان و جوان)، چطور می‌توان بیشتر و تندتر از این به هزاران روزنامه‌نگار و نویسنده و هنرمند خارج از ایران توهین کرد؟
دیگر اینکه احتمالا “قاطبه”ی مذکور ارتباطی با آقای قاطبه‌ ندارد؟ همان نادرست سوزمانی که نیمه‌شبان از وی “دستمال” ای آخ را طلب می‌نمودند؟

 

————–

(بازنشر از ایران‌وایر)

 

راپورت وقتی که ما رفتیم بینی‌مان را عمل کردیم

راستش را بخواهید ما خودمان به چشم خودمان دکتر لیم را ندیده بودیم اما چند از بچه‌های مملکت پنانگِ مالزی رفته بودند پیشش و انحراف بینی‌شان را عمل کرده بودند. ما هم بسکه قبلا دیده بودیم هر که می‌رود دماغش را سربالا و کوچک کند اسمش را می‌گذارد عمل انحراف بینی، اعتنا نمی‌کردیم. تا اینکه بلانسبت گوشمان به خارش افتاد و هر چه رفتیم پیش دکتر اکبرعلی افاقه نکرد. آخرش پرسان پرسان رفتیم مریض‌خانه‌ی پانته‌آی محکمه‌ دکتر لیم که دکتر متخصص گوش و حلق و بینی. همان دم در جلوی ما را گرفتند که بیمه دارید یا نه. گفتیم چرا که نداریم ما محصلیم و این هم بیمه. همان‌جا تلفن کردند به بیمه. ما که نشنیدیم ولی پنداری گفتند این برای بستری و این چیزهاست برای ویزیت نیست. این بود که گفتند شما برو دکتر را ببین ولی اگر کارت به بستری نکشد باید پول ویزیت را بدهی.

خوان اول را که رد کردیم رسیدیم به محکه‌ی خود دکتر. آنجا دو تا خانم که به چشم خواهری منشی به نظر می‌آمدند گفتند ایشان نیست ساعت دوازده می‌آید. نشستیم. غلط نکنیم ده دقیقه به دوازده بود که آمدند. خیلی با ما گرم گرفتند آقای دکتر. دست دادند و معذرت خواستند که منتظر ماندیم. بعد ما را ویزیت کردند. اینطور که اول گوشمان را نگاه کردند. بعد یک تلویزیون بزرگی را روشن کردند و یک سیم نازکی را بلانسبت کردند توی گوش ما و با همدیگر تا هم فیها خلدون گوشمان را دیدیم. یکی از همان خانمها هم همانجا پیشفنگ ایستاده بود و هی این سیم را تمیز می‌کرد. آنوقت دکتر لیم گفت بیا یک نگاهی هم به بینی‌ات بکنیم. گفتیم حالا که کار به اینجا رسیده هر چه باداباد. همین‌کار را هم با هر دو سوراخ بینی‌مان کردند و هی توضیح دادند. بعد آن را درآوردند و ما را نشاندند کنار خودشان و هی از توی کامپیوترشان عکس‌ سوراخ و سمبه نشانمان دادند. ما اولش شک کردیم که اینها عکس بی‌ناموسی باشد. راستش را بخواهید شک هم داشتیم از اول، چون چه معنی داشت که دکتر برای مریض هی توضیح بدهد و بلانسبت آدمش به حساب بیاورد. ما خودمان صد تا دکتر دیده بودیم در ولایت ایران یکی از یکی مریض‌آدم‌به‌حساب‌نیاورتر!

تا اینکه دکتر لیم یک عکسی نشان دادند از همه بدتر. خیلی تنگ و مرطوب. گفتند این مال توست. ما پاک گیج شدیم. یعنی اصلا زبانمان گرفت. ایشان متوجه شد. اینها را گذاشت کنار و قلم و کاغذ برداشت. گفت مال آدمهای دیگر اینطوری صاف است ولی مال کسانی که انحراف دارند اینطوری کج است. اول خیلی به ما برخورد. بعد کم کم فهمیدیم ایشان منظورش داخل بینی‌مان است. کمتر به ما برخورد.
بعد ما گفتیم چه کنیم؟ گفت بگذار اول گوشت را تمیز کنیم. باز همان خانم خبردار ایستاد و آقای دکتر با یک چیزهایی که ویژویژ، عین طیاره انگلیسا، صدا می‌داد – ولی آب هم می‌پاشید- گوش‌های ما را شست. به قدرتی خدا دیگر نه گوشمان را باد گرفته بود نه می‌خارید. بعد گفت یحتمل که سینوس‌هایت هم نیاز به شستشو و تخلیه دارند و اینها با انحراف بینی‌ات مرتبط‌اند. ما دیدیم همینطوری پیش برود آقای دکتر سوراخ و سنبه نادیده و ناشسته برای ما نمی‌گذارد. گفتیم خدا خیرتان بدهد ما دیگر رفع زحمت می‌کنیم.
منتها ایشان یک چیزهایی گفت که پاهای ما سست شد. عینهو آن مرتاض هندی که پارسال آمده بود اینجا غیب‌گویی می‌کرد گفت سردرد زیاد می‌شوی؟ گفتیم بله. گفت چشت چشمهایت درد می‌گیرد؟ گفتیم بله. گفت شبها بد نفس می‌کشی؟ گفتیم بله. گفت وقتی خم می‌شوی روی سرت فشار می‌آید؟ گفتیم از مادر نزاده ما را خم کند ولی خب؛ بله.
گفت پس بیا برو یک عکس بگیر. بعد خود ایشان باز غیبگویی کرد و درد ما را فهمید. گفت عکسش گران است بگذار ببینیم بیمه می‌دهد. این را که گفت ما قلبمان هم مثل بینی‌مان گرفت. چون خودمان در ولایت ایران صدبار دیده بودیم وقتی یکی سروکارش به بیمه می‌افتد چه بلایی سرش می‌آید. حتی همان بیمه بانک ملی ایران که می‌گویند از همه بهتر است را سر پدرزن و مادرزنمان که بیمه بانک ملی ایران بودند دیده بودیم که توی بیمارستان بانک ملی تهران چند هزار بار از این طبقه به آن طبقه فرستادندشان. یا ما را فرستادند به عوض ایشان. خاک هر دوشان عمر شما باشد. تازه آنجا که ولایت خودمان بود، اینجا مملکت غریب.

اما این دکتر لیم، خدا خیرشان بدهد، گفتند شما کارت بیمه‌ات را بده به منشی من و کاریت نباشد. ما دادیم. ایشان یک کپی گرفت و داد به ما و شماره تلفن گرفت و گفت خبرت می‌کند. ما خیلی خوشحال شدیم. یک بار برای یک کپی گرفتن در همان بیمارستان ولایت خودمان، یک ساعت بالا و پایین شده بودیم.
آمدیم دانشگاه. دو ساعت نگذشته زنگ زدند که بیا عکس بگیر که تاییدش را از بیمه گرفته‌ایم. خیلی تعجب کردیم چون نمی‌شد به این زودی که. گفتیم فردا می‌آییم. گفتند اگر فردا بیایی باید دوباره تایید بگیریم. همان روز ساعت 4 رفتیم. یک کاغذهایی به ما دادند و گفتند برو زیرزمین. رفتیم. آنجا ما را کردند توی یک چیزی مثل بلانسبت قبر و یک چیزی را هی دور سرمان چرخاندند. نیم ساعت بعد با یک عالمه عکس فرستادندمان بالا. یک رینگت هم نگرفتند.

