خنده، خون و اسلام؛ نگاهی به ریشه‌های کشتار در شارلی ابدو

انواع شوخ‌طبعی نه فقط در تاریخ و فرهنگ‌ مسلمانان حضور و سابقه‌ای عمیق دارد بلکه نمونه‌های فراوانِ به طنز کشیدنِ دین و مذهب در آثار بجا مانده از دنیای اسلام وجود دارد. شوخ‌طبعی و طنزی که البته اغلب وقتی مجال حضور می‌یافت که بیشتر کنایی باشد تا مستقیم.

خیام و حافظ، دو شاعر سرشناس ایرانی به تمسک به همین ابزار بود که توانستند –هرکدام به نوعی و از راویه‌ای- با کنایه‌هایی زهرآلود، به سراغ دین و شریعت بروند. اگر حافظ بیشتر به خشک‌اندیشی زاهدان و ریای واعظان پرداخت اما قبل از او خیام حتی توانسته بود اعتقاد به مبدا و معاد، دو اصل از مهم‌‌ترین اعتقادات اسلام و سایر ادیان ابراهیمی را به پرسش و حتی سخره بگیرد بدون آنکه به جرم کفرگویی سروکارش با طناب دار و گودال سنگسار باشد. پیش از او ابوالعلا معری (363-449 قمری)، شاعر و اندیشمند شهیر سوری، بارها ناباوری خود به دین و جهان آخرت را در قالب شعر و کنایه ابراز کرده بود. وقتی یکی از مسلمانان حلب نامه‌ای به او نوشت و او را به گمان خود به راه راست و دین حق دعوت کرد و از او خواست که دست از کفرگویی بردارد. ابوالعلی در پاسخ «رسالات الغفران» را نوشت، طنزی عمیق علیه اعتقادات دینی و جهان آخرت که شاید نمونه‌ی نخستین سفرنامه‌های خیالی به جهان آخرت باشد، ایده‌ای که بعدها با کمدی الهی دانته به اوج رسید.

با تمام این اوصاف باید دانست که چنین نمونه‌هایی در جهان اسلام استثنا بوده‌اند و نه قاعده. کفرگویی و حتی به پرسش گرفتن دین و دینداران در قالب شوخی و کنایه و طنز اغلب اوقات در جهان اسلام تحمل نمی‌شده است و خاطیان از سوی مردم، حاکمان و به ویژه روحانیون به سختی به مجازات می‌رسیده‌اند. چنین واکنشی در قرون وسطی و ماقبل آن، در جهان مسیحیت و در میان معتقدان به بسیاری از ادیان بزرگ کمابیش یکسان بوده است. با این حال عجیب است که در عصر جدید، همچنان در دنیای اسلام موضع بسیار سخت و بی‌رحمانه‌ای در مقابل طنز و خنده‌زنی با موضوعات دینی وجود دارد. ریشه‌ی این امر را باید پیش از هرچیز در قرآن جست. کتابی که به اعتقاد مسلمانان، مستقیما و به تمام و کمال از سوی خدا نازل شده است.

در قرآن، به خلاف عهد قدیم و عهد جدید، هیچگاه خدا در حال خنده تصویر نمی‌شود و در سوره 86 (آیه 14) الله می‌گوید این حرفها (آیات قرآن) “الهزل” نیست. نیز می‌گوید که برای سرگرمی نیامده است. در جای دیگر سوره 21 آیات 16 و 17 می‌گوید خدا جهان را از سر بازی خلق نکرده است. از سوی دیگر آیاتی مبنی بر تمسخر در این کتاب وجود دارد. مثلا الله در قرآن علمای یهودی را مسخره می‌کند و آن دسته از ایشان را که با رجوع و فهم تورات به حقانیت محمد اعتراف نمی‌کنند خرانی می‌خواند که کتاب حمل می‌کنند. تعبیری که با توجه به نماد حماقت و نفهمی بودن این جانور در فرهنگ عربی، خنده‌دار و گرنده و تحقیرکننده است. (سوره 62 آیه 5)

پژوهندگانی همچون Tamer، Marzolph و Ammann با نظر به آیاتی در قرآن که به موضوع خنده و تمسخر و طنز و شوخ‌طبعی مرتبط است نتیجه گرفته‌اند که این موضوعات با برتری‌جویی و تحقیر و جدی‌ نگرفتن طرف مقابل عجین‌اند.

از این رو عجیب نیست که برخورد مسلمانان نیز با این موضوعات، تاثیر موضع قرآن در برابر طنز و خنده، خصمانه باشد. در حالیکه مسلمانان برای تحقیر و تمسخر سایرین (مثلا پیروان سایر ادیان مثل یهودیان یا بدتر از آن بیدینان و “کافران”) به راحتی از طنز و تمسخر استفاده می‌کنند؛ بکارگیری کوچکترین طنز و تمسخری از جانب “سایرین” درباره اعتقادات آنها به شدت و با خشونت بسیار پاسخ داده می‌شود؛ خشونت و شدتی که حتی به کشته شدن خود مسلمانان بیشتر از سایرین می‌انجامد!

بزرگترین جنجال‌های دینی دردهه‌های اخیر به نوعی با همین مساله کفرگویی طنزآمیز پیوند خورده است؛ مثل کتاب آیات شیطانی(1989)، کارتون‌های محمد (2005)و کمدی بیگناهی مسلمانان (2012) هر سه (و با کیفیت‌های گوناگون) دین و مقدسات اسلام را به خنده و تمسخر گرفته بودند. این درحالیست که هر سال ده‌ها و صدها محصول فرهنگی و هنری و فکری علیه اسلام منتشر می‌شوند که در میان آنها موضوعات کفرآمیز و حتی اهانت آلود نیز کم نیستند ولی با بی اعتنایی مسلمانان روبرو می‌شوند. غالبا این کفرگویی و اظهارات ضد اسلامی “طنزآمیز” است که با واکنش شدید همراه می‌شود.

رسانه، نقد دینی و طنز

با پیدایش روزنامه و سایر رسانه‌های ارتباط جمعی، امکان نشر عقاید کفرآمیز و یا نظراتی که دین و روحانیون و متشرعان را به چالش می‌کشند برای عده بیشتری فراهم شد. از اواخر سده نوزدهم در عثمانی، قفقاز، مصر، ایران و بسیاری از کشورهای مسلمان دیگر ابراز چنین عقایدی با طنز و شوخ‌طبعی انتقادآمیز همراه شد و تقریبا همیشه با واکنش سخت و قهرآمیز ملایان و متعصبان دینی مواجه شد. اعتماد السلطنه، یکی از شخصیتهای فرهنگی دربار ناصرالدین شاه ، نقل کرده است که چگونه سلطان مستبد ایرانی وقتی طنزی درباره شخصیت‌های دینی یا فرقه‌های مذهبی در نشریاتی که از خارج از ایران می‌رسید مطلع می‌شد برمی‌آشفت و سرانجام (در سال 1264/ 1885) برای جلوگیری از رسیدن چنین مطالبی به ایرانیان نخستین اداره سانسور را ایجاد کرد[1].

ملانصرالدین (1906-1917 و 1921-1931)، یکی از بهترین و مشهورترین نشریات طنزآمیز جهان اسلام، که  عمدتا در تفلیس منتشر می‌شد و از قفقاز و عثمانی تا مصر و سودان و ایران را پوشش می‌داد و مسائلی چون آزادی‌های سیاسی و حقوق بشر و حقوق زنان را ترویج می‌کرد از سوی بعضی علمای اسلامی “اوراق ضاله (گمراه کننده)” خوانده شد و دستندرکاران آن تهدید به قتل شدند. از آن پس هرچه رسانه‌ها بیشتر و راحت‌تر در اختیار صاحبان صداهای مخالف قرار گرفتند، بر حجم و شدت این برخوردها افزوده شد.

molla-nasreddin

پشت جلد یکی از شماره‌های ملانصرالدین. بیش از یک قرن پیش، نشریه طنزآمیز ملانصرالدین با چنین صراحتی ملایان را به سخره می‌گرفت و گردانندگان آن البته از سوی متشرعین به قتل تهدید می‌شدند.

اکنون، نزدیک به یک قرن بعد از آنکه متشرعان مسلمان با روزنامه دست به گریبان شدند، با انفجار اطلاعات در عصر کامپیوتر و شبکه‌های الکترونیک، امکان نقد دین، کفرگویی و تمسخر مقدسات ادیان به راحتی در اختیار همگان قرار گرفته است. هر چند که تندروان مسلمان هرجا که توانسته‌اند به هر کس که با هر لحنی به انتقاد از اسلام پرداخته آسیب رسانده‌اند اما بررسی اجمالی شدیدترین برخوردها نشان می‌دهد کسانی که مقدسات دینی و خرافی را به طنز و تمسخر گرفته‌اند همواره در نوک پیکان حمله بوده‌اند.

فریدون فرخ‌زاد، هنرمند معترض ایرانی که در بعضی از شوهایش شوخی‌هایی با برخی از ملایان شیعه و احکام آنها می‌کرد در سال 1992/1371 در آلمان سلاخی شد. قتل او به نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی ایران نسبت داده شد. رژیمی که در برخورد با هر نوع تمسخر و به طنز گرفتن اسلام و شیعه قاطع و خوف‌انگیز رفتار می‌کند. فقط در یک نمونه، ده‌ها نفر از اعضای یک صفحه فیس بوکی که با یکی از امامان شیعه (امام نقی) شوخی می‌کردند در سال 1391  دستگیر شدند و تحت شکنجه‌های طویل المدت قرار گرفتند[2]. به نحوی که اکنون پس از گذشت دو سال همچنان برخی از آنها در بازداشت هستند و حتی خبرهای تایید نشده حاکی از صدور حکم اعدام به جرم “اهانت به مقدسات” برای برخی از آنها است.

در عربستان، پاکستان، افغانستان، عراق، مالزی و بسیاری دیگر از کشورهای مسلمان نیز وضعیت چندان بهتری برای کسانی که بخواهند عقاید دینی اکثریت را با طنز به چالش بگیرند وجود ندارد. نهایت آنکه اگر حکومتها اندکی آسانگیرتر باشند، متعصبان مذهبی و پیشوایان دینی‌شان کمبود را جبران می‌کنند! در تازه‌ترین نمونه چهار طنزپرداز فرانسوی، شامل سردبیر مجله شارلی ابدو، به همراه هشت تن دیگر در نهم ژاویه 2015 در پاریس به قتل رسیدند. این نشریه پیش از آن چند بار در طنزهایی (تقریبا همگی تصویری) پیامبر اسلام را به شوخی گرفته بود. شوخی‌هایی که عده‌‌ای از مسلمان‌ها آنها را توهین‌آمیز می‌دانستند و عده‌ای از آن عده، آنها را دلیل کافی برای قتل عاملان‌شان. در این بین آنچه مضحک‌تر است واکنش کسانی‌ست که ضمن محکوم کردن این کشتار، خواسته و ناخواسته جاده‌صاف‌کن کشتار و جنجال بعدی می‌شوند: قبلا با «شما که می‌دانید اینها احمق و آدمکش‌اند خب چرا سر به سرشان می‌گذارید؟» و حالا با «متاسفم… ولی قابل پیش‌بینی بود. خودکرده را تدبیر نیست.» گویی که پیروان یک دین حق دارند در مقابل طنز و تمسخر و حتی توهین رجاله‌کِشی و آدم‌کُشی کنند.

 charli

یکی از مهاجمان به سر نگهبانی که پیشتر زخمی شده و در پیاده‌رو افتاده شلیک می‌کند. بعضی از کشته‌شدگان ارتباطی با محتوای شارلی ابدو نداشتند. مهاجمان فریاد می‌زدند انتقام پیامبر اسلام را گرفته‌اند.

سه سال پیش و متعاقبِ یکی از رجاله‌کشی‌های عوامِ جهان اسلام و “خب البته توهین شده بود”ِ خواصِ آن جهانِ نابالغ بر سر یک کمدی بی‌ارزش، مجله/وب‌سایت طنزآمیز آمریکایی آنیون (پیاز) کاریکاتوری سراسر “توهین” به مقدسات ادیان یهودی و مسیحی و بودایی و هندو چاپ کرد و عمدا نشر آن را با بزرگنمایی و گسترده‌تر از معمول انجام داد (تصویر در لینک/ نامناسب برای زیر 18 سال). علی‌رغم اصرار بر توهین‌آمیز بودن آن کاریکاتور، نشان دادنش به معتقدان آن چهار دین، و رنجیدن بسیاری از بینندگان، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. چرا؟ آیا محتوای آن دین‌ها صلح‌آمیزتر از محتوای دین مسلمان‌ها بود یا خودشان به هر دلیلی آموخته بودند صلح‌آمیزتر رفتار کنند؟

بی‌شک مسلمانان هم اهل خنده و شوخ طبعی‌اند. منابع دینی فراوانی بر خنده رو بودن پیامبر اسلام و بسیاری از پیشوایان دینی و مذهبی مسلمان تاکید دارند. آثار طنزآمیز فراوانی هم در جهان اسلام منتشر شده‌اند. اما اینها عموما ربط چندانی به طنز انتقادی دینی یا کفرگویی ندارند و از منظر آزادی بیان و حق اظهار نظر و انتقاد برای دگراندیشان، فاقد ارزشند. شوخ‌طبعی‌های دوستانه در مورد مسائل روزمره بین مسلمانان ارتباطی به تحمل شوخ‌طبعی‌های انتقادآمیز دیگران توسط آنها ندارد. اتفاقا از همینجاست که می‌توان میزان رواداری جهان اسلام را سنجید. شاید یکی از بهترین و عملی‌ترین راه‌های بالا بردن رواداری در جهان اسلام، تشویق رواداری و تحمل بیشتر مسلمانان در مقابل طنزهایی باشد که با عقاید آنها سازگار نیست. کاری که بیش از همه از عهده روشنفکران مسلمان برمی‌آید. البته اگر خودشان شوخی سرشان شود!

————–

منابع انگلیسی:

 Ammann, Ludwig. (2003). Laughter. In J. D. McAuliffe (Ed.), Encyclopaedia of the Qur’an (Vol. 3, pp. 146-149). Leiden: Brill Academic Publishers.

Ammann, Ludwig. (2003). Mockery. In J. D. McAuliffe (Ed.), Encyclopaedia of the Qur’an (Vol. 3, pp. 400-401). Leiden: Brill Academic Publishers.

Marzolph, Ulrich. (2002). Humor. In J. D. McAuliffe (Ed.), Encyclopaedia of the Qur’an (Vol. 2, pp. 464-465). Leiden: Brill Academic Publishers.

Tamer, Georges. (2009). The Qur’an and humor. In G. Tamer (Ed.), Humor in der arabischen Kultur/Humor in Arabic Culture (pp. 3-28). Berlin: de Gruyter.


[1] گوئل کوهن، تاریخ سانسور در مطبوعات ایران )تهران: آگاه، 1363 (، جلد 1، 32 .

[2] http://www.roozonline.com

 

××× انتشار این نوشته به صورت کامل و با ذکر نام نویسنده در سایر رسانه‌ها بلامانع است×××

تاملاتی اخلاقی در باب لطیفه‌های قومی و جنسیتی

متداول ترین شکل لطیفه های قومیتی، داستانی ست که در آن یک یا چند تن از اعضای یک گروه قومیتی چیزی می گویند یا کاری می کنند که نشان از حماقت، تنبلی، بی بندوباری، یا یک ضعف دیگر است. اغلب فلاسفه فرض گرفته اند که چنین لطیفه هایی فقط برای ابراز خصومت نسبت به گروه «هدف» ‌است. مقاله «کارهای نژادپرستانه و طنز نژادپرستانه» از مایکل فیلیپس چنین شروع می شود: «لطیفه های نژادپرستانه اغلب خنده دار هستند. و بخشی از این امر به نژادپرستی آنها منوط است. برای نمونه بسیاری از لطیفه های لهستانی ممکن است به سادگی تبدیل به لطیفه هایی مربوط به احمق ها بشوند ولی وقتی اینگونه روایت شوند به هیچ وجه خنده دار نیستند.»

اما نژادپرستانه محسوب کردن لطیفه های لهستانی کاملا در تضاد است با آنچه دانشمندان علوم اجتماعی در سه دهه اخیر درباره لطیفه های قومیتی یافته اند. با مطالعه هزاران لطیفه از سراسر دنیا، کریستی دیویس که انسان شناس است کشف کرد که همان لطیفه های «احمق» را که در ایالات متحده درباره لهستانی‌ها می‌گویند، در فرانسه درباره بلژیکی ها ، در هندوستان درباره سیک ها ، و در استرالیا درباره تاسمانیایی ها می گویند. به همین سان، لطیفه هایی که بزدلی و دیگر رذیلت ها را به گروه های قومیتی نسبت می دهند را در دهها کشور یافته اند. دیویس نشان می دهد همه جا الگوی اجتماعی یکسان است. مردم لطیفه های قومیتی را نه درباره گروه هایی که از آنها متنفرند بلکه درباره گروهی که با آنها آشنایی دارند ، شبیه خودشان هستند، و در حاشیه فرهنگ غالب زندگی می کنند تعریف می کنند.

لطیفه گویان معمولا باور ندارند که شخصیت سازی هایی که در لطیفه ها دارند حقیقی است. باور نمی‌شود که عموم لهستانی ها احمق هستند، یونانی ها همه شان همجنس بازند، و ایتالیایی ها بزدل هستند. دیویس می گوید آنچه لطیفه گویان به آن می خندند، نسخه‌ی اندک متفاوتی از خودشان است ، و خنده شان معمولا خصومت بار و بد اندیشانه نیست. وقتی گروهی از دیگری متنفر است، احساسات اش را به شکل های مستقیم تر و آسیب زننده تر از لطیفه گویی ابراز می کنند.

به گفته دیویس، لطیفه ها درباره‌ی «احمق‌ها» در دو قرن اخیر در پاسخ به اضطراب مردم درباره به روز بودن دانش و مهارت شان به خصوص در محیط کار، محبوبیت یافته اند. روزهای اوج لطیفه های لهستانی در ایالات متحده در چند دهه پیش، زمانی نبود که امریکایی ها نسبت به لهستانی حس کینه یا تبعیض داشتند (لهستانی‌ها تا آن زمان ‌به خوبی در فرهنگ امریکایی ادغام شده بودند) بلکه زمانی بود که امریکایی ها از رشد علمی در ایالات متحده در شگفت بودند. لطیفه فضانوردی لهستانی که اعلام کرد تصمیم دارد با موشک اش به خورشید برود را در نظر بگیرید. وقتی از او پرسیدند که چطور گرمای خورشید را تحمل خواهد کرد گفت «نگران نباشید، شب می روم». بنا به گفته دیویس، این لطیفه نمایان‌گر تحقیر نادانی لهستانی ها توسط امریکایی ها نیست بلکه بیانگر ترس امریکایی ها درباره نادانی علمی و فنی خودشان است.

هرمنوتیکِ پاکستانی، ده تاش یه پنی!

فلاسفه تنها کسانی نیستند که با «نژاد پرستانه» خواندن لطیفه ها در قضاوت عجله می کنند. در سال ۲۰۰۲ میلادی نماینده پارلمان بریتانیا ان وینترتون به دلیل گفتن این لطیفه در یک میهمانی شام مجبور به استعفا شد:

یک انگلیسی، یک کوبایی، یک ژاپنی، و یک پاکستانی سوار قطار بودند. کوبایی با گفتن اینکه تو کشور من ده تایش را یک پنی می فروشند، یک سیگار برگ را از پنجره بیرون انداخت . ژاپنی یک دوربین نیکون را با گفتن اینکه در کشور من اینها ده تایش یک پنی قیمت دارد بیرون انداخت. بعد انگلیسی پاکستانی را از پنجره بیرون پرت کرد.

خنده‌گاه (punch line) این لطیفه القا می کند که انگلیسی قصد داشته بگوید پاکستانی ها در کشور من ده تایشان یک پنی می ارزند. آیا این خنده گاه توهین به پاکستانی هاست؟ اگر هست، چه ویژگی منفی‌ای را به ایشان نسبت می دهد؟ پذیرفتنی‌تر است بگوییم نکته‌ی لطیفه این است که انگلیسی ها نژادپرست اند و با مردم پاکستان و دیگر مستعمره های سابق‌شان رفتاری غیرمنصفانه دارند. پاکستانیِ این لطیفه هیچ کاری نمی کند و حتی توصیفی هم از او به دست داده نمی شود. انگلیسی است که کاری انجام می دهد، آن هم به قتل رساندن پاکستانی. وقتی هدف از این لطیفه نشان دادن نژادپرستی انگلیسی‌ها باشد، البته که این لطیفه خصومت و تبعیضی علیه پاکستانی ها در بر ندارد.

شاید توافق بر سر تفسیری درست از این لطیفه ، یا هر لطیفه دیگری ممکن نباشد. افراد متفاوت لطیفه‌ای یکسان را به اشکال مختلفی بیان می کنند و به دلایلی متفاوت شادمان می شوند. نژادپرستی که از پاکستانی ها متنفر است ممکن است از این لطیفه لذت ببرد چرا که در آن یک پاکستانی به قتل می رسد. ممکن است فرد دیگری از این شیوه هوشمندانه که ریتم روایت در خنده‌گاه (با پرتاب کردن به بیرون از پنجره) با نتیجه ای شوکه کننده حفظ شده است به خنده بیفتد. شخص سومی، مثلا پاکستانی، ممکن است به بی خردی انگلیسی در برداشت اش از فرصت دور ریختن چیزهای فراوان و دم دستی در قربانی کردن پاکستانی بخندد. با در نظر گرفتن همه مباحث حول معنا و عدم قطعیت، فلاسفه می بایست به طور ویژه به راههای متفاوتی که لطیفه ها قابل تفسیرند حساسیت نشان بدهند؛ ولی اغلب مقاله های مجلات فلسفی با ارایه یک تفسیر از لطیفه به عنوان تنها تفسیر مورد قبول، با اطمینان به ما می گویند که معنای آن تفسیر چیست.

علامتِ یه روز یه…!

وقتی به مشکل لطیفه های جنسیت گرا و قومی/نژادی می پردازیم می‌بایست در مشخص کردن اینکه مشکل کجاست دقت داشته باشیم. بسیاری از تحلیل های اخلاقی لطیفه های جنسیت گرا و نژادپرستانه آنها را به عنوان مدعیاتی ساخته شده با هدف ایجاد یا تقویت باورهای تبعیض آمیز در شنوندگان در نظر گرفته اند.

اغلب اخلاق‌گرایانی که لطیفه های جنسیت گرا و قومی/نژادی را تحلیل کرده اند، این موضوع را نادیده گرفته اند که لطیفه های جنسیت گرا و قومیتی (همچون لطیفه از منظر عام) در نزد گوینده و شنونده به عنوان موضوعی تخیلی در نظر گرفته می شود. ما اغلب لطیفه ها را با علایمی همچون «شنیدی می‌گن یه روز…؟» تعریف می‌کنیم تا نشان بدهیم در حال نقل یک گزارش از رخدادی واقعی نیستیم.

افزون بر این غیرواقعی بودن، آنچه شخصیت های لطیفه می گویند یا انجام می‌دهند شباهتی با آنچه انسان های واقعی می‌گویند یا انجام می‌دهند ندارد. وقتی این شخصیت ها احمق ، تنبل، یا بی بندوبارند، میزان این نقایص اغلب بسیار بیشتر از یک انسان واقعی، بزرگ نمایی می شود. در لطیفه فضانورد لهستانی، باور شخص به اینکه پرواز کردن به خورشید در شب باعث خنک ماندن اش می شود فقط احمقانه نیست، بلکه احمقانه‌تر از آن است که یک انسان واقعی به آن باور داشته باشد.

اغراق شگفت آوری که در بیشتر اَشکال طنز یافت می شود در نوشته های تقریبا همه اخلاق‌گرایان درباره لطیفه های قومی نادیده گرفته شده و چنین لطیفه هایی از نظر ایشان تاییدیه ای بر احمق بودن لهستانی ها، تنبل بودن سیاه پوستان و از این قبیل فرض شده است. اما چنین پیش‌فرض‌های ساده انگارانه ای خنده دار نبوده و به راحتی قابل نقض هستند. وقتی افراد مبادله اطلاعات می کنند، شنوندگان اغلب فرض می گیرند که آنچه گوینده می گوید یا قصد دارد بگوید نادرست است و به همین دلیل او را به چالش می کشند یا حرف اش را نقض می کنند. ولی ما حرف لطیفه گویان را به چالش نمی کشیم یا نقض نمی کنیم. کسی که لطیفه بالا را بشنود نمی گوید «اصلا مگر فضانورد لهستانی هم داریم؟» یا «بیشتر لهستانی ها خنگ نیستند». نه گویندگان این لطیفه و نه شنوندگان آن الزامی به اعتقاد به وجود فضانورد لهستانی یا حماقت عمومی لهستانی ها ندارند.

در واقع ما می توانیم از این لطیفه حتی وقتی هیچ پیش داوری‌ای نسبت به لهستانی ها نداریم هم لذت ببریم. اولین باری که من ورسیونی از این لطیفه را در یک همایش طنز در هلند شنیدم، درباره یک فضانورد فریزی (ناحیه‌ای واقع در شمال غربی آلمان و شمال هلند) بود و من اصلا نمی دانستم فریزی ها چه کسانی هستند، اما با این حال از تصور اینکه فضانوردی بگوید سفر در شب مشکل حرارت خورشید را حل می کند لذت بردم. فردایش وقتی فهمیدم که فریزی ها قومی ساکن بخش های شمالی هلند هستند، به این باور نرسیدم که فریزی‌ ها احمق اند، دقیقا همان‌طور که بعد از شنیدن لطیفه درباره لهستانی ها درباره شان چنین فکری نکرده بودم.

حماقت شخصیت این لطیفه یک بسته اطلاعاتی که تبادل می شود نیست بلکه یک ایده خارق العاده است که برای لذت بازیگوشانه ارایه می‌شود. لذت بیشتر مردم از شنیدن این لطیفه نه به خاطرِ باور به برتری نسبت به لهستانی ها یا فریزی ها، بلکه به خاطر آکروبات ذهنی‌ای ست که برای فهم گزاره «شب سفر خواهم کرد» می بایست انجام بدهند (در همان حال که می‌دانند ممکن نیست هیچ انسانی واقعا چنان حرفی را جدی گفته باشد)

کلیشه‌های آسیب‌رسان

بنابراین آنچه درباره لطیفه های جنسیت گرا و قومی می‌تواند مذموم باشد، نه در ادعا یا تلقین این باور است که گروه‌های خاصی از انسان ها به مراتب از بقیه احمق تر، یا بی‌بندوبارتر یا هر چیز دیگری هستند. در فراموش کردن مسئولیت اخلاقی‌ است.

کسانی که لطیفه های نژادپرستانه و جنسیت گرا را نشر می دهند، تبعیض را نه از راه اثبات حقیقت، بلکه با بی تفاوتی نسبت به حقایق اشاعه می دهند. آنها از نظر شناختی و کاربردی از کلیشه‌هایی که درباره شان حرف می زنند فارغ‌اند و برایشان اهمیتی ندارد که انتشار این کلیشه‌ها چه زیان هایی می تواند در پی داشته باشد.

چیزی که معمولا این لطیفه ها را آسیب رسان می کند این است که شخصیت‌های یک گروه با درجاتی اغراق شده از همان خصلت های نامطلوبی معرفی می شوند که بعضی افراد فکر می‌کنند تمام اعضای آن گروه به آن خصلت‌ها متصفند. در واقع ما این لطیفه‌ها را بر اساس گروه‌های قومی یا جنسی و نقطه ضعفشان، که همان کلیشه‌ی بزرگ نمایی شده است، دسته بندی می‌کنیم. مثل لطیفه‌های مربوط به زن موطلایی خنگ، همجنس باز فراری، یونانی دغل باز، و امثال اینها. برای ساخت یک لطیفه جدید درباره این گروه ها شما داستانی درباره اعضای گروه هدف می سازید که نقایص بزرگ نمایی شده را به این شخصیت ها نسبت می دهد.

خنده داری این لطیفه ها در تکیه بر کش دادن کلیشه‌ی منفی ست. گویندگان لطیفه های جنسیت گرا و نژادپرستانه چه این کلیشه‌ها را قبول داشته باشند چه نه، بازی کردن ‌شان با آنها از طریق اغراق،‌ باعث می شود ایده های اخلاقی مذموم به ایده های قابل هضم تر تبدیل شوند. قرار دادن کلیشه‌ها در « قابِ بازی» در یک لطیفه آن‌ها را زیباشناسانه می کند و دست کم موقتا از قضاوت اخلاقی معاف‌شان می کند. شنوندگانی که از لطیفه های جنسیت گرا یا نژادپرستانه لذت می برند اجازه می دهند کلیشه‌ها‌ی آسیب رسان از رادار قضاوت اخلاقی شان پنهان شوند. از یک ادعای سر راست ممکن است سریعا انتقاد کنند ولی از یک نسخه غلو شده از کلیشه که به صورتی هوشمندانه ارایه بشود احتمالا فقط لذت می‌برند.

بورات، کلیشه‌ای آزارنده و غیرواقعی

چارچوبِ بازی طنز به افکار تبعیض آمیز اجازه می دهد بدون آنکه ارزیابی شوند وارد ذهن انسان ها بشوند. حتی اجازه خلق کلیشه‌هایی را می‌دهد که اگر واقعا ادعا شوند هر فرد معقولی بی درنگ رد می کند. در کمدی بورات: آموزه‌های فرهنگی از آمریکا برای منفعت ملت باشکوه قزاقستان (2006)، ساشا برن کوهن نقش روزنامه‌نگار قزاقی را بازی می کند که مثل دیگر قزاق های حاضر در این مستندِ ساختگی، زمخت، بی نزاکت، زناکار با محارم، یهودستیز، نژادپرست، ضد کولی، و جنسیت گرا است. بورات «تجاوزگر شهر» را معرفی می کند و با غرور توضیح می دهد که خواهر او «چهارمین فاحشه برتر در سطح کشور است».

در دنیای واقع، هیچ قزاقی در فیلم حضور ندارد: کوهن کلیشه‌ی جدیدش را بر اساس کسانی که در جنوب روسیه ملاقات کرده بنا کرده است. دهکده ای که نشان داده می شود و ساکنین اش، رومانیایی اند. قزاق های واقعی اسلاو نیستد، ترکیبی از ترک و مغول هستند و هیچ شباهتی به کوهن و یا دیگر افراد حاضر در فیلم ندارند. روسیه در قرن نوزدهم به قزاق ها هجوم آورد، هزاران نفر در مقاومت علیه اشغال و یاخدمت در ارتش روسیه جان دادند. در زمان استالین و خروشچف بخش های عمده ای از کشورشان برای تغذیه روس ها به زیر کشت رفت. به خاطر مقاومت، یک و نیم میلیون قزاق و ۸۰ درصد از دام هایشان از میان رفتند. روس ها را برای آواره کردن قزاق ها به این کشور آورده و ساکن کردند تا جایی که تا دهه هفتاد میلادی قزاقستان تنها کشوری در اتحاد شوروی بود که مردمان بومی اش در اقلیت بسر می بردند.

کوهن در ساختن یک کلیشه‌ی جعلی جدید از قزاق ها، که اغلب خصلت های منفی مرتبط به روس ها را به ایشان نسبت داده، به قزاق ها دوبار توهین کرده است. او آنها را با ویژگی هایی تیپ‌سازی کرده که فاقد آن هستند: یهودستیزی هیچ وقت در قزاقستان شایع نبوده، همین طور آزار کولی ها، زنان هم از حقوقی برابر با مردان برخوردارند. و در درجه بعدی، رذایلی که او به قزاق ها نسبت می دهد در واقع از کلیشه‌ی روس های متجاوز آمده است. در آگهی چهارصفحه ای که از سوی دولت قزاقستان در روزنامه نیویورک تایمز پیش از انتشار فیلم چاپ شد تا با کلیشه‌ای که کوهن ساخته بود مقابله کند، رنجش عمیق ناشی از توهین آشکار بود. پرسشی ساده که منتقدین از کوهن داشتند این بود که چرا او یک کشور خیالی را برای کلیشه‌ی خیالی اش انتخاب نکرده است.

آنچه در لطیفه های نژادپرستانه و جنسیت گرا مذموم است این است که آنها همه اعضای یک گروه را یکدست و با نقایص یکسان معرفی می کنند. به جای احترام گذاشتن به اعضای گروه به عنوان اشخاصی که فردیت دارند، کسانی که کلیشه‌ای فکر می کنند معمولا مایلند که همگی آنها را به افرادی درجه دوم فرو بکاهند. تحقیرشان می کنند و خوارشان می شمارند و نادیده‌شان می گیرند. همه‌ی گروه را تحقیر می کنند یعنی با اعضای گروه به عنوان موجوداتی خوار، بی ارزش، و غیر قابل توجه رفتار می‌کنند. همانطور که ریچارد مُر درباره لطیفه های ضدهمجنس گرایان گفته «ویژگی‌های فردی شخص حذف می شود و در قالب پیش‌داورانه‌ای حلول می‌یابد که همه ویژگی های مهم او در چشمان جامعه تعیین می شود. این لطیفه ها… با این فرض ساخته می شوند که یک فرد همجنسگرا چیزی جز تمایل جنسی و لذت‌هایش نیست.»

هیچ چیزی به اندازه باوری که با پیچیدگی‌های شناختی درآمیخته، چنین لطیفه هایی را آسیب رسان نمی‌کند. صرف تصور دایمی گروه ها در کلیشه‌‌های منفی به قدر کافی مشوق‌ است تا با افراد واقعی نه بر اساس نقاط قوت و ضعف واقعی‌شانى رفتار کنیم (که شرط انصاف است)، بلکه طوری رفتار کنیم که انگار چون به آن گروه ها تعلق دارند پس خود به خود سطح پایین ترند. در حالت های خفیف ممکن است این سوء رفتار تنها مساله مدارا را دربرگیرد ولی در دیگر موارد، همچون آپارتاید آفریقای جنوبی ، و همجنس‌گرا هراسی، مسائلی چون بی‌اعتمادیِ مخرب ، تنفر، سرکوب، و حتی قتل را دربرگیرد. به همین دلیل است که گروه هایی که از چنین سوءرفتار هایی رنج کشیده اند اغلب از طنزی که آنها را کلیشه کرده است متنفرند؛ سیاه پوستان امریکایی از طنزی با مضمون تبعیض علیه سیاهان، زنان از لطیفه های جنسیت گرا، و همجنس گرایان از «جوک های اُبنه‌ای».

یک اصل اخلاقی برای کلیشه‌ها

به نظر می‌رسد مذموم بودن لطیفه های مبتنی بر کلیشه ها، صفر و یکی نیست، بلکه متناسب با آسیبی ست که این کلیشه‌‌ها ممکن است وارد کنند. وقتی خطر حاصل از یک کلیشه ناچیز یا در حد صفر است، لطیفه ای بر اساس آن ساخته شده حتی می تواند توسط گروه هدف به عنوان شاخصه‌ای از هویت آنها مورد قبول واقع شود. یکی از اصنافی که ظاهرا از کلیشه شدن در لطیفه ها لذت می برند وکلا هستند:

دو وکیل که برای سفر ماهیگیری به آلاسکا رفته بودند یک روز صبح که از خواب برخاستند دیدند یک خرس گریزلی به سمت چادرشان در حال دویدن است. یکی شان با عجله شروع به پوشیدن کفش های ورزشی اش کرد.

دومی گفت «احمق نشو، نمی توانی از یک خرس گریزلی جلو بزنی.»

اولی گفت «لازم نیست از او جلو بزنم، فقط کافی ست از تو جلو بزنم.»

این لطیفه بر پایه تصویری از وکلا به عنوان منفعت‌طلب و بی عاطفه است و بازگویی‌اش به زنده نگاه داشتن چنین کلیشه‌ای کمک می کند. ولی آیا لطیفه یا کلیشه منجر به بدرفتاری با وکلا می شود؟ آیا انسان ها نسبت به وکلا با نگاهی از بالا می نگرند یا به ایشان توهین می کنند و آنها را به خاطر این کلیشه از داشتن شغل محروم می کنند؟ خیلی بعید است.

گروه دیگری که از قدرت و پرستیژ قابل توجهی در جامعه برخوردار هستند پزشکان اند. صدها لطیفه پزشکی بر اساس کلیشه ها، به خصوص درباره خودخواهی و کج‌خلقی پزشکان وجود دارد و معمولا آنها از این لطیفه‌ها نمی رنجند. مثل این:

– چرا پرستاران از سندرم پیش از قاعدگی (PS) خوش شان می آید؟

– چون برای یک بار در ماه می توانند مثل دکترها (بداخلاق) باشند.

همه اینها در تمایزی آشکار با آسیبی ست که سیاه پوستان، زنان و همجنس گرایان در اثر بازگویی کلیشه ها تحمل کرده اند. آنها نه فقط مورد توهین واقع شده اند بلکه در حق رای، در خرید املاک، و در پیشگاه قانون مورد تبعیض واقع شده اند. کلیشه‌های نژادپرستانه و جنسیت گرا، برای ایشان به قیمت دارایی، احترام، موقعیت و قدرت شان تمام می شود. دقیقا به همین دلیل است که بسیاری از مردم به لطیفه های جنسیت گرا و نژادپرستانه معترض اند ولی با لطیفه هایی درباره وکلا و پزشکان مشکلی ندارند.

کلیشه‌‌هایی که بوسیله لطیفه ها تدوام می یابند، وقتی درباره مردمانی باشند که از نظر موقعیت و قدرت اجتماعی کمبود دارند -و وقتی چنین کلیشه‌‌هایی بخشی از آن نظام اجتماعی باشد که آنها را حاشیه نشین می کند و «سر جای خودشان می نشاند»- بیشتر مذموم اند.

به این ترتیب شاید بتوان یک اصل عمومی اخلاقی را پیشنهاد داد که چیزی شبیه به «با آتش بازی نکن» است: بی توجهی به چیزی که مردم باید به آن توجه کنند را ترویج نکن.

 

——————

(نوشته‌ی جان مورریل. ترجمه و تلخیص از محمود فرجامی و دانیال جعفری. بازنشر از تهران ریویو)

برت لادن شیطان و جدی گرفتن شوخی‌ها علیه ایران

(خلاصه‌ی این مقاله‌ام که در تهران ریویو منتشر شده این است که حرفهایی که برای جلب توجه و روکم کردن و کم‌نیاوردن و لج درآوردن و کرکر خنده از این سو ساطع می‌شود را عده‌ای در آن سو جدی و معقول فرض کرده، ماجرا را به جاهای باریک می‌کشانند. این ما را به آنجا می‌رساند که در یک موقعیت ایرونیک، وطن‌دوستانه‌ترین پیام به دیگران آن باشد که: لطفا ما را جدی نگیرید!)

چهاردهم اکتبر سال 2001 نیویورک تایمز عکسی از تظاهرات مسلمانان بنگلادشی در حمایت از طالبان چاپ کرد که بسیاری از آمریکایی‌ها را به حیرت واداشت. نه به سبب آگاهی از همدلی عده‌ای از محروم‌ترین و فقیرترین مردم آسیا با سازمان‌دهندگان بزرگترین و مهیب‌ترین فاجعه تروریستی جهان، بلکه به خاطر عکسی از یک شخصیت عروسکی آمریکایی به همراه بن‌لادن بر روی پلاکاردهای مسلمانان خشمگین بود. در گوشه‌ای از آن پلاکاردها، برت، شخصیت عروسکی برنامه “بچه‌های خیابان سسام” بر روی شانه چپ بن لادن دیده می‌شد.

 

برت شیطانی

علاقه مردم آمریکا به حواشی هر نوع سلبریتی، مشهور است. بیشترشان نه فقط به ابراز عشق یا نفرت به چهره‌های مشهور فرهنگ عامه و حواشی آنها علاقه دارند که برای آنها وقت زیادی را هم صرف می‌کنند. از جمله‌ی این سلبریتی‌ها یکی هم شخصیتی عروسکی در یک برنامه قدیمی ویژه کودکان بود به نام “برت”، که مردی به نام دینو ایگناسیو از او متنفر بود و آنقدر وقت و حوصله داشت که برای این ابراز نفرتش صفحه‌ای بر روی وب هم راه انداخت با عنوان Bert is evil. دینو ادعا می‌کرد که برت، با آن خنده مرموز و ابروهای پرپشتش، خود شیطان است و عکس‌هایی از او با هیتلر، اعضای کوکلوس کلان، بن لادن، جری اسپرینگر و دیگران را کلاژ می‌کرد و به عنوان سند و مدرک بر روی این صفحه قرار می‌داد. ماجرا البته شوخی بود و نوعی اعتراض طنزآمیز به اثرات روحی و روانی این شخصیت عروسکی برنامه‌های کودکان بر روی مخاطبان کم سن و سال آن که به عقیده اینگناسیو و عده‌ای دیگر مخرب بود.

از آن به بعد اما ماجرا خیلی جدی شد. چند روز پس از حمله آمریکا به افغانستان که با پشتوانه مجوز سازمان ملل و افکار عمومی جریحه دار مردم آن کشور صورت گرفته بود و ممکن بود آتش‌اش دامن دیگران را هم بگیرد کسی احتمال نمی‌داد در تظاهراتی که به مثابه اعلان نفرت از مردم آمریکا و احساسات جریحه دار شده‌شان بود، مسلمانانی کف بر لب آورده به قصد شوخی پلاکاردهایی را به دست بگیرند که در گوشه‌ای از آن عروسکی بدنام با لبخندی شیطانی به قهرمان جهادگر آنها خیره شده است! ساده‌دلانی شیطانی بودن برت را باور کردند و گفتند او این بار در بنگلادش ظهور کرده، بدبین‌ها گفتند عکس‌ها توسط نیویورک تایمز دستکاری شده‌اند. روزهای بعد که عکسهای دیگری در رسانه‌های دیگر به چاپ رسید ثابت شد که نه فقط عکس‌ها در نیویورک تایمز دستکاری نشده‌اند بلکه ده‌ها پلاکارد دیگر در زوایای مختلف تظاهرات دیده شدند که در گوشه‌ای از آنها برت دیده می‌شد با لبخندی شیطانی بر روی شانه چپ بن‌لادن.

ماجرا بالا گرفت و سیل اظهارنظرها در اینباره به‌راه افتاد.[1] ایگناسیو صفحه وبش را حذف کرد و به جای آن پیام پوزشی گذاشت با این محتوا که به این نتیجه رسیده است که صفحه‌ی وب او باعث تحریک تروریست‌ها می‌شود. او پذیرفت که “واقعیت” ناخواسته وارد تخیل او شده است و نوشت: «بیش از حد به واقعیت نزدیک شده است.» اما سایت‌هایی با محتوای مشابه علیه ائتلاف شیطانی برت و بن‌لادن به راه افتادند که از ایگناسیو به خاطر آنکه نخستین بار پرده از این ارتباط دوزخی برداشته بود سپاسگزار بودند. تولیدکنندگان مجموعه نیز در CNN واکنش نشان دادند و اعلام کردند از اینکه از شخصیت‌هایشان به این شیوه‌ی نفرت‌انگیز بهره‌برداری شده است خشمگین هستند و تاکید کردند «این شوخی نیست.»[2]

در سطوح علمی و دانشگاهی برای تحلیل این اقدام غریبِ کف بر لبانِ مسلمان، تحلیل‌های پیچیده و ضد و نقیضی ارائه شد. در حالی که حملات یازده سپتامبر باعث موضع‌گیری شدیدی علیه مسلمانان در غرب شده بود و در حالی که رئیس جمهور خشمگین آمریکا صراحتا دولت‌ها و ملت‌های دیگر را به دو گروه “با ما” و “با دشمنان ما” تقسیم کرده‌بود، اینکه هزاران نفر در حمایت از طالبان عکس‌های بن‌لادن را با عروسک شیطانی کوچکی بر روی شانه چپ حمل کنند و در زیر آن با حروف لاتین (ونه مثلا عربی یا بنگالی) بنویسند USAMA BIN LADEN خبره‌ترین عالمان علم ارتباطات  و نشانه شناسی را گیج کرده بود. احتمالا تنها اشتراکی که بین افرادی که واقعا ذهنشان درگیر این ماجرا شده بود وجود داشت همان «این شوخی نیست» بود.

مارک پاستر، استادی در دانشگاه آیروین کالیفرنیا هنگامی که نظر دانشجویانش را درباره این ماجرا جویا شد با واکنش‌های عجیبی مواجه شد:

«حدود نیمی از افرادی که گزارش و عکس نیویورک تایمز را دیده بودند معتقد بودند که این ماجرا نشان‌دهنده‌ی آگاهی سطح بالای شبه‌نظامیان بنگلادش درباره فرهنگ عامه آمریکایی است. همانطور که اندیشمندان مطالعات فرهنگی می‌گویند، آنان تصویر شوم برت را بلند کردند و آن را توی صورت غربی‌ها زدند، گویی می‌خواهند بگویند: “اگر شما فکر می‌کنید که اسامه شیطان است، ما برت شیطان را به طرف خودمان می‌آوریم و از او علیه شما استفاده می‌کنیم.”»

یک چهارم دانشجویان همچنان نمی‌توانستند قبول کنند که برت واقعا در پلاکاردها حضور داشته و معتقد بودند عکسها دستکاری شده‌اند. بقیه حیران بودند. [3]

با نگاهی به پاسخ‌های دانشجویان دکتر پاستر با قاطعیتی نزدیک به یقین می‌توان گفت هیچ‌کدام از جهان سوم نبوده‌اند یا اگر رگ و ریشه‌ای در آن‌جا داشته‌اند آنقدر روزگار در غرب گذرانده‌اند که رسوم زندگی و آداب اندیشیدن (یا نیندیشیدن) جهان سومی ها و به خصوص از نوع کف‌بر‌دهان آن را فراموش کرده‌اند. در غیراینصورت گره‌گشایی از این معمای پیچیده به سادگی آن بود که گفته شود: در آنجا شوخی بودن و جدی گرفتن امور بر مبنای دیگری انجام می‌شود که در بیشتر مواقع عکس جوامع غربی است.

دانشجوی جهان سومی اگر آنجا بود، در حالیکه سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را از تصور « آگاهی سطح بالای شبه‌نظامیان بنگلادش درباره فرهنگ عامه آمریکایی» بگیرد، می‌توانست با استفاده از پارادکسی که در جوامع متعصب عقب‌مانده وجود دارد بگوید «آنجا همه چیز جدی است اما هیچ چیز را هم نمی‌توان جدی گرفت.» غفلت از این کلید طلایی برای رفتارهای عصبی جهان سومی، بسیاری از تحلیلگران غربی را به اشتباه انداخته است.

سرانجام یک روزنامه‌گار به این حقیقت دست یافت. او توانست مشخصات شرکتی که پوستر کذایی را طراحی کرده بود را بدست آورد و با مدیر آن گفتگو کند. مصطفی کمال، رئیس شرکت طراح وقتی ماجرا را شنید تعجب کرد و گفت از وجود برت بی‌خبر است. “آنها خیلی سریع پوستر را می‌خواستند، ما هم با عجله چند تا عکس از بن‌لادن را از اینترنت گرفتیم، روی هم چسباندیم و بهشان تحویل دادیم.” 2000 پوستر و پلاکارد به همین راحتی به وجود آمد و در تظاهراتی به آن مهمی استفاده شد.

اینکه ممکن است برای تهیه عکس پلاکاردها طراحان آن از تصاویر موجود روی اینترنت استفاده کرده باشند چیزی نبود که به ذهن آمریکایی‌ها و تحلیلگران غربی کنجکاو در این قضیه نرسیده باشد. چیزی که احتمالا به مخیله‌ی آنها خطور نمی کرده این بوده که مجریان طراحی پوستری با آن درجه از اهمیت اینقدر سهل‌انگار باشند که علی‌رغم فعالیت در حوزه گرافیک نسبت به حضور یک شخصیت فانتزی با چهره‌ای شیطانی بر روی شانه چپ بن لادن بی اعتنا باشند. و از آن عجیب‌تر آنکه از میان هزاران شرکت کننده و سردستگان آنها در تظاهراتی خطیر و مصداق بازی با دم شیر،  یک نفر نگاه دقیقی به پوسترهایی که در دست گرفته‌اند نیندازد و از خود و دیگران نپرسد این عروسک روی شانه قهرمان اسلام چه می‌کند.  تحلیل یک رفتار اجتماعی عقب مانده با پارامترهای عقلانیت فرهنگی کاملا متمایز، موجب چنان تحلیل‌هایی می‌شود. تحلیل‌های علمی با روش‌های عقلانیِ درست، اما بر پایه‌ای غلط،  لاجرم به نتایجی غلط می‌رسد.

شاید بهترین تحلیل برای علائم ارسالی از سوی مردمانی که جایگاه جدی گرفتن و جدی نگرفتن مسائل در نزد آنها را عصبیت، احساسات و ستیزه‌جویی تعیین می‌کند این باشد که: جدی نگیرید!

قصه غم انگیز دُم خروس

رمزگشایی کردن نشانه‌ها و پیامهای پیدا و پنهان یک نظام هردمبیل، لجباز، کف بر دهان آورده و غیر منطقی بر اساس فرمول‌هایی منطقی و عقلانی می‌تواند کاری باشد بسیار غیر منطقی و غیر عقلانی و به نتایجی هولناک منتهی شود. وقتی حاصلجمع کپی‌پیست‌کاری یک شرکت کوچک تبلیغاتی با بلاهت چند هزار مومن عصبانی، چند هفته رسانه‌ها و افکار عمومی آمریکا را گیج کند، حاصلضرب نفت و تاسیسات اتمی و موشک دوربرد وصدها هزار نیروی نظامی با سخنان ماجراجویانه‌ای درباره حذف اسرائیل و با خاک یکسان کردن شیخ‌نشین خلیج فارس و متهم کردن آمریکا به حمله به برج‌های دو قلوی خودش و ده‌ها و صدها دُر و گهری از این دست که هر جمعه و شنبه تا پنج شنبه از دهان بالاترین مسئولان نظام تا نظامیان غیر مسئول و وکلا و قاضیان و ائمه جمعه بی‌هوا ریخته می‌شود، می‌تواند جدا برای دنیا نگران کننده باشد.

قضیه برای کسی که در ایران زندگی می‌کند روشن است، همانقدر که برای یک شهروند عادی و عاقل بنگلادشی می‌تواند روشن باشد که قرار داشتن تصویر غریب عروسکی در پلاکاردهایی که هموطنان غیورش در حمایت‌ از بن لادن برداشته‌اند، محال است ربطی با “آگاهی سطح بالای شبه‌نظامیان بنگلادش درباره فرهنگ عامه آمریکایی” داشته باشد و آنها تصویر شوم برت را بلند کرده‌باشند تا آن را توی صورت غربی‌ها بزنند و بگویند: “اگر شما فکر می‌کنید که اسامه شیطان است، ما برت شیطان را به طرف خودمان می‌آوریم و از او علیه شما استفاده می‌کنیم”! عاقلانه‌ترین کار در بعضی شرایط احمقانه می‌تواند جدی نگرفتن آن باشد.

به طریق مشابهة شهروند ایرانی که سخیف‌ترین، خرافه‌آمیزترین و وقیح‌ترین دروغ‌ها و توجیه‌ها را روزانه ده‌ها بار از رسانه‌های رسمی می‌شنود و علاوه بر آن عادت کرده که حتی متضاد آنها را هم پس از چندی از همان رسانه‌ها و بعضا از دهان همان آدمها بشنود، می داند که آنها را نباید جدی گرفت.

اما آدمها در هرجا در منظومه فکری و عقلی خودشان فکر می‌کنند و دست کم حق دارند با منطق و قواعد مشترک آدمهای عاقل فکر کنند. همیشه همه چیز زیر سر جنگ‌طلبان مستقر در کاخ سفید و کنگره و رسانه‌های مرتبط با آنها نیست. شهروند اسرائیلی که هنوز خاطرات بستگانش از اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها را به یاد می‌آورد وقتی رئیس دولتی حرفهایی شبیه هیتلر می‌زند و حکومتش در ساختن موشک‌های دوربرد و دسترسی به تاسیسات اتمی عجله و اصرار دارد، حق دارد نتیجه بگیرد ترکیب این سه می‌تواند به شکل موشکی با کلاهک هسته‌ای به سراغش بیاید. درک این مساله‌ی غامض که کسی دُم خروسی را بی‌جهت تهیه کرده و عمدا سر آن را از جیبش نشان بدهد و آنوقت عصبانی باشد چرا قسم‌های حضرت عباسش را کسی باور نمی‌کند، از عهده‌ی بسیاری خارج است. منطقی‌ست که خروس خورده و دمش پنهان شود نه آنکه خروس ناخورده دمش مثل سند افتخار نمایانده شود و در عین حال قسم حضرت عباس هم خرج اثبات این شود که اصلا خروسی در کار نبوده.

  

منطق و قواعد مشترک آدمهای عاقل می‌گوید وقتی رئیس‌جمهور کشوری بزرگ و قدرتمند (یا دست کم خطرناک) در مجامع و گفتگوهای رسمی ادعایی مطرح می‌کند فکری، مشورتی، سیاستی و نفعی جمعی و بلندمدت پشت آن قرار دارد. بعید است کسی باور کند علت‌العلل بسیاری از چنین حرکات محیرالعقولی جلب توجه، عقده گشایی، شیرین‌کاری و لذایذ لمپنیسم باشد. یک نمونه:

احمدی‌نژاد در مجمع عمومی سازمان ملل در سال2010، در سخنانی درشت – بسیار درشت- از قول اکثریت مردم آمریکا، مسئولیت حملات یازده سپتامبر را متوجه دولت آمریکا کرد[4]. او در حالی این سخنان را بر زبان می‌آورد که فاصله مقر سازمان ملل تا برج‌های منهدم شده چند صد متری بیشتر نیست و احساسات مردم آمریکا هنوز از این واقعه هولناک جریحه دار بود. مهمتر از آن بیشتر کشورهای مهم جهان  بر سر برنامه اتمی در حال دستیابی به ائتلافی علیه ایران دست یافته بودند، و صحبت از “گزینه احتمالی جنگ به عنوان گام‌ بعدی” می‌رفت.

از آن سو حکومت ایران با سرکوب شدید مخالفان و معترضان، یکدست‌تر از هر زمان دیگری، و تمام قوای سه گانه و نیروهای نظامی در هماهنگی کامل با رهبر ایران و رئیس‌جمهور منتخبش بودند، پس بجا بود اگر در چشم تحلیلگران سیاسی اعلام موضعی به این مهمی در جایگاهی با منتها درجه رسمیت، موضع رسمی و شفاف حکومت ایران در تحریک دولت و افکار عمومی مردم آمریکا علیه این کشور تلقی شود.

همین‌جا باید تحلیل‌گر غربی را متوقف کرد و با یادآوری ظهور برت در بنگلادش تاکید کرد که نباید بعضی علائم را جدی گرفت. در ستیزه‌جویی بی‌خردانه طرفداران بن‌لادن در بنگلادش یا همتای ایرانی‌اش و جدی بودن خطر آنها البته شکی نیست اما در اینکه آیا آنها آنقدر عاقلانه محتوا و نشانه‌های گفتار و رفتارشان را انتخاب می‌کنند که می‌توان آن‌ها را جدی گرفت و بر روی اجزای آن بحث و تحلیل‌های متعارف عقلانی را انجام داد، حرف بسیار است. همانطور که انتخاب تصویر برای پلاکاردها در یکی از خطیرترین تظاهرات‌های چند دهه اخیر بنگلادش می‌تواند آنقدر سردستی باشد که به ظهور برت در آن بینجامد، محتوای سخنرانی شخصی چون احمدی‌نژاد در سازمان ملل هم می تواند اینقدر ساده انتخاب شده باشد که مثلا در جمع چند نفره یاران نزدیک احمدی‌نژاد (مشایی، محرابیان، کلهر، جوانفکر، بذرپاش، الهام، رامین…) رحیم مشائی به احمدی‌نژاد گفته باشد امسال باید یک چیزی بگویی که حسابی لج آمریکایی‌ها دربیاید. آنوقت رامین پیشنهاد داده باشد که دوباره به مساله هولوکاست پرداخته شود و احمدی‌نژاد مسئولیت آن را متوجه آمریکایی‌ها کند. اما کلهر پیشنهاد کرده باشد که مساله یازده سپتامبر حساسیت‌برانگیزتر است و اگر مسئولیت آن متوجه دولت آمریکا شود حسابی آنها را عصبانی می‌کند. احمدی نژاد پسندیده باشد و مسئولیت نوشتن متن به عهده جوانفکر گذاشته شده باشد. در نهایت هم آنچه که احمدی نژاد بر زبان رانده بیشتر به سلیقه خودش بوده باشد تا متن نوشته شده. کاملا بی‌سود و به شدت پرهزینه بودن چنان حرفهای وقیحی که نفعی جز برای هواداران حمله به ایران نداشته، پس از دوسال احتمالا مکانیزم تصمیم‌گیری این قبیل ماجراجویی‌ها را روشن‌تر کند.

قبولاندن وجود چنین نظام هردمبیلی به دیگران و خصوصا غربیان البته کار راحتی نیست. پاستر حتی در همان مقاله‌ای که به ماجرای برت و بن‌لادن می‌پردازد و از آن به “رمزگشایی انحرافی” (ّAberrant decoding ) تعبیر می‌کند، باز هم نتوانسته کاملا قبول کند که ماجرا صرفا در حد یک طراحی “بنداز برو” بوده باشد و در انتهای مقاله احتمال می‌دهد که با توجه به انتخاب حروف لاتین برای نوشتن نام بن لادن بر روی پلاکاردها پس معترضین می‌خواسته‌اند به کشورهای غربی که از حروف لاتین استفاده می‌کنند پیام بدهند و برت را هم عمدتا در تصاویر گنجانده‌اند تا به فرهنگ عامه غربی اشاره کنند!

وقتی که ماجرای برت – حتی پس از در آمدن ته و توی قضیه- اینقدر جدی گرفته شود، ساده‌دلیست اگر انتظار برود شطحیات احمدی‌نژاد در سازمان ملل یا “همایش جهان بدون صهیونیسم” جدی گرفته نشود و به عنوان علائم و نشانه‌های ارسالی به دقت تجزیه و تحلیل نشود. اما نتیجه این تحلیل‌ها وقتی به واقعیت نزدیک می‌شود که تحلیلگران بدانند در جاهایی از دنیا، دیپلماسی و عقلانیت سیاسی و ملی در بالاترین سطوح را کلیدواژه‌هایی چون “کم آورد” ، “لجش درآمد”، “روشو کم کن”، “پلک نمی‌زدن” و نظایر آنها تعیین می‌کند.

شاید از بدبختی‌های بزرگ ایرانی‌ها، یکی این باشد که آنوقتی که باید حکومت اسلامی را جدی می‌گرفتند نگرفتند و دیگری آنکه وقتی دیگران باید حکومت اسلامی را جدی نگیرند می‌گیرند. فاجعه‌هایی مثل حکومت دینی، گروگانگیری، جنگ، اعدام های گروهی و تحریم‌ها محصول یکی از این دوست.

—————————————————————

پانویس‌ها:

[1] – دو نمونه

بی بی سی جهانی دور روز زودتر به آن پرداخته بود

http://news.bbc.co.uk/2/hi/south_asia/1594600.stm

چهارده اکتبر، فاکس نیوز

http://www.foxnews.com/story/0,2933,36218,00.html

 

[2] – http://edition.cnn.com/2001/US/10/11/muppets.binladen/index.html?iref=allsearch

[3]–  پاستر، مارک. انتقال کامل: برت لادن شیطان. ترجمه گودرز میرانی. در:نظریه‌های ارتباطات ج 4 فصل 77

 

[4] “اکثریت مردم آمریکا و ملت ها و سیاستمداران بر این باورند که حملات ۱۱ سپتامبر توسط بخش هایی از دولت آمریکا انجام شده است”.

محمود احمد نژاد، سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل 23 سپتامبر 2010

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/09/100923_u01_ahmadinejad-speech.shtml

قضاوت‌های اخلاقی در باب یادآوری سوسمارخواری و جنگل‌نشینی

پیشرفت‌های فرهنگی و آموزشی در کنار رشد انفجاری ارتباطات باید آنقدر به درک و شعور ما افزوده باشد که بدانیم زاده شدن در یک مکان جغرافیایی و با نژادی خاص، تقصیر آدمها نیست. توهین به سایر اقوام و کوچک‌شمردن نژادها امروزه رسما در قوانین بین‌المللی جرم محسوب می‌شود و در عرف متمدن از آدمی که دست کم متصف به “قابل احترام” هیچ انتظار نمی‌رود سخنان درشتی درباره نژادها و ملیت‌ها بگوید. یک اهانت شخصی به راحتی ممکن است بخشیده و فراموش شود درحالیکه همان اهانت وقتی به طور کلی بیان می‌شود به صورت غیرقابل بخششی بر روح و روان فرد و هزاران نفر دیگر اثر بگذارد. پیرزن آلمانی به همسایگان ایرانی‌اش اگر بگوید ” شما آدم‌های بسیار بی‌ملاحظه و بی‌ادبی هستید” آزردگی ناشی از حرفش هرگز قابل قیاس نیست تا آنکه بگوید “شما ایرانی‌ها آدم‌های بسیار بی‌ملاحظه و بی‌ادبی هستید”. مورد دوم به راحتی در دادگاه قابل پیگیری است.

توهین‌های نژادپرستانه بعضی ایرانی‌ها به سایر اقوام و ملل، به ویژه اعراب و افغان‌ها هم در همین زمره‌اند. بعضی  اعراب البته کمتر از تازیان مهاجم صدر اسلام پاچه‌ورمالیده‌ نیستند و مقابله به مثل می‌کنند. از بازرسی فرودگاه دوبی، توریست های ایرانی، یعنی کسانی که با جیب پر پول روانه آنسوی خلیج “فارس” می‌شوند تا در فضایی اندکی آزادتر نفسی بکشند و لبی ترکنند و بازارها را آباد کنند (و نه مثلا کارگران غیرمجاز یا تبه‌‌کاران بین‌المللی)، خاطرات تلخی از توهین‌ها و تهمتهای نژادی گزارش کرده‌اند. خوشبختانه افغان‌ها مردمانی شریف‌ترند یا دست کم می‌دانند ریشه‌های مشترک تاریخی و فرهنگی بسیار زیادی بین ایران و افغانستان وجود دارد.

اما آیا مساله به همین راحتی‌ است و با همین متر و معیار اخلاقی می‌توان به طور مکانیکی متون و گویندگان را تحلیل کرد؟ نرم‌افزارهای بسیار برای تحلیل محتوا وجود دارند که هزاران صفحه از متن را به طور کمی و کیفی آنالیز می‌کنند. یعنی نه فقط می‌توانند مثلا تمام کلماتی را که حاوی توهین و تحقیر است را در یک کتاب بشمارند بلکه بر اساس الگوهایی که محققان برای آنها تعریف می‌کنند و بر اساس ساختار مبتی بر هوش مصنوعی‌شان، حتی مفاهیم و کنایه‌های توهین آمیز مستتر در عبارتها، جملات، پاراگرافها و فصل‌ها را گزارش ‌کنند.

اما آیا قرار است قضاوت اخلاقی ما مطلقا بر اساس تحلیل‌های و داده‌هایی از این دست باشد؟

آیا کسی نیست که گفته‌های مرا به تمام اعراب برساند،

به کسانی که زنده‌اند و به کسانی که زیر خاک آرمیده‌اند؟

و بگویند که من از نژادی والایم، نیایم خسرو (انوشیروان)

پدرم ساسان و دائیم قیصر روم است

من چه پدران تاجداری داشتم!

دلاور سربلندی که در مجلس او مردم زانوی ادب بر زمین می‌زدند.

او با گوهرهای درخشان به جایگاه خود می‌رفت،

و لباسی از پوست قاقم به تن کرده در پشت پرده می‌نشست.

ندیمان با جام‌های زر به نزدش می‌شتافتند

و او هرگز از نوشیدنی‌ای که از شیر گوسفند و شتر درست شده

و بدویان از مشگ‌های کوچک می‌نوشند، نمی‌نوشید.

هرگز پدرم به دنبال شتر گر آوازخوانان راه نپیمود

و از فرط گرسنگی میوه درخت حنظل را نخورد، هرگز زنبورش روی گیاه بد ننشست.

او هرگز سوسماری را از دمش نگرفت و بریان نکرد

یا آن را بر روی زمین‌های سوخته از آفتاب، نگرفت و نبلعید

هرگز پدر من با دیدن آتش از دور به سویش نشتافت.

او نه پیامبری را تایید کرد و نه بتی را سجده

پدر من هرگز به پالان شتر سوار نشد

ما در روزگار گذشته همیشه پادشاه بوده‌ایم.(1)

تحلیل محتوای مکانیکی چنان شعری بسیار آسان است: سرشار از کلمات و اشارات توهین‌آمیز و نژادپرستانه که بسیاری از آنها اصولا به واقعیت هم اشاره نمی‌کند. اعراب را سوسمارخوارهایی بدوی که دنبال شتران گر می‌دویده‌اند می‌بیند و خود را ایرانی والامقامی که پدر تاجدارش شیر گوسفند نمی‌نوشیده و از پشت پرده با مردم سخن می‌گفته! سرودن چنین شعری از نظر اخلاقی بسیار نکوهیده، مطلقا نادرست و حتی قابل تعقیب قضایی است. البته “امروزه”.

تمام سخن همینجاست.

گوینده‌ی این شعر عربی، شاعری ایرانی‌تبار به نام بشار ابن برد طخارستانی است. شاعری چیره دست که عناصر جدیدی را به شعر و زبان عربی افزود. او سراینده‌ی بسیاری هجوها علیه اعراب و تفاخرنامه‌ها برای ایرانیان است. مولف اغانی نقل می‌کند روزی عربی بادیه‌نشن به مجلسی وارد می‌شود و بشار را می‌بیند. می‌پرسد این کیست. می‌گویند شاعری‌ست. می‌گوید از عرب است یا موالی (بندگان)؟ می‌گویند موالی. می‌گوید موالی را با شعر چه کار؟!

بشار در همان مجلس، یعنی در همان مجلس پر از عرب و اعرابی شعری بداهه می‌سراید با مضمونی مشابه: به رخ کشیدن اصل و نسب پادشاهان ایرانی و تحقیر اعرابی که تا چند سال پیش برهنه به دنبال اشتران می‌دویدند و با سگشان از گودالی کثیف آب می‌نوشیدند و حالا با پوشیدن پوست خزی که حاصل غارت ملت‌های دیگر است گمان می‌کند که اربابِ مردمان مغلوب‌اند.

بشار را عاقبت به خاطر یک هجویه به دستور خلیفه المهدی آنقدر شکنجه کردند تا کشته شد.

آنهایی که با جدا کردن متن‌ها از زمینه‌های مختلف‌شان، ساده‌انگارانه درباره محتوا نظرات اخلاقی می‌دهند قضاوتشان چیست: بشار یک نژادپرست احمق متوهم بود یا مردی آزاده و دلیر که تا پای جان ایستادگی کرد؟

فردوسی سرود:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار     عرب را به جایی رسیده است کار

که تخت کیانی کند آرزو             تفو باد بر چرخ گردون تفو

در مورد این چه می‌توان گفت؟ حق با آنهاست که این قبیل اشعار را علم می‌کنند برای توهین به چند صد میلیون خاورمیانه‌ای، یا آنهایی که از چنین رجزخوانی‌هایی نتیجه می‌گیرند ابولقاسم فردوسی نه فقط حکیم نبوده بلکه آدمی نژادپرست، دشنام ده و شایسته شماتت بوده است؟

“هیچکدام”. یا دست کم در مورد دوم: به این راحتی نمی‌توان قضاوت کرد.

این نسبی‌گرایی قابل تعمیم است بویژه در کانتکس اجتماعی و فرهنگی که مسائل انسانی‌تر و پیچیده‌ترند. کسانی می‌کوشند در دکان کورش پرستی تازه، ایرانیانی که “اولین منشور حقوق بشر… اولین منشور حقوق بشر”شان می‌رود که گوش عالم را کر و حوصله‌اش را سر ببرد را دست کم از محتوای واقعی روی آن استوانه آگاه کنند. خواندن ترجمه امانت‌دارانه‌ی نوشته‌های روی آن استوانه که ربط چندانی به حقوق بشر به معنای امروزین ندارد، چه بسا که بادهایی را خالی کند و عده‌ای بیشتری بفهمند که نظریه‌ی سرآمدی ایرانیان در حقوق بشر (و بسیاری امور دیگر) افسانه‌ است. اما آیا به طریق مشابه می‌توان هر کس را که به منشور کورش اشاره‌هایی متفاخرانه می‌کند به یک اندازه متوهم و نژادپرست خواند؟ شاید ایرانیانی از پس پاسخ منصفانه برآیند که یک‌بار تجربه‌ای مشابه تحمل توهین‌های خردکننده پاسبان عربی که ایرانی‌ها را مشتی قاچاقچی کم‌فرهنگ می‌خواند داشته باشند.

یک ایرانی به شدت معترض به خودبرزگ‌بینی فرهنگی ایرانی‌ها، تعریف می‌کرد که در مالزی وقتی افسر پلیسی به ناحق او را به پاسگاه برده و در آنجا به تحقیر گفته اینجا مالزی است و نه ایران (با لحنی قریب به این معنا: اینجا کشوری با فرهنگ و قانون‌مدار است و نه ایران بدوی و بی‌فرهنگ) علیرغم تمام خطراتی که برایش داشته به طرف یادآوری کرده که چنین شکرخوردن‌هایی به کسانی که تا چند صد سال پیش بر روی درخت‌ها زندگی می‌کرده‌اند نیامده و بهتر هر کاری می‌خواهد بکند اما در مورد تاریخ و فرهنگ چند هزار ساله ایران حرف مفت نزند.

این نوشته حرف تازه‌ای ندارد و اگر تکرار بدیهیات نباشد نهایتاچند کلامی درباره الفبای هرمنوتیک و نسبی‌گرایی اخلاقی است. با این‌حال به نظر می‌رسد غفلت از همین نکات ابتدایی باعث قضاوت‌های اشتباه و واکنش‌های بی‌انصافانه می‌شود.

هدف هرگز وسیله را توجیه نمی‌کند اما شاید در نظر گرفتن کانتکس بتواند قضاوت درباره‌ی متن را تغییر دهد. در قضاوت‌های اخلاقی‌ از یاد نباید برد که بسیاری از ایرانیان، امروزه وضعیت آن شاعر طخارستانی را دارند که به جای مدح گفتن و صله بردن هجو کردن و جان دادن را انتخاب کرد؛ چون گه‌گاهی تمام شرافت و هویت آدم در همان آب دهانی‌ست که به صورت تحقیرکننده‌اش پرتاب می‌کند.

———————–

پانویس‌ها:

1) ترجمه حسن جوادی به اختصار از دیوان بشار ابن برد؛ به نقل از تاریخ طنز در ادبیات فارسی با اندکی ویرایش.

توصیه می‌شود: بابـِل، بابـُل و يك جعبه شكلات

آقا نجفی، آیت اللهی که با خودش شوخی می کرد

حدود ده ماه از دوره سربازی را در بخش سیاسی خدمت کردم. آنجا اتاقکی داشتم برای خودم در ته سوله ای که پرت و دنج بود و کتابخانه ای دم دست. فرصت خوبی بود برای مطالعه، اما کمتر کتابی پیدا می شد که باب دندان من باشد. اسمش کتابخانه سیاسی بود اما کمتر کتاب سیاسی بدربخوری در آن یافت می شد. یکبار از سر ناچاری و بی حوصلگی، کتاب “سیاحت شرق و غرب” آقا نجفی را برداشتم. قبلا به واسطه مدرس معارفی که خیلی دوست داشت دانشجویان دانشکده مهندسی را از خدا و فردا بترساند، با سیاحت غرب این آقا نجفی آشنا شده بودم و به نظرم خیلی پرت و خرافی آمده بود. استاد عزیز یکبار با آب و تاب فراوان از انتقال عالِمی به نام آقانجفی به عالم برزخ برایمان گفته بود و بعد نواری را گذاشته بود که گویا چند بازیگر با افکت های خاص، از روی مشاهدات آقانجفی مذکور که در “سیاحت غرب” مکتوب شده بود، ساخته بودند و قرار بود ما را خاضع و خاشع کند. دیگران را نمی دانم ولی تاثیری که آن ماجرا و قیافه ترحم انگیز حضرت استاد روی من گذاشت این بود که آقانجفی، به چشمم یک آخوندِ بازاری بیسوادِ خرافاتی نان به نرخ روزخور آمد!
با چنین تصوری به سراغ سیاحت شرق و غرب رفتم. البته به زودی فهمیدم که من در این کتاب با “سیاحت شرق” آقا نجفی طرف هستم و آن “سیاحت غرب” کذایی که شرح رویایی از آقانجفی و به قلم خود اوست، جزوه کوچکی است که بعدا به ته این کتاب چسبانده شده. اما اصل کاری، سیاحت شرق است که اتوبیوگرافی آقا نجفی قوچانی از بدو تولد تا دوران میانسالی اوست و از جهات بسیاری ارزشمند و تحسین برانگیز.
اما چیزی که بیش از همه توجه من را جلب کرد و به نظرم همین عامل جایگاه یگانه ای به این اتوبیوگرافی می دهد، طنز و شوخ طبعی گیرای نگارنده در توصیف وقایع و موقعیت هاست. به خصوص از آن جهت که آقانجفی، بر خلاف بسیاری از نویسندگان و شاعران کهن ایرانی، هجو و فکاهه و مطایبه را در جهت تحقیر مخالفان و دشمنان خود بکار نمی گیرد. حتی بعکس، بیشتر این شوخی ها و هجاها را درمورد خود و دوستانش استفاده کرده و از این جهت ظریفترین و انسانی ترین نوع طنز را در شرح زندگی واقعی خود بکار می گیرد. این امر به خصوص با در نظر گرفتن سنتی بودن نگارنده و قدمت سیاحت شرق (اواخر دوره قاجار) و نیزموقعیت والای دینی و اجتماعی او در هنگام نگارش این متن (که آیت الله، حاکم شرع و رئیس حوزه علمیه قوچان بوده است) تحسین برانگیز است.
یادداشتهایی از نکات طنزآمیز سیاحت شرق برداشتم و بعدها با استفاده از آنها و مرور دوباره کتاب، مقاله ای درباره طنز خاص آقا نجفی در سیاحت شرق نوشتم که (مطابق معمول با حذفیات) در ویژه نامه طنز مجله خردنامه چاپ شد. در هنگام مطالعه این مقاله در نظر داشته باشید که با گذشت نزدیک به نود سال از انتشار این کتاب و تحولات بسیار در زمینه طنز و شوخ طبعی و بالارفتن سطح تحصیلات و فرهنگ عامه، هنوز که هنوز است هم “شوخی با خود” در جامعه ما جلف و سبک تلقی می شود و همچنان در نظر مردم طبقه متوسط و حتی سطح بالای ایران، طنز آبرومند، طنزی است که برای برملا کردن کژکاری های “دیگران” و بردن آبروی “بدکاران” (عموما سیاستمداران) بکار برده شود. یعنی اصولا طنز به عنوان وسیله ای برای “تخریب” و بردن آبرو و “مسخره کردن” و در مجموع «ابزار خالی کردن دق دلی» شناخته می شود و قاعدتا کسی مگر مجنون و خودآزار باشد که بخواهد با چنین اسلحه مخوفی به سراغ خودش برود!
به خاطر همین برداشت غلط از طنز است که بندرت کسی یافت می شود که تعمدا و بدون هیچ منظور جانبی (مثلا استفاده از شوخی با خود برای طعنه زدن به دیگران) با خود شوخی کرده باشد. در چنین محیطی ست که به رغم شوخ طبعی ذاتی ایرانیان و انعطاف زبانی ما، مثلا هرگز کسی مانند وودی آلن (که شهرتش را از راه استند آپ کمدی هایی بدست آورد که در آنها رو بروی مردم می ایستاد و عادت های زشت خود و خانواده اش را مسخره می کرد و با آنها مردم را می خنداند) در ایران ظهور نکرده است.
با چنین دیدگاهی، به نظر من جایگاه آقانجفی قوچانی، که نه هرگز ادعای ادیب بودن کرده و نه به طنزآوری شناخته می شود اما تعمدا و با بزرگ و کوچک کردن وقایع در اتوبیوگرافی خود، تعمدا خنده سازی کرده منحصر بفرد است. درباره این دیدگاه بعدا بازهم خواهم نوشت؛ فعلا متن مقاله…

ادامه خواندن “آقا نجفی، آیت اللهی که با خودش شوخی می کرد”

چه کسی از ابراهیم گلستان نمی‌ترسد؟

مقاله مفصلی نوشته بودم درباره ابراهیم گلستان و مصاحبه اخیر مهدی یزدانی خرم با او. امروز که مجله خردنامه این ماه (بهمن) روی دکه آمد دیدم چاپ شده اما با حذف تقریبا نیمی از آن! البته بعد از تایپ مشخص شده بود که باید مقداری از آن حذف شود و من هم حدود سه هزار کلمه اش را طوری با صرف وقت زیاد طوری حذف کرده بودم که زیاد لطمه ای که به مقاله نخورد، اما بعد از چاپ دیدم که بسیاری از پاورقی های لازم هم حذف شده که خیلی متاسف شدم. حاصل ده روز وقت گذاشتن و بیش از پانزده صفحه خلاصه برداری و چندیدن پاک نویس من شده سه صفحه از مجله، و در حالی که برای نسخه چاپی تمام پاورقی ها را با دقت خلاصه و تعدیل کرده بودم، هیچی از آنها چاپ نشده. افسوس، هرچند که می دانم سردبیر خردنامه برای حفظ همین نیمه از گزند حذف، زحمت بسیاری کشیده…
آن متن خلاصه را می توانید در صفحات میانی مجله بخوانید و متن کامل مقاله را از سایت روزنامه همشهری در ادامه می آورم. اما چون متن کامل چیزی بیش از 8هزار کلمه است، و خواندن مطلبی با این حجم بر روی وب شاید سخت باشد، فکر می کنم بهتر باشد چکیده ای از این مقاله را اینجا بیاورم تا خواننده بعد از خواندن آن تصمیم بگیرد که اصل مقاله به خواندنش می ارزد یا نه.
این مقاله نقدی است بر ادبیات و نوع نگاه ابراهیم گلستان نسبت به “آدم ها” و با تکیه بر مصاحبه چاپ شده اخیر با او که توسط مهدی بزدانی خرم و در مجله شهروند امروز منتشر شد. این مصاحبه ارزش خاصی در شناخت ابراهیم گلستان دارد، چرا که اولا بارها و بارها توسط خود او ویرایش شده و ثانیا آنطور که اعلام شده آخرین گفتگوی مطبوعاتی اوست. من سعی کرده ام با آوردن فکت هایی از همین گفتگو، گلستان را نقد کنم، هرچند که اگر آزادانه و با استفاده از منایع گوناگون این کار را می کردم راحتتر بودم.
اول نشان داده ام که گلستان بی دلیل و بی مدرک رفتارهای دیگران را نقد ناعادلانه می کند و در مورد کسانی نظیر شاملو، نصر، منشی زاده، بازرگان و براهنی سخنانی بر لب می آورد که نه مربوط به پرسش های مصاحبه گر است و به گلستان ربطی دارد. بیشتر نوعی متلک گفتن و اتهام زنی ناعادلانه است.
بعد رفتار گلستان در برابر منتقدینش و نقدهای علیه او را بررسی کرده ام و با نقل گفته هایی از او در این نوشته نشان داده ام که گلستان بدترین تحقیر و توهین ها را در حق آنها روا می دارد، اما هرگز حاضر به پاسخگویی نمی شود.
پس از آن با نقل بخش های دیگری از گفته های گلستان نشان داده ام که دایره این تحقیر و توهین ها از محدوده منتقدین شخص گلستان و کارهایش تا حد کل منتقدین آثار هنری و ادبی پیش می رود.
اما در اینجا هم متوقف نمی شود و کل جامعه روشنفکری ایران را دربر می گیرد. بماند اینکه آقای گلستان اصلا چیزی به مفهوم فضای روشنفکری در ایران را قبول ندارد و بجز چند نفری نعدود از رفقای خود، بقیه را فاقد فکر و اندیشه می داند.
در اینجا چون سخن به مدعیات آقای گلستان علیه روشنفکران و به خصوص اتهام زنی ایشان علیه آنها به خاطر انقلابی نبودن و برای مردم کاری نکردن می رسد، به ناچار به بررسی محدود روابط عمیق ایشان با دربار قبل از انقلاب و گسست کامل ایشان با مردم و مملکت در بعد از انقلاب و دوران جنگ می پردازیم.
بعد نگاهی عمیق تر به نوع نگاه گلستان می اندازیم و برخورد بسیار تحقیرآمیز ایشان با روشنفکرانی چون گلشیری و به آذین را –در همین مصاحبه- بررسی می کنیم.
در نهایت به این سخن می رسیم که هر شان و پایگاهی که گلستان در ادب و هنر معاصر ایران داشته باشد، هیچکدام مجوزی برای اعمال و رفتار غیر اخلاقی و نوع نگاه فاشیستی او به مردم نمی شود. البته آقای گلستان – مثل همه صاحبان چنین دیدگاهی- مستقیما مردم را نشانه نمی گیرد و اتفاقا نقدش علیه دیگران با دستاویز مردم است، اما آنچه مهم است این است که این نگاه ضد انسانی، با محمل جایگاه ادبی و هنری او توجیه و تبلیغ می شود. هرچند که در تاثیر گذاری و حقی که گلستان بر سینما و ادبیات ایران دارد هم غالبا غلو می شود و سازنده دو فبلم بلند و چهارفیلم مستند و نویسنده چند قصه کوتاه و بلند، که سی سال است از او جز فحاشی و رجزخوانی اثرجدیدی زاده نشده اگر در کنار کسانی چون بیضایی و شاملو و کیارستمی و مهرجویی قرار بگیرد که هم سابقه درخشانی دارند و هم لاینقطع به کار مشغول بوده اند، جلای چندانی نخواهد داشت.
اما با فرض قبول تمام غلوهایی که درباره جایگاه والا و اثرگذاری غیرقابل قیاس گلستان می شود، باز هم اصل ماجرا توفیری نمی کند. نگاه فاشیستی، رفتارضدانسانی، هتاکی و پرده دری که در رفتارها و گفتارهایی چون تحقیر اشخاص و توهین به روشنفکران و زیرسوال بردن رفتارهای شخصی دیگران و اتهام زنی های قابل پیگرد آقای گلستان به وضوح و دفعات نمود می یابد، نه فقط با روشنفکری و عالم و هنرمند و باسواد بودن آقای گلستان تطهیر نمی شود بلکه با درنظر گرفتن این خصوصیات کار خرابتر و خطر بالقوه گلستانیسم آشکارتر می شود.
بخصوص در این زمانه و در میان نسلی که از تکرار و تعارف و ریا خسته شده است، هتاکی را به جای صراحت جا زدن و بازی با حرمت آدم ها را به شجاعت منسوب کردن و پرهیز از هر گفتگو نقدی را به جایگاه والا ربط دادن…
چکیده را زیاد بلند نکنم. اصل مطلب را بخوانید.
***********************************************
چه كسي از ابراهيم گلستان نمي‌ترسد؟
نقدي بر گفت‌وگوي اخير گلستان با شهروند امروز
محمود فرجامي
گفت‌وگوي مفصل مهدي يزداني‌خرم با ابراهيم گلستان كه در «شهروند امروز» شماره63 (شانزدهم دي 1386) به چاپ رسيد، از زواياي گوناگون قابل نقد و بررسي، و بسيار تامل‌برانگيز است. زبان گلستان در اين گفت‌وگو، همچون گفت‌وگوي پيشين او با پرويز جاهد (نوشتن با دوربين) تند و صريح است و به‌خصوص آنجا كه درباره آدم‌هاي شناخته‌شده نظر مي‌دهد، جنجالي. پس از انتشار «نوشتن با دوربين»، نقدهاي پراكنده‌اي درباره محتواي آن كتاب و شخص ابراهيم گلستان در رسانه‌هاي گوناگون منتشر شد كه منتقدين در آنها با نگاهي به «نوشتن با دوربين» و استفاده از ساير منابع، اشكالاتي به مدعيات و لحن‌ گلستان وارد كرده بودند كه تقريبا به هيچ‌كدام از آنها پاسخي مناسب و منطقي داده نشد.
در اين نوشتار قصد دارم مصاحبه اخير مهدي يزداني‌‌خرم با ابراهيم گلستان كه در كتابچه ضميمه شهروند امروز و با عنوان «ضد خاطرات» منتشر شده است را بررسي كنم؛ منتها نه به شيوه سايرين، بلكه با واكاوي دقيق اظهارات آقاي گلستان در همين مصاحبه. آنگونه كه يزداني‌خرم در مقدمه نوشته است، اين گفت‌وگو بارها و بارها مورد بازبيني و ويرايش دقيق آقاي گلستان قرار گرفته است و از اين رو هرچند در قالب گفت‌وگوست اما عاري از تسامحات و بي‌دقتي‌هاي معمولي است كه در پياده‌سازي و انتشار يك گفتار پيش مي‌آيد. علاوه بر آن اعلام شده است كه اين آخرين گفتگوي آقاي گلستان خواهدبود و از اينرو اهميت خاصي نسبت به ساير گفتگوهاي ايشان دارد.
تقريبا تمام ارجاعات اين متن، فقط به همان گفت‌وگوست و متن‌هاي داخل گويمه عينا بازنويسي شده‌اند كه در انتهاي هر يك، شماره صفحه آنها آمده است.

گلستان و حريم آدم‌ها

آقاي گلستان آدم تند و صريحي است. اين را همه مي‌دانند و البته شايد به عنوان يك خصوصيت فردي چندان مهم نباشد اما جالب اينجاست كه هرچقدر اين تندي و صراحت بيشتر به سمت عصبانيت و پرخاشگري پيش مي‌رود، طرفداران ايشان بيشتر مي‌كوشند تا آن را با صراحت و صداقت و روح هنرمندانه گلستان توجیه کنند و آنهايي كه از او انتقاد مي‌كنند را به داشتن «سوءتفاهم و ناآگاهي و حسادت و ذهن‌متورم و صداي بيمار و روابط شخصي ناسالم» متهم مي‌كنند. (نگاه كنيد به مقدمه مهدي يزداني‌خرم در صفحات 2 و 3) خود آقاي گلستان هم البته معتقد است «وقتي در خميره يا بارآمدنت تقلب و خفض جناح و تمرين و نكبت و اين‌جور چيزها نباشد» نتیجه چنين مي‌شود.
اما اين، همهء واقعيت نيست و اعتراض های كه بر انتقادهاي آقاي گلستان مي‌شود فقط از سر محافظه‌كاري و حفظ منافع و پرهيز از حقيقت يا بت‌سازي از كساني كه ايشان به آن‌ها حمله مي كند، نيست؛ اين سوءتفاهم يا تهمتي نارواست. بحث بر سر اين نيست كه چرا آقاي گلستان در مورد فلان شاعر يا نويسنده مشهور مي‌گويد بلد نبود، سواد نداشت، بد مي‌نوشت… قطعا آقاي گلستان به‌عنوان يك هنرمند و نويسنده صاحب سبك و مشهور- و حتي اگر اين هم نباشد – مي‌تواند در مورد هر كسي چنين نظري بدهند و كساني كه تاب چنين نظراتي را ندارند، به كيش شخصيت دچارند و مشغول بت‌سازي‌اند.
گلستان سينما را خوب مي‌شناسد؛ پس اگر معتقد است فيلمي خوب يا بد است، ‌نظرش شنيدني و قابل تأمل است (هرچند ممكن است درست نباشد). مشكل در اينها نيست؛ مشكل در آنجاست كه آقاي گلستان به تهمت‌زني‌هاي بيجا و خارج از موضوع مي‌پردازد و با توهين و تحقيرهاي بي‌مورد و بعضا با دخالت در حريم خصوصي و نيمه‌خصوصي افراد، نقد اثر و مؤثر را درهم مي‌آميزد. به اين نمونه‌ها كه همگي از يك گفت‌وگوي 33صفحه‌اي جمع‌آوري شده‌اند توجه كنيد:
1- گلستان در مورد سيد حسين نصر- يكي از بزرگ‌ترين فيلسوفان معاصر و از سنت‌گرايان مشهور جهان- با طعنه مي‌گويد: «اين آقاي نصر با تمام اطلاعاتي كه دارد، اين اطلاعات را به حد يك نوع چيزها يا در جهت‌هاي ديگر به‌كار مي‌برد». (ص4)
2- گلستان، مهدي بازرگان را «يكي از بي‌اطلاع‌ترين آدم‌هايي كه بودند» توصيف مي‌كند و چند بار (ص11) از لفظ «دربار» براي توصيف (يا تحقير؟) اطرافيان بازرگان در ماجراي ملي‌شدن صنعت نفت استفاده مي‌كند.
3- گلستان در مورد شاملو- در پاسخ به سؤالي كه ربطي به شاملو ندارد- ضمن اينكه او را به سوءاستفاده از دسترنج ديگران در ترجمه‌ها متهم مي‌كند، مي‌گويد: «آيا آن رفتاري كه با طوسي حائري كرد درست بود؟ تمام سكوي پرش شاملو ترجمه‌هايي است كه طوسي حائري كرده است. طوسي اين كارها را براي او مي‌كرد. طوسي از سال 1318، 1319 در مجله اطلاعات هفتگي، ترجمه‌هاي درخشان فرانسه چاپ مي‌كرد. درس خوانده بود، زبان مي‌دانست. بعد هم شاملو او را از خانه بيرون مي‌كند». (ص11)
4- گلستان، منشي‌زاده را «آدم فاشيستي» توصيف مي‌كند (در پاسخ به پرسشي كه ربطي به هيچ‌كدام ندارد: «در قصه‌هاي شما هم چنين چيزي وجود دارد؛ اينكه كودكان در حال نگاه كردن هستند») و آن هم در جايي كه بحث درباره شاملوست و گلستان در 3-2جمله مي‌خواهد بگويد كه شاملو «گيلگمش» را كه دكتر منشي‌زاده خوب ترجمه كرده بود، بازنويسي كرد و به اسم خودش منتشر كرد. (ص11)
5- از نظر گلستان، يكي از كساني كه مي‌توانست بفهمد و واقعا مي‌فهميد، پرويز داريوش بود كه البته او هم «مشغول پرت و پلا گفتن» شد. (ص 20)
6- در مورد رضا براهني مي‌گويد: «اگر براهني به چرت و پرت‌هايي كه مي‌گفت اعتمادي داشت، اصلا چرا اين شكلي كار مي‌كرد؟ مي‌خواست برود وردست سيمين بشود. مدام مجيز شوهر سيمين را مي‌گفت، هميشه تملق سيمين را مي‌گفت تا سيمين به عنوان وردست خودش در دانشگاه كاري برايش بكند». (ص25)
7- گلستان در پاسخ كوتاهي كه به پرسشي درباره سكوت خود در سال‌هاي اخير مي‌دهد، دانشنامه ايرانيكا را هم بي‌نصيب نمي‌گذارد: «هنر براي ضخيم كردن مجموع هيچ تاريخ و «دانشنامه»اي اعم از «جابلقائيكا» يا «بابلسائيكا» يا «ايرانيكا» يا «تيغ زنيكا»- كه اين دو آخري يكي هستند- درست نخواهد شد». (ص30)
اينها فقط بخشي از حملات تند آقاي گلستان به ديگران است كه چون مطلقا نه ربطي به آقاي گلستان و نه ربطي به پرسش‌هاي گفتگو‌گر داشته، در اينجا آوردم‌شان والا حديث از اين مفصل‌تر است. ضمن اينكه در بازنويسي و ويرايش‌هاي متعددي كه در طول ماه‌ها روي اين گفت‌وگو انجام گرفته، به راحتي امكان حذف يا تعديل آنها وجود داشت اما آقاي گلستان اين كار را نكرده و در نتيجه نه از باب حرف‌هاي زائدي كه در يك گفت‌وگو پيش مي‌آيد، هستند و نه از باب تسامح گفت‌وگوگر؛ اينها نظراتي هستند كه آقاي گلستان روي گفتن و نوشتن آنها تعمد و ابرام داشته است.اين قبيل حرف‌ها نه نقدند و نه جواب نقد؛ اتهام‌زني و تحقيرهاي بي‌موردي هستند كه به صرف بزرگ و فهميده و صريح بودن هيچ گوينده‌اي قابل توجيه نيستند؛به خصوص اگر گوينده این حرف ها همانی باشد كه در مورد ادعاي رابطه داشتنِ شخص دیگری با شاعره‌اي در گذشته- كه هیچکدام كوچك‌ترين نسبت قانوني‌اي با گلستان نداشته- به شدت عصباني و پرخاشگر مي‌شود.(1)
گلستان و منتقدين
از نظر ابراهيم گلستان تمام آنهايي كه به كارهاي او- و به‌خصوص آثار سينمايي‌اش- ايراد گرفته و مي‌گيرند، مشتي آدم حقير و زبون و ضعيف و حسود و را مانده و بي‌سوادند و دراین زمینه هیچگاه از قیود استثنا استفاده نمی کند. سر و صدا و نقد و ايراد آنها برای در حكم «عوعو كردن‌ها»يي است كه براي گلستان نه مهم است و نه فرقي مي‌كند. (ص27)
از نظر گلستان، هيچ‌كدام از اين نقدها نقد نيست و «يك شاهد و مدرك يا كلام منطقي» در آنهايي كه ادعاي نقد آثار وي را دارند يافت نمي‌شود بلكه اينها «ناله‌هاي حسرت ته‌مانده از آرزوهاي وامانده‌ست». (ص31)
آقاي گلستان هرچند كه بارها در اين گفت‌وگو تاكيد مي‌كند قصد پاسخ‌گفتن به منتقدان و نقدهايشان را ندارد اما حجم بزرگي از همين گفت‌وگو را صرف تحقير و توهين به آنها كرده است و حتي در انتهاي گفت‌وگو، بخش بزرگي را به صورت مكتوب به اين امر اختصاص داده است كه به خاطر طولاني بودن، يزداني‌خرم نشر كامل آن را به كتابي حواله كرده است.
آقاي گلستان كه خودش در همين گفت‌وگوها ده‌ها بار به نقد بجا و بي‌جاي ساير هنرمندان و روشنفكران- عمدتا بدون «شاهد و مدركي» كه او از منتقدان‌اش طلب مي‌كند- پرداخته است و حتي از تقبيح بعضي رفتارهاي نيمه‌خصوصي آنها هم فروگذار نكرده است. او منتقدان خود را به سگ‌هايي تشبيه مي‌كند كه در سرزميني كه سنگ‌ها را بسته‌اند، رها شده‌اند و ادعا مي‌كند كه هرگز دندان به پاي سگ نمي‌برد. (ص33)
اما معلوم نيست چنين آزاده‌مردي كه ادعا مي‌كند اگر تيغ هم بر سرش بزنند دندان به پاي سگ نمي‌برد چرا هزاران كلمه در وصف «بي‌شعوري و بي‌سوادي و شهوت خودنمايي و حقارت و عقده‌اي بودن و دلقكي و جاه‌طلب بودن و نكبت و چرت و پرت گفتن و حسادت…» منتقدان‌اش -و عموما در پاسخ به پرسش‌هايي كه ربط چنداني به منتقدان ندارند- به كار مي‌برد.

ادامه خواندن “چه کسی از ابراهیم گلستان نمی‌ترسد؟”

حاج منصور فقط نوک کوه یخی ست که به طرفمان می آید!

راستش این روزها آنقدر از اوضاع سیاسی و اجتماعی ناامید و دلزده ام که دست و دلم حتی به خواندن روزنامه هم نمی رود چه برسد به نوشتن؛ ولی در مورد این ماجرای اخیری که سر اظهارات منصور ارضی پیش آمد دریغم می آید چند نکته ای را ننویسم.
ماجرا را که لابد می دانید. حاج منصور در میانه دعای عرفه امسال، به قالیباف حمله کرده و او را با عمر سعد مقایسه کرده و شهرداری تهران را با جوی طویله ری. تا اینجای کار چیز چندان عجیبی نیست که این حضرت ارضی، از سالها قبل سابقه اظهار نظرهای اینچنینی و بسی تندتر از این را داشت. چه در دوران هاشمی و حمله اش به کارگزاران و دختر هاشمی و چه در ماجرای انتخابات دوم خرداد و چه بعد از آن در حمله های مکررش به اصلاح طلبان. پس در نفس ماجرا چندان تحولی اتفاق نیفتاده، فقط تخم عطالله و مرغِ فائزه در گذر این ایام شده شترِ قالیباف!

نکته ای که مهم است و نسبتا مغفول این است که این ماجرا و امثال آن فقط در حکم سر کوه یخی ست که از آب بیرون است و این اندکی که دیده می شود، در حکم نشانه و قراولی هراس آور از فاجعه خوف انگیزی است که در زیر و ظهر آن نهان است. سر این کوه را نه می توان برید و نه اینکار فایده ای دارد، باید به فکر کل آن بود. چطور بوجود آمد؟ چرا روان شد؟ به کدام سو می رود؟ چه می توان با آن کرد؟

پیش از هر چیز من باز هم تکرار می کنم که اگر مثلا انقلاب ایران – در یک برآیند کلی- روحانیون را مصدر کارها کرد، انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری انقلاب دومی ست که مداح ها را دست بالا می نشاند. در همان ایام پس از چهارم تیر 84 کذایی هم در ÛŒØ§Ø¯Ø¯Ø§Ø´ØªÛŒ این موضوع را نوشته و از جمله در آن اشاره کرده بودم که اگر یک زمانی نوحه خوان پامنبری و مجلس گرم کنِ آخوند بود، چند سالیست که این رابطه برعکس شده و الخ . هنوز هم فکر می کنم آن تحلیلم درست بوده و به برکت این لینکهای مستقیم، می توان آن را دید و ای بسا ارزش پیشگویانه هم داشته باشد!

در این دو سالی که گذشت من البته چیزهای بیشتری دیده و شنیده و خوانده ام. مثلا کمک های میلیاردی شهرداری تهران در آن ایام به برخی هیات های خاص مذهبی و به مداح های همسو -که بعضی با افتخار سند شده اند و بسیاری صاحب ناراضی قربه الی الله، هبه- و نیز کیسه گشاده سازمان فرهنگی هنری وقت که به جای ژیگول بازی هایی مثل سینما و تئاتر و موسیقی و نقاشی، میلیاردها تومان را به صرف ادعای موعود شناسی، برای موسساتِ اینچنینی در قم و تهران و اصفهان و مشهد صرف کرده و همچنین همسو کردن امکانات زیباسازی و مبلمان شهری با سلایق خرافی ترین اقشار جامعه و عمرکشان گیران و "حسین اللهی"ها؛ فقط چند قلم از کارهای آقایان در ایامیست که تهران را در دست داشتند.

البته اینکه با کدام مجوز قانونی و اخلاقی و حتی شرعی، پولی که مال مردم این شهر بزرگ است صرف چنین کارهایی شده، از آن مقولاتیست که در فره
نگ درخشان ما جزو دسته "صلاح مملکت خویش خسروان دانند" است! همینطور است فضولی در باب اینکه این چه نهادهای مردمی و خودجوش و غیروابسته ایست که تا حرف تاریخ شیعه و نهادهای غیردولتی می شود حضرات به آن می نازند، اما علی رغم اینکه هر سال با کمک های واقعی مردم مراسم مذهبی به خوبی برپا می شود، میلیاردها تومان از هزینه های جاری مملکت و پایتخت باید صرف حضرات مداح و دسته شان شود؟ همچنین سوالهایی از این دست که نحوه توزیع این پول عظیم در نهادهایی که اصولا سازمانی ندارند چه فسادی به بار خواهد آورد هم به ما نیامده…

من در مورد هیچکدام از این مسائل سوالی ندارم، شما هم نداشته باشید؛ چرا که اصولا این سوالات مشابه سوالات دیگری هستند که در نهایت به نقاط حساس و اساسیِ کل سیستم برمی گردند و اصولا هیچ سیستمی هم از این موضوع خوشش نمی آید.

حرف من درباره این است که شهردار سابق و اعوان و انصارش با ارتباط و تعامل سازمان یافته دقیقی توانستند شبکه (یا بزرگترین شبکه) مداحی کشور را با خودشان همگام کنند و به این ترتیب سررشته مهندسی و حتی شستشوی افکار بخش وسیعی از متدینین کشور را به دست بگیرند.
مداحان اولین وظیفه شان به غلیان درآوردن احساسات مردم است و چه فرصتی بهتر از اینکه بتوان القائات سیاسی را در هنگامی که مردم با میل خود، عواطف و احساساتشان را دست دوستان داده اند، باوراند؟ به خصوص اگر هاله ای از خاص بودن و تقدس و نظر کرده بودن به دور دوستانِ تلقین گر تنیده شده باشد؟ آن هم در وضعیت یک بام و دو هوایی که با (سوء؟!) استفاده از شعارِ رسمیِ عدم جدایی دین از سیاست، یک سخنور مذهبی می تواند همچون یک سخنگوی حزبی از سیاست حرف بزند، اما پیگیری حقوقی و حتی شرعی مدعیات و توهین ها و تهمت هایش  در حکم بر سر دار کردن منصور است!

استفاده از شبکه های مذهبی برای پیشبرد اهداف سیاسی البته از ابتدای انقلاب سابقه دارد، اما هیچگاه اینقدر سازمان یافته، پرهزینه، تندروانه و ویرانگر نبوده است. به خصوص اینکه احمدی نژاد و یارانش – که چه در دوران شهرداری و چه قبل از آن با هم بوده و هستند- هم درک درستی از افکار عمومی قشر مذهبیِ فرودست جامعه دارند و هم خود احمدی نژاد در بکارگیری رسانه ها و بازی دادن رسانه ای نبوغ حیرت انگیزی دارد.

فراموش نکنیم که احمدی نژادی با رسانه ای به نام تلویزیون که در معرض دید همگان است و بسیاری از مخاطبانش، مخاطب سایر رسانه ها هستند، توانسته است خود و دولتش را مظلوÙ
…ØŒ منطقی، صرفه جو، فراجناحی  -و خلاصه هر طور که خود خواسته- نشان دهد. او همان ابرمرد رسانه ای است که توانست از افتضاحی به نام واقعه دانشگاه کلمبیا به مدد بازی های رسانه ای، چنان حماسه ای بسازد که مخالفان خود را نیز وادار به تحسین کند… و طبعا آنهایی که در حضور عموم و اغیار چنین ماهرانه عمل می کنند، با رسانه ای خصوصی تر و مخاطبانی خاصتر و در حالاتی مخصوص، یعنی با استفاده از همان چیزی که من شبکه مداحی می خوانمش، ده ها و بلکه صدها برابر مخاطبانِ "دل داده" خود را بیشتر تحت تاثیر قرار می دهند.

خاطرم هست که در زمان شهرداری احمدی نژاد، برای چند روزی به مشهد رفته بودم. یکی از آشنایان فوت کرده بود و برای رفتن به مراسم خاکسپاری، با چند پیرمرد مذهبی، نیم ساعتی همسفر شدم. بحثشان بی جهت کشید به شهردار تهران که "می گویند خیلی کار می کند." آنها آنقدر جدی در مورد کاری و مخلص و بی ریا و پاک و با ایمان بودن و حتی پروژه های انجام شده به ید با کفایتِ شهردار وقت صحبت می کردند که گویی دست کم در مورد چند شهردار تهران تحقیق های مبسوطی کرده اند! در حالی که هیچ کدام از آنها از ابتدای دوره شهرداری احمدی نژاد اصلا به تهران نرفته بودند. (و تازه اگر هم می رفتند بعید بود پروژه هایی که شهروندان تهرانی قادر به دیدن آنها نبودند را دیده باشند!)
ته و توی کار را که درآوردم مکان این "می گویند"ها مجالس روضه و نوحه درآمد.
از این نمونه ها بسیار بود و در هنگام انتخابات و به خصوص آن موقع که وقت تخریب هاشمی رسید، قدرت مخوف این شبکه بیشتر نمایان شد. آنجا که نه فقط حرمت هاشمی که حتی روحانیون بلند پایه و مورد تایید همه جانبه نظامی چون جوادی آملی هم شکسته شد.

با روی کار آمدن دولت نو، جمهوری واقعی نوحه خوان ها آغاز شده است و صدها برابر بیش از پیش، پول و امکانات در اختیار این گروه کوچک قرار گرفته است. حالا نه فقط مداحان در سیاستهای کلان دخالت های ارشادی می کنند، بلکه دولت جدید تا آنجا که توانسته مدیران و مسوولان مهم را از میان "هیاتی"ها انتخاب کرده و می کند و این یعنی تاثیر مستقیم شبکه مداحی کشور بر سیاستهای کلان کشور و اجرای آنها. گذشته از این کل مملکت هم به صورت هیاتی اداره می شود و این "سیستم" که برای برگزاری یک مراسم خودجوش "عادی"، اما برای تبدیل شدن به فرهنگ کار و اداره مملکت یک "فاجعه تمام عیار" است، به سرعت فراوان در حال ریشه دواندن در تمام ارکان جامعه است.

قاعدتا منظورم تمام مداحان جامعه نیست و بیشتر همین شبکه معدود اما بسیار قدرتمند به سرکردگی افرادی مثل حاج منصور است؛ والا ای بسا که در میان این قشر آدمهایی اهل ادب و ادبیات و اخلاق هم باشند. نمونه بسیار روشنش یکی از خوشنام ترین مداحان مشهد، مرحوم ثابت (استادی) است که بیشتر از صدای خوش، ذوقِ شعر و شعور و ادب و آزادگی داشت و اتفاقا هر چند با رهبر کنونی انقلاب رفیق گرمابه و گلستان
قدیمی بود، اما از فرط آزادگی و در عین تنگدستی، حاضر به نزدیک شدن به ایشان، نه در دوران ریاست جمهوری و نه رهبری نشد. (هر چند که همواره تاکید می کرد آقای خامنه ای را دوست دارد) سهل است هیچ وقت یک ریال هم از این راه نیندوخت و معتقد بود که مداحی برای پول حرام است.

اما در دو دهه اخیر نه فقط سکان جریان مداحی در کشور ما به دست کسانی افتاده که طور دیگری فکر و عمل می کنند، بلکه بسیاری از جریان های سیاسی هم وزن و اعتباری برای فعالیت های هیاتی –از سرهیات ها و مداحان گرفته یا میلیشای جنبی برخی از آنها- قائل شده اند و گویی که مثلا نفس اظهار نظرهای سیاسی حاج منصور اشکالی ندارد، اما نوک پیکانش به جایی نشانه رفته که نباید می رفته!
 
البته تا تفکر اینطور باشد، این جریان هم به همین گونه عمل خواهد کرد. گیریم اینبار قالیباف سر کیشه را شل تر کند، قُدی اش را کنار بگذارد، درصدی از مناصب را برای نوچه های حضرات کنار بگذارد و… خلاصه بتواند دل حضرات را بدست بیاورد و نوک پیکان را به سمت دیگری برگرداند. اما این چاره کار نیست.

چه قالیباف و دسته اش، چه اصلاح طلبان و چه روحانیت سنتی امثال هاشمی و دیگران و چه هر گروه دیگری که در کنار منافع جناحی، ذره ای دلش برای کشور و دین بسوزد، واقعا اگر می خواهند این درد را درمان کنند باید چاره ای اساسی بیندیشند. این قشر نه فقط در سیاست و اقتصاد و مدیریت و حکومت دارد فاجعه به بار می آورند، بلکه در خود دین و مذهب هم کم مصیبت به بار نیاورده اند. مهمترین آن همین رواج خرافات مذهبی که زمینه سازان آن مداحان هستند.

نمی خواهم راه حل های "خودعلامه بینانه" بدهم ولی فکر می کنم قطع یا کم کردن تدریجی کمک های نقدی و غیر نقدی به مداحان و هیات مذهبی یکی از کارها در این زمینه باشد. مردم و مومنین خودشان از پس دخل و خرج مراسم های مذهبی شان همیشه برآمده اند و این کمک هایی که رسم شده شهرداری ها و نهادهای دیگر می کنند، بیشتر باعث شر در هیات ها می شود تا خیر.
اصلاح طلبان و روشنفکران دینی هم باید روشنگری های فکری خودشان را به جای سیاست و فلسفه روی دین مترکز کنند و به جای لاس زدن با عوام مذهبی، دست کم به اندازه مسیح مهاجری، که در روزنامه اش صراحتا قداست مسجد جمکران را زیر سوال برد، شهامت داشته باشند.
روحانیون هم که خودشان از همه بهتر می دانند برای سرجای خود نشاندن این گروه پرمدعا چه کنند.

می ماند من و شما که کافیست نگوییم "من میرم پای دعاش حال کنم، چی کار دارم به این Ú
©Ø§Ø±Ø§Ø´ØŸ" روی نوک کوه یخ که نمی شود همینجوری اسکی بازی کرد؟ می شود؟!

 

پیروزی اراده و تجلی لج بازی

آقای نبوی عزیز؛
از پاسخ مفصل شما به یادداشت قبلی‌ام خوشحال شدم و فکر می کنم سوای حرف ها و بحث هایی که مطرح شده، این موضوع که در این دو مطلب، دو نفر که دارای دیدگاه های متفاوت و حتی بعضا اختلاف در مبانی هستند، توانسته اند بدون عصبانیت، پرخاش، درشتگویی و تهمت زنی با یکدیگر در یک فضای مجازی گفتگو کنند و دیگران را هم به اظهار نظر تشویق کنند، باعث خوشوقتی‌ست. امیدوارم این فضا ادامه پیدا کند.

و اما بعد، چند نکته‌ای درباره پاسخ شما به یادداشت من به نظرم رسیده است که به طور صریح و حتی المقدور خلاصه، می نویسم. پیش از آن باید باید برای چندمین بار تاکید کنم که دفاع من از گزاره هایی مثل "تجلی عادات و رفتار عمومی ایرانیان در گفتار و عملکرد رئیس جمهوری ایران" به هیچ وجه به منزله تایید و یا دفاع از خود کردار مردم و نماینده شان نیست و واقعا تعجب می کنم که چطور بعضی از خواننده ها گمان می برند که من مدافع احمدی نژاد و به خصوص وضعیت فلاکت بار کنونی هستم.
ضمن اینکه باز هم یادآوری می کنم که چون من در داخل ایران زندگی می کنم و با نام خودم  مطلب می نویسم، ناگزیرم که بسیاری از خطوط قرمز و نارنجی و حتی زرد را رعایت کنم تا از آنجایی که به قول معروف "آزادی بیان در ایران تقریبا مطلق است"، دچار مشکلات زیست محیطی نشوم؛ بنابراین در بعضی از جاها ممکن است متن مقداری ناخوانا باشد، که این به لرزش دست من مربوط است!

 

1- ÛŒÚ©ÛŒ از محورهای اصلی نوشته شما در بیان این مطلب بود که توضیح بدهید که چرا احمدی نژاد را با الفاظ خاصی توصیف می کنید و خواننده مطلب شما آنقدر دلایل مختلف این مطلب را از نوشته شما، به دفعات مختلف می خواند که ناخودآگاه گمان می کند این نوشته، پاسخیست به کسی که به نبوی اشکال کرده که "چرا به احمدی نژاد توهین می کنید؟ یا در مورد او طنز می نویسید؟" در جای جای نوشته شما، بیش از ده مورد دیدم که به این اعتراضِ نکرده‌ی من معترض شده بودید و به خواننده هم تلقین کرده بودید که مثلا من به این دلیل و آن دلیل مخالف ان هستم که شما یا هر کس دیگری به احمدی نژاد نقد کند یا درباره اش طنز بنویسد .
من البته مخالف هرگونه توهین از رسانه ها و تریبون های رسمی هستم، و خودم هم سعی می کنم این کار را چه به اسم طنز و چه به هر اسم دیگری انجام ندهم، اما نوشته من ربط زیادی به این موضوع نداشت. گمان می کنم که باعث این سوءتفاهم تیتری باشد که لینک دهندگان محترم در سایتهایی مثل بالاترین و صبحانه به مطلب من داده بودند. (مثلا در بالاترین با این عنوان: " سه اشتباه بزرگ ابراهیم نبوی که باعث می شود به احمدی نژاد توهین کند") قاعتا قبول دارید که من پاسخگوی محتوای تیتری که دیگران برای نوشته من انتخاب کرده اند نیستم.

 

2- Ù„طفا توجه داشته باشید که بحث من جامعه شناختی است و نه سیاسی و حزبی. البته من با "علم" جاÙ
…عه شناسی بطور آکادمیک آشنا نیستم، ولی بر اساس یک جامعه شناسی خودمانی معتقدم که احمدی نژاد رئیس جمهور مردم ایران است که در ادامه بیشتر در این باره توضیح خواهم داد. اما پیش از آن در مورد مرحله اول انتخابات سال 84 و تخلفاتی که به گفته شما آن انتخابات را زیر سوال می برد، باید بیشتر صحبت کنیم. البته لابد شما هم می دانید که من در هر دو مرحله آن انتخابات، از رقیب احمدی نژاد حمایت می کردم و در تمام این چند سال، حتی یک ساعت هم طرفدار احمدی نژاد نبوده و نیستم؛ اما لازم می دانم در مورد تقلب های وسیعی که شما و برخی دوستان از آن ها یاد می برید، نکاتی را بگویم:

• Ø§ÙˆÙ„ا. آن قدرت سازماندهی شده‌ای که شما از آن یاد می کنید بیشتر از دو دهه است که در این وجود دارد و تا آنجا که من در این ده پانزده سال اخیر یادم می آید همیشه همینطورعمل کرده است؛ اما هیچگاه قدرت تعیین کننده اصلی در نتایج انتخابات نبوده است (مثل دوم خرداد). در نتیجه اگر -آنطور که بعضی از دوستان اصلاح طلب گمان می برند- واقعا اصلاحات ارزش و احترام قبلی را در نزد مردم داشت، باید در این انتخابات هم بمانند سال 76 یا 80، شاهد نتیجه ای دلخواه مردم و بر خلاف میل آن قدرتهای سازماندهی شده بدست می آمد.

• Ø«Ø§Ù†ÛŒØ§. فرض کنیم که آن چند درصدی که –به گفته شما- سازماندهی شده پشت سر احمدی نژاد قرار گرفتند و باعث شدند او به مرحله دوم برود، فاقد این توانایی بودند و کروبی به مرحله دوم می رفت. خب به نظر شما مشکل حل بود و اصلاحات برنده شده بود؟ خواهش می کنم فورا مسیر بحث را عوض نکنید و بحث را به مشکلات جاری کشور و به خصوص مساله هسته ای نکشانید؛ چون من بحثم بر سر فرهنگ و جامعه است. چون من درباره زیاده خواهی، راحت طلبی، کم خردی جمعی و اینطور چیزها بحث می کنم و دغدغه‌ام اینهاست و نه جنگ قدرت آبادگران و اعتماد ملی.
بگذارید خاطره ای را برایتان تعریف کنم که اتفاقا در ارتباط مستقیم با بخشی از پاسخ شما به نوشته قبلی من هم هست. آنجا که به عنوان دلیلی بر ناموجه بودن نتایج انتخابات دور دوم و بروز تقلب وسیع نوشته اید " یک نکته مهم در آمارهای انتخابات نهمین رئیس جمهور، این است که آرای نامزدهای اصلاح طلبان( هاشمی، معین، کروبی، مهرعلیزاده) در مرحله اول جمعا 17 میلیون و آرای نامزدهای محافظه کاران( احمدی نژاد، قالیباف و لاریجانی) جمعا 12 میلیون بود، در مرحله دوم اصلاح طلبان 10 میلیون و محافظه کاران 16 میلیون رای آوردند.
"
خاطرم هست که آن شبی که نتایج انتخابات دور اول را اعلام کردند من در تحریریه روزنامه شرق بودم. محمد قوچانی، سردبیر شرق که می خواست تیتر فردای روزنامه را انتخاب کند، با عجله تعداد آرای هاشمی و کروبی و معین و مهرعلیزاده را با هم و آرای احمدی نژاد و قالیباف و لاریجانی را با هم جمع زد و تیتری زد با این محتوا که "مجموع ارای اصلاح طلبان 17 میلیون  و مجموع آرای اصولگرایان 12 میلیون"

خب البته آن موقع تب و تاب انتخابات بود و کار تبلیغی درست هم چنین می‌طلبید ولی همانجا به یکی از دوستانی که کنارم بود آهسته گفتم خدا کند این تیتر بعدها باور خود دوستان نشود. چرا که اگر کمی از بازیهای حزبی و جناحی دور شویم، به راحتی متوجه خواهیم شد که این خط کشی ها درست نیست. مثلا رای به کروبی رای به اصلاحات نبود، رای به "50 هزار تومان به هر نفر" بود که دقیقا شعاری پوپولیستی و البته با رویکردی عدالت طلبانه بود که سنخیت چندانی با شعارهای اصلاح طلبانه نداشت. به عبارت دیگر اگر از منظر جامعه به جای سیاست نگاه کنیم، رای به کروبی هم همان رای به احمدی نژاد بود و همین رای ها بودند که بدون توجه به محاسبات شما و آقای قوچانی، به دنبال تکه‌ای نان بیشتر (چه فرقی می کند 50 هزار تومان در ماه باشد یا جرعه ای نفت بر سر سفره هر وعده) از سبد کروبی، به گونی احمدی نژاد رفتند. اما شما هنوز با دودو تا چهارتای حزبی، می خواهید ثابت کنید در انتخابات مرحله دوم، "میلیون‌ها" رای نامعقول وجود دارد!

• Ø«Ø§Ù„ثا من بارها و بارها از شما و بسیاری دیگر از نویسندگان و تحلیلگران خوانده و شنیده ام که می گویید "هر کس دیگری که بجای احمدی نژاد به دور دوم می آمد، در مقابل هاشمی پیروز و رییس جمهور می شد."  بسیار دوست دارم بدانم که از کجا و با چه قرینه ای به این نتیجه رسیده اید؟ آیا به نظر شما اگر مثلا معین یا قالیباف (که شعارهای پوپولیستی کمتری نسبت به کروبی و احمدی نژاد داشتند) هم به دور دوم راه می یافتند حتما در مقابل هاشمی پیروز می شدند؟
دیگر آنکه می خواهم بدانم اگر واقعا چنین باشد و مردم از لج هاشمی به رقیب او (به قول شما: هر رقیبی) رای داده باشند و درباره مهمترین انتخابات کشور، که مستقیما با آینده خود و خانواده شان ارتباط دارد، اینقدر بچه گانه عمل کرده باشند، آیا سزاوار نماینده و رئیس جمهوری که لجباز باشد و تصمیم های بچه گانه بگیرد نیستند؟ لطفا صریح و شجاعانه و بدون توجه به خوش آمدِ توده پاسخ بدهید.

 

3- Ù†ÙˆØ´ØªÙ‡ اید: « شما معتقدید احمدی نژاد از نظر خلقیات شبیه مردم ایران است و طبعا می توان وی را نماینده ملت ایران دانست، و در این استدلال خود بسیاری از معایب ایرانیان را مثال آورده اید. اتفاقا می خواهم بگویم شما راست می گوئید، احمدی نژاد نماینده بخشی از روحیات مردم ایران است، اما وقتی هشت سال قبل از او آقای خاتمی با رای بسیار بالاتر از احمدی نژاد در دو انتخاب رای
آورد، و خلقیات آقای خاتمی با احمدی نژاد در همین مواردی که گفتید هیچ شباهتی ندارد، من باید بپذیرم که هم آقای خاتمی شبیه مردم ایران است، هم آقای احمدی نژاد؟» پاسخ شما را با صراحت می دهم: احمدی نژاد بسیار بیشتر از خاتمی و هاشمی، نماینده خلق و خوی عمومی ایرانیان است. یا دست کم می توان گفت خواسته‌ها و احتیاجات مردم ایران در سال 84، رئیس جمهوری چون احمدی نژاد یا کروبی را می طلبید. (با توجه به همان نکته بالا که گفتم جنس احمدی نژاد و کروبی یکی بود)
آقای نبوی؛ شاید اشکال شما این باشد که چند سالی است در خارج از ایران زندگی می کنید و در این مدت آنقدر از دریچه سیاسی و با چشم مطبوعات، بخشهای خاصی از کشور را رصد کرده اید، که وضعیت واقعی جامعه ایران را فراموش کرده اید یا آنرا در ذهن خودتان به شکل دیگری بازسازی کرده اید.
کاشکی شما هم هر روز مثل من با همسایه هایی مواجه بود که برای لج بازی با همدیگر، ده برابرِ طرف، به خودشان آسیب می رسانند زندگی می کردید. کاش تمام کوچه محل زندگی شما، با وجود سطل های ویژه زباله شهرداری پر از آشغال و حیوانات موذی بود. کاش شما هم برای بیست دقیقه رانندگی، پنجاه بار روی ترمز می زدید و ده بار از عصبانیت به زمین و زمان ناسزا می گفتید. کاش شما هم هر شب به خاطر بوق زدن یا صدای بلند ضبط اتوموبیل جوانان شهر از خواب می پریدید. کاش شما هم به خاطر اینکه همسایه های محل کارتان حاضر نمی شوند پول برق عمومی ساختمان را بپردازند، با وجود آسانسور مجبور بودید ماه‌ها هفت طبقه را با پله طی کنید. کاش شما هم درک می کردید، چه حسرتی ست که آدم از وحشت ماشین ها و موتورها و حتی عابرهای خودخواه، جرات نکند کودکش را تا بازار محله ببرد. کاش شما به جای بیانیه های گروه های دانشجویی، وضعیت فعلی تریای یکی از دانشگاه های پایتخت را می دید و حرف هایی که در قهوه خانه های چاله میدان هم گفتنشان وقاحت می خواهد را با گوش های خودتان از جوانان فرهیخته وطن می شنیدید. اگر شما هم برخورد غیر انسانی پزشکانی که ده ها سال درس خوانده اند را با بیماران در بیمارستان ها می دید…

بله. آنوقت می توانستید قضاوت کنید که آن رییس جمهوری که "قانون‌گرا و با دیسیپلین" بود بیشتر نماینده ایران بود یا کس دیگر!

 

4- Ù†ÙˆØ´ØªÙ‡‌اید "اما آقای فرجامی عزیز! اشتباه خطرناک شما این است که شاید گمان می کنید، رئیس جمهور اگر شبیه عامه مردم باشد این فضیلتی است." و بعد هم از فجایعی که برخی از این نمونه ها Ø
¯Ø± کامبوج و شوروی به بار آورده اند مثال زده اید. آقای نبوی عزیز؛ من گمان نمی کنم  رئیس جمهور اگر شبیه عامه مردم باشد این فضیلتی است، اما فکر می کنم اگر رئیس جمهور شبیه عامه مردم باشد این یک حقیقت است واگر چنین اتفاقی رخ داد، نمی توان تمام ایرادها را متوجه آن رئیس جمهور کرد، همانطور که مثلا نمی توان توجه گناه جنایات آلمان در جنگ جهانی دوم را به گردن هیتلر انداخت. البته مردم آلمان دوست نداشتند بمباران شوند، دچار گرسنگی شوند، جوانانشان در شرق اروپا یخ بزنند و ده ها بلای دیگر سرشان بیاید اما آنها وقتی به هیتلر رای می‌دادند، وقتی بیشتر جوانان آلمانی بازوبندهای اس اس به بازو کردند و به گردن اندیشمندان مخالف، قلاده می انداختند، وقتی گروه گروه و مشتاقانه در ارتش ثبت نام می‌کردند و "پیروزی اراده" را به نمایش می‌گذاشتند و دیگران را تحقیر می‌کردند باید فکر عواقب آن را هم می کردند. شاید بی رحمانه باشد دوست عزیز ولی قانون طبیعت همین است. وقتی با سرعت دویست کلیومتر در ساعت در یک جاده خطرناک رانندگی کردی، این یعنی به میل خودت مرگ را انتخاب کرده‌ای، هر چند که در لحظه آخر ترمز بکشی و با صدای بلند از مقدسین تقاضای کمک بکنی!

من سعی می کنم بی طرفانه، ØªØµÙˆÛŒØ±ÛŒ از واقعیت بسازم . شما چرا فکر می کنید مخالف ترمز کشیدن یا کمک خواستن هستم؟!

 

احمدی نژاد رییس جمهور ایران است، دست کمش نگیرید!

آقای نبوی عزیز
مدتهاست که احساس می کنم شما در تحلیل از وضعیت سیاسی و اجتماعی ایران دچار برخی سوء تفاهم هایی هستید و بنابراین تصویر نادرستی را برای مخاطبان تانِ انبوهتان  ترسیم می کنید که اوج این سو تفاهم ها، در مطالبی که شما درباره آقای محمود احمدی نژاد، رییس جمهور ایران، می نویسید وجود دارد. به عنوان یکی از خوانندگان پر و پا قرص مطالب شما، اجازه می خواهم با صراحت به برخی از آنها اشاره کنم:

1- اولین اشتباه شما و بسیاری از همفکرانتان این است که گمان می کنید یا اینگونه نشان می دهید که احمدی نژاد با یک تقلب گسترده بی سابقه و چیزی شبیه کودتای انتخاباتی رییس جمهور ایران شده است و بنابراین رییس جمهور واقعی ایران نیست. به عنوان کسی که دست کم از اوایل دهه هفتاد و در دولت های گوناگون، به طور فعال در انتخابات های مختلف شاهد و ناظر فعالی بوده است به شما اطمینان می دهم که هیچ انتخاباتی کاملا بدون تخلف انجام نمی گیرد و انتخابات ریاست جمهوری نهم نیز در شرایطی مشابه با سایر انتخابات ها برگزار شد. سهل است حتی این انتخابات نسبت به انتخابات دوم خرداد هشتاد و شش از سلامت و صحت بسیار بیشتری در برگزاری برخوردار بود و اگر اجماع مردم واقعا روی کاندیدای خاصی بود، امکان نداشت که نام کس دیگری از صندوق درآید؛ همانطور که در دوم خرداد، با وجود تمام تخلفات و حتی تقلب های سازمان یافته بر علیه خاتمی، بار هم این سید محمد خاتمی بود که با اختلاف بسیار زیاد به ریاست جمهوری برگزیده شد. فراموش نکنید که این را کسی برای شما می نویسد که در آن انتخابات در حمایت از رقیب احمدی نژاد فعالیت می کرد.

2- دومین اشتباه شما این است که فکر می کنید، احمدی نژاد اعمال و رفتاری دارد که بر اساس آنها نمی توان او را "نماینده" مردم ایران دانست. این موضوع شاید در برخی از رفتار و گفتار جزئی و موردی احمدی نژاد صحت داشته باشد، ولی قطعا شما هم موافق هستید که هیچ رئیس جمهوری در دنیا وجود ندارد که تمام اعمال و رفتارش دقیقا نشان دهنده خصوصیات مردم کشورش باشد.
بحث بر سر مواضع کلی و منطقِ تصمیم گیری هاست؛ که به نظر من با این معیار، احمدی نژاد به شایستگی نشان دهنده خلق و خو و طرز تفکر ایران امروز و مردم ماست. مشکل در اینجاست که شما بحث های اخلاقی را با مقولات جامعه شناسی مخلوط می کنید و نتیجه نادرستی می گیرید، در حالیکه در یک مساله مبتنی بر جامعه و روابط بین مردمان، نمی توان به راحتی یک مساله اخلاقی که از پیش جوابش روشن است، نتیجه گرفت و حکم صادر کرد. مثلا نمی توان به همان راحتی که می توان حکم داد "دستور رئیس جمهور آمریکا برای حمله به ویتنام درست نبود" پس نتیجه گرفت که "رئیس جمهور وقت آمریکا نماینده مردم آمریکا و افکار عمومی آن دوره در آمریکا نبود". (متاسفانه برای ارائه مثال دستم از این بازتر نیست!)

بیایید برای یک بار هم که شده، "واقعیت" را با "ایده آل" و "آنچه هست" را با "آنچه باید باشد" خلط نکنیم. فرق است بین تایید کارهای احمدی نژاد و تایید نمایندگی او. متاسفانه شما خواسته یا ناخواسته دارید با اصرار بر این نوع نتیجه گیری، آن عادت قدیمی ما ایرانی ها را که تمام تقصیرها را متوجه دیگران می دانیم –و منشا بسیاری از بدبختی هایمان هم همین فرافکنی هاست- تقویت می کنید. اتفاقا الان فرصت بسیار خوبیست که ما از این خواب و رویا بیدار شویم. انصافا احمدی نژاد مثل آیینه ایست که خلقیات واقعیِ بیشترِ ما ایرانی ها را به ما و دیگران نشان می دهد و از این رو نه فقط نماینده مردمیست که به او رای دادند، که نماینده بسیاری از کسانی که به او رای نداده اند هم هست.
شما انتظار دارید مردمی که هر روز به خاطر خودخواهی تلفات بیشتری در رانندگی می دهند، عاشق راه های میانبر هستند، وقت شناسی درمیانشان نادر است، کارهایشان هیاتی ست، به جای کار ریش سفیدی را برای حل معضلات انتخاب می کنند، تحمل شنیدن انتقاد را ندارند، عاشق تمجید شدن اند، خود را از همه بهتر و بزرگتر و برگزیده تر می دانند… چطور نماینده ای داشته باشند؟!

3- سومین اشتباه شما آنست که احمدی نژاد را فردی نادان یا به قول خودتان "مشنگ" توصیف می کنید که نمی فهمد چه می گوید و چه می کند. این اشتباه شما علاوه بر داشتن معایب مشکلات قبلی، بسیار هم خطرناک است و در ادامه این نوشته خواهید فهمید این خطر از کدام ناحیه است. اما قبل از آن باید با اطمینان بگویم که به هیچ وجه این گونه نیست و احمدی نژاد و نزدیکان او نه فقط ابله و مشنگ نیستند بلکه در بسیاری از امور زیرک و سیاستبازانی حرفه ای هستند. البته باز هم تاکید می کنم که "این یک قضاوت اخلاقی نیست" و اعتراف به زیرکی و آشنا بودن احمدی نژاد و بیشتر یارانش به رموز سیاست، به هیچ وجه به منزله درست دانستن کارهای آنها و نیز مفید بودن اعمال آنها برای مردم و مملکت نیست.

اما اگر دایره دید و تحلیل هایمان را از حد این دوسال ریاست جمهوری و بازتاب بخش بسیار اندکی از اعمال و رفتار احمدی نژاد در رسانه ها (که آنهم معمولا با اعوجاج انعکاس داده می شود) فراتر ببریم، با محمود احمدی نژادی مواجه خواهیم شد بسیار زیرک و سختکوش.
او در دوران سازندگی و زمانی که هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور بود، به سمت مهم استانداری اردبیل منصوب می شود که نشان از جایگاهِ سیاسی مناسب او داشته است و در زمانی که اصلاح طلبان برای هر گونه حرکتی، فقط چراغ دادن را انتخاب می
کردند، آنقدر با
چراغ خاموش به پیش می آید که ناگهان در برابر بهت همگانی، و حتی علی رغم برخی "مشکلات خاص" (مثل مشکلی؛ که بعدا در هنگام بررسی صلاحیت نامزدهای ریاست جمهوری در شورای نگهبان، محمدرضا باهنر در نامه ای با اشاره به یکی از آن ها، درخواست رد صلاحیت احمدی نژاد را کرد) به عنوان شهردار تهران انتخاب می شود. و درست از همان روز اول شهرداری، که بسیاری از مردم شمایل او را تحقیر می کردند؛ در تدارک ریاست جمهوری می شود که دیدارهای مردمی طولانی، اجابت درخواست تمام کسانی که برای گره گشایی به دیدار شهردار می رفتند، ایجاد ارتباطات وسیعِ شهرداری تهران با موسسات مذهبی به خصوص در قم، حمله به دولت و خاتمی در جایگاه رقیب، دادن شعارهای نو… همگی در همین راستا بودند.

او پس از رسیدن به ریاست جمهوری هم آنچنان با زیرکی (این زیرکی البته نام های دیگری هم دارد!) توانست منتقدان خود را دور بزند، که در نتیجه آن، با وجود اشتباه و حتی فاجعه بار بودن اکثر کارها و پروژه های دولت جدید، باز هم مخالفان در نزد افکار عمومی از جایگاه چندان بهتری برخوردار نیستند.
اکنون او تنها رییس جمهوری ست که در عرض دو سال به تمام استان های کشور سفر کرده و به تمام چند میلیون نفری که خطاب به او نامه نوشته اند، مساعدت (به خصوص کمک مالی) رسانده است. او تنها رییس جمهوری ست که می تواند تریبون ها و رسانه های کارآمد منتقدان، اعم از چپ و راست را عملا از کار بیندازد و البته با "صداقت" اعلام کند که "آزادی بیان در ایران تقریبا مطلق است". او آنقدر حوصله دارد که با وجود شکست سنگین طرفدارنش در شورای شهر تهران، با تک تک اعضای جدید ارتباط برقرار کند و حتی شخصا ساعتها با کسی چون علیرضا دبیر رایزنی کند و در نتیجه حریف نیرومند و خوشنامی چون "قالیباف" را به چنان وضعیتی دچار کند که با پادرمیانی بزرگان نظام و فقط با یک رای بیشتر (آنهم در برابر حریفانی چون بیادی و خادم!) شهردار شود. او تنها کسیست که می تواند، یک نشست دانشگاهی در آمریکا که بیشترین واکنش حاضران به او "دشنام" و "هو" بوده را با استفاده از رسانه های دولتی تبدیل به چنان "حماسه ای" کند که حتی مخالفانش نیز جز تایید او چاره نداشته باشند. اوست که با شناخت دقیق مکانیسم تلقین، آنچنان دولتهای قبلی را به بی عدالتی، ناکارآمدی، فامیل سالاری، شعاری بودن وحتی عدم پایبندی به آزادی بیان متهم می کند، که نه فقط توده ها، بلکه بعضا کسانی که با آمارها نیز سروکار دارند، باور می کنند که از دولت موسوی بی عدالت تر و از دولت هاشمی ناکارآمد و شعاری تر و از دولت خاتمی فامیل سالار و سرکوبگرتر نبوده و نیست!

نه آقای نبوی؛ احمدی نژاد آنگونه که شما هر روز تکرار می کنید مشنگ نیست و ساختن چنین تصویر نادرستی از او به آن جهت خطرناک است که در نهایت باعث دست کم گرفتنِ این رقیب می شود. آنهم رقیبی که استاد حرکت با چراغ خاموش است و از اولین روز ریاست جمهوری، به فکر انتخاب در دور دوم بوده است و تا به حال هم با کارهایی که بعضی از آنها ذکر شد، چند میلیون رای قطعی برای خودش اندوخته است.

شما چطور غیر از این فکر می کنید؟!


پی نوشت:

این یادداشت بازخوردهای بسیار خوبی داشت. بعضی از آنها:

در بالاترین، با 77 امتیاز و ده ها نظر مفصل و خواندنی

پاسخ آقای نبوی در وبلاگشان؛ "چرا احمدی نژاد […] است؟ "

***ضمنا من این مطلب و بقیه مطالبی که در جواب آقای نبوی خواهم نوشت را صرفا برای وبلاگ خودم می نویسم. از دوستانی که لطف می کنند و آنها را در سایت های دیگر منتشر می کنند تقاضا می کنم، با دادن لینک و ذکر این مطلب، خوانندگان را متوجه این نکته بکنند.

 

بیماری خبر سایبر ما (نقدی بر سایت های خبری اینترنتی ایرانی)

خیلی وقت بود که می خواستم درباره جریان بیمار خبری در فضای سایبر چیزی بنویسم ولی هر بار منصرف می شدم. تا اینکه چند شب پیش نزد دوستی بودم که بر چند سایت بزرگ خبری نظارت دارد. دیدم مدیریت بخش شمارشگرهای چند سایت بر روی لپ تاپش باز است و علاوه بر آن با استفاده از سایت الکسا، مشغول “مقایسه” آن سایت هاست. بعد هم نظر داد که فلان سایت اینقدر بازدید دارد و بهمان آنقدر و این در مدت یکماه اینقدر رنکش بالا رفته و آن آنقدر… و بعد هم یک نتیجه گیری بر همین مبنا و تعیین میزان موفقیت هر سایت.
از این مدل قضاوت ها در حوزه اطلاع رسانی اینترنتی قبلا هم البته دیده بودم، ولی وقتی به یادم آمد که این دوست، هم از سطح تحصیلات بالایی برخوردار است (دانشجوی دوره دکتری در دانشگاه تهران) و هم بطور رسمی و غیر رسمی، مورد مشورت چند شخصیت و نهاد مهم و تاثیرگذار هست؛ احساس کردم کار به جایی رسیده که نمک هم دارد می گندد! به این خاطر مصمم شدم مطلبی در این مورد بنویسم. شاید در رفع بعضی سوتفاهم ها و کژفهمی ها موثر باشد.
———————–

ادامه خواندن “بیماری خبر سایبر ما (نقدی بر سایت های خبری اینترنتی ایرانی)”