بایگانی دسته: کرتیک

مسیح و خار و خربزه

عارضم به حضور انورتان که من اولین بار این خانم را دمِ در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران در خیابان کبکانیان تهران دیدم و همانجا یک‌دل نه بلکه صد دل ازش خوشم نیامد. اوایل دهه هشتاد بود و یک جلسه‌ای از همین‌هایی که امثال آقای شمس‌الواعظین اصرار داشتند سیاسی‌اش کنند. بعدش دمِ در یک عده جمع شدند دور آقای شمس به خوش و بش و حتی حرفهای صنفی. آنجا بود که دیدم یک دختر لاغر ریزه‌میزه هی روی یک چیزی اصرار دارد و هی این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و حرف می‌زند و آخرش آقای شمس‌الواعظین را راضی کرد یک کاری بکند. یادم نیست درباره‌ی کارتها بود یا چه. زمانی بود که گرفتن کارت عضویت از انجمن صنفی در ردیف گرفتن ویزای آمریکا بود. شش ماهی باید صبر می‌کردی تا بزرگترها تشکیل جلسه بدهند و سوابقت را مرور کنند و تایید کنند که روزنامه‌نگاری یا نه. بزرگترهای اصلاح‌طلب ما آن روزها کارهای مهم‌تری داشتند.

بعدا ماجرای اخراج خبرنگار ایلنا از مجلس پیش آمد و اسم مسیح علینژاد سر زبان‌ها افتاد. اول کمی قاطی کرده بودم چون فکر می‌کردم این علینژاد که رفته با لاتهای مجلس سرشاخ شده باید پسری باشد باریک و بلند و ریشو و بور (تاج خار را تخفیف دادم). بعد دیدم عه… این که همون دختره اس! البته همان موقع متوجه شدم که مسیح خیلی هم بچه نیست و حتی یک بچه هم دارد. از این نظر او مرا به یاد آدمی دیگر می‌انداخت که او هم در سنین پایین ازدواج کرده بود و بچه داشت و هر وقت که حرف زدن و راه رفتن و اطوارش را می‌دیدم به شدت متنفر می‌شدم. آن بابا هم روزنامه‌نگار بود مثلا، و بعدا درباره‌اش می‌نویسم.

بعد سروکله‌ی اون دختره – یعنی «این» دختره‌ی سابق که حالا به خاطر دوری مسافت «اون» شده بود – از سفرهای خارجی پیدا شد و هربار روی اعصابم بود. فکر نمی‌کنم بخاطر سفرهایش بود چون همزمان ده‌ها روزنامه‌نگار دیگر به دعوت این نهاد و خرج آن یکی به سفرهای خارجی می‌رفتند اما فقط عکسهای مسیح بود که روی اعصابم بود. آن موقع فکر کردم بخاطر آن پوشاندن کُپه‌ی عظیمی است که وقتی ایران بود زیر مقنعه و حالا زیر یک کلاه مسخره پنهان می‌کرد. اینطوری بود که خیالم را راحت کردم و تصمیم گرفتم تا وقتی این کلاه را روی سرش می‌گذارد هیچ چیزی از او نبینم. من فکر می‌کنم این کمترین حق ماست که اگر، به هر دلیلی، از چیزی خوشمان نمی‌آید از آن دوری کنیم. نه کاری غیراخلاقی است و نه به کسی مربوط.

البته اینها باعث نمی‌شد که هر از چندی از او و کارهای جنجالی‌اش چیزی نشنوم. یادم رفت بگویم شیوه‌ی خبرنگاری او را هم هیچوقت نپسندیده‌ام اما شیوه‌ی خبرنگاری خیلی‌ها را نمی‌پسندم و این نوشتن ندارد. من در این یادداشت می‌خواهم درباره‌ی این مساله‌ی مهم حرف بزنم که چرا از قیافه‌ی مسیح علینژاد خوشم نمی‌آید و برای این مساله به همدردان خودم راه حل بدهم، نقد رسانه و رسانه‌چی که نمی‌خواهم بکنم. روزنامه‌نگاری اکتیویستی و احساسی هم لابد محسناتی دارد همانطور که صدای جیغ‌جیغو در خوانندگی.

سرتان را درد نیاورم… یک روز خبر رسید که مسیح علینژاد کشف حجاب کرده و من خوشحال شدم که بالاخره می‌توانم قیافه‌ی این همکارمان را ببینم بلکه، بر خلاف آن بابای دیگر که گویا هیچوقت مشکلم با او حل نمی‌شود، آن مشکل شخصی‌ام برطرف شود. همانطور که داشتم زیر لب می‌گفتم «بالاخره اون کلاه مسخره رو برداشتی…» عکس را باز کردم و ناخودآگاه گفتم «اوه… اوه…. نه ورندار… بذار… بذار…». و احتمالا مشکل اصلی‌ام با مسیح را پیدا کردم. موهاش!

ما به طور اجدادی کله‌های پرمویی داریم. پدربزرگم تا زمانی که مُرد یک ماشین تراش موزر داشت که باید یک نفر با آن موهایش را نمره‌ی چهار ماشین می‌کرد. روستایی بود و مثل بسیاری از روستاییان قدیمی خراسان دستار می‌بست. برای دستار بستن موی بلند مناسب نیست خصوصا اگر کله‌تان مثل طایفه‌ی ما از خربزه بزرگتر و از هندوانه (اندکی) کوچکتر باشد. برای تراشیدن کله‌ی آن فقید باید به محوطه‌ای بعید میرفتیم که تا شعاع ده پانزده متر هیچ جانوری یا جماد ارزشمندی نباشد. بهارخواب‌مان اینقدرها بزرگ نبود اما چاره‌ای هم نبود و به همان می‌ساختیم. مثل چریکی که به جنگ گاز اشک‌آور می‌رود خودم را با هر چه داشتیم می‌پوشاندم، عینکم را به چشمم میچسباندم و با ماشین تراش قراضه به جنگ جنگل موهای پیرمرد می‌رفتم، موهای انبوه و ضخیم و خشکی که هر کدام به محض جدا شدن مثل ترکشی به اطراف شلیک می‌شدند. بدترین بخش‌اش این بود که آن وضعیت من را یاد خودم می‌انداخت. مهم نبود در پیری چه خواهم شد، مساله این بود که در کل دوران نوجوانی و بعد از آن موهایی بدتر از او داشتم. موهایی خشک، انبوه، سفت، سیخ و به اندازه‌ی چریک‌های پیر نامنعطف. در سنین دبیرستان که علاقه‌ی شدیدی به ارتباط با جنس لطیف داشتم قیافه‌ای داشتم در بهترین حالت شبیه نوجوانان روستایی ژاپنی در فیلم‌های سیاه و سفید کوروساوا. چه کسی دوست دارد با پسری که یک میلیون تیغ روی سرش دارد دوست شود؟ این به نظرم بدترین چیز بود البته قبل از آن بدترینِ مطلقی که ته جدول بود، یعنی همان چیزی که روی کله‌ی مسیح بود. انگار تاج خار در شرایط مطلوب کشاورزی شمال حسابی رشد کرده باشد.

اما این مساله به من کمک کرد که تکلیفم را با مسیح روشن کنم. متوجه شدم نه فقط از کله‌ی پرمویش که از تُن صدا و لحن حرف زدن و حتی راه رفتن شلنگ‌تخته‌وارش هم خوشم نمی‌آید. یک بار زنگ زد به من که درباره‌ی موضوعی قرار مصاحبه‌ی زنده بگذارد. من هم مطلبی را آماده کردم و منتظرش ماندم. تماس نگرفت و بعدا هم توضیحی نداد. خب این کلا کار بدی است و به خصوص اگر با همکارت انجام دهی. خیلی‌ها در اینطور مواقع برچسب «بیشعور» را مثل نقل و نبات، و ای بسا با ارجاعِ مرجع تقلیدگونه‌ای به من، بکار می‌برند اما من ترجیح دادم فکر کنم فراموش کرده و بخشیدمش. هیچوقت هم به رویش نیاوردم (الان هم به قول آن همشهری‌مان که وسط دریا شنا می‌کرد و کوسه گذاشت دنبالش و پرید بالای درخت چنار «مجبورُم… مفَهمی؟ مجبور»!). اما بقیه‌ی چیزها را نمی‌شد فراموش کرد یا بی‌خیال شد. گاهی مثل بازرس ژاور بینوایان می‌شوم، نه می‌توانم دیگران را ببخشم و نه خودم را – و از این حیث احساس عذاب وجدان نمی‌کنم.

آها… راستی یادم رفت بگویم. آن آدم دیگری که طرز حرف زدنش، راه رفتنش، دست و گردن تکان دادنش و کلا همه‌ی حرکات فیزیکی‌اش بیش از همه روی اعصابم است خودم هستم. مو را شاید بشود تراشید ولی اینها را نمی‌شود چندان تغییر داد. باور کنید یا نه، هر وقت قطعه‌ای فیلم از خودم می‌بینم یا صدای خودم را می‌شنوم حالم بد می‌شود. آنقدر که قطعش می‌کنم. فیلم عروسی‌مان را دقیقا به همین دلیل آنقدر نگاه نکردم تا به قول علما از حیز انتفاع ساقط شد. در نتیجه‌ی با وجدان راحت همان تصمیمی را درباره‌ی مسیح گرفتم که پیشتر درباره‌ی خودم گرفته بودم: پرهیزِ حداکثری از مواجهه و دیدن و شنیدن، و در نتیجه داشتنِ اعصابِ راحت‌تر.

اما اینها باعث نمی‌شود که بشود کلا از او کناره گرفت و اصولا اگر بشود انرژی او، قدرت بسیج‌گری‌اش، ایده‌های بعضا نابش و بعضی کارهای بسیار زیبایش را نادیده گرفت نمی‌شود موجها و واکنشهایی که باعث می‌شوند را نادیده گرفت. وقتی مجید توکلی را گرفتند و برای اینکه، به خیال خودشان، تحقیرش کنند چادر و حجاب زنانه پوشاندند و عکسها را در فارس و سایر خبرگذاری‌هایشان منتشر کردند هیچ ایده‌ای درخشان‌تر از ایده‌ی مسیح برای دعوت به انتشار عکس مردان با حجاب نمی‌توانست آن را خنثی و حتی تبدیل به یک حرکت فمینیستی کند. کمپین آزادی‌های یواشکی‌اش، فارغ از آنکه با آن موافق باشیم یا مخالف، یکی از تاثیرگذارترین کمپین‌های مردمی چند دهه‌ی اخیر است. آنهمه گفتگوها و پیگیری‌هایش درباره کشتگان جنبش سبز از یکسو، و تماس دائمش با خشن‌ترین و بی‌ادب‌ترین نمایندگان مجلس و سیاستمداران ایرانی برای پاسخ خواستن از آنها را نمی‌توان نادیده گرفت. در کنار همه‌ی اینها گزارش‌هایی از خودش و خانواده‌اش، خانواده‌ی روستایی مذهبی‌اش، و خصوصا پدری که به خاطر بی‌حجابی مسیح حاضر نیست با او حرف بزند توامان شجاعانه و احساس‌برانگیزند. در زیر فشار خردکننده‌ای که به «جوجه اردک زشت» و «دختر داهاتیه که حالا رفته اون ور جو گرفتدش» وارد می‌آمد فیلمی نسبتا قدیمی منتشر کرد از همان خانواده‌ی دهاتی که روی تیلر به سمت مزرعه می‌رفتند، معصومه با چارقد و پوتین پلاستیکی با دوربین حرف می‌زد و می‌گفت پدرش حاضر نیست اجازه دهد او تیلر براند.
لابد یک چیزهایی هست که اینهمه طرفدار دارد.