دکتر لیم نبود. ما گفتیم خب پس ما رفع زحمت می‌کنیم بعدا می‌آییم. گفتند نخیر بنشین ما تماس می‌گیریم بیاید. اینجایش دیگر مثل ولایت خودمان به نظر می‌آمد. آن وقتی که دکتر شما را می‌بینید و می‌گوید باید عمل کنید و باید زیرمیزی بدهید. دکتر عکس‌های ما را دید و یکی یکی توضیح داد و هی عکس از روی کامپیوترش نشان داد و نقاشی کشید و آخرش گفت بهتر است عمل کنی. ما هم دیگر رویمان نشد بگوییم عمل نمی‌کنیم. گفتیم می‌کنیم؛ چقدر می‌شود؟ گفت بیمه قبول کرده. گفتیم آن که بله؛ منتها زیرمیزی را چکار کنیم؟ ایشان متوجه نشد. ما اشاره کردیم به پایین و انگشتانمان را به هم مالیدیم. ایشان گفت آن یک مورد علیهده‌ایست و باید به ارولوژیست مراجعه کنید. خجالت کشیدیم!

گفتیم کی خدمت برسیم؟ ایشان گفت همین فردا صبح بهترین وقت است چون وقت خالی داریم و ضمنا تایید بیمه شما را هم گرفته‌ایم. گفتیم یعنی چه؟ الان که ساعت 6 عصر است. ایشان گفت شما کاریت نباشد. ما را داد دست یکی از همان خانمهای به چشم خواهری منشی. ایشان هم ما را برد دفتر پذیرش که تعطیل بود منتها برای ایشان که از خودشان بود تعطیل نبود. تا ما به خودمان جنبیدیم حوله و پارچ و مسواک و چه و چه دادند بغل ما و ما را بردند اتاق 315 گفتند بخواب. ما هم گفتیم که نمی‌خوابیم! گفتند چرا؟ گفتیم قرار ما این نبود، ما شب باید پیش زن و بچه‌مان باشیم. همه‌ی زورشان را زدند که ما را بخوابانند حریفمان نشدند. زنگ زدند به دکتر لیم. ایشان فهمیده بود ما چقدر پهلوانیم. بهشان گفت بگذارید برود ولی شب ساعت دوازده بیاید که دوا درمانش را شروع کنیم. ما زدیم بیرون.

خانه هر کار که کردیم رویمان نشد به مادر سهراب بگوییم امروز چه دست گلی به آب داده‌ایم. فقط گفتیم شب باید برویم بیرون. ایشان یک چیزهایی به ما نسبت دادند که اگر دکتر لیم بود ما را فورا می‌فرستاد پیش دکتر ارولوژیست و بلکه بدتر! ناچار خوابیدیم.

غلط نکنیم ساعت 3 نصفه شب بود که زنگ زدند. از بیمارستان. گفتند مگر شما قرار نبود ساعت 12 شب اینجا باشید؟ گفتیم چرا. گفتند پس چرا نیامدید؟ زبانمان نچرخید بگوییم چرا. گفتیم الان می‌آییم خدمتتان. ناچار به مادر سهراب گفتیم دکتر برایمان یک عمل کوچولوی لیزری نوشته. ایشان، خدا حفظش کند، عین پلنگ زخم خورده ما را نگاه کرد… خلاصه به هر بدبختی بود ساعت چهار صبح خودمان را رساندیم به مریض‌خانه. درجا ما را خواباندند. هی دارو دادند، هی فشار خون گرفتند، حتی بابام‌جان یک بار هم از ما خون گرفتند.

تا چشممان گرم شد. دکتر لیم ما را تکان داد که بیدار شو برویم عمل. گفتیم شما بروید ما خودمان می‌آییم. ایشان رفت منتها یک خانم پرستاری آمد به ما گفت لخت شو این لباس را بپوش. دیگر چاره نبود… بعد یک صندلی چرخدار آوردند که بنشین روی این برویم به اتاق عمل. به ما خیلی برخورد. گفتیم هی بابام جان… شما کجا بودید وقتی ما دو نفر را می‌گذاشتیم روی کولمان کوه‌های اخلمد را عین بز به تاخت می‌رفتیم بالا. ما همچو بی‌ناموسی‌ای نمی‌کنیم. دو نفر ریختند سرمان تا دمپایی و بلانسبت زیرجامه‌مان را کندند و با همان تک لباس نشاندمان روی صندلی و بردند اتاق عمل.

آنجا چند تا دکتر و پرستار آمدند احوالپرسی. طفلی‌ها پنداری ما را با یکی از همولایتی‌های خودشان عوضی گرفته بودند. ما هم کم نیاوردیم. یک نیم ساعتی با همه‌شان گپ زدیم. تا اینکه یکهو دیگر نفهمیدیم چی شد.

Marizkhaneh

چشممان را که باز کردیم دیدیدم مادر سهراب عین شیرزخم خورده‌ای بالای سرمان است. خواستیم بلند شویم فرار کنیم دیدیدم نمی‌شود انگار. آن بنده خدا هم از حق نگذریم دلش سوخت و کتک‌کاری نکرد ولی گفت از نگرانی صد بار مرده و زنده شده و چرا نگفته‌ایم که یک عملی داریم که یک ساعت بیهوشی دارد. اینجا بود که خود دکتر لیم هم آمد. یک استخوانی را با شیشه‌اش به ما داد و گفت این از بینی‌ات درآمده. ما خیلی تعجب کردیم که با یک همچو چیزی چطور اصلا ما می‌توانسته‌ایم از بینی نفس بکشیم؟ بعد یادمان آمد که خیلی هم نمی‌توانستیم.
نه گازی نه پنبه‌ای نه لته‌ای… هیچی توی بینی‌مان نبود. البته درد داشت و هی خون می‌آمد که دکتر گفت طبیعی است. بعد به ما آمپول زدند. از همانهایی که در ولایت خودمان با قل‌قلی دود می‌کنند. ما خیلی خوشمان آمد و مثل یک بره شدیم. مادر سهراب هم که همولایتی خودمان و کاربلد است می‌خواست چایی نبات بیاورد اما نشد. گفتیم اشکالی ندارد بالاخره ما باید به این کمبود امکانات مدارا کنیم.

دردسرتان ندهیم که هر نیم ساعت یکی از این پرستارها آمد که بگذار فشارت را بگیریم، باید رومتکایی‌ات عوض شود، بیا دارو بخور، کاری نداری؟… خلاصه که ما را کلافه کردند و نگذاشتند حال آن آمپول را ببریم. بینی‌مان را هم که می‌خواستیم بلانسبت بشوریم یکی کنار دستمان می‌ایستاد که درست انجام دهیم، عینهو که باز و بسته کردن برنو باشد.خیلی ما را خجالت دادند پیش مادر سهراب که مثلا “همراه بیمار” بود. پرستار اگر قرار باشد کار همراه بیمار را بکند خب به همراه برمی‌خورد. یعنی می‌بیند کاری ندارد راهش را می‌گیرد می‌رود خانه، حتی اگر به غمخواری مادر سهراب باشد. حتی یک دستبند به دست ما بسته بودند که در گنجه با آن باز و بسته می‌شد که چیزهایمان امن باشد وقتی نیستیم توی اتاق.

