مساله‌ی دشوار دوشواری و نگاهی به جکهای ترکی

ویدئوی کوتاهی که به «دوشواری» معروف شده و ظاهرا جزو گفتگوهای پخش نشده‌ی تلویزیون دولتی ایران است به عنوان قطعه فیلمی طنزآمیز و خنده‌برانگیز دست به دست می‌چرخد، کارش بالا گرفته و به ایجاد صفحه‌ پرتعدادی از هواداران در فیس‌بوک و خواندن ترانه هم رسیده است. همزمان، به دستمایه‌ی شوخی و طنز قرار دادن پیرمردی که در آن «دوشواری»‌ها را انکار می‌کند اعتراض‌هایی هم شده است. از پیرمردی درباره مشکلات محله و طرح شهرداری برای خراب کردن خانه‌های محل سکونت او سوال می‌شود و پیرمرد -با لهجه‌ی ترکی- منکر هرگونه مشکلی می‌شود، در حالیکه در تصویر پشت سرش ویرانه‌ها دیده می‌شوند آنجا را «یکِ یک» توصیف می‌کند و موضعی تهاجمی علیه مصاحبه‌کننده می‌گیرد. آنها که معترضند غالبا بر این گمانند که خنده‌زنندگان بر این ویدئو، لهجه‌ی ترکی پیرمرد را مسخره می‌کنند. پاسخ کوتاه می‌تواند این باشد که خنده‌دار بود این گفتگو نه به واسطه‌ی لهجه‌ی ترکی پیرمرد، بلکه به خاطر تعصب شدید او در پنهان کردن مشکلاتِ عیان است و موضعگیری‌اش علیه کسانی که (در حد یک گزارش کوتاه) قصد کمک به او را دارند. لج‌بازی آشنایی که نوعی اپیدمی در میان بسیاری از ایرانیان است، فقیر و غنی و پیر و جوان و بی‌سواد و باسواد هم گویا ندارد.

اگر داستان فقط بر سر لهجه ترکی بود، تصور حرفهای پیرمرد با لهجه‌ای دیگر باید خنده‌انگیزی آن را از میان می‌برد حال آنکه اینطور نیست و تصور همان حرفها با همان ژست و همان لحن تهاجمی، با لهجه‌ی مثلا مشهدی یا اصفهانی یا لری، اگر بیش از گفتگوی فعلی خنده‌دار نباشد کمتر نیست.

سال‌ها پیش، در اوایل دهه هفتاد، وقتی بحث ماهواره‌ها بالا گرفته بود، یک گزارشگر تلویزیونی در گفتگویی مشابه به سراغ چند پیرمرد در پارکی رفت تا از آنها نظرِ (طبعا منفی)شان درباره تهاجم فرهنگی و ماهواره‌ها را بپرسد. یکی از پیرمردها با لهجه‌ی غلیظ مشهدی پرسید «مَهوَره؟!… مَهوَره دِگه چیه؟… مو چمدِنُم مهوره چیه!» و چند بار همین را در پاسخ به کوشش گزارشگر مفلوک -که سعی داشت در چند جمله به او مضرات ماهواره و تهارجم فرهنگی را حالی، و بعد همانها را به عنوان جواب ضبط کند- تکرار کرد. آن زمان اینترنت و یوتیوب و شبکه‌های اجتماعی و موبایلها در دسترس نبودند اما همان یک بار پخشِ گفتگو هم طرف را تا مدتی نقل محافل ما کرده بود. مایی که مشهدی بودیم و طبعا نه لهجه‌ی خودمان به نظرمان خنده‌دار می‌آمد و نه مشهدی بودن را حقارت آمیز می‌دانستیم.