من تکلیفم با او و با خودم روشن است: چون کلا روی اعصابم است تا جایی که ممکن است سعی می‌کنم پرم به پرش نگیرد و چیزی از او نبینم و نشنوم. باور کنید یا نه، حتی همین ماجرای بغل کردن مریل استریپ را ندیده‌ام اما درباره‌ی آن می‌دانم چون دیگران واکنش نشان دادند (البته واکنش در حد لب گرفتن از جرج کلونی!). گفتم که… این آدم یک طوری است که نمی‌توان کلا هم از اون بی‌خبر بود. البته چون جداگانه منتشر شد، آن بخشی که گفت حکومت ایران با من مشکل دارد چون زیاد مو دارم چون صدایم بلند است و چون زیادی زن هستم را دیدم. هم دیدم و هم لذت بردم و هم نمی‌توانم بفهمم اشکال چنین حرفی، یا اصلا اصرار مسیح به عنوان یکی از زنانی که با حجاب اجباری در ایران مبارزه می‌کنند چیست. به خصوص آنهایی که برای نقد مسیح دائما می‌پرسند «آیا مشکل ما در ایران حجاب اجباریه؟» را درک نمی‌کنم. اگر حجاب اجباری در ایران یکی از مشکلات اصلی ما در ایران نیست پس چیست؟ شما یک نمونه‌ی دیگر را مثال بزنید که هم بخش عظیمی از جامعه را زیر فشار گذاشته باشد، هم مجوز و مستمسکی باشد برای حکومت تا در خصوصی‌ترین مسایل شهروندان دخالت کند، هم تاثیر منفی بر اقتصاد داشته باشد، هم گلوی هنر را بفشارد، هم صنعت توریزم را تقریبا نابود کرده باشد، هم ورزش… و در یک کلام و از همه‌ی اینها مهمتر کرامت انسانی همه ش شهروندان را زیر سوال برده باشد. ضمن اینکه مگر یک نفر باید نماینده‌ی مبارزه با همه‌ی مشکلات ما باشد؟

اینکه مسیح یا معصومه علینژاد چقدر دوست یا دشمن دارد به من مربوط نیست. انرژیِ مازاد باید جایی و به بهانه‌ای تخلیه شود و طرفین می‌توانند این کار را با زدن توی سروکله‌ی همدیگر به نحو مقتضی انجام دهند. راستش حتی اینکه بر اساس شنیده‌ها گاهی مسیح می‌نشیند و از فشار انتقادها و حمله‌ها گریه می‌کند هم به خودش مربوط است. اولا بعضی کارها و یا روش‌هایش واقعا اشتباه است. ثانیا هر که بامش بیش برفش بیشتر و بالاخره پرداختن به موضوعات جنجالی همانطور که شهرت و توجه می‌آورد انتقاد و بدنامی هم دارد. ثالثا چه معنی دارد که آدم اینقدر موهای وزوزی پرپشتی داشته باشد و روی اعصاب باشد؟

فقط پیشنهاد می‌کنم اگر مثل من بخش سوم واقعا برای‌تان مهم است، یا به هر دلیل دیگری این آدم روی اعصاب‌تان است، ولش کنید. بی‌خیال شوید. اصلا فکر کنید مرده. مثل طوفانی که در استکان چای. چرا ما باید از دست یک نفر اینقدر حرص بخوریم و کل‌کل کنیم و به جای آنکه انرژی‌مان را –از همان راهی که درست می‌دانیم- برای مبارزه با قانون حجاب اجباری، یا هر چیز دیگری که فکر می‌کنیم احمقانه و غیرانسانی است، صرف کنیم، صرفِ کشمکش سر یک آدم کنیم؟ اون هم با اون قیافه‌اش!

masih2

 

پ.ن. کله‌خربزه هم خودتانید.

دروغ و سیمرغ و صندوق – از گردان به شیوه‌ی کردان!

وقتی مسعود ده‌نمکی از شیشه سینما شکستن به اخراجی‌ها ساختن ارتقا پیدا کرد و شاهکارش را به جشنواره فجر فرستاد قرار شد یک سیمرغ هم به او بدهند. موقع اهدای جوایز ودر حالی که کسانی مثل پرویز پرستویی روی سن بودند ده‌نمکی عربده کشید که نه مرغ می‌خواهد و نه سیمرغ. دلیل هم البته اینبار بر خلاف پیشینه‌ی آقای ده‌نمکی به «فساد» در سینمای ایران بخاطر دیده شدن چند تار موی فلان بازیگر زن یا ظن عرق‌خوری بهمان آقا برنمی‌گشت… به این خاطر بود که به نظرش داوران در اهدای تعداد مناسب سیمرغ به این شاهکار سینمای ایران توطئه کرده‌اند. گفتن ندارد که سینمایی که ده‌نمکی به آن متعلق بوده هست سینمای متعالی و معناگرایی است که نه برای جیفه‌ی دنیا بلکه از زلال جان‌های عاشق برآمده و دغدغه‌ی دفاع مقدس و اخلاقیات… (و یک قطار الفاظ از این دست) را دارد ولی خب پایش بیفتد برای یک سیمرغ یا یک ماه اکران بیشتر آدم جِر می‌دهد.

d1489aeafdefa5cf47f5e4c63fbb17ac

چندی بعد از آن فضاحت، ده‌نمکی دعوت شد به یکی از برنامه‌های رشیدپور. او در آنجا باز همان حرفهای دست‌وبیضیتین‌مالی‌شده‌ی همیشگی را گفت که خب نه ارزش شنیدن داشتن و نه بازگو کردن. اما در خلال آنها بارها به نقش خودش در انقلاب و جنگ اشاره کرد، آنهم طوری که در پسِ لایه‌ی نخ‌نمایی از فروتنی چنین استنباط شود که یکی از فعالان انقلاب ۵۷ و یکی از فرماندهان جنگ حالا نگاهی به گذشته می‌اندازد و دیگران را نصیحت می‌کند که نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد!
همان شب نامه‌ی سرگشاده‌ای به او نوشتم که بابا حیا کن! تو در موقع انقلاب یک بچه دبستانی بوده‌ای و در طول مدت جنگ کودک و نوجوان. نقشت در هر کدام از اینها چقدر می‌تواند بوده باشد؟ این «فرمانده گردان» که این‌طرف و آنطرف می‌پرانی می‌دانی اصلا یعنی چه؟ تا بحال واقعا گردان رزمی دیده‌ای؟ سهل است بعید می‌دانم حتی جنگ را به چشم یک سرباز، درست و حسابی دیده باشی. اگر دیده بودی تصویری که از فضای پادگان و دوران آموزشی در اخراجی‌ها ساخته‌ای اینقدر ابلهانه و پرت و بی‌ربط نبود.

ده‌نمکی‌ها یکی دو تا نیستند. ده‌ها هزارند. کسانی که از جنگ چیزی شنیده‌اند و با چند داستان تخیلی مخلوطش کرده‌اند و البته نقش مناسبی هم به خودشان داده‌اند (اول. با تخفیف مکمل!). وقتی می‌شود بدون دانستن یک کلمه زبان انگلیسی یا حتی یک ماه خارج شدن از ایران مدرک دکتری از دانشگاه آکسفورد گرفت و تا روز آخر هم کوتاه نیامد که جعلی صورت گرفته چرا نتوان حضور خیره‌کننده‌ای در چزابه و دهلران و شلمچه و فاو و خرمشهر داشت؟! چرا هر نقصی در بدن نشانه‌ی جانبازی نباشد؟ یعنی دو تا سرفه در هفته به نشانه‌ی ۲۰ درصد شیمایی هم سخت است؟ (زمانی سروکارم به روابط عمومی یک شرکت دولتی در تهران افتاد که نیمی از آقایانی که در آنجا کار می‌کردند جانباز ۲۰ درصد شیمیایی بودند!). کردان هم البته جانباز و شهید اعلام شد.

کردان تا روز مرگش با لحنِ دلشکسته‌ی فداکارترین آدمی که حق‌ناشناسی شدهِ کسانی که از دانشگاه آکسفورد درباره مدرک ادعایی‌اش استعلام کرده بودند را به خیانت به انقلاب و عداوت با ولایت‌مداران راستین متهم می‌کرد و هسته‌وتَرَکه‌اش در مراسم تشییع جنازه و ختمش لعنت‌نامه‌های غرایی علیه مخالفان او ایراد کردند. در چنین فضایی چه کسی می‌تواند دروغ بودن حضور در جبهه‌هایی به آن فراخی در طول هشت سال را ثابت کند؟ و اگر ثابت کرد آن را افشا کند؟ و اگر افشا کرد جان سالم بدر ببرد؟

هزینه‌ی اصلی این بازی کثیف را البته شریف‌ترین آدمها می‌پردازند. سرداران غالبا بزرگواری که تا بودند مثل ما بودند (معلم و کارگر و مهندس و کشاورز و دانشجویی که وقتی دید به دفاع از میهن نیاز است به جبهه شتافت و هر چه داشت نثار کرد) اما حالا صدها «همرزم» دارند و هزاران خاطره از آنها ساخته می‌شود. شهیدانی که روزگاری برای آنکه آزاری به این مردم نرسد به جبهه رفتند اما حالا دستمایه‌ی یک عده مردم‌آزار قرار گرفته‌اند. جانبازانی که انگار تا وقتی مشمول جانبازی و حتی احترام هستند که مطابق خواست تندروترین بخش حاکمیت فکر و عمل کنند (سراج میردامادی و هاشم آغاجری، نمونه‌). اسرا… رزمندگان…

در ماجرای اخیر، آن بخش‌ از حرفهای قاضی‌پور که درباره جبهه و جنگ و اسیرکُشان می‌زند جنبه‌ی ملی دارند. کاملا واضح است قاضی‌پور این داستان را از خود ساخته و مطلقا نمی‌تواند واقعیت داشته باشد، سهل است حتی می‌توان گفت این آدم حتی بعید است واقعا در جبهه حضوری جدی داشته (منظور از جبهه جایی است که مستقیما با دشمن می‌جنگند وگرنه کم نبودند امثال برادر رفیق‌دوست که هشت سال از پشت میز و زیر کرسی جنگیدند!). با ده دوازده نفر نیرو ۷۰۰ نفر از دشمن مسلح را به اسارت گرفتن و آنها را کشتن صرفا دروغ نیست، نشانه‌ی واضحی از پرتی و ناآشنایی کامل با جنگ هشت ساله است، کسی که از نزدیک بویینگ ۷۴۷ را دیده باشد هیچوقت -حتی وقتی که لاف در غریبی می‌زند- ادعا نمی‌کند که با شاگردش پنچری یکی از تایرهای آن را گرفته!

12802913_10205613249712221_9163520747396469940_n

شاید این بخش از فضاحت قاضی‌پور باعث شود فکری جدی درباره‌ی این ژانر از تاریخ سازی و شیادی بشود. امروز رسانه‌های عربی حرفهای او را سر نیزه کرده‌اند که ببینید به اعتراف نماینده مجلس‌شان اینها با اسرا رفتاری بدتر از داعش داشته‌اند، تازه خود طرف با افتخار می‌گوید صدها اسیر را کشته. این بی‌آبرویی و حق‌کشی بزرگ امروز، در مقابل فردایی که ده‌نمکی‌ها و قاضی‌پورها کل روایت جنگ را با حماقت‌ها و شیادی‌ها و تخیلات مضحکشان تغییر می‌دهند کوچک است. فکر می‌کم همه‌ی ما وظیفه‌ی اخلاقی داریم به حرمت جان و سلامتی و عمر و آزادی و زندگی صدها هزار نفر که برای همه‌ی ما ایثار کردند جلوی این بی‌انصافی و بی‌اخلاقی و شیادی را بگیریم. باید هر طور شده جلوی کردان‌ها و ده‌نمکی‌ها و قاضی‌پورها ایستاد تا با اعتبار و آبروی آنها و ما بازی نکنند.
هر چه مرغ‌ و سیمرغ‌ و صندوق‌ بلعیدند بس است. اگر نمی‌شود از حلقومشان درآورد شاید بشود نگذاشت راحت از گلویشان پایین برود.

آقای قوچانی! واقعا چرا آخه؟

شاید همانقدر که فاصله باشد بین گفتن چیزی و اعتقاد داشتن به آن، فاصله باشد بین اعتقاد به چیزی و درک عمیق و فراموش‌نشدنیِ آن. “مسئولیت در مقابل مخاطب” را همیشه به عنوان یک خبرنگار اعتقاد داشته‌ام اما درک فراموش نشدنی ‌اش برایم آن زمانی بود که دوستم رضا، یک هنرمندِ شرق‌خوانِ پروپاقرص، با حالتی بغض کرده پرسید “چرا آخه؟! شما که وضعیت رو می‌دونید، چرا آخه؟…” وقتی چند ساعت پیش از اعلام رسمی خبرش کردم شرق را توقیف کرده‌اند، و چرا. سوالش هم از من که آن زمان صرفا خواننده و همکار سابق محسوب می‌شدم نبود در واقع، از آنهایی بود که گزک برای توقیفش داده بودند. آنهم چه گزکی: انتشار گفتگوی یک صفحه‌ای در صفحه ادبیات مهمترین روزنامه اصلاح‌طلب مملکت با “ساقی قهرمان” به عنوان نویسنده‌ای مهم! و از میان آن بسیار معدودی که ساقی قهرمان را می‌شناختند چه کسی بود نداند او اگر مختصر اسمی دارد نه به عنوان یک نویسنده که به عنوان یک همجنسگرا و فعال حقوق همجنسگرایان است، آن هم با الفاظی بی‌پرده و اعتقاداتی بی‌پرده‌تر درباره روابط آزاد جنسی.

در میان روزنامه‌نگاران، اغلب تقصیرها گردن غلامی و پورمحسن انداخته شد که اولی دبیر سرویس بوده و دومی جور کننده مصاحبه. اما اینها بین خودمان بود و در عموم همان چیزی گفته می‌شد که حقیقت داشت: “تقصیر محافظه‌کاران و قوه قضائیه است.” حقیقتِ محض. فقط اشکال کوچکی در این حقیقت محض وجود داشت و آن اینکه تا پاریس شدن تهران، همه‌ی خبرنگاران و مخاطبان مجبور به پذیرش این واقعیت بودند که رسانه اصلاح‌طلب، منتقد و از همه مهمتر فرهنگی، باید در جمهوری اسلامی خیلی بیشتر از اینها حواسش باشد و با خیلی کمتر از اینها به فنا می‌رود. واقعیت محض.
می‌گویند حالا که مردم امروز بخاطر تیتر یک کردن جرج کلونیِ شارلی ابدو شده توقیف شده درست نیست کم‌دقتی آن به رو آورده شود. دقت نمی‌شود که مساله اصلا کم‌دقتی نیست. همانطور که چاپ کردن کاریکاتور خری هاله‌ی نور بر گرد سر، در اوج غائله‌ی هاله‌ی نور احمدی، در صفحه آخر روزنامه شرق را که منجر به توقیف مجدد آن در سال 85 شد، عقل سلیم بیشتر حاصل تعمد در توقیف می‌داند تا کم‌دقتی. البته در تهران و نه پاریس.
بحث بر سر حق بودن توقیف روزنامه مردم امروز، دست کم بین معتقدان به آزادی بیان و مطبوعات و اصولا انسانیتِ حداقلی، بی‌فایده و بلکه مضحک است. بدیهی‌ست که نه فقط “من هم شارلی هستم” آقای جذاب هالیوود، که بارانتشار همدلانه اصل کاریکاتور جنجالی هم نباید موجب توقیف شود. بحث بر سر وضعیت فلاکت بار آزادی بیان در تهران، ایران و حومه است و اینکه جناب روزنامه‌نگاری که فعلا آقای قوچانی باشد در برابر همین امید و اصلاحاتِ حداقلیِ اینجا و اکنون، آیا احساس مسئولیتی حس می‌کند یا خیر. بحث بر سر این است که آیا امتیاز یک روزنامه‌ی مستقل، یا دست کم غیر حکومتی، به راحتی بدست می‌آید که به راحتی از دست برود؟ و بحث بر سر صدای بغض‌کرده‌ی مخاطبی‌ست که می‌پرسد “چرا آخه؟! شما که وضعیت رو می‌دونید، چرا آخه؟…”

 

 

درباره‌ی آن نیمِ مغفولِ شبکه‌ی نیمِ من و تو!


تا به حال چند بار دوستانی از من خواسته‌اند نظرم را درباره “شبکه نیم” و برنامه‌های طنزآمیز شبکه “من و تو” بنویسم اما چندان مایل به این کار نبوده‌ام. البته ناگفته نماناد که به‌علت ابتلا به بیماری رایج پرحرفی و نظر دادن درباره همه‌چیز و همه‌کس که بین ما ایرانی‌ها رایج و به مدد اینترنت و شبکه‌های اجتماعی به سندرم حاد تبدیل شده، اصولا نیازی نیست دوستی از من بخواهد درباره چیزی نظر بدهم، خود به خود می‌دهم! بویژه اگر درحوزه طنز باشد که علاقه‌مندی اولم است. اما در مواردی که نقد و نظری با حرفه‌ی خودم، یعنی طنزنویسی، همپوشانی داشته باشد احتیاط می‌کنم خصوصا اگر چنان برداشت شود که پای منافع عینی یا فرضی خودم در میان است. این مساله وقتی حاد می‌شود که بخواهم ضعف در زمینه نویسندگی و نیاز به جدی گرفتن طنزنویسان خوب را گوشزد کنم.

با این حال گمان نمی‌کنم الان گوشزد کردن ضعف مشهود برنامه‌های طنزآمیز شبکه‌ی بسیار پرمخاطب من و تو در زمینه طنزنویسی سوتفاهم برانگیز باشد. به نظرم، سری برنامه نسبتا جدید شبکه نیم چنان در زمینه مسائل فنی خوب و در زمینه متن ضعیف است که چنین شکافی را هر کس متوجه می‌شود (بر خلاف مثلا برنامه “دکتر کپی” که شکاف چندانی نداشت چون تقریبا در همه زمینه‌‌ها ضعیف بود!).

شبکه‌ی نیم از حیث عروسک سازی، صداگذاری، دکور، جلوه‌های ویژه و در مجموع، عوامل فنی، قابل قبول و بعضا عالی و تحسین برانگیز است. ترانه‌هایی که در آن اجرا می‌شود شاد و مفرح و عمدتا با مضامین روز هستند و نزدیک به سنت ضربی‌خوانی (البته نه حیث جنس موسیقی بلکه از نظر خاستگاه: استفاده از انتقادهای سیاسی اجتماعی روز برای ساختن ترانه‌های شاد و مردم‌پسند، عموما با تقلید از ترانه‌های معروف و جاافتاده). همچنین این شبکه از یک سو، بر خلاف عامه شبکه‌های معروف به لس‌آنجلسی، خوش‌کیفیت و حرفه‌ای است و از سوی دیگر، بر خلاف شبکه‌ای مثل بی‌بی‌سی فارسی، قید و بندها و محدودیت‌های چندانی برای به سخره گرفتن شخصیتهای سیاسی و مذهبی و نظامی ایران ندارد. و این یعنی فضای کم‌نظیری برای طنز و به خصوص طنز سیاسی در این شبکه وجود دارد.

nimparty

 

با این حال شبکه‌ی نیم، که پتانسیل ماندگار شدن به یک برنامه‌ی آیتم‌محور طنزآمیز سیاسی اجتماعی را به خوبی دارد، به خاطر دست کم گرفتن مساله طنزنویسی، در حد یک برنامه معمولی و گه‌گاه ملال آور باقی مانده است. این در حالیست که حتی سوژه‌های انتخابی نیز اکثرا سوژه‌های داغ روز هستند.

به گمان من، ضعف اصلی نویسندگی در مجموعه‌ی شبکه‌ی نیم به دو عامل مهم برمی‌گردد: اول ضعف در دیالوگ‌نویسی که نه فقط در شبکه من و تو، بلکه در بیشتر رسانه‌های ایرانی دست کم گرفته می‌شود. اصولا دیالوگ‌نویسی حوزه‌ایست خاص که به ادبیات نمایشی برمی‌گردد و الزاما هر کس که نویسنده یا طنزنویس خوبی باشد دیالوگ‌نویس خوبی نیست (و بالعکس. مثلا پیمان قاسم‌خانی که یکی از بهترین کمدی‌نویسان ایران است طنزنویس خوبی برای جراید نیست). طنزهای مکتوب، کاریکاتورها، شوخی‌های رایج، تکه کلامها و جکها همگی می‌توانند به خوبی در آیتم‌های تلویزیونی یا رادیویی مبنای یک قطعه کمدی باشند به شرطی که قابلیت داراماتیزه شدن داشته باشند و این کار توسط یک دیالوگ‌نویس حرفه‌ای انجام شود. یک دیالوگ‌نویس می‌تواند حتی با دستمایه قرار دادن یک اتفاق معمولی به زیبایی یک موقعیت یا گفتگو یا اکت بسیار کمیک بسازد در حالیکه یک جک بامزه ممکن است در دست یک نویسنده ناشی تبدیل به قطعه‌ای بی‌مزه شود، یا اصلا پتانسیل نمایشی شدن نداشته باشد. مقایسه کنید (اگر سنتان قد می‌دهد) آیتم‌های “بعد از خبر” را با آیتم‌های “ساعت خوش”.

دومین ضعف در متن‌های شبکه‌ی نیم را بی‌توجهی به “خنده‌گاه” می‌دانم. خنده‌گاه یا punch line همان لُبِ مطلب یا نقطه‌ی اوجی است که مخاطب با کشف یا مواجهه با چیزی به خنده می‌افتد. آیتم‌های شبکه‌ی نیم به ندرت خنده‌گاهی دارند و معمولا مخاطب را گیج می‌کنند که کجا باید بخندد و منتظر چه چیزی باشد. البته منظورم خنده‌گاه‌های دم دستی و غیرنمایشی (مثلا به شیوه‌ی “بعد از خبر”ی که شامل اجرای غیردراماتیک یک جک شفاهی و در نهایت “ئه” گفتن و خیره شدن به دوربین بود) نیست. خنده‌گاه می‌تواند پیچیده‌تر و هنری‌تر باشد اما فرمول ساده‌ی آن برای آیتم‌های تلویزیونی این است که خط وقایع و گفتگوها پستی و بلندی داشته باشد و اکثرا (نه همیشه) در قله تمام شود. به عنوان یک نمونه موفق در این زمینه یادآوری می‌کنم به یک آیتم کوتاه از شبکه‌ی نیم که مربوط به جلسه هیات دولت بود و بعد گفتگوی کوتاهی بین جنتی و سایرین، او گفت که به توصیه پدرش عمل کرده و ناگهان کمربند انفجاری‌اش را نشان داد! یک نمونه‌ی بامزه از نظر نویسندگی که متاسفانه در شبکه‌‌ی نیم کمتر دیده می‌شود.

امیدوارم دستندرکاران شبکه من و تو و تهیه‌کنندگان شبکه‌ی نیم، با رفع این ضعف، شبکه‌ی من و تو را در زمینه‌ی کمدی و طنزسیاسی به سطح بهترین برنامه‌های این شبکه و بلکه رسانه‌های فارسی‌زبان برسانند.

nimtv

در خوب وبد جنجالِ ای کاش من یک پاسدار بودم!

در کشوری که گنجینه‌ پر از طنز، کنایه و شوخ طبعیِ ادبیات فارسی را داراست، عجیب و قابل تامل است که چگونه جنجال‌های بزرگی بر سر شوخی‌های گاه ساده در می‌گیرد.

چندبار نام بردن شوخی‌آمیز از امام دهم شیعیان، چندی پیش جنجالی تا حد فتوای(یا شایعه‌ فتوا) قتل یک خواننده پاپ ایرانی را به راه انداخت. اندکی پیش از آن، شوخی و تمسخر همان امام در صفحه‌ای فیس‌بوکی به دستگیری عده‌ای منجر شده بود.

چند سال پیش‌تر، کارتون کودکانه‌ای از «مانا نیستانی» در «ایران جمعه» فقط به خاطر یک کلمه ترکی، بلواهایی عظیم را در مناطق ترک زبان ایران برانگیخته بود و هنوز گاه‌گاه از خاکستر آن، آتش زبانه می‌کشد.

در اوایل دهه70، «حسن کریم‌زاده» به خاطر چاپ کارتونی منسوب به او در مجله‌ «فاراد»، که تصویری بود بی‌هیچ تمسخری از یک فوتبالیست با اندکی شباهت به بنیان‌گذار جمهوری اسلامی ایران، دستگیر شد و تا حداعدام پیش رفت.

به این فهرست می‌توان انبوهی از طنزهای مطبوعاتی که جراید را به توقیف و طنزنویسان و کاریکاتوریست‌ها را به دردسر کشانده است افزود. در جنجال‌های جهان اسلام، هم‌چون کارتون‌های دانمارکی پیامبر اسلام و «بی‌گناهی مسلمانان» هم البته گروهی از ایرانیان از قافله عقب نمانده‌اند و آن‌ها در این مجموعه جای خود را دارند؛مجموعه‌ای که هرچند سوءنیت‌ها و بهانه‌یابی‌های دولت‌ها و گروه‌های فشار در آن‌ها آشکار است، اما یک‌سر نمی‌تواند محصول تلاش‌های آن‌ها باشد. حقیقت آن است که این حساسیت فراوان در برابر شوخ طبعی و مقولات و ژانرهای وابسته به آن، ریشه‌ای فرهنگی و اجتماعی در میان ایرانیان دارد.

جنجال آخرین، جوکی است که با نام و عکس کاربری «نعیمه اشراقی»، نوه آیت‌الله خمینی، به صورت کامنت پای مطلبی در فیس‌بوک گذاشته شده است: «جوک دیگری که برای امام تعریف کردیم و همیشه به شوخی یاد می‌کردند این بود: امام خمینی: ای پاسداران، بیوه شهدا را بگیرید. ای کاش من یک پاسدار بودم».

انتشار این خاطره در آن کامنت، بی‌درنگ واکنش منفی و خشم‌آلود بسیاری، دست کم در عرصه رسانه‌های مجازی فارسی/ایرانی را برانگیخت. حرف بیش‌تر معترضان این بود که این جوک توهینی آشکار به خانواده کشته‌شدگان (شهدا) در جریان جنگ هشت ساله عراق و ایران است به ویژه با نقل خاطره از کسی که به خاطر تصمیم‌ها –وبعضابه عشق- او بود که صدهاهزار نفر در این جنگ کشته یا داغ‌دار همسران و پدران‌شان شدند.

در ظاهر این که ایشان نه تنها از گفتن این جوک جلوگیری نمی‌کرده بلکه به آن می‌خندیده و احتمالا نقل می‌کرده، بیش از هرچیز موجب رنجش معترضان شده است. آن‌ها آن را نه خنده به جوکی نه چندان محترمانه، بلکه ریشخندی به رنج‌ها، سختی‌ها و حرمت خویش و عزیزان از دست رفته‎شان می‌بینند.

خانم اشراقی منکر نوشتن چنان چیزی شده، رسما آن را تکذیب و به هکرها نسبت داده و صفحه فیس‌بوک خود را هم تعطیل کرده است. با این فرض، شاید از نظر حقوقی بتوان موضوع را تمام شده فرض کرد، اما صورت مساله هم‌چنان باقی ا‌ست؛ آیا چنان که برخی از مدافعان خانم اشراقی و پدربزرگ فقیدش گفتند و نوشتند، این خاطره و آن جوک –به فرض صحت- چیزی عادی بوده وهست و باید در مقابل چنین شوخ‌طبعی‌هایی ظرفیت داشت؟ یاچنان که معترضان و رنجیده‌خاطران می‌گویند، هم نقل آن–به ویژه در زمان جنگ و داغ‌داری هر روز مردم- بد بوده، هم خندیدن رهبر و فرمانده کل قوا به آن قبیح بوده و هم نقل امروز آن شایسته‌ی عذرخواهی و حتی محاکمه‌ راوی است؟ (ظاهرا هر دو جماعت چندان قصه‌ هکرهای صفحه فیس‌بوک خانم اشراقی را باور نکرده‌اند.)

به دردسر و عذرخواهی افتادن اشخاص به خاطر نقل یک شوخی یا گفتن یک جوک ظاهرا ساده، امری معمول است و مختص به ایران نیست. بارها در خبرها آمده که کار یک مجری یا سیاست‌مدار و یا هنرمند به خاطر یک شوخی بی‌جا، به ویژه درباره مسایل نژادی یا جنسیتی، به عذرخواهی، استعفا و اخراج کشیده است.

در سال ۲۰۰۲میلادی «آن وینترتون»، نماینده پارلمان بریتانیا، سرزمین شماری از بهترین طنزنویسان تاریخ ادبیات، به دلیل گفتن این جوک در یک میهمانی شام مجبور به استعفا شد: «یک انگلیسی، یک کوبایی، یک ژاپنی و یک پاکستانی سوار قطار بودند؛ کوباییه با گفتن این که تو کشور من ده‌تایش را یک پنی می‌فروشند، یک سیگار برگ را از پنجره بیرون انداخت. ژاپنیه یک دوربین نیکون را با گفتن این‌که در کشور من ده تای این‌ها یک پنی قیمت دارد، بیرون انداخت. بعد انگلیسیه، پاکستانیه را از پنجره بیرون پرت کرد.»

یکی از برجسته‌ترین پژوهش‌گران فلسفه طنز، «جان موریل» بعدا با نقل همین جوک، برداشت نژادپرستانه از آن را به چالش کشید و مدعی شد که اتفاقا می‌توان از آن برداشت ضد نژادپرستانه کرد. او در کتاب خود،« Comic Relief» که در آن مفصلا به اخلاق طنز می‌پردازد، در این باره چنین استدلال می‌کند:«این جوک القا می‌کند که آدم انگلیسی قصد داشته بگوید در کشور من ده‌تا پاکستانی‌، یک پنی می‌ارزد. آیا این توهین به پاکستانی‌هاست؟ اگر هست، چه ویژگی منفی‌ را به ایشان نسبت می‌دهد؟ پذیرفتنی‌تر است بگوییم نکته‌ جوک این است که انگلیسی‌ها نژادپرست هستند و با مردم پاکستان و دیگر مستعمره‌های سابق خود رفتاری غیرمنصفانه دارند. شخصیت پاکستانی این جوک هیچ کاری نمی‌کند و حتی توصیفی هم از او به دست داده نمی‌شود. انگلیسی است که کاری انجام می‌دهد؛ آن هم به قتل رساندن پاکستانی. وقتی هدف از این جوک نشان دادن نژادپرستی انگلیسی‌ها باشد، البته که این جُک خصومت و تبعیضی علیه پاکستانی‌ها در بر ندارد.»

شاید توافق بر سر تفسیر درست جوکی که خانم وینترتون گفت یا جوکی که در فیس‌بوکِ خانم اشراقی نوشته شد، یا هر جوک دیگری ممکن نباشد. افراد متفاوت، جوکی یک‌سان را به شکل‌های مختلفی بیان می‌کنند و به دلایلی متفاوت شادمان می‌شوند. نژادپرستی که از پاکستانی‌ها متنفر است، ممکن است از این جوک لذت ببرد چرا که در آن یک پاکستانی به قتل می‌رسد. ممکن است فرد دیگری از این شیوه هوشمندانه که ریتم روایت در خنده‌گاه (با پرتاب کردن به بیرون از پنجره) با نتیجه‌ای شوکه کننده حفظ شده است، به خنده بیفتد. شخص سومی، مثلا پاکستانی، ممکن است به بی‌خردی انگلیسی در برداشت خود از فرصت دور ریختن چیزهای فراوان و دم دستی در قربانی کردن پاکستانی بخندد. به همین ترتیب می‌توان از سوءبرداشتی که کنار هم قرار دادن دو جمله‌ «خارج از کانتکست» رهبر ایران به وجود می‌آورد، به خنده افتاد یا تصور کرد که خود او به خنده افتاده باشد؛ یا معانی و تفسیرهای دیگری برای آن در نظر گرفت.

این حرف به معنای آن نیست که می‌توان (یا باید) از پیام‌ها یا برداشت‌های اهانت آلود و تحقیرکننده‌‌ای که در قالب شوخ‌طبعی منتقل می‌شوند چشم‌پوشی کرد. این امر به ویژه در مسایلی که با فاجعه‌های انسانی سروکار دارند بیش‌تر صادق است. از این نظر بین قربانیان هولوکاست، زلزله‌ ژاپن، نسل‌کشی هزاره‌ها، سونامی اندونزی و کشتگان جنگ ایران و عراق فرقی نیست. این‌ها همه مسایلی انسانی هستند که ربطی به مقدس‌سازی‌های نظام‌های ایدئولوژیک ندارند. خانواده‌های کشته‌شدگان، چه در شمار «تلفات بلایای طبیعی» ثبت شوند و چه نام‌ آن‌ها به عنوان «شهدای دفاع مقدس» بر کوچه و اتوبان شهر نقش بندد؛ همگی حساس و آزرده خاطرند و ممکن است ساده‌ترین جوکِ کمی مرتبط با فاجعه را، خندیدن به داغ خود فرض کنند. منعی قانونی هم وجود نداشته باشد، شرط عقل و رسم ادب، احتیاط حداکثری در این باب است.

ماجرای منسوب به خانم اشراقی هم از این قاعده مستثنی نیست. بسیار بهتر، عاقلانه‌تر و محترمانه‌تر بود (با فرض این که کار واقعا کار خود ایشان باشد و نه هکرهایی که جوک به اسم دیگران کامنت می‌گذارند) وقتی یک طرف قضیه صدها هزار بازمانده و منسوب به کشتگان جنگ است و یک طرف دیگر رهبری که صدها هزار نفر به فرمان او به جنگ رفتند، چنان خاطره‌ای نقل نمی‌شد. یا اگر چنان اشتباهی رخ داد، به سرعت و صادقانه پوزش خواست.

با این‌حال، می‌توان از جنبه‌ای مثبت هم به چنین نقلی از آن جوک، که نظایرش فراوان در دهه 60 نقل می‌شد، نگاه کرد. یادآوری این که جوکی با نقش اول آیت الله خمینی از سوی نزدیکان وی برای خود او نقل می‌شده و او را می‌خندانده، مثبت است. به ویژه آن که نقل آن از سوی منسوبان نزدیک وی، در زمانه‌ای که گنبد و بارگاه، کرامت‌سازی‌ها، برنامه‌های سال‌گرد و نظایری از این دست می‌رود تا معصومیتی اسطوره‌ای برای «امامِ راحل» درست کنند؛ در رسیدن به تصویری انسانی و غیرقدسی از او مفید و موثر است. از این منظر شاید بسیار بهتر باشد به جای حمله به نعیمه‌خانم، سایر بستگان حاج‌آقا روح‌الله را هم تشویق کرد از شوخ‌طبعی‌های او خاطره‌ای نقل کنند.

 

——————-

باز نشر از سایت ایران‌وایر

 

چند کلمه درباره جنایت سوریه: فرق می‌کند!

برای جنایتکارانی که درگیر و دار یک کشمکش به قتل عام دست می‌زنند هیچ چیز مطلوب‌تر از این نیست که به جای شناسایی مقصر و مجازاتش، در همدلی با رنج قربانی احساساتی شویم و بگوییم فرقی نمی‌کند چه کسی کشته باشد…

اگر دنیا جای امن‌تری برای زیستن است (یا باید باشد) عملا مدیون آدمهای ظاهرا سنگدلی‌ست که بجای عواطف و احساسات، قانون و جزا را پشتیبانی کرده‌اند؛ جنایاتکاران را مجازات کرده‌اند و سایرین را از عاقبت کار ترسانده‌اند. اشک ریختن برای کودکی که با گاز خفه شده، چه در آشویتس چه در حلبچه و چه در سوریه کاریست شخصی و از روی عواطف انسانی. حریمی که به خود انسان مربوط است و به حق در آن حریم فرقی نمی‌کند جنایت را چه کسی انجام داده باشد. اما خارج از این حریم اتفاقا مساله دقیقا آن است که این کار را چه کسی انجام داده و چگونه می‌توان در مرحله‌ی اول جلویش را گرفت و در مرحله‌ی بعد به مجازاتش رساند. در چنین عرصه‌ای، که به نظرم رسانه‌های مجازی هم جزو آن است، اینکه “چه فرق می‌کند چه کسی در سوریه از سلاح شیمیایی استفاده کرده” همانقدر مهمل و مضحک است که گفته شود “چه فرق می‌کند آمریکا بمب اتمی روی هیروشیما انداخته باشد یا آلمان یا خود ژاپن”! یا “چه فرقی می‌کند چه کسی هلوکاست را علم کرده باشد”!

رک‌تر بگویم، دست کم از رفقای “فعال” یا “روزنامه‌نگار” قبیح می‌دانم اینطور انفعال و رمانتیک‌بازی را. و باز هم صریح‌تر: در پس این افاضات، نوعی کم نیاوردن در حمایت از آدمکشان سوری را می‌بینم. رفقا نمی‌خواهند بپذیرند که حمایت و همدلی بسیاری از ما از شورشیان سوری اشتباه بود و شتاب‌زده، و هرچند که در هر جنگی هردوطرف دستشان به خون و جنایت آغشته می‌شود اما حجم جنایات جنگی شورشیان سوری اصلا قابل مقایسه نیست با ارتش سوریه و طرفداران اسد (بله، آنهایی که با شورشیان عمدتا سلفی سوری می‌جنگند نه الزاما مزدورند و نه عاشق اسد؛ از سرنوشت شومی که با قدرت گرفتن رجاله‌های مسلح بیابانگرد در انتظارشان است وحشت‌زده‌اند)

به گمان من اگر مدرکی دال بر استفاده از سلاح شیمیایی از سوی دولت سوریه بود حتما – وبحق- بسیاری از همین رفقایی که الان برایشان فرقی نمی‌کند چه کسی کشته، خواستار دخالت نیروهای بین المللی می‌شدند اما حالا که مدتهاست و برای چندمین بار مدارک نشان می‌دهد این نیروهای شورشی بی‌مسئولیت و آدمکشان متصل به قطر و عربستان هستند که از هیچ جنایتی علیه شهروندان سوری ابا ندارند، اینطور برخورد می‌کنند.

اشک ریختن و کابوس دیدن که هنر نیست. حاصل کمترین عواطف انسانی‌ست که با آگاهی از جنایتی چنین هولناک گداخته می‌شود. کار مفید و شرافتمندانه، دست کم در همین اندازه موضع‌گیری آن است که آدم پی آن را بگیرد که جنایت را چه کسی انجام داد، چطور می‌شود دستش را فورا از جنایت بیشتر کوتاه کرد و بعدا به مجازاتش رساند، کیان امکانات و لوازمش را فراهم کردند، چطور می‌شود از تکرار موارد مشابه جلوگیری کرد…

فرق می‌کند، به اندازه تمام تاریخ عدالت و داد، فرق می‌کند.

درباره انتشار مکالمه‌ی مهدی هاشمی با نیک آهنگ کوثر

1- فایل صوتی هیچ ارزش حقوقی ندارد. خود من دست کم سه نفر را می‌شناسم که می‌توانند صدای اکبر هاشمی را با همان ادبیات خودش چنان درآورند که جز با دیدن صورتشان آدمی باور نمی‌کند یکی دیگر است.

2- ضبط صدای دیگران بدون اطلاعشان، ناجوانمردانه و غیر قانونی است. حتی اگر در یک مصاحبه رسمی و در حال ضبط باشد و مصاحبه شونده بخشی از حرفهایش را با قید “نقل نشود” یا همچو چیزی بگوید، انتشار حرفهایش قابل پبگرد قاونی است و از لحاظ حرفه‌ای ویران‌گر اعتماد به کسی که چنین کاری کند. جالب است که نه فقط نیکان اخطاری برای ضبط صدا نمی‌دهد بلکه در اواسط آن تاکید می‌کند که مکالمه خصوصی است.

3- مهدی هاشمی (از این به بعد به فرض که صدای خودش باشد) با نیک‌آهنگ که از هیچ تحقیر و تهمت و ناسزایی علیه خانواده آنها فروگذار نکرده دوستانه برخورد می‌کند. علاوه بر این در همان چند ثانیه اول معلوم می‌شود که این گفتگو در ادامه یک سری گفتگوهای خصوصی و دوستانه قبلی است. نهایت پستی و بی‌شرافتی است که آدم از اعتماد دیگرانی که در جواب دشمنی‌هایش با او به گفتگوی دوستانه و خصوصی می‌نشینند چنین سو استفاده کند.

4- یک کلمه از صحبت‌های مهدی هاشمی غیر منطقی و توهین‌آمیز نیست، سهل است ارج و ارزش او را نزد هر آدم بی‌طرفی که واقعا قادر به درک موقعیت خانواده هاشمی و ارتباطشان با اصلاح‌طلبان باشد بالا می‌برد.

5- منتشر کردن چنین حرفهایی که از لحاظ حقوقی ارزشی ندارد ولی در مضحکه‌های مثلا قضایی ج ا ا ، جدا بر ضد متهم کارکرد می‌یابد مشمئز کننده است. هر کس چنین کرده شرمش باد. این دیگر قصه ی مسخره گیر دادن به آکسفورد و حمله‌های ناجوانمردانه به دکتر کاتوزیان به خاطر دانشجو بودن مهدی هاشمی در آنجا نیست که با مرور زمان، روسیا‌هی‌اش به زغال بماند. بازی با جان یک انسان است که حتی همین حرفهای خصوصی‌اش از تحلیلگران دلسوز جنبش سبز کم نمی‌آورد.

6- نیک‌آهنگ باید به جد پاسخگو باشد. من – به رغم شاید نود درصد روزنامه‌نگارهای ایرانی- تا الان با او روابط نسبتا دوستانه و محترمانه‌ای داشته‌ام (همین دو سه روز پیش هم یک چت درباره‌ی یک مقاله تحقیقی درباره طنز ایرانی داشتیم) و در انتقادهای جمعی علیه او سکوت می‌کردم. اما این مساله قابل چشمپوشی نیست. مساله اصلا هاشمی نیست (هرچند که ضبط صدای کسی که در مقابل توهین و تهمت تو، با تو به گفتگوی واقعا دوستانه می‌نشیند شناعت کار را بیشتر می‌کند) مساله سواستفاده عمیق و غیرانسانی از حرفه‌ی خبرنگاری است. برای من، ربط چنین کاری به سیاست و هاشمی، مثل آن است که یک دکتر زنان و زایمان، از دختر هاشمی که به خواسته‌ی او در مطبش لخت شده تا معاینه شود، فیلم بگیرد و درست وقتی در زندان است به عنوان فیلم پورنو روی اینترنت بگذارد، بعد در مقابل اعتراض‌ها گفته شود که شما نوکر هاشمی هستید! در چنین حالتی – فارغ از اینکه با هاشمی و خانواده اش چقدر موافق یا مخالف باشیم- نه فقط اعتراض و محکوم کردن وظیفه است بلکه بر جامعه‌ی پزشکان است که اگر مختصر شرافتی شخصا و همیتی صنفا، دارند تا کشاندن ماجرا به محاکم صنفی و قضایی کار را دنبال کنند.

من با امیدواری تمام منتظر توضیح روشنگر نیک‌آهنگ می‌مانم. البته او در حد “ضبط” این مکالمه خطاکار است و باید از همه، اول از خانواده هاشمی، دوم از جامعه روزنامه‌نگاران ایرانی و سوم از مخاطبانش عذرخواهی کند، اما در مورد “انتشار” آن باید مدرکی نشان دهد که که این کار پست و فجیع، کار او نبوده است.
این کثافت‌کاری با ضد حمله‌های ملال‌آور مرسوم ( نوکر هاشمی، تابستان 67 کجا بودی، نوکر قالیباف… ) جمع شدنی نیست. شخصا چند روز منتظر می‌مانم و اگر توضیح قانع‌کننده‌ای نیامد هر کاری که از دستم برآید برای اخراج نیک‌آهنگ کوثر از تمام رسانه‌ها و مجامعی که هر ارتباطی با روزنامه‌نگاری داشته باشد انجام می‌دهم.

 

—————————————————

در همین باره بخوانید:

از گفت و گویی خصوصی که عمومی شد؛ آرمان امیری

راستی آزمایی مدعیات کوثر در مصاحبه با مهدی هاشمی؛ مهدی جامی

 

———————————-

پی‌افزود:

دوستانی به من تذکر داده‌اند که آن جمله‌ی “هر کاری که از دستم برآید…” را بهتر بود نمی‌نوشتم یا بهتر است حذف کنم. تمام این یادداشت، یک یادداشت عمومی از سوی یک مخاطب معمولی رسانه است و تنها همان یک جمله صنفی است. و جان کلام من همانست. محکوم کردن کار نیکان که هنری نیست، یک وظیفه بدیهی است. فرق روش محافظه‌کار و عافیت‌طلب با روش شجاعانه و رادیکال در همینجاست که آدم -وقتی به اطمینان رسید و به قول معروف، حجت بر او تمام شد- برود جلو، سینه سپر کند و بگوید من نه فقط مخالفم، که نمی‌گذارم.

برگردیم به همان مثال. محکومیت کار پزشکی که چنان عمل شنیعی با بیمارش انجام می‌دهد نه فقط هنر نیست که نوعی عافیت‌طلبی و همراهی منفعت طلبانه با موج محکومیت او هم هست. همانکاری که در جامعه پزشکی ایران انجام می‌شود. منتها فقط تا همین مرحله. مرحله‌ی بعدی است که سلامت و شرافت صنفی را تضمین می‌کند: اینکه نهادی صنفی، گروهی غیر دولتی و به ویژه جمعی از همکاران، فارغ از قبیله‌گرایی‌های سنتی و بدوی و “بالاخره از خودمونه… تف سر بالا میشه” و “چاقو که دسته خودشو نمی‌بره” و “ای بابا… آخه چرا دشمن‌تراشی کنه آدم واسه خودش” و “این شلوغ‌بازی‌ها در شان ما نیست”… دنبال قضیه بیفتند و با مجازات صنفی طرف، با جامعه -و خودشان- اعلام کنند: متاسفیم. به ما اعتماد کنید. ما انسانیم. اشتباهی شد و خودمان برخورد کردیم. جای سواستفاده‌گران بین ما نیست… .

من پای هزینه‌های فراوانی که همان یک جمله برای من خواهد داشت، و به نظر می‌رسد از همین الان شروع شده باشد، هستم. اعتبار این کارت خبرنگاری که در جیب من است از پاپاراتزی‌ها و حق‌السکوت‌بگیرها و خبرفروش‌ها نیامده، ده‌ها هزار نفر در سراسر دنیا، چند قرن مرارت کشیده‌اند و خون دل‌ خورده‌اند و شکنجه شده‌اند و گاه جان داده‌اند تا همچنان روزنامه‌نگاری به عنوان یکی از مهمترین و حساس‌ترین حرفه‌های مرتبط با حقیقت‌یابی شناخته شود. من چرا نباید نسبت به آنچه در جیب خودم هست احساس مسئولیت کنم وقتی عده‌ای نسبت به آنچه در جیب دیگران هست هم احساس مسئولیت شدید می‌کنند!

چشمبندان و بیدار کردنِ خودبخواب‌زدگان

 روزنامه شرق به بهانه چاپ کارتونی از هادی حیدری که در آن عده‌ای پشت هم قطار شده وهمزمان هر نفر چشمبند برای جلویی می‌بندد توقیف شده است. تا حالا که کارتونیست احضار، مدیرمسئول روزنامه بازداشت و ده‌ها نفر بیکار شده‌اند و احتمال بیشتر شدن تلفات هم البته بالاست.  اندکی قبلتر از توقیف (در چنین مواردی یعنی یکی دو روز یا بلکه چند ساعت پیش) بیش از صد تن از «نمایندگان مجلس» به سرعت برق طوماری امضا کرده و از وزارت ارشاد خواسته بودند که با این حرمت‌شکنی عظیم برخورد کند. مساله لابد بسیار فاجعه‌آمیز بوده است والا در زمانه‌ی گم شدن‌های میلیارد دلاری و سرقت‌های چند هزار میلیارد تومانی و حتی تحقیر و توهین‌های آشکار دولت علیه مجلس نیز، همچو خیلی هرگز با این سرعت برای امضاگذاری دور هم جمع نشده بودند. یکی از امضاگذاران، که با حفظ سمت جزو علمای اسلام هم هست، حتی با خبرگزاری فارس مصاحبه کرده و خواستار اشد مجازات برای کِشنده‌ی کارتونی شده که اصلا آن را ندیده، و بعد هم در گفتگوی دیگری با افتخار از حکم و تقاضای خود برای امر ندیده دفاع کرده.

اگر چنین درخواستها و واکنشهایی صرفا در حکم خالی نبودن عریضه در زمانه‌ی ارتقا به مقام شامخ «راست می‌گی، اوه اوه» نباشد، اینقدر هست که نیازی به آنها نیست. وزارت ارشاد دولت احمدی، که ضمنا نظر اوشان به نظر ایشان نزدیکتر است، به قدر کفایت وظیفه خود را می‌داند و حتی نمی‌گذارد در توقیف مطبوعات کار به قوه قضائیه بکشد چه رسد که نیاز به درخواست دوستان در مجلس باشد.

اصلاح‌طلب بودن، انتقاد کردن، سویه‌های روشنفکری داشتن، به اندازه کافی توجیه نبودن، و حتی خبرنگارهای «بدحجاب» داشتن جرم‌هایی به اندازه کافی بزرگ برای توقیف یک نشریه هستند، چه رسد به منکراتی از این دست. وقتی در لوگوی روزنامه «تهران امروز»، اهل ایمانِ مستقر در نشریه وابسته به دستگاه آیت الله مصباح یزدی، ضعیفه‌ای مشاهده کنند در حال قر و قمبیل و حالی به حالی کردن مومنین (و ای بسا مومنات… توطئه‌های این فیمینیستا را دست کم نباید گرفت!)؛ لابد خودِ تصویر کردن یک عده مردِ عذبِ پشتِ سرِ هم، به اندازه کافی جانگزا هست چه رسد به اینکه مشغولِ نهادن چشمبند به همدیگر باشند. چنان دیده‌های باریک‌بینی که توهین به رزمندگان ایرانی در جنگ هشت ساله را در این کارتون کشف کرده‌اند بیشک قادر به کشف ملاهی و مناهی‌های دیگری هم بوده‌اند و بعید نیست که جور کردن یک بهانه‌ی غیرناموسی برای بستن روزنامه را پای حساب بزرگواری شان گذاشته باشند.

هر چند که سوتفاهم‌های عمیق درباره طنز در ایران و به خصوص بعد از برپایی نظام جمهوری اسلامی وجود داشته و دارد، اما تجربه و حافظه نشان می‌دهد در سالهای اخیر، و به خصوص پس از احساس خطر جدی از سوی مطبوعات توسط جناح رهبری در دوران اصلاحات، مقوله‌ی طنز مطبوعاتی اصولا بیش از آنکه واقعا مشکل ساز باشد، دستاویز و بهانه‌‌ی خوبی برای به وجود آوردن مشکلاتی بوده است که ربط چندانی به اصل طنزموشته‌ها و کارتونها ندارد.

ماجرا را می‌توان را تا زمستان سال 78 عقب برد، زمانی که در پی پیروزی قاطع اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس ششم، زنگ خطر به صدا درآمد و برخورد با مطبوعات مستقل، به عنوان یکی از پشتوانه‌های اصلی جریان اصلاحات کلید خورد. چند روز پس از انتشار سخنان آیت‌الله مصباح یزدی که خبر از آمدن رئیس سازمان سیا با یک چمدان پول به ایران و پخش کردن اسکناس‌ها بین روزنامه‌های اصلاح‌طلب داد – و استادِ فیلسوفِ متالهِ اسلامی حمل یک چمدان اسکناس توسط رئیس سیا را جدی می‌گفت- کارتون «استاد تمساح» از نیک‌آهنگ کوثر بهانه لازم را جور کرد و جماعتی از علما و طلاب در قم، مشهد، تهران و شهرهایی دیگر را چنان برآشفت که کلاسهای خود را تعطیل و به تظاهرات و تحصن واداشت. معرتضان البته بیش از کارتونیست یا روزنامه‌ي «آزاد» که استاد تمساح در آن چاپ شده بود ، دردِ دفاع از اسلام و اخلاق و انقلاب و ارزش‌ها و ولایت فقیه داشتند و خواستار برخورد با اباحه‌گری و بی‌بندوباری در مطبوعات (اسم خودمونی برای آزادی بیان) بودند. روزگار خوشی بود که قضیه با تعطیلی روزنامه‌ي آزاد تعطیل و بازداشت کوتاه مدت کوثر حل یا در واقع به بعد موکول شد. اما با سخنرانی تاریخی آیت‌الله خامنه‌ای علیه آزادی مطبوعات در بهار همان سال و پایگاه «دشمن» خواندن بعضی مطبوعات، آن روزگار به پایان رسید. از میان توقیف‌های گسترده مطبوعات در اردیبهشت 79 (که به فله‌ای موسوم شد)، دستگیری و زندان و دادگاه و انابه‌ی طنزنویس برجسته مطبوعات اصلاح طلب، ابراهیم نبوی از همه پررنگتر بود. ناعادلانه بود ولی نامعقول نبود که اگر کسانی از اهل مطبوعات قرار است آیینه عبرت برای دیگران شوند، دانه درشتهایشان باشد.

اما انواع بهانه سازی از طنزهای مستقیم و یا ناخواسته برای برخورد با مطبوعات و محدود کردن همان آزادی بیان نیم بند، نشان داد قضیه به ریز و درشت و سیاسی و غیرسیاسی و عمد و غیرعمد و این چیزها ربط چندانی ندارد. وقتی پیش از انتخابات ریاست جمهوری سال 80، نشریه «توانا»، کارتونی در حمایت از نامزدی دوباره‌ی محمد خاتمی چاپ کرد، بی‌آنکه شکایتی موجود باشد دادگاه  به جرم اهانت به خاتمی و از این طریق به کل روحانیت، توانا را تعطیل کرد. همان زمان که کمتر روزی بود به خاتمی از تریبون‌های رسمی نظام توهین نشود.

کار به آنجا رسید که استفاده سهوی از کارتون‌ نامربوط قرن بوق هم بهانه‌ساز شد. سال 81، در روزنامه حیات نو در وسط صفحه‌ای حاوی گفتگویی جدی با یک استاد جدی دانشگاه تهران درباره موضوعی طبعا جدی، تصویری چاپ شد احتمالا محض خالی نماندن صفحه و نداشتن عکس مناسب که در مطبوعات ایران و به هنگام صفحه بندی امری عادی ست و عموما با دسترسی به اینترنت به سرهم بندانه‌ترین روش رفع و رجوع می‌شود: مسئول صفحه یا سردبیر در آخرین دقایق متوجه می‌شود که تصویری با فلان ابعاد مورد نیاز است تا بخشی از صفحه سفید نماند، دو سه کلمه کلیدی از متن را در اینترنت جستجو می‌کند و تصویری را که  تناسب احتمالی با موضوع و تناسب قطعی با ابعاد خواسته شده، داشته باشد در اختیار صفحه بند می‌گذارد. یحتمل در چنین پروسه‌ای کارتونی از 65 سال پیش و درباره فرانکلین روزولت که شستش را بر سر تاس مردی ریشو فشار می‌داد سر از صفحه‌ای که در آن درباره سرمایه و فشار اجتماعی بحث می‌شد درآورد. از آنجا که با دقت (و توجیه مناسب) می‌شد کشف کرد چند سانتیمتری از آن تصویر، شباهت به امام راحل می‌برد دوباره جنجال بالاگرفت: علما و طلاب در قم و تهران و مشهد و سایر جاها دوباره علیه  اباحه‌گری و بی‌بندوباری  و توهین… به راه افتادند و نهایتا روزنامه تعطیل، روزنامه‌نگارانی دستگیر و سردبیر حیات نو، علیرضا اشراقی، بیش از دو ماه در انفرادی ماند.

مشابه همین داستان بعدا بر سر خبرنگار آماتوری که گویا اصلا در این باغ‌ها نبود هم آمد. الهام افروتن، دختر نوزده ساله‌ای که در نشریه‌ای محلی به نام «تمدن هرمزگان» کار می‌کرد، طنزنوشته‌ای از ف.م. سخن را که ظاهرش به مطلبی پزشکی درباره ایدز می‌رفت آنگونه که خود می‌گفت به جای مطلبی بهداشتی گرفته، در صفحه‌ای چسبانده و هول‌هولکی به چاپخانه فرستاده بود. باز جنجال، باز اجتماع و باز درخواست برخورد با همان چیزها در مطبوعات. از عجایب آنکه علیرغم اینکه مدیر مسئول تمدن هرمزگان، علی دیرباز، نماینده اصولگرای مجلس بود باز هم در نهایت اعتراض‌ها علیه اصلاحات و اصلاح طلبان و آزادی مطبوعات انجام شد. با این تفاوت که اینبار خبرنگار به زندان رفت و مدیر مسئول خواستار اشد مجازات او شد.

در نقطه اوج چنین بهانه‌سازی‌هایی ماجرای سوسکِ نمنه‌گوی مانا نیستانی در ضمیمه «ایران جمعه» روزنامه ایران، به مدد امدادهای غیبی به جای سه هزار نسخه‌ای که سهمیه‌‌ی مناطق ترک‌زبان بود، سیصدهزار نسخه سر از آنجا درآورد[1] و اینبار بهانه برای ایجاد شورش و بعد سرکوب شدید را فراهم آورد. با این حال در چنان ماجرای دلخراشی باز هم کاسه و کوزه بر سر کارتونیست شکسته شد و باعث شد بعد از چند ماه حبس از ایران فرار کند.

با این اوصاف به نظر می‌رسد کارهایی از قبیل نامه‌نگاری به مجلسیان و حکومتیان برای تبرئه‌ی کارتونیست و کارتونش و توضیح محترمانه و معقولانه در این باب که اصولا چنان معنایی نه از آن برمی‌آید و نه در ذهن حیدری بوده و اصولا این طفلک اهل این حرفها نیست و بیایید خوشبین باشیم و بنام خدا، سوء برداشت شده… را بهتر است در حکم نوعی همبستگی محترمانه‌ی صنفی و ابراز همدردی با کارتون‌کش فلک زده از سوی همکاران مطبوعاتی و دوستانش به شمار آورد و نه تلاشهایی جدی و امیدوارانه برای بر سر عقل و انصاف آوردنِ کسانی که نام و نانشان گویا در سر عقل نیامدن است. وقتی نیت بر گرفت و گیر باشد بهانه‌اش به راحتی پیدا می‌شود و مقوله‌ی طنز به خاطر فرم شوخ طبعانه و هویت انتقادی‌اش بهانه را بالقوه بهتر از هر مقوله‌ی دیگری تامین می‌کند. گفته‌اند آدمی که خواب است را شاید بتوان بیدار کرد آدمی که خود را بخواب زده هرگز.

———–

منتشر شده در بی‌بی‌سی‌ فارسی. اینجا با ویرایش خودم


[1] بر اساس گفته‌های مدیر مسئول روزنامه ایران در دادگاه که تبرئه شد

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2006/08/060827_mf_iran_jury.shtml

 

 

تصویرهایی از کارهایی که به آنها اشاره رفت را ببینید:

ما و قلبِ موسوی؛ آمده‌ام بگویم ما از بی‌همتی هم خسته شده‌ایم

خبر سکته قلبی و انتقال میرحسین موسوی به بیمارستان و عمل جراحی‌اش از منابع رسمی منتشر شده و در شبکه‌های مجازی، آدم‌هایی پیام می‌دهند “نگران نباشید حالش خوبه” و بزرگترهایی رهنمود می‌دهند “از تجمع در بیمارستان و شلوغ کردن بیش از حد خودداری کنیم”. ایرج میرزا لابد اگر بود می‌سرود با این عقلا هنوز مردم، از رونق ملک ناامیدند!

جان بدر بردن موسوی زندانی در خانه‌اش از سکته قلبی در حالی خبر خوش محسوب می‌شود که قرار بود مرد محبوب و مصمم جنبش سبز اگر دستگیر شد ایران قیامت بشود، و تجمع در بیمارستان در حالی شلوغ کردن بیش از حد به شمار می‌آید که هنوز سه سال از زمانی که صدهاهزار معترض در تهران وحشیانه سرکوب شدند و هزاران نفر فقط به خاطر پرسیدن از رایشان کشته و زخمی شدند نمی‌گذرد. و سه سالی که جز سرکوب و توهین و اختناق روزافزون چیزی نبوده.

رندی ایرونی در تئوریزه‌کردن و توجیه جو موجود موج می‌زند. همان رندی ایرونی که ننه‌بزرگ‌ها و خان‌دایی‌ها هم بلندند: توصیه به صلح و دوستی و آرامش و صبر و دنیادوروزه و لبخندهای ملیح و عاقبت‌بخیری. و در واقع گور پدر آنهایی که مشکلی دارند با مشکلشان. این شوهرش کتکش می‌زند، آن برادرش زندگی را برایش تنگ کرده، این بچه‌اش هوایی شده، آن یکی زنش با مادرش نمی‌سازد… در پشت تمام آن نصایح ننه‌‌بزرگانه تنها چیزی که اهمیت دارد دم‌غنیمت‌شماری و تحکیم تصویر مهربان و با تدبیر وهمه‌چیزدان از خود است و آنچه اهمیتی ندارد حق و ناحق و آینده و سود و زیان دیگران است. مثل دوافروش‌های “دست‌سبک”ِ نیم قرن پیش شهرستانی که چند حب و شربت مسکن و ملین از پیش آماده برای همه داشتند، اینجا هم مسکن‌ها از پیش آماده و ملین‌اند. زن و شوهر دعوایی را باید به صلح و مدارا دعوت کرد، خواه مشکلشان سرخانه‌ی بزرگتر باشد خواه هوو آوردن، خواه اعتیاد. به هر حال حتی اگر صلح و صفا به نتایج وخیمی مثل خیانت و خشونت و قتل هم برسد باز کسی یقه‌ی آدم خیرخواهی که مردم را به صلح و صفا و مدارا دعوت کرده نمی‌گیرد. خدابیامرزدش، خیلی آدم خوشقلبی بود!

انتقال این نوع رندی ایروونی (البته نام دیگری مناسبش است که چندان مودبانه نیست) به عالم سیاست فاجعه‌بار است: دعوت مدام مردم به آرامش و ترویج بی‌عملی در پوشش پرهیز از خشونت و متهم کردن دیگران که یا اهل قهرمان بازی‌اند و یا خارج از گودند و می‌گویند لنگش کن. ظاهر قضیه البته این‌طور نیست و حضرات تاکید می‌کنند که با خشونت مخالفند و نه با عمل، اما واقعیت آن است که در “شرایط واقعا موجود”، حرفشان و جهتشان به سوی بی‌عملیست.

بخشی از شرایط واقعا موجود: آزادی اجتماعی در حد صفر، آزادی سیاسی کمتر از آن، آزادی دینی کمتر از دوتای قبلی، مطبوعات در یکی از فاجعه‌بارترین دوران‌های پس از مشروطیت، سیستم قضایی رسما مضحکه، وضعیت اقتصادی خراب و خرابتر، نمادهای ملی و فرهنگی زیر حمله‌ی دولت، خطر جنگ بیخ گوش، رواج خرافات در حد اعلی، وضعیت محیط زیست فلاکت بار، حکومت نظامیان روزافزون…

چند قطره از همچو معجونی هر جامعه‌ای را به آتش می‌کشد و آنوقت ننه‌بزرگ‌های مهربان ضمن تاکید بر اینکه باید علیه وضع موجود کاری کرد طوری تعریف از “خشونت” را گشاد می‌گیرندد که هر کاری که واقعا بشود کرد مصداق خشونت‌ورزی می‌شود و “پس فرق ما با اونا چیه؟”

فرق ما با اونا اینه که ما با سکونت به خیابان می‌آییم و فقط می‌نویسیم رای من کو اما اونا با ناسزا و باتوم و اشک‌آور و گلوله‌ی مستقیم پاسخ می‌دهند. فرق ما با اونا اینه که بعد از ماه‌ها سرکوب و خونریزی وقتی در روز عاشورا ما چهارتا لگد به کسانی که مردم را لت و پار و کشته و زخمی می‌کنند می‌زنیم ما متهم به خشونت می‌شویم! فرق ما با اونا اینه که بعد از زندانی کردن بی‌محاکمه‌ی مرد محبوب ده‌ها میلیون نفر وقتی سکته می‌کند و بستری می‌شود هنوز صلاح نیست “شلوغش کنیم” تابیمارستانش را پیدا کنیم و آرام از دور برایش دست تکان دهیم و بگوییم من از یادت نمی‌کاهم، مبادا کتک کاری و خشونت شود. فرق اونا با ما اینه که تئوریسین‌های شریف و ایرونی و مهربان و رندی مثل شما ندارند!

برچسب‌ها و عاقبت‌ها برای هرکس که جز در تایید جو نخوت‌آلود و بزدلانه و در مخالفت با تئوری کردن جبن و بی‌عملی حرفی بزند آماده است. آنها که در ایران نیستند متهمند که از دور نشسته اند و می‌خواهند بچه‌های مردم را به کشتن دهند. آنهایی که ایرانند و مخفیانه فعالیت می‌کنند اگر راست می‌گویند چرا با اسم و رسم (و ترجیحا شماره تلفن و آدرس منزل و ساعات حضور!) کار نمی‌کنند. گروه سوم هم که الان در زندان هستند و یا گورستان و «البته ضمن احترام به این عزیزان باید یادآوری کرد که به صرف پافشاری بر روی یک مرام و نظر نمی‌توان آن را تایید نمود.»

خوشا به حال آن حکومتی که هر مجرایی برای اعتراض –وسهل است برای کوچکترین مظاهر زندگی: پوشیدن و خوردن و خواندن و خوش بودن، حتی در حد یک مهمانی خانوادگی- را بر مردم ببیندد، منابع ملی آنها را غارت، فرهنگشان را تحقیر، دینشان را مسخره، حرمتشان را پامال… و خلاصه بکند آنچه نظام مقدس می‌کند و تنها راه برای مردم را به خیابان آمدن شود و آنوقت تئوری‌پردازانی از طرف مقابل بی مزد و منت به یاری‌اش بیایند که آهای مردم! نیایید که خشونت خواهد شد و خون به پا خواهد شد و آمریکا حمله خواهد کرد و شود آنچه شود.

و اینها تاره وقتی‌ست که رذالتهایی که می‌شود را نادیده بگیریم و بنا را بر خوشبینانه‌ترین حالت بگذاریم یعنی آن عده‌ای که واقعا حرفی می‌زنند و نظری می‌دهند که زده‌باشند و داده‌باشند، نه آنهایی منطق و جهتشان سرجمع و برآیند فعالیت ده‌ها هزار “افسر جنگ نرم” است که در هیات کامنت‌گذاران ناشناس و برقع پوشان اینترنتی دستورات مافوق را اجرا می‌کنند تا تلقین کنند هر عملی منجر به خشونت خواهد شد، هر خشونتی منجر به اغتشاش، اغتشاش به جنگ داخلی، جنگ داخلی به حمله‌ی خارجی، سلطه‌ی بیگانگان… . و آهای اینها که می‌گویند کاری کنیم – عملا کاری کنیم- یا احمق و جوزده و کله‌خرند یا مزدور بیگانه و وطن‌فروش که توان دیدن آینده را ندارند. (عجبا که در میان گویندگان چنین افاضاتی جلوداری به دست کسانی‌ست که حتی حاضر به پذیرش حماقت‌های ویرانگر دوران جوانی خود نمی‌شوند و اشغال سفارت آمریکا را در آینده به فرزندشان حواله می‌دهند +)

در محیطی رخوت‌ناک و ترس‌خورده، چنین نظرپردازی‌هایی اگر فلج کننده نباشد دلسرد کننده حتما هست خواه از سر اعتقاد گفته شود خواه عافیت‌طلبی و خواه زد و بند و باج‌دهی و قلم بمزدی. و اتفاقا تنها چیزی را که کم نمی‌کند خشونت است. دندانی فاسد است و باید کشید، اگر با دکتر و آمپول که چه بهتر، نشد با دلاک و انبر، اما به عقب انداختن کاری که چاره‌ای جز انجامش با درد و خونریزی نیست، جز درد بیشتر، خونریزی بیشتر و تباهی بیشتر چیزی به همراه ندارد. ای بسا که عفونتی کوچک به بیماری مهلکی ختم شود. و ای بسا که به خیابان نیامدن و کشته ندادن و حکومت را “وادار” به مذاکره نکردن به جنگ‌های تمام‌عیار و تجزیه و قتل عام منجر شود. آنکه باید از دخالت خارجی بهراسد حکومتی‌ست که به مردم اجازه کوچکترین دخالت داخلی را نمی دهد نه مردمی که از سلاطین فعلی موجود بیشتر از سلطه‌ی بعدی احتمالی رنج می‌برد و زیان می‌بیند.

در مورد میرحسین هم البته بیکار نیستند: هشدار می‌دهند گرفتار کیش شخصیت نشویم و یادآوری می‌کنند که او خود گفته رهبر جنبش نیست و صرفا یکی از اعضا و هواداران آن است. فروتنی آشکار مردی با –دست کم و بنا به آمار احتمالا دروغگوترین دولت تاریخ- 13 میلیون رای و کاریزمای نادر را گزاره‌ای خبری و سیاسی وانمود می‌کنند و فرصت بسیار نادر پیدا شدن رهبری نسبتا جامع‌الشرایط برای رهبری جنش مردمی ایران را اینگونه آسیب می‌زنند. چیزی در ردیف آنکه وقتی در بحبوحه‌ی اغتشاش و بی‌نظمی، فرماندهی لایق برای لشکری بزرگ پیدا شد همینکه از سر خضوع و دلداری گفت هم سربازی مثل شما هستم، فورا به کار در آشپزخانه‌ی لشکر دعوتش کنند! فضاحت خالی ماندن اطراف موسوی در راهپیمایی 22 بهمن 88 و فحش شنیدن و کتک خوردن او و کروبی در آن روزِ اسب ترووا، هیچ کم از تصور کمدی/تراژیک سرلشکری نداشت که در اوج نیاز سپاهش به فرمانده، از او انتظار پوست کندن سیب‌زمینی داشتند “چون خودش گفته بود فرقی با ما نداره”.

سکته کردن و نکردن موسوی، در مقابل اصل جریان و ظلمی که بر او و بر مردم می‌رود اهمیت چندانی ندارد که مثلا با تکذیب خبر یا خوش بودن حالش، چیزی عوض شود. موسوی هم که سکته نکرده باشد، برگزاری اجلاس جنبش تعهد در تهران و حضور هزاران دیپلمات و خبرنگار فرصت بی‌نظیری‌ست برای کمی عمل. برای آزادی. درست پیمانی. هر سه. کاری که کاملا بی‌هزینه باشد و سودش فراوانی برایش تضمین شده، وجود ندارد. اصلا اسمش کار نیست. آنشب آمده بود بگوید ما از دروغ خسته شده‌ایم. امروز از بی‌همتی و توجیه و سست‌پیمانی هم خسته شده‌ایم. باید یافتش چه در بیمارستان چه در خانه چه در زندان. ما هنوز آنقدر پست و حقیر نشده ایم که بزرگترین مساله‌مان مرغ باشد، که اگر به خیابان آمدیم صرفا برای شکم بیاییم. صد سال پیش، خیلی گرسنه‌تر از امروز، گفتیم قانون، عدالت، مشروطه، آزادی، آزادگی. و هیچگاه خواستن چنین چیزهایی در ایران کم هزینه‌ نبوده.

می‌گویند آدم مهمی به مناطق دورافتاده سفر کرد. گفتند دهقانی از روستاهای بسیار دور آمده شما را ببیند. آوردندش و معلوم شد چیزی نمی‌خواهد فقط از روی محبت آمده که ببیندو برود. طرف که متاثر شده بود گفت مرد حسابی آخر خر و گاو و گوسفندت را ول کرده‌ای آمده‌ای مرا ببینی؟ روستاییِ بامرام و ساده‌دل گفت: فدای سرت. گاوم تویی، خرم تویی، گوسفندم تویی!

با پرهیز از هر کیش شخصیت و صرفا با عاقلانه دیدن جایگاه و تاثیر آدمها در موقعیتها، می‌توان به میرحسین در بیمارستان یا خانه-زندانش گفت:مرغم تویی، رایم تویی، آزادی‌ام تویی!

شاهین و فویرباخ، کویتی‌پور و شیخ اشراق

(این نقد بر بیانیه اخیر دکتر سروش, در سایت بی بی سی فارسی با وبرایش و ملاحظات آن وب سایت منتشر شده است. متن کامل آن، این است که در پی می آید و ممنون می شوم در نقل و ارجاعات احتمالی  مطلب زیر استفاده شود. م ف)

نامه یا بیانیه‌ی دکتر عبدالکریم سروش درباره حکم ارتداد/تکفیر و واجب‌القتل شمردن شاهین نجفی دست کم از یک جهت در خور تحسیناست: بر خلاف بیشتر منتقدان دیندار شاهین نجفی، دکتر سروش سراغ نیت‌یابی نمی‌رود و به جای پرداختن به این مطلب که هنرمند چرا و با چه انگیزه‌ای این کار را کرده است مستقیما به سراغ خود کار و تاثیرات آن می‌رود. می‌توان امیدوار بود دکتر سروش به عنوان یکی از اثرگذارترین اندیشمندان تاریخ معاصر ایران، به روشنفکران دینی، طرفداران اسلام رحمانی، اندیشمندان مسلمان و سایر کسانی که مستقیم و غیرمستقیم همچنان از وی تاثیر می‌پذریند آموزش یا دست کم نشان دهد می‌توان کمتر نیت‌خوانی و روان کاوی کرد و بیشتر به محتوای اثر یا تاثیرات فرهنگی و اجتماعی آن پرداخت. همین چند سال پیش بود که یک استاد دانشگاه نسبتا مشهور ایرانی که از محتوای کتاب “لولیتا‌خوانی در تهران” به خشم آمده بود چنان تهمت‌هایی را نثار نویسنده‌ي‌ آن کرد و انگیزه‌هایش را یک به‌یک شمرد که خبرگزاری فارس با اشتیاق آن‌ را نقل کرد.

علاوه بر این، دکتر سروش صراحتا حکم ارتداد و قتل به هر دلیلی، چه توهین و چه غیر آن را نفی و محکوم می‌کند. باز هم یک نکته‌ی مثبت و درس‌آموز دیگر؛ طبعا برای جامعه‌ای که در آغاز قرن بیست و یکم همچنان درگیر فتوا و ارتداد و مباح بودن بعضی خون‌هاست. و شاید در ردیف خاطرات ما که برای دیگران جُک محسوب می‌شود. خوشبختانه زبان فارسی گستره‌ای محدود دارد و حاصل ترجمه ابزارهایی مثل مترجم گوگل هم عملا بی‌مصرف است، یعنی حرفها بین خودمان می‌ماند، وگرنه آگاهی دروهمسایه از ذوق‌زدگی ناشی از محکومیت حکم ارتداد توسط یک اندیشمند تاثیرگذار، بیشتر از افتخار باعث سرشکستگی می‌تواند باشد.

با این حال آقای سروش در آن بیانیه‌ی تقریبا همان قدر که به محکومیت حکم قتل و هتاکی‌های بخشی از اهل ایمان پرداخته است در به محکوم کردن اهانت و تمسخر بخشی از سکولارها و منتقدان دین قلم زده. چند نکته‌ای در این باب:

1- حتی با فرض اینکه هرآنچه در نقد دین و دینداران گفته شود، مشمول اهانت و تمسخر است باز هم دو کفه‌ی ترازویی که ایشان سعی دارد همزمان هردو را محکوم کند برابر نیستند. یک طرف اهانت و تمسخر است و طرف دیگر خون و سینه ی شکافته و سر بریده و هزاران آزار جسمی و روحی. محکوم کردن همزمان طرفین وقتی عادلانه و انسانی است که میزان جرم و خطا برابر یا نزدیک به هم باشد. شاید بتوان دو همسایه‌ی دعوایی را که یکی سنگ به شیشه‌ی دیگری زده و دیگری گلهای باغچه این یکی را لگد کرده همزمان سرزنش کرد اما اگر یکی از طرفین، به تلافی، دست بچه همسایه را قطع کرده باشد چه؟ می‌توان در میانه‌ی چنان وضعیت هولناکی در میانه‌ی کوچه سینه صاف کرد و لحنی مطنطن و حکیمانه گفت اینجانت همزمان لگد کردن گلهای باغچه و قطع کردن دست کودکان را محکوم می‌نمایم؟ محکوم کردن همزمان طرفین همیشه نشانه‌ی خرد و خونسردی و حکمت و ریش‌سفیدی نیست.

2- آقای سروش روشنفکر عرصه‌ی عمومی است و روشنفکر عرصه ی عمومی، وقتی به جای/ در کنار چاپ مقاله ی تئوریک در ژورنال‌های دانشگاهی، در مورد مسائل روز جامعه نظرش را منتشر می‌کند، نمی‌تواند از مسئولیت عواقب اجتماعی اثرش حتی در آینده شانه خالی کند. ایشان از یک سو حکم ارتدادو قتل و خشونت را محکوم می‌کند و از سوی دیگر دائما تکرار و تاکید می‌کند که فلان کار مصداق اهانت و تمسخر بود و باعث رنجش مومنان، و مومن وقتی برنجد چنین و چنان می‌شود. در اوایل دوران اصلاحات که هنوز اندک پروایی از تشویق علنی به خشونت وجود داشت، روش مرسوم برخی روحانیون ایراد خطابه‌های سوزناک درباره اهانت به مقدسات دینی و افسوس از کم شدن غیرت دینی و انذار از بلایای آسمانی و … بعد هم اشاره‌ای به نشانی آنها که باید نشان می‌شدند بود و طبعا نتیجه هم ریختن و زدن و بستنِ نشان‌شده ها به دست پامنبری‌ها. پامنبری‌ها به اندازه کافی خطرناک هستند و منبری‌های خطرناک به اندازه کافی در ایران هستند، چه نیازی به زحمت اضافی روشنفکران و دانشگاهیان؟

 تلقین توهین‌آمیز بودن و رنجش عمیق اهل ایمان از چند شوخی با اسامی و المان‌های دینی گویا کم بوده که هشدار صریحی هم به آن اضافه شده که اگر این “کافران مسلمان‌خوار” در فردای آزادی از راه برسند چنین و چنان خواهد شد. اگر از تلقین رنجیده خاطر شدن، مدارا زاییده شود و ترساندن از کافران مسلمان خوار کمکی به آزادی و پلورالیسم کند، اتفاقی غریب و خرق عادتی بزرگ حادث شده و حتما جا دارد در سازمان ثبت معجزات به ثبت برسد. تجربه و تاریخ و منطق اما نشان از چیز دیگری دارد

3- مرز بین اهانت و نقد دین کجاست و چه کسی آن را تعیین می‌کند؟ اگر قرار است آن را مومنان تعیین کنند، چه کسی سخنگوی ایشان است؟ عده‌ای از همین مومنان دکتر سروش و بسیاری دیگر از دگراندیشان و نواندیشان (و حتی مومنانی را که صرفا جدی‌تر و غیرتقلیدی‌تر درباره دین فکر می‌کنند) را نفی و طرد و تکفیر کرده‌اند، آیا باید نظر آنها را برآیند نظر همه‌ی مومنان گرفت؟ با کدام معیار، آنهایی که از تجربه‌ی شخصی و غیرالهی بودن قرآن (نظر آقای سروش که طبعا منتج به باطل خواندن بعضی از مدعیات قرآن و پیامبر اسلام دارد) می‌رنجند نماینده‌ی اکثریت مومنان نیستند اما آنهایی که از ترانه‌ای می‌رنجند نماینده‌ی اکثریت اهل ایمانند؟  اما اگر–آنگونه که آقای سروش و تقریبا تمام روشنفکران دیندار بارها تصریح کرده‌اند- اینها صرفا بخش تندرو و اقلیتی از دینداران هستند که نمی‌توانند نماینده‌ی اکثریت باشند، از نظر آن اکثریت چطور می‌توان آگاه شد؟

 جامعه‌ی ایران نه فقط از نظر رشد حیرت‌برانگیز دین‌گریزی و دین‌ستیزی با فضای انقلابی/اسلامی اوایل انقلاب و انقلاب فرهنگی بسیار متفاوت است که دیندارانش هم شباهتی به دینداران آن فضای عصبی و خشونت‌بار نمی‌برند. سی‌ چهل سال بعد از دورانی که جوانهای نخبه‌ی شهرستانی در دانشگاه های تهران در حال کشف دکتر شریعتی بودند، حالا آدمهایی در دور افتاده‌ترین شهرها هم می‌توانند به راحتی سالی صد فیلم خوب و بدون سانسور تماشا کنند، کتابهای ممنوعه دانلود کنند، هر وبلاگی را بخوانند… پس بعید نیست کم‌کم قشر عظیمی از جامعه متوسط ایران به شعور و مدنیت و مدرای بیشتری دست یافته باشد. شاید نماینده‌ی اکثریت دین‌داران همین رفقای جوان ما باشند که بارها مسخره کردن دین و دینداران و پیامبران را در آثار جهانی دیده و خوانده‌اند و همچنان شاهین نجفی گوش می‌کنند. آدمهایی که نه فقط اهل تکفیر و خون نیستند که رنجش‌های بیهوده. در دوقطبی “دینداری که می‌رنجد و بی‌دینی که نمی‌رنجد”ی که آقای سروش ترسیم می‌کند جای این گروه کجاست؟ دیندارانی که شعور و آگاهی‌شان اجازه نمی‌دهد خودشان را در حد نوجوانان هیجان زده‌ی پنجه بوکس در جیب و معتقداتشان را در حد “خوارمادر” آنها تنزل بدهند.

4- آیا دینداران حق دارند عوام باشند اما بی‌دینان باید حتما روشنفکر یا دست کم اهل مطالعه و تعقل باشند؟ آقای دکتر سروش چنان بزرگوارانه منتقدان را به نقد عالمانه‌ی خدا، دین، اسلام و شیعه دعوت می‌کند که مخاطب به شک می‌افتد نکند نامه‌ای که قرار بوده به دپارتمانی دانشگاهی یا انجمنی متشکل از سی چهل اندیشمند برود، نشانی گیرنده اشتباه خورده و سر از سپهر عمومی درآورده. واقعیت آن است که با قرائت اسلامی، در دنیا صدها میلیون کافر (خداناباور، آته‌ئیست) وجود دارند، دست کم دو میلیارد مشرک (بودیست، هندو… و بسیاری از ادیان کوچکتر)، بیش از یک میلیارد دین‌دار خداپرست نامسلمان (مسیحی، یهودی)، صدها میلیون مسلمان غیرشیعی و میلیون‌ها شیعه‌ی غیردوازده امامی. در چنان جمعیت عظیمی، گروه بزرگی عوام وجود دارند که هرچند آنقدر هتاک نیستند تا اشعار وقیح در سالمرگ بزرگانی دینی هسمایه بسرایند یا در منبرشان هر کس که حب بزرگان دینی خودشان را در دل ندارد زنازاده بنامند، اما به خاطر عوام بودنشان کارهای عوامانه می‌کنند. افسوس خوردن به حال آنها که کاش مثل “هیوم وکانت و هگل و مارکس و فویرباخ” از ناقدان محترم دین بودند بی‌شباهت نیست به دریغ‌خوردن بر حال سینه‌زنان زینبیه‌ی حاج‌باقر سلف‌فروش که کاش دست کم اگر نمی توانند ابن‌سینا و ابن رشد باشند مطهری و طباطبایی می‌بودند! اگر مسلمانان می‌توانند از عبدالکریم سروش تا سعید تاجیک گسترده باشند، گستره‌ی کافران هم می‌تواند از محمدرضا نیکفر تا فرود فولادوند باشد. وسط کشیدن پای فویرباخ وسط معرکه‌ی شاهین نجفی و گریززدن به لمپن‌های ضداسلام لس‌آنجلسی شبیه است به ذکر خیر از شیخ اشراق در تحلیل برادر کویتی‌پور و مخلوط کردن هر دو با عیدعمرگیران. از قیاسش خنده آمد خلق را.

5- به طور مشخص تکلیف مقوله‌ای به نام طنز انتقادی در مورد دین و دین‌داران چه می‌شود؟ آقای سروش تاکید دارد که جامعه‌ ایران جامعه‌ای عمیقا مسلمان و دیندار است و باقی خواهد ماند (و البته خود –خطاب به بی‌دین‌ها و سکولارها- تصریح می‌کند یکی از دلایل این پیشگویی‌ وعده‌ایست که قرآن درباره‌ی جاودانگی اسلام به مسلمانان می‌دهد! اهیه‌ی شاهد به روش سنتی). با فرض قبول این دعا، سوال این است که به طنز گرفتن مقوله‌ای تا این حد مهم و ریشه‌ای آیا به نظر ایشان رواست؟ آیا در منظومه‌ی فکری ایشان و “مردان و زنان و دختران و پسران بی‌ شماری که عقدشان را در محضر قرآن بسته اند و به آیین محمدی بر یکدگر حلال شده‌اند وباذن خدا ازیکدیگرکام گرفته اند ، فرزندانشان را محمد و فاطمه نام نهاده اند و الگوی مروّت و شجاعت را در علی‌ دیده اند” کسی مجاز است در نوشته‌اش، ترانه‌اش، کاریکاتورش، و کمدی‌اش خودِ دین و بزرگانش (و نه صرفا قمه‌زنان مهدیه‌تهران و قمه‌کشان فیضیه قم) را با طنز نقد کند؟ اگر چنین چیزی ممکن و رواست یک نمونه‌ی مورد قبول ارائه کنند و اگر نیست قبول کنند که روش اصحاب ولایت فقیه را پیش گرفته‌اند: اصل و اساس حکومت است و اجازه‌ی اعمال نفوذ و قدرت در هر زمینه‌ای دارد اما حق نقد و اشکال‌ بر او به کسی نرسیده چه رسد به طنز.

اما تاریخ روشنگری چیز دیگری نشان می‌دهد، چه دیدرو و ولتر که همچون بسیاری از اصحاب دایره‌المعارف با زبان طنز و هجو به سراغ دین و مسیحیت و مسیح و کلیسا رفتند (و نام بردن آقای سروش در مقاله‌اش از آنها سخت بی‌ربط و -همچون آغاز مطلب ایشان با “دل به دست کمان‌ابرویی‌ست کافر کیش”- نقض غرض می‌نماید) و چه هزاران طنزپرداز و کمدین دیگر که در طول تاریخ ادیان و مقدساتشان را به ریشخند گرفته‌اند، تاثیری که در مجموع در بیداری و تعقل تمدن بشری داشته‌اند کمتر از سایر گرو‌ه‌های فکری و اجتماعی نبوده است.

و آنها هیچکدام در جامعه‌ای که با چند نقی نقی شوخ‌طبعانه با پوششی از گنبدی پستان‌شکل را نداشته باشد، متشرعش حکم به و سربریدن و متجددش حکم به “خفّت و  خجلت”  بدهد جایی ندارند. این همان چیزیست که روشنفکران دینی و نظریه پردازان اسلام رحمانی می‌خواهند؟