شب هم اصلا آداب پرستاری به جا نیاوردند. نه یک شوخی‌ای نه یک نعره‌ای نه سر وصدایی نه در به کوبیدنی نه مثل یک درخت چغک، جیک جیکی. ما خودمان قبلا ده بار در ولایت خودمان شب بیمارستان مانده بودیم می‌دانستیم وظیفه پرستار چیست.  یک بار حتم کردیم که خوابیده‌اند و خواستیم فرار کنیم. اما تا آمدیم توی سالن دیدیم همگی نشسته‌‌اند دارند به ما نگاه می‌کنند. هول شدیم گفتیم آمدیم بپرسیم مستراح کجاست. گفتند توی اتاقتان؛ ضمنا هر کاری داشتید زنگ کنار تخت را فشار بدهید. ما هم از لجشان تا صبح هی زنگ زدیم و خرده فرمایش دادیم. مگر از رو رفتند؟

صبح باز چشممان گرم نشده دکتر تکانمان داد. احوال پرسید و راپورتها را نگاه کرد و گفتند می‌توانی بروی خانه. خیلی خوشحال شدیم چون اینقدر زنگ زده بودیم و اینقدر آمده بودند تختمان را بالا و پایین کرده بودند که مطمئن بودیم اگر یک شب دیگر بمانیم یا تخت می‌شکند یا کمرمان. گفتند کارهای ترخیص و دارو تا ساعت ده طول می‌کشد. ما هم نشستیم به صبحانه خوردن و دعا که زودتر بیایند آن آمپول را بزنند و بعدش برویم چایی نبات بخوریم در منزل. هنوز ساعت ده نشده بود که سرپرستار آمد که من یکی را فرستاده‌ام رفته کارهایتان را انجام داده فقط کافیست بروید دارویتان را از داروخانه بگیرید. یک کارت هم داد که هفته دیگر ساعت ده و نیم اینجا باشید برای ویزیت مجدد. خیلی برزخ شدیم منتها یک امیدی برایمان مانده بود که تا گرفتن داروها آن آمپول ما هم برسد. ولی زود ناامید شدیم چون ده دقیقه نگذشته مادر سهراب با داروها آمد بالای سرمان. نامسلمان‌ها حتی نفرستاده بودندش چار قران پول بدهد یا دو تا کپی بگیرد بلکه در این مدت آمپول ما هم برسد. تا رفته بود داروخانه و اسم ما را گفته بود یک کیسه دارو داده بودند دستش. خدا کسی را ناامید نکند خیلی بد است… آدم به دهن دره می‌افتد!

*****

دم در دعوایمان شد. پارکینگ می‌گفت چهار رینگت -که به پول اروپا به یک یورو هم می‌رسد- باید پول ماشینتان را بدهید. هرچقدر کارت بیمه‌‌مان را نشان دادیم قبول نکردند. گفتیم ای خدا لعنتتان کند با این کمبود امکاناتتان. با این بیمارستانتان. با این بیمه‌تان. با این آمپول… این دهن‌دره… آخ این دهن‌دره‌تان!

ده کتاب

با تشکر از دوستانی که در فیسبوک از من خواستند نام ده کتاب را که بیشترین تاثیر را بر من گذاشته‌اند بنویسم آنها را در زیر فهرست می‌کنم:

1- کاپیتال: این اثر عظیم انگلس را تا به حال چهار بار خوانده‌ام و هر بار بی‌شک چیزی بر من افزوده است. از بیست سال پیش که با این کتاب آشنا شدم تا به حال یک شب از من جدا نشده است. ترجمه آقای میلانی بسیار خوب است اما من نسخه فرانسوی را ترجیح می‌دهد.

2- در جستجوی زمان از دست رفته: هرمان هسه در این کتاب خواننده را به دنیایی شگفت‌انگیز و سرشار از رنگ و رویا می‌برد. تا به حال دوبار آن را خوانده‌ام. یک بار از اول تا به آخر و یک بار از آخر به اول.

3- اسفار اربعه ملا صدرا: فیلسوف سبزواری در این اثر فلسفه را تمام می‌کند. با این کتاب گرانسنگ در دوران دانشجویی (مقطع فوق فلسفه) و در خدمت دکتر احمدی بهشتی شیرازی آشنا شدم که ایشان هم الحق در شان همان کتاب است. پس از آن به رشته ارتباطات رفتم.

4- سی و هشت درس در ذن و هندوئیسم: اثری به زبان تامیل که آن را از دستفروشی در تبت خریدم و از همان لحظه که یکی از همسایه‌های هندی‌مان درباره محتوای آن توضیح داد درسی بزرگ آویزه‌ی گوشم شد و با خود عهد کردم که دیگر به دستفروشان تبتی اعتماد نکنم.

5- جنایت و مکافات داستایوفسکی: خواندن این کتاب به زبان روسی اثری عمیق و فراموش نشدنی بر خواننده دارد. با آگاهی از همین واقعیت بوده که مدتیست در کلاسهای زبان روسی و خوانندگی ثبت نام کرده‌ام.

6- ریاضیات مهندسی: کتابی که دو سال مکررا توسط یک فرد خوانده شود و هربار هم هزینه هنگفتی برای آن پرداخت شود قطعا کتابی بسیار تاثیرگذار بر زندگی وی خواهد بود. علاقه‌ی من به این کتاب به حدی بود که سرانجام “او” با بغضی در گلو گفت: د آخه بز هم چار بار این درس رو می‌گرفت پاس کرده بود. بیا اینم ده، فقط برو که نبینمت…

7- امثال سلیمان: با این کتاب در سنین کودکی آشنا شدم. گمان می‌کنم تصاویری هم از آن در ذهنم هست آن هنگام که سروشی غیبی هر بار ندا می‌داد “ننه… قلی… این یه ضرب المثله!”

8- سنجش خرد ناب: با این اثر کانت، فیلسوف و جهانگرد معروف، سر کلاسهای درس ابزار دقیق آشنا شدیم. حاضرم یک گوش و قوز روی بینی و تمام چربی‌های روی شکمم را بدهم اما این کتاب را من نوشته بودم.

9- تاریخ تمدن چاه ویل دورانت: معلم کلاس دوممان چون معتقد بود من استعداد خاصی دارم مجبورم می‌کرد مشقهایم را از روی این کتاب بنویسم. بسیار اثر عمیقی بود و تاثیر عمیقی بر من گذاشت چنان که بعد از بیست و پنج سال هنوز هم وقتی به ملاقتش می‌روم می‌دهم مشقهایم را خط بزند. فینیقی‌ها را ماه پیش خط زد.

10- کتاب چهره اثر مارک زوکربرگ: این کتاب را هم هر روز می‌خوانم. واقعا شناخت عمیقی از جامعه به آدم می‌دهد. با خواندن همین کتاب بود که متوجه شدم چه نژاد کتابخوانی هستیم و چه دوستان نابغه‌ای دور و برمان ریخته.

آیا این نوشته سکسیست یا هموفوب است؟

یک یادداشت طنزآمیز من در سایت تهران ریویو اعتراضاتی را برانگیخته و به سکسیست و همجنسگراهراسی متهم شده. این در حالیست که خودم فکر می‌کردم در آن حتی از حقوق همجنسگراها دفاع کرده‌ام. این یادداشت را در ادامه می‌آورم و دوست دارم بدانم نظر خوانندگان این وبلاگ (اگر هنوز خواننده‌‌ای داشته باشد!) درباره‌ی آن چیست – با یادآوری این نکته‌ی ضروری که این یادداشت در ادامه‌ی یک سلسله یادداشت طنزآمیز درباره بیشعوری در ستون “بیشعوران” است که در آن هر دفعه به یکی از جنبه‌های بیشعوری می‌پردازم.

 

بیشعوری از جهات زیادی (چپ راست، جلو عقب، بالا و به خصوص پایین) با جنسیت پیوند خورده است. بدون هیچ تبعیضی، افراد از هر دو جنس به بیشعوری مبتلا می‌شوند اما این بدین معنا نیست که بیشعوری در زنان و مردان یکسان است. به قول یک آیت‌الله درگذاشته، این امر برای مردان و زنان مساوی است اما مشابه نیست.

زنان و مردان بیشعور در رابطه با جنسیت (سکس) وجوه مشترکی دارند که مهم ترین آنها این است که عقده‌های جنسی اغلب در بیشعور شدن آنها، یا حاد شدن بیشعوری‌شان، نقش مهمی دارد. بسیاری از بیشعورانی که در جامعه با گیر دادن به دیگران و امر و نهی‌های بیجا بیشعوری‌شان را به تماشا می‌گذارند سرشار از عقده جنسی هستند. بعضی‌هایشان به اندازه کافی فعالیت جنسی نداشته‌اند (اعم از خودارضایی یا تماس جنسی با یک شریک خوب)، بعضی‌هایشان داشته‌اند اما با احساس گناه پس از ارضا، آن را به خودشان ـ و شریک جنسی احتمالی‌شان ـ زهر کرده‌اند و باقی هم تقریبا بیمارانی روانی هستند که سیرمونی ندارند. کمک های اولیه برای گروه اول، یافتن یک شریک جنسی یا دست کم آموزش خودارضایی است. گروه دوم را باید آگاه کرد که داشتن یک شریک جنسی عاقل و بالغ یا خودارضایی مساله‌ای کاملا شخصی است و ربطی به اخلاقیات ندارد. گروه سوم را باید هر چه سریعتر به بیمارستان روانی ارجاع داد و الا به زودی کار دست خودشان خواهند داد، مثل آن سردار رئیس پلیسی که جوانان مردم را برای پوشیدن چکمه یا دیده شدن موی سر یا داشتن زنجیر طلا دستگیر و مجازات می‌کرد اما خودش به طور گروهی و با دختر و پسر رابطه‌ی جنسی داشت (لطفا نپرسید کدوم یکیشون؟ به هر حال تمام سردارانی که با چنین سوابقی به ذهنتان می‌آیند بی شک بیشعور تمام عیار هستند)

لاس زدن، متلک گفتن و دستمالی کردن هم از نشانه‌های عمومی بیشعوری هستند که در جوامع عقب‌مانده به وفور یافت می‌شوند و از سوی سازمان جهانی مبارزه با بیشعوری به عنوان سه شاخص درجه‌بندی جوامع بیشعور به رسمیت شناخته شده‌اند. این سازمان در آخرین بیانیه‌ی خود از تمام افراد و به خصوص زنان خواست تا به محض برخورد با چنین مواردی، نزدیک ترین پلیس را خبر کنند و اگر پلیس خودش متخلف بود به دادگاه مراجعه کنند و چنانچه قاضی خودش متهم بود بلافاصله از کشور محل سکونت خود به سرعت فرار کنند. به این ترتیب فرار بدن‌ها و فرار شعورها هم به فرار مغزها اضافه شده است.

صرف نظر از این بحث، این موضوع که بیشعوری چگونه در سکس یا رابطه جنسی بین دو نفر بروز می‌یابد هم بسیار مهم است. با آگاهی از چند نشانه‌ای که در ادامه می‌آید به راحتی می‌توانید تشخیص دهید که آیا فردی که اخیرا با او همبستر شده‌اید به بیشعوری مبتلاست یا خیر (همچنین می‌توانید بفهمید که آیا آن بیچاره با یک بیشعور همبستر شده بود یا خیر!):

یک مرد بیشعور:

حرفهای رمانتیک را مقدمه‌ی زائدی بر رابطه‌ی جنسی می‌داند.

و یک زن بیشعور:

رابطه‌ی جنسی را موخره‌ی زائدی بر حرفهای رمانتیک می‌داند.

یک مرد بیشعور:

بدون مقدمات لازم به سراغ اصل مطلب می‌رود.

و یک زن بیشعور:

اصل مطلب را فدای مقدمات می‌کند.

یک مرد بیشعور:

در رابطه جنسی به شریکش اجازه نمی‌دهد لذت ببرد.

و یک زن بیشعور:

در رابطه جنسی به خودش اجازه نمی‌دهد لذت ببرد.

یک مرد بیشعور:

لباس شریکش را پاره می‌کند تا از تنش دربیاورد.

و یک زن بیشعور:

شریکش را پاره می‌کند تا لباسش را دربیاورد.

یک مرد بیشعور:

از رابطه‌ی جنسی به عنوان مجازات طرف مقابل استفاده می‌کند (یا اینطور در ذهن دارد: رجوع کنید به محتوای اغلب فحش‌های جنسی و ناموسی)

و یک زن بیشعور:

از عدم رابطه‌ی جنسی به عنوان مجازات طرف مقابل استفاده می‌کند (مگر یک آدم چند بار در هفته می‌تواند مبتلا به سردرد شود؟!)

یک مرد بیشعور:

به جزئیات توجه نمی‌کند.

و یک زن بیشعور:

زیادی به جزئیات توجه می‌کند.

یک مرد بیشعور:

بعد از تمام شدن سکس خروپفش به هوا می‌رود.

و یک زن بیشعور:

بعد از تمام شدن سکس هق‌هق می‌کند.

همانطور که دیده می‌شود در چنین مواردی، بیشعوری جنسی (یا: بیشعوری در هنگام رابطه‌ی جنسی) با نشانه‌های کاملا متفاوتی در زنان و مردان بروز می‌یابد. مواردی هم هست که ربطی به رفتار طرفین در رابطه‌ی جنسی ندارد. مثلا بسیاری از بیشعوران از حرافی‌های پر از کنایه به مسائل جنسی در محل کار، میهمانی‌های خانوادگی و سایر جاهایی که مناسب این حرفها نیست لذتی سادیستی می‌برند که مردان متاهل مسن بیشترین مبتلایان به این رفتار را تشکیل می‌دهند. این در حالیست که بعضی از زنان میانسال، بیشعوری خود را با علاقه عجیب به پرسیدن از مسائل زناشویی دیگران، و به خصوص نوعروسان نشان می‌دهند.

در مورد زنان و مردان همجنسگرا بیشعوری جنسی پیچیده‌تر است و متاسفانه هنوز تحقیقات جامعی در آن زمینه انجام نگرفته است. مهم ترین دلیل آن ای انست که در جوامع بسیاری همچنان عده‌ای بیشعور دگرجنسگرا اصرار دارند که سلیقه‌ی جنسی خود را برای همه تجویز کنند. در نتیجه همجنس‌گرایان (اعم از باشعور و بیشعور) چنان تحت سرکوب بیشعوران دگرجنس‌گرا هستند که رفتاری طبیعی ندارند و نمی‌توان به طور طبیعی به آنها نزدیک شد. به عنوان نمونه یک بار، برای انجام تحقیقی، از دوستی که مدافع حقوق همجنسگرایان بود با احتیاط و مودبانه و خصوصی پرسیدم که آیا خودش همجنسگراست؟ و او از آن لحظه تا سالها بعد هر بار از من می‌پرسید چرا همچو سوالی از او پرسیده‌ام و منظورم چیست و چرا پیشداوری دارم و آیا اصلا معنای همجنسگرایی را می‌دانم… .

بیشعوری استثنا ندارد.

گفتگو با طنزپرداز ونزوئلایی: شما ایرانی‌ها دیوانگی کم دارید!

روبن مورالس (Reuben Morales)، کمدین و طنزنویس ونزوئلایی است که فعالیت‌های گوناگونی در زمینه اجرای استندآپ کمدی، بازیگری و نویسندگی برای کمدی‌های رادیویی و تلویزیونی، و طنزنویسی در رسانه‌های طیف اپوزوسیون ونزوئلا دارد. روبن متولد 1980 است و بیش از ده سال سابقه فعالیت در عرصه طنز و کمدی دارد. او یکی از نویسندگان کمدی‌های سیاسی اجتماعی تلویزیون RCTV بود که تحت فشارهای دولت چاوز تعطیل شد. با او درباره طنز، سیاست، آزادی مطبوعات، چاوز، دخترش و البته سمند و احمدی‌نژاد گفتگو کردم.

محمود فرجامی/ بازنشر از تهران‌ریویو

 

Reuben

ما در ایران تا پیش از آنکه محمود احمدی‌نژاد به ریاست جمهوری برسد درباره ونزوئلا چندان چیزی نشنیده بودیم. شما در ونزوئلا چطور؟

راستش ما الان هم درباره ایران چیز چندانی نمی‌دانیم. تا آنجا می‌دانیم که انگار در فضای فیلمهای بتمن گیر کرده‌ایم و یک جوکری از آن دور دست‌ها آمده است! البته این را هم فهمیده‌ایم که انگار در ایران هم ماجرای انتخابات یک چیزی‌ست شبیه همان چیزی که ما در ونزوئلا داریم: تلاش بیهوده.

پس لابد شما هم همان احساسی را نسبت به چاوز دارید که ما نسبت به احمدی‌نژاد داریم.

این یارو که مردم کره شمالی را اسیر خودش کرده اگر بگذاریم روی این دو تا، یک فیلم وحشتناک با سه تا شخصیت منفی جانی می‌شود ساخت!

چه احساسات خالصی نسبت به هوگو و محمود داری! اینها را در استندآپ‌ کمدی‌ها و شوهایت هم استفاده هم می‌کنی؟

آره. از بوی بدن محمود تا سوسیالیسم اجتماعی شخصی هوگو دستمایه جوک ها و شوخی‌ها قرار می‌گیرند. ضمنا فقط اینها که نیست. این سمندی که توی پاچه‌ی ما کردید هم دستمایه شوخی و خنده‌اند. مثلا می‌گوییم صاحبان سمند خوشبخت‌ترین صاحبان ماشین هستند. چون به محض اینکه ماشین‌شان کوچکترین اشکالی داشته باشد شرکت بیمه همه‌ی خسارت را پرداخت می‌کند تا از شر خرابی‌ها و خرج‌تراشی‌های هر روزه این ماشین، خلاص شود. ما با بیماری چاوز هم شوخی می‌کنیم و می‌گوییم این سوسیالیسم داخلی چاور به قدری داخلی بود که از وقتی بیماری داخلی گرفته سوسیالیسمش هم به هم ریخته.

بیماری چیز بدیست و امیدوارم بیماری چاوز هرچه زودتر رفع شود اما واقعا فکر می‌کنم استراحت و دوران نقاهت هم برای او و احمدی‌نژاد لازم است و هم برای ما مفید. ولی خب گویا چاره‌ای نیست، نه آنها کار لازم را انجام می‌دهند و نه چیز مفیدی به ما می‌رسد.

دست کم سکوت کند. این بابا (چاوز) هربار در برنامه هفتگی‌اش دست کم 5 ساعت حرف می‌زند. سکوت طلاست!

بگذریم. گفتی از دست سمند حسابی شاکی هستید؟

مشکل ما با سمند به طرز سمبولیکی با انقلابمان پیوند خورده. چاوز وقتی جوان بود در یک سخنرانی عمومی قول داد که کشور را به کل متحول کند. قول و قراری که مشهور شد و در زیر درختی انجام شد که در کشور ما سمن د گوئره” El Saman de Güere” نامیده می‌شود (Güere نام محلی است که درخت Saman معروف در آنجاست). به این ترتیب وقتی ماشین سمند به اینجا رسید ما فکر کردیم قضیه سمبولیک است و جدی نگرفتیمش. واقعیت آنست که سمند را فقط کسانی می‌توانند بگیرند که در دولت یا نیروهای نظامی شاغل باشند. نتیجه‌گیری: دولت به مملکت گند می‌زند و وقتی برای خودش کار کنی در صف اول هستی.

خیلی داری سخت می‌گیری. سمند ماشین خوبی است و ما از آن خیلی راضی هستیم اما با کمال میل برای شما می فرستیم … ضمنا احمدی‌نژاد هم خیلی رئیس جمهور خوبی‌ست!

چاوز هم سخنران خیلی خوبی‌ست و ما خیلی خوشحال می‌شویم این نابغه ملی را بفرستیم برای شما. معامله‌ی پایاپای.

مطئمنی؟! به نظر من که معامله دست کم از یک جهت به نفع ماست: لااقل چاوز با رقص و آبجو و موی مردم مشکلی ندارد.

آدمیزاد خیلی جالب است، وقتی نمی‌توانی برقصی و بنوشی (آنطور که درباره ایران فهمیده‌ام) خیلی به رقص و الکل حریص می‌شوی اما وقتی هر روز می‌رقصی و می‌نوشی و در همان حال همه جا هرج و مرج بر قرار است دوست داری یک کمی جلوی آن گرفته شود. ایرانی‌ها کمی دیوانگی نیاز دارند و ونزوئلایی‌ها کمی نظم و ترتیب … شاید باید مردم هر دو کشور یک منطقه‌ای را آن وسط مسط ها بخرند و مهاجرت کنند به آنجا و در کنار هم در تعادل زندگی کنند … م‌م‌م‌ بگذار روی این نقشه حساب کنم… بله… کازابلانکا جای خوبی‌ست!

چه جالب! پس فکر می‌کنی مشکل ما در ایران کمبود دیوانگی و زیاد بودن نظم و ترتیب است!

بالاخره وقتی خیابان‌هایتان شب و روز پر از پلیس‌ است از شر تبه‌کارها تا حدود زیادی خلاص هستید و لااقل در خیابان احساس امنیت می‌کنید.

بله خیابان‌های ما پر از پلیس است اما این به معنای آن نیست که خیلی احساس امنیت می‌کنیم و اصولا یکی از عوامل از بین رفتن احساس امنیت ما، همین پلیس ها هستند!

در ونزوئلا هم تقریبا وضع همینطور است. جنایتکارهایی که لباس پلیس پوشیده‌اند و پلیس‌هایی که کارهای جنایتکارانه می‌کنند. خیلی بعید نمی‌بینم یک روز هم خبر روز این باشد که “تبه‌کاران با موفقیت توانستند چند پلیس را در هنگام آدمربایی دستگیر کنند”!

در کشور ما البته بعید است تبه‌کاران بتوانند همچو کارهایی بکنند. زور پلیس خیلی زیاد است! باز شما دست کم امیدی به تبه‌کارها دارید…

خب من نسبی حرف زدم. آن طوری که شنیده‌ام در ایران رفتن به دیسکو و رقص و اینطور وقتگذرانی‌ها چندان ساده نیست. از این نظر ونزوئلا زیادی آزاد است طوری که تا هرج و مرج پیش رفته و هر کس هر کاری دلش می‌خواهد می‌کند. البته فکر می‌کنم این بیشتر یک مشکل اجتماعی باشد.

بله حق با توست در ایران رفتن به دیسکو “چندان ساده نیست”! بی‌خیال. همان بهتر که درباره سیاست حرف بزنیم. این که می‌گویی در ونزوئلا سانسور وجود دارد به چه معناست؟ چطور سانسوری وجود دارد. مثال بزن لطفا.

اینجا شما می‌توانی هر چیزی دلت خواست بگویی. فشارها فورا ظاهر نمی‌شود ولی خواهد شد. من در اینجا با کمدین‌هایی همکاری داشته‌ام که از کارهای دولتی اخراج شده‌اند (لورینو مارکوئز)، تئاترهای دولتی کارهای آنها را توقیف کرده‌اند (آکه‌که سیرکو-تیاترو) و از پخش آنها روی آنتن جلوگیری شده است (مثل شو تلویزیونی‌ای که من برایش می‌نوشتم و در شبکه‌ای پخش می‌شود با نام RCTV که سرانجام تحت فشارها توقیف شد)

کمدین‌های که بی محابا حرف زده‌اند از کار در هتل‌ها و تئاترهای دولتی منع شده اند. البته با این حال آنها باز هم از طنز و فکاهیات سیاسی دست برنداشته‌اند. ولی خب، به این ترتیب ریسک اقتصادی کار بالا رفته است و رسانه‌های بزرگ دوست ندارند خودشان را با خطرات آن درگیر کنند. به این ترتیب طنز سیاسی محدود شده به بعضی تئاترها و روزنامه‌ها و کلاب‌ها.

اگر یک نفر از ایران با من تماس بگیرد و بگوید طنز سیاسی محدود شده به بعضی تئاترها و روزنامه‌ها و کلاب‌ها ذوق مرگ می‌شوم! خب در آن بعضی تئاترها و روزنامه‌ها و کلاب‌ها چه چیزهایی می‌گویید مثلا؟

اخیرا انتخابات فرمانداری‌ها را داشتیم. حزب دولت (PSUV) نامزدهایی را برای استان‌ها معرفی کرد که اصلا در آن مناطق زندگی نکرده بودند. بیشتر آنها هم (20 از 23) برنده انتخابات شدند. بعد مضمون کوک شد که: “برای کریسمس هر فرماندار یک جی پی اس (رهیاب ماهواره‌ای) هدیه خواهد گرفت تا بتواند راهش را به محل خدمت جدیدش پیدا کند” یا “همین الان خبر رسید که آریستوبولو (یکی از فرماندارها) توانست وارد ساختمان دولتی در بارسلونا (مرکز استان آنزوآتگویی) شود”.

مارکوئز، یکی از معروف‌ترین طنزپردازان ما هم می‌گوید چاوز مثل یک پسربچه کوچک در خانه است … وقتی سر و صدایش را نمی‌شنوید نگران می‌شوید.

چه نوع طنزها و شوخی‌های سیاسی را دولت تحمل نمی‌کند؟

مثلا این را که در سال 2000 کارتونیست پیشکسوت ونزوئلایی، زاپاتا کشید و در روزنامه اِل ناسیونال منتشر شد:

1

کاریکاتوری از شمشیر پدر معنوی ونزوئلا، سیمون بولیوار با این متن ” جامعه مدنی را دوست دارم… سفت و محکم” که اشاره دارد به طرح دولت برای در آمیختن هر چه بیشتر جامعه با نیروی نظامی. این کاریکاتور چاوز را از کوره در برد و در سخنرانی ملی‌اش گفت: “زاپاتا، چقدر برای این کارها بهت پول می‌دهند؟”

یکی دیگر مقاله‌ای بود که مارکوئز در ستون روزانه‌اش “تال کوال” در 2005 نوشت و نامه‌ای بود به دختر رئیس جمهور. گفت حالا که چاوز فقط به دخترش گوش می‌دهد و نه هیچ کس دیگر، خب پس بگذار یک چیزهایی را به دخترش بگوییم تا چاوز را راهنمایی کند. عنوانش بود نامه‌ای به روزینِس. این یکی هم در سخنرانی ملی مورد عنایت چاوز قرار گرفت. مارکوئز و روزنامه را جریمه سنگینی کردند اما مردم پول جمع کردند و آن را پرداختند.

فکر می‌کنی اگر ما همچو چیزی مثلا درباره بنیانگذار، رهبر یا رئیس جمهور جمهوری اسلامی منتشر کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟

خب آنطوری که من قبلا از خودت شنیده‌ام اوضاع در آنجا خیلی بدتر از اینجاست و قضیه به زندان و تبعید ممکن است ختم شود. به نظر می‌رسد که تحمل اینها در ونزوئلا خیلی بیشتر از آنها در ایران است.

ماجرای دختر چاوز چیست؟ واقعا فقط به حرف دخترش گوش می‌کند؟

چاوز دستور داد آرم ملی را تغییر دهد چون دخترش روزینس به او گفته بود که گردن اسب وقتی اینطور به پشت سر نگاه کند خسته می‌شود. به این ترتیب نشان ملی که از سال 1954 تا 2006 اینطوری بود

2

از آن موقع اینطوری شد

3

تا اسبه و روزینس خانم خوشحال شوند.

چاوز در این برنامه‌های تلویزیونی هفتگی‌اش از چی حرف می‌زند؟

بگو از چی نمی‌گوید. فرض کن آیپادی داری که به جای موسیقی رویش تراک‌های سخنرانی هست. آنوقت حالت مخلوط (shuffle mode) را انخاب کنی و 5-6 ساعت بی وقفه و بدون حتی رفتن به توالت مجبور باشی آن را گوشی کنی. یک همچو حس و حالی دارد.

می‌فهمم! می‌فهمم! خیلی چیزها را می‌فهمم اما نمی‌فهمم یک خط مستقیم هوایی بین تهران و کاراکاس به چه کار می‌آید! من که هیچ وقت یک ونزوئلایی در تهران ندیدم…

خب در کاراکاس هم ایرانی نمی‌بینی. چاوز اقتصاد را هم سیاسی کرده و این خط هوایی هم قرار است مثلا تکنیسین و محصولات فنی منتقل کند. از جایی آن طرف کره زمین . از جایی که اگر هم واقعا چیزی به این طرف حمل شود خیلی گران تمام می‌شود. بی معنیست. بعضی‌ها البته می‌گویند دلیل برقراری این خط کاملا سیاسی است و در واقع برای حمل اورانیوم ونزوئلا به ایران برای ساختن بمب اتمی است. بعضی روزنامه‌نگارها هم گزارش داده‌اند که جعبه‌های بزرگی از تهران با این هواپیما می‌رسد که کاملا سری هستند و ماموران فرودگاه هم حق وارسی آنها را ندارند … به هر حال کاسه‌ای زیر نیم کاسه هست.

طنزپردازها هم به ایران و احمدی‌نژاد می‌پردازند؟

آره. مثلا این

4

احمدی‌نژاد دارد خطاب به آمریکایی‌ها می‌گوید بترسید که من با بهترین‌هایم و حامیان نیرومندی دارم … روی چوب‌های شکسته‌ی بیس‌بال هم نام کشورهای چپ منطقه نوشته شده. با این توضیح که در ونزوئلا، چوب شکسته‌ی بیس‌بار نماد آدم ضعیف و زپرتی‌ست.

یکی از کارهایت “دکتر دلقک” است. در کشور من دلقک‌هایی که با جعل مدرک و اعمال نفوذ، “دکتر” می‌شوند زیاد هستند که اتفاقا با داشتن شغل‌های رده بالا خیلی هم مضحک و خنده‌ دارند. ولی به نظر می‌رسد شغل تو چیز دیگری باشد.

ها ها! خب دلقکی در بیمارستان شاخه جدیدی از هنر دلقکی (clowning) هست که با اهداف درمانی در بیمارستان‌ها، مراکز نگهداری کودکان بی‌سرپرست و آسایشگاه‌های روانی و از این قبیل‌جاها انجام می‌شود. در “دکتر یاسو”، سازمانی که در این زمینه با آنجا همکاری می‌کنم، به بیمارستان‌های عمومی می‌رویم و با بچه‌های بیمار بازی می‌کنیم و آنها و همراهانشان را می‌خندانیم تا روحیه‌شان بالا برود. هفتگی دوبار، هر بار حدود یک و نیم ساعت این کار را انجام می‌دهم. دکترها روی سخت افزار بیماری کار می‌کنند و ما روی نرم‌افزارش.

در انتها اگر حرف دیگری داری بزن ولی قول بده مثل رئیس جمهورتان سه ساعت طول نکشد!

دوستی دارم که با یک دختر ایرانی ازدواج کرده و خیلی خوشبختند. شخصا این نوع ارتباط بین ایران و ونزوئلا را خیلی بیشتر می‌پسندم تا آن نوع ارتباطی که محمود و هوگو برقرار کرده‌اند. بالاخره آدمیزادیم.

منافع هلوکاست نامقدس و زیان‌های دفاع مقدس

هنوز چند هفته‌ای از توقیف روزنامه شرق به خاطر چاپ کارتون «چشمبندان» هادی حیدری نگذشته بود که انتشار کیهان کاریکاتور به خاطر «زلیخا فشن شو» متوقف شد. اینبار مورد اشکال آن بود که کارتون به یوسف «یکی از انبیای الهی» تعریض داشته یا حتی او را به طنز کشیده. هر چند که واکنش حکومت با هر دو نشریه یکسان نبود اما توضیح و توجیه برای «منظور» هنرمند طنزپرداز، همان بود که در چنین مواردی معمول و مکرر است: اصرار بر اینکه منظور طنزپرداز، اهانت نبوده است و وی زیر سوال بردن مساله‌ای که موجب آزردگی معترضان شده را حتی به مخیله راه نمی‌داده.

پیش از هر چیز باید این احتمال را با قوت در نظر داشت که همه‌ی طنزآوران و به خصوص کارتونیست‌هایی که مدعی شده‌اند چنین و چنان منظورهایی در هنگام خلق آثاری که بعدا جنجال‌ساز شد در سر نداشته‌اند، در ادعای خود صادق باشند. دیگر آنکه وقتی شدت مجازات و بحران و خطر هیچ تناسبی با میزان انتقاد و حتی تمسخر نداشته باشد، منعی اخلاقی وجود ندارد اگر شخص بعدا منکر قضیه شود. وقتی حسن کریم‌زاده‌ی 19 ساله به اتهام چاپ شدن تصویر محترمانه‌ای از یک ورزشکار با صورتی اندکی شبیه به آیت‌الله خمینی در مجله‌ی فاراد، تحت شکنجه و در آستانه اعدام قرار داشت چه کسی می‌تواند اخلاقا او را از انکار قضیه منع کند؟(1)

با این‌حال نمی‌توان از این پرسش گذشت که اصولا چه اشکالی دارد اگر یک کارتونیست یا طنزنویس از امور مقدس و محترم و مقبول اکثریت جامعه سوژه بسازد و آنها را به طنز بگیرد؟ «حرف دل مردم» را زدن البته خوب است اما تمام کار «طنز» این نیست. انتقاد فقط آن نیست که هم‌رای با نظر مردم (توده) باشد و به انتقاد از گرانی و تورم و امنیت و فساد و حتی سرکوب آزادی‌های مدنی و سیاسی محدود باشد. اوضاع و احوال طنزآوران ایرانی تحت فشار حکومتی سرکوبگر و بهانه‌جو کاملا قابل درک است اما ضمنا نباید از نظر دور داشت که تلاش دائمی برای رفع «اتهام» از به پرسش یا شوخی گرفتن جنگ و «پیامبران الهی» و فلان آیت‌الله و حجاب و… (فهرست طویلی از امور مقدس شده در جمهوری اسلامی) نهایتا به پذیرش روانی و ملکه ذهنی شدن آنها به عنوان اموری مقدس و «دست‌مکن» می‌انجامد.

در نمونه‌های اخیر، و در نشریاتی با دیدگاه‌های سیاسی گوناگون، چه بسا که کارتونیست‌های شرق و کیهان‌کاریکاتور هیچکدام قصد انتقاد از جنگ و یا به شوخی گرفتن قصه‌های قرآنی را نداشته‌اند، و نیز قابل درک است که اگر همچو منظوری هم داشته‌اند با بیخ پیدا کردن کار و مبدل شدنش به گزک‌های سیاسی، از در انکار یا توجیه برآمده باشند، اما ضمنا باید متوجه بود که مبادا این «استراتژی»‌های موقت برای عبور از بحران یا حفظ جان، به «باور» تبدیل شوند.

استراتژی با عوض شدن شرایط از بین می‌رود یا تغییر می‌کند اما باور ثابت می‌ماند. باور می‌گوید هیچ‌کس حق ندارد با جنگ ایران و عراق و به خصوص کشته‌شدگان آن شوخی کند اما استراتژی می‌گوید در شرایطی امن، هیچ منعی وجود ندارد که کسی کشته شدن صدها هزار جوان را در جنگی بی‌حاصل با تیغ طنز به انتقاد بگیرد. آدمهایی، بیشتر جوان و حتی کودک و نوجوان در جنگی کشته و ناقص شده‌اند که دست کم بعد از فتح خرمشهر و بیرون راندن متجاوز و راضی شدنش به مذاکره و پرداخت غرامت، بیهوده و فاجعه‌بار بوده است؛ و حالا عده‌ای با قداست بخشیدن به آن، دکان و دستگاه پرسودی راه انداخته‌اند، چه ایرادی وارد است این موضوع سوژه‌ی طنز شود. و چه کسی گفته‌است که طنز همیشه سوژه‌ی خود را ریشخند و تحقیر می‌کند؟ آثار طنزآمیز تحسین‌شده‌ی بسیاری با اشاره به فجایعی همچون جنگها و نسل‌کشی‌ها و بلایای طبیعی وجود دارند.

در پرداختن به فجایع انسانی در طنزها باید بسیار ملاحظه کرد و چه بسا شوخی‌های غیراخلاقی‌ای و ضدانسانی‌ای که با کمترین بی‌احتیاطی در دستمایه قرار دادن چنان موضوعاتی می‌توانند به وجود آیند. این حرفی‌ست و داخل خط قرمز بردن وقایع معاصر تاریخی حرفی دیگر. همانطور که پرداختن به قربانیان حرفی‌ست و پرداختن به دکان‌سازان از قربانیان حرفی دیگر.

حتی هلوکاست هم -که به درستی یا با اغراق- بزرگترین و دردآورترین فاجعه انسانی دوران معاصر لقب گرفته و در بسیاری از کشورها زیر سوال بردن آن جرم محسوب می‌شود از این قاعده مستثنا نیست و مشخص شده است قداست‌سازی از آن تا چه حد می‌تواند به ضرر آزادی و آزاداندیشی و مورد سواستفاده سیاستمداران  باشد. قداست‌شکنی در ذات طنز است و با درک همین موضوع بعضی از بهترین طنزپردازان اسرائیلی به هلوکاست نزدیک شده‌اند.

از جمله، یک برنامه تلویزیونی طنزآمیز در اسرائیل با نام The Chamber Quintet  که معمولا به عنوان برنامه‌ای از سوی «نسل سوم» اسرائیلی‌ها شناخته می‌شود با همین رویکرد بارها به سوء استفاده از هولوکاست، بزرگنمایی آن و مظلوم‌نمایی دولت و مردم اسرائیل با آن پرداخته است. در یک آیتم، قبل از شروع یک مسابقه‌ی دو در آلمان، چند نفر که خود را «هیات مذاکره‌کننده اسرائیلی» معرفی می‌کنند به داخل میدان مسابقه می‌روند و از داور می‌خواهند اجازه دهد دونده اسرائیلی چند متر جلوتر از بقیه مسابقه را شروع کند. وقتی داور قبول نمی‌کند، عکس زنی را نشان می‌دهند با این ادعا که این مادر بیچاره‌ی دونده‌ اسرائیلی است که در هلوکاست کشته شد و اگر پسرش برنده نشود روحش در عذاب است… . بعد کم‌کم لحن‌شان تهدیدآمیز می‌شود و با انگلیسی دست و پا شکسته شروع به داد و فریاد می‌کنند: « ما مگر چی می‌خواهیم بجز کمی از حق‌مان در این همه ظلم تاریخی؟… شما غیریهودی‌ها همه‌تان سنگدل. فقط بلدید ما را تحقیر بشود. ملت یهود به اندازه کافی شکنجه نشده‌اند؟ فیلم فهرست شیندلر را مگر ندید؟» وقتی اینها افاقه نمی‌کند سرانجام یکی از آنها هفت‌تیرش را در می‌آورد و روی شقیقه‌اش می‌گذارد «حالا من هم که یک یهودی هستم در حضور این آیشمن ضدیهود به زندگی خود تمام بخشید.» سرانجام داور مسابقه قبول می‌کند که دونده‌ی اسرائیلی جلوتر از دیگران شروع کند. مذاکره‌کنندگان از او تشکر می‌کنند و قول می‌دهند پس از مرگش درختی به نام او در «خیابان خیرین غیریهودی» بکارند. ده‌ها نمونه از این دست شوخی‌ها پیرامون هلوکاست فقط در همین یک برنامه‌ عام و پرمخاطب در تلویزیون اسرائیل (و نه در رسانه‌های تخصصی و روشنفکرانه) به نمایش درآمده‌اند.(2)

تازه اگر در مورد هلوکاست باور عمومی (دست کم در اسرائیل) بر این است که میلیون ها آدم معمولی بیگناه بیخبر، از زن و کودک و پیر و جوان، طی یک پروسه سیستماتیک نسل‌کشی از بین رفته‌اند؛ در مورد کشته و مجروح شدگان جنگ ایران و عراق داستان متفاوت است: آدم‌هایی به اجبار یا اختیار به میدان جنگ رفته‌اند، و از آنموقع تا به امروز – بر خلاف تبلیغات و تلقینات رسمی حکومت- بسیاری از خانواده‌ها و خود «شهدا و جانبازان» به آن جنگ هولناک و به خصوص سواستفاده‌های پس از آن به نام شهدا و جانبازان معترض بوده‌اند.

شدت و غلظت زیاد در رفع اتهامِ به پرسش گرفتن چیزی، تاییدی‌ست غیرمستقیم بر قداست آن و منع پرسشگری از آن. این مساله به خصوص درباره‌ی «جنگ» خطرناک است و ماجرا از سطح دکان‌داران و سو‌ءاستفاده‌چی‌ها بالاتر می‌رود. وقتی جنگ قبلی را بعد از بیست سال نباید حتی در این حد به پرسش گرفت که آن آدمها با چه انگیزه‌ی «واقعی» و چه میزان از آگاهی به میدان نبرد رفتند (حالا با چشمبند یا با سربند یا هرچه) از جنگ بعدی به طریق اولی نمی‌توان چیزی پرسید. این همان نیست که جنگ‌افروزان می‌خواهند؟

—————–

پانویس‌ها:

1- در مورد مجله فاراد و کارتونی جنجالی که به حسن کریم‌زاده منسوب شد روایت‌های مختلف و حتی متضاد وجود دارد. بر طبق یکی از آنها اصولا کریم‌زاده آیت الله خمینی را در آن کارتون تصویر نکرده بود و در چاپخانه‌ی کیهان آن تصویر یا کارتون با منظورهای سیاسی به فاراد اضافه شد. بررسی این روایتها در این مقال نمی‌گنجد و صرفا در اینجا اشاره می‌شود که احتمال دارد ماجرا به صورتی که رسما روایت می‌شود اتفاق نیفتاده باشد.

2- دستمایه طنز قرار دادن هلوکاست و یا کاربرد طنز در هلوکاست موضوع تحقیقات دانشگاهی و کتابهایی متعددی بوده است که بخش عمده‌ی آنها توسط پژوهشگران اسرائیلی انجام شده است. یک تحقیق آکادمیک در اینباره، که به بررسی طنزهای تلویزیونی اسرائیلی با موضوع هلوکاست می‌پردازد -و خلاصه داستان نقل شده در این یادداشت هم از آن نقل شد- با این مشخصات منتشر شده است:

 Eyal Zandberg, “Critical laughter: humor, popular culture and Israeli Holocaust commemoration”, Media, Culture & Society, July 2006 vol. 28 no. 4 561-579

 

  (بازنشر از بی‌بی‌سی/ با اندکی اضافات)