قهرمان ویدئوی «دوشواری» هم اگر با لهجه‌ی آقای «مَهوَره» حرف می‌زد بعید بود اعتراضی بالا بگیرد، ای بسا خود مشهدی‌ها در شوخی با آن پیشقدم می‌شدند. اما می‌توان انصاف داد و پرسید اگر نیمی از آن جُکهایی که با مطلع «یه روز یه ترکه…» هر روز در ایران ساخته و نقل می‌شوند، با همان محتوا برای « یه مشهدیه یه روز…» ساخته می‌شدند، مشهدی‌ها باز هم همین قدر درباره شوخی با خودشان و لهجه شان «ظرفیت» داشتند و «کول» بودند؟

ترکان و ادبیات طنزآمیز فارسی

در کتابهای تاریخ و ادبیات کلاسیک ایران «تُرک»به معنایی که امروزه بکار برده می‌شود وجود ندارد و اشارات فراوان به ترک‌ها در کتب کهن، غالبا به ترک‌ها و ترکمان‌های آسیای میانه و ماوراالنهر و نیز مغولان اشاره دارد. از جمله معروفترین ترکان در تاریخ ایران، ترکان سلجوقی و غزنوی بودند که بر ایران حکمرانی کردند و برخی از آنان از غلامی به سرداری سپاه و سپس سلطنت رسیدند. راوندی، مولف راحه الصدور، از نویسندگان عهد سلجوقی در توصیف دیدار باباطاهر همدانی و سلطان طغرل بیک می‌نویسد باباطاهر «او را گفت ای تُرک با خلق خدا چه خواهی کرد؟»

در غالب آثار ادبیات کلاسیک فارسی و به ویژه در آثار سعدی، عبید و حافظ، سه شاعر-نویسنده‌ی بزرگ دوره پس از اشغال ایران توسط مغولان، ، تُرک‌ها به زیبارویی، دلبری، خونریزی، غارتگری، ساقی‌گری و غلامی متصف یا مشهورند. حماقت یا ساده‌دلی هرگز جزو صفات آنها نبوده است.

عبید زاکانی، برجسته‌ترین طنزپرداز و فکاهی‌نویس ادبیات فارسی نیز فصل دوم رساله‌ی تعریفات را به «ترکان و اصحاب ایشان» اختصاص داده و روی سخنش با مغولان است. با این حال ترکان هرچند موضوع طنز قرار گرفته‌اند اما در «لطیفه‌های ابلهان» حضور ندارند. در رساله‌ی دلگشا و بعضی دیگر از آثار فکاهی و طنزآمیز عبید زاکانی، لطیفه‌های ابلهان معمولا درباره قزوینیان است. خود عبید هم اهل (حومه) قزوین بوده است.

با مروری بر مشهورترین مجموعه لطایف فارسی یا ایرانی (که به زبان عربی نوشته شده‌اند) مثل نوادر راغب ، زهر الربیع و لطایف الطوایف می‌توان با اطمینان گفت که ترک‌ها (با هر مصداقی) دست کم تا اواخر دوران قاجار در لطیفه‌های ابلهان حضور نداشته‌اند. در یکی از متاخرترین نمونه‌ها از این دست، ریاض‌الحکایات، تالیف حبیب‌الله کاشانی (از نویسندگان عهد قاجار و احتمالا همعصر محمدشاه قاجار) لطیفه‌های ابلهان مربوط به مازندرانی‌هاست.

طنز معاصر و ترک‌های معاصر

در فرهنگ عامه امروز ایران، به کسی که «ترک‌زبان» باشد، یعنی زبان مادری‌اش ترکی باشد، «ترک» گفته می‌شود چه زاده‌ی تبریز آذربایجان باشد چه قزوین و چه قوچانِ خراسان. تلاش بعضی رسانه‌ها و نهادهای رسمی نیز برای جا انداختن «آذری» به جای «ترک» به همان میزان که اشتباه است به نتیجه نرسیده است و به نظر می‌رسد اتصاف میلیون‌ها نفر به زبان نسبتا مشترکی که با آن سخن می‌گویند، هر چند دقیق نیست، بهتر از اشتباهِ آشکار در انتساب آنها به دو استان غربی یا کشوری شمالی باشد.

با پذیرفتنِ مسامحه‌آمیزِ چنین تعریفی، باید گفت نقش تُرک‌ها در طنز معاصر ایران (دوران مشروطه تا امروز) بی‌نظیر بوده است، البته نه به عنوان قربانی و موضوع خنده بلکه به عنوان طنزنویس و فکاهی ساز.

از اواخر دوران ناصرالدین شاه، ترک‌ها با قوت در طنز و شوخ طبعی فارسی ظاهر می‌شوند. کتاب‌های طنزآمیز، انتقادی و روشنگر طالبوف و زین العابدین مراغه‌ای و نوشته‌ها و کمدی‌های فتحعلی آخوندزاده که همگی ایرانی الاصل و ترک زبان بودند آغازگر جریانی بود که بعدا با مطبوعات طنزآمیز ترکی و فارسی‌ای که از مناطق ترک‌زبان به ایران می‌رسیدند نقش بی‌نظیری در پا گرفتن طنز انتقادی در هنر، ادبیات و مطبوعات مطبوعاتی ایران داشتند. در یک قلم، فقط روزنامه طنزآمیز “ملانصرالدین” که به ترکی منتشر می‌شد چنان تاثیری داشت که بعضی از بهترین کارهای طنزآمیز دهخدا و نسیم شمال، دو تن از بهترین طنزپردازان دوران مشروطه، ترجمه یا اقتباس‌هایی از کارهای جلیل محمدقلی‌زاده و علی‌اکبر صابر، دو تن از نویسندگان ملانصرالدین بود. در آثار بجامانده از این دوره، شوخی یا لطیفه‌ای درباره‌ی ترک‌ها، شبیه به آنچه امروز هست، دیده نمی‌شود.

احتمالا نخستین کسی که اصطلاح اهانت‌آمیزی علیه ترک‌ها (با مصداق امروزی) را رسما مکتوب و در یک دیوان اشعار منتشر کرد، شاعر مشهور ترک زبان ایرانی، محمدحسین شهریار، باشد. بخشی از آن شعر با ترجیع بند «الا تهرانیا انصاف می‌کن خر تویی یا من؟»:

تو اي بيمار ناداني چه هذيان و هدر گفتي

به رشتي كله ماهي خور به طوسي كله خر گفتي

قمي را بد شمردي اصفهاني را بتر گفتي

جوانمردان آذربايجان را ترك خر گفتي !

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدي دامن

الا تهرانيا انصاف مي‌كن خر توئي يا من ؟

 (ديوان شهريار، انتشارات زرين و نگاه، چاپ ١٦، جلد ١، صفحه ٦٨٥).

هر چند تاریخ سرودن شعر در دیوان وی مشخص نیست اما از آنجا که شعر از زبان یک سرباز آذربایجانی سروده شده و در آن به  حمله متفقین ( “به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل، فرو می‌ریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل”) اشاره شده، می‌توان نتیجه گرفت در اوایل دهه 20 شمسی، آن اصطلاح کلیشه‌ای که پایه جکهای ترکی امروزی است در آن زمان در تهران رواج داشته است. و می توان حدس زد که چنین کلیشه‌ای فقط در طی سه چهار دهه بین انقلاب مشروطه و اوایل دهه 20 به وجود آمده باشد.

تحقیقی جامع درباره‌ی چرایی و چگونگی پیدایش این کلیشه انجام نشده اما حدس و گمان زیاد زده شده است. از جمله: نقش ترک زبان‌ها در انقلاب مشروطه و کینه‌ی  مستبدین از آنها، مهاجرت گسترده از مناطق ترک زبان به تهران در دوران رضاشاه و در نتیجه احساس خطر تهرانی ها از اشغال وسیع مشاغل توسط ترک‌ها، ساختار متفاوت زبان ترکی با فارسی که باعث می‌شود ترک‌زبان‌ها در فهم فارسی تا حدودی مشکل داشته باشند، نقشه استعمار برای کینه‌ورزی میان اقوام و در نتیجه تجزیه‌ی ایران… . حدس و گمان هایی که به راحتی قابل ابطالند و به سختی قابل اثبات.

برای خندیدن نه قضاوت

احتمالا این کلیشه فقط برای بکارگیری در جکها بکار گرفته یا حتی ساخته شده باشد، چه آنکه با وجود اینهمه ادیب و دانشمند و فیلسوف و هنرمند و سیاستمدار و مدیر تُرک در ایران، بعید می‌نماید آدمی منصف و عاقل واقعا معتقد باشد که ترک‌ها واقعا از قماش “یه روز یه ترکه” باشند (همچنان که می‌توان به سلامت عقلی کسی که با شنیدن جکهای مربوط به قزوینی فکر کند مردان قزوینی از دم بچه‌باز و لواط‌کارند، شک کرد). تبعیض البته هست اما در نظام مقدس جمهوری اسلامی چنان است که وقتی بلوچ‌های سنی و درویشان کرد و ارامنه‌ی مسیحی و ترکمن‌ها و… (تقریبا همه‌ی مردم، بجز چند میلیون نفری از هواداران نزدیک به حکومت) را در نظر آوریم، می‌توان گفت وضع ترک‌ها “نسبتا” بد هم نیست و در صف تبعیض زنبیلشان آن وسط مسط‌هاست.

با این اوصاف، ای بسا که بخش بزرگی از دلخوری ترک‌زبان‌ها -از آنچه که آنها «فارس‌«ها می‌خوانند- و به بهانه‌هایی مثل اعتراض بر سر ویدئوی «دوشواری» یا شورش عظیم و حیرت‌آور به خاطر کارتون «سوسک» روزنامه ایران ظاهر می‌شود، به خاطر همین جکها باشد و نه واقعا تبعیض و تحقیر برنامه‌ریزی شده‌ای علیه ترک‌ها، چنان که بعضا گمان و ادعا می‌شود (در کدام سیستم؟! سیستمی که رهبر حکومتش ترک‌ است و رهبر اپوزوسیونش ترک‌ است و ده‌ها وزیر ترک هستند یا بوده‌اند و صدها مدیر ارشد ترک دارد؟ و در مملکتی بسیاری از قهرمانان ملی‌اش ترکند و تقریبا برای هیچکس مهم نیست که یک هنرمند یا ورزشکار یا نابغه‌ی علمی‌اش ترک است یا نیست…؟)

غرض دفاع از شوخی با زبان ترکی و ترک زبان‌ها نیست، تلاش برای کاستن حساسیت بسیار زیاد بر روی یک لهجه و تفسیرهای خصم‌آلود از شوخ‌طبعی‌هایی است که تقریبا همه جا مرسومند. جکهای قومی تقریبا در بین تمام اقوام و ملل و نژادها سابقه دارند و الزاما برای توهین و تحقیر و تبعیض استفاده نمی‌شوند. جک یا لطیفه، به علت ساختار بسیار پیچیده‌ و فشرده‌اش، معمولا نیاز به پس‌زمینه دارد و این پس‌زمینه به راحتی با کلیشه (یا پروتوتایپ) تامین می‌شود. پس‌زمینه‌ای که یه قزوینیه، یه رشتیه، یه اصفهانیه، یه آبادانیه، یه عربه ، یه ترکه و یه آدمی که می‌تواند از هر کجای دیگر باشد و هر شغلی داشته باشد، آن را تامین کند. و این متضمن هیچ واقعیتی مبنی بر احمق، بچه‌باز، بی‌غیرت، لافزن و شهوتران بودن آدمها نیست.

بزرگترین طنزنویس زبان فارسی، عبید زاکانی اهل قزوین بود و لطیفه‌های بسیار در مورد قزوینیان ساخت و نوشت. نه او را هیچ زمان در قزوین به این خاطر سرزنش کردند و نه امروز از آن کلیشه خبری‌ست. قزوینیان را امروز طور دیگری در جک‌ها تصویر می‌کنند که هرچند اخلاقی نیست اما به نظر می‌رسد مورد اعتراض قزوینی‌ها هم نیست. شاید چند دهه بعد هم یه روز یه مشهدیه در جکها جولان بدهد. می‌توان در مقام گوینده بیشتر محتاط و مودب بود و در مقام شنونده زیاد جدی نگرفت.

 —————-

بازنشر از بی‌بی‌سی

یک کلمه‌ی بزرگ خطاب به آدم‌های کوچک

در زمان‌هایی نه چندان دور، آنقدر که من هم به خاطر دارم، بیشتر آدمها در شهرهای بزرگ در خانه‌هایی حیاطدار زندگی می‌کردند و نه مثل امروز روی هم، در آپارتمان‌ها. زندگی افقی خصوصیاتی داشت: آدم‌ها بیشتر با هم آشنا بودند و مهربانی یا آزار یکدیگر را بیشتر و مستقیم‌تر درک می‌کردند.

در چنان فضایی “محله” معنا داشت و پیش از نوستالژیک شدن نوشته، باید بگویم این زندگی در محله چندان هم آش دهن‌سوزی نبود. چه دعواهای خونینی بین بچه‌های این محله با آن یکی محله بود و چه کتک‌های ناحقی که بچه‌های سربزیر می‌خوردند چون گذرشان به آن یکی محله افتاده بود که دو سه تا از بچه‌های شرورشان قبلا از بچه‌های شرورتر این محله کتک خورده بودند. در سطح بزرگترها البته دعواها جدی‌تر بود هرچند نه الزاما به صورت کتک‌کاری. اوج فاجعه آنجا بود که محله‌ای لات یا اَرقِه‌ای داشت که زده بود به سیم آخر. لاشه لات، یا لاتی که به سیم آخر زده را باید شخصا به چشم دیده باشید تا بتوانید باور کنید وقتی آدمیزاد آبرو و شرف را یکجا فروگزارد و سربی‌باکی هم داشته باشد ممکن است چه موجود رذل و فجیعی شود. یک نمونه را که به چشم خودم دیدم:

زنک آمده بود دم خانه‌ی یکی از همسایه‌های برای دعوای دخترش با دختر همسایه. همینکه زن همسایه چیزی در جواب عربده‌کشی‌هایش گفت، چنان تک تک اعضا و جوارح خودش و دخترش و فک و فک فامیلش را به تک تک خرها و سگ‌ها حواله داد که نفس در سینه همه‌مان حبس شد. زن همسایه با مردمکانی وامانده فقط می‌لرزید، چند نفر زدند زیر گریه، مادرهایی که شوکه نشده بودند گوش بچه‌هایشان را گرفتند و از مهلکه بدر بردند. وقتی خوب حرفهایش را زد، صحنه‌ها را تصویر کرد و جیغ‌هایش را کشید، خیلی آرام، انگار نه انگار که زن است مادر است آدم است، نگاهی با پیروزی به چهل پنجاه نفری که جمع شده بودند انداخت. پیروزمندانه نگاهش را چرخاند. همه ماستها را کیسه کرده بودند و نفس از کسی در نمی‌آمد. رجزخواند و دست دخترش را کشید و رفت. جماعت، مثلا مادر من، چه می‌توانستند بکنند؟ دهن به دهن زنک بگذارند؟ پلیس خبر کنند؟

در همان محله که بودیم یک بار از همین طایفه یکی به برادرم پریده بود. من ندیدمش ولی می‌گفتند ریغ ماسویی بیش نبوده و به بهانه اینکه برادرم با ماشین به او راه نداده جار و جنجال و فحاشی راه انداخته و اینقدر ادامه داده تا برادرم کشیده‌ای حواله‌اش کرده. در چنین جاهایی و چنان زمانی رسم به آژان کشی در اینطور موارد نبود. ولی یارو پلیس خبر می‌کند که آی این من را زده و جیبم پاره شده و پانصد تومان پولی که در جیبم بوده حالا نیست(سال 61-62). روایت برادرم از پاسگاه پلیس:افسر کشیک تا طرف را می‌بیند کشیده‌ی جانانه‌ای به طرف می‌نوازد و با ناسزای فراوان می‌گوید از اینکه هربار به بهانه‌ای افراد را به کلانتری می‌آورد خجالت بکشد و ایندفعه پدرش را درمی‌آورد. واکنش طرف: این من را زده و پانصد تومن پولم هم از دستم رفته. یا پول بدهد یا ما را بفرستید دادگاه. توصیه پلیس: این دویست بار تو را از پله‌های دادگاه بالا و پایین می‌کند پول را بده و خودت را خلاص کن پسرم.

همه جا نه، ولی به محلات بسیاری یکی از این لاشه‌لات‌ها مثل آیه عذاب نازل می‌شدند و زندگی را چنان به کام مردم تلخ می‌کردند که یا به مرحله‌ی خفه‌خون می‌رسیدند و یا بار و بنه‌هاش را جمع می‌کردند جای دیگری می‌رفتند. لات‌ها با بازوی کلفت و قمه‌ی تیزشان روی ترس مردم از جان و مالشان برپا بودند لاشه‌لات‌ها، بدون همه چیز، فقط به ترس آدمها از آبرویشان آویزان بودند. با لات می‌شد کنار آمد، به رو گرفت، نمک‌گیرش کرد، سیبیلش را چرب کرد یا یک لات‌تر از خودش را فرستاد کاسه کوزه‌اش را بهم بریزد؛ لاشه‌لات کثافتی غیرقابل مذاکره، معامله و روکم‌کنی بود. فقط باید کامل له می‌شد که آن هم از معدود آدمهایی برمی‌آمد.  سروکار داشتن با آدم مردم‌آزاری که نه آبرو دارد نه از چیزی می‌ترسد نه هیچوقت از هیچ چیزی راضی می‌شود و نه پایش را به اندازه‌ی گلیم خودش دراز می‌کند و همیشه باید در مرکز توجه دیگران باشد بدترین کابوس آدمهای محترم و معمولی است.

اگر خودتان به خاطر ندارید از بزرگترها بپرسید. از این دست خاطرات فراوان دارند.

به تعبیر محمد قائد که گفت «همه‌ی ما به طرز غم‌انگیزی ایرانی هستیم» می‌توان گفت «همه‌ی ما به طرز غم‌انگیزی در همان محلات زندگی می‌کنیم.»

در ادارات، در مدارس، در مساجد، در خیابان‌ها و در فضای مجازی، فراوان آدم معمولی و محترم (محترم به معنای معمول، نه عاری از اشتباه) همچنان باید آسه بروند و آسه بیایند و نفس در سینه حبس کنند که شاخ نخورند. و این همان چیزی‌ست که لاشه‌لات‌ها در ادارات، در مدارس، در مساجد، در خیابان‌ها و در فضای مجازی می‌خواهند. در ایران نان از ظاهرسازی برای حمایت حکومت درمی‌آورند و در خارج نان از دشمنیِ ظاهری با آن.

رسانه دارند، خبرنویس دارند و کامنت‌گذار دارند و خود گاهی در هر سه نقش حضور دارند تا دیگران را دزد و آدم‌ربا و قاتل و فاحشه و مواجب‌بگیر این و آن معرفی کنند. اگر صدایی به اعتراض بلند شود آنوقت تیم وکلای گران قیمت دارند و به هر بهانه‌ای شما را به دادگاه می‌کشانند. اعصاب و روان و کار و زندگی آبروی دیگران نقطه ضعفشان است؛ پس ساکت می‌نشینند و هر ساکت-نشستنی‌ یک پیروزی و یک امتیاز برای لاشه‌لات‌ها محسوب می‌شود. آنوقت، در موارد بزرگتر به رسانه‌های بزرگتر می‌روند و از اینکه دیگران حاضر نشده‌اند با آنها به یک جوال بروند پیروزی می‌سازند و لجن‌پراکنی‌شان را بجای سطل با ماشین آتشنشانی انجام می‌دهند. موارد کوچکتر را هم دستمایه‌ی لغزخوانی و زهر چشم گرفتن از اهل محل می‌کنند.

باید به آدم‌های محترم حق داد اگر از گلاویز شدن با کسی که هیچ راه ابراز وجود و منبع درآمدی ندارد جز همین گلاویز شدن‌ها، پرهیز کنند؛ اما سوال اینجاست که چنین وضعی تا کی ادامه می‌یابد و راه خلاصی از آن چیست؟ و آیا خبرنگار، فعال سیاسی و اجتماعی، روشنفکر عرصه عمومی و کلا هرکسی که در مورد حق و حقیقت “فعالانه” احساس مسئولیت می‌کند می‌تواند مثل تمام آدمهای مودب و محترم و معقول، هر روز راهش را کج کند و چشمش را ببندد و یک گوشش را در و یکی را دوازه کند تا از شر نامه‌های تهدیدآمیز و کامنت‌های توهین‌آمیز و شایعات شرم‌آور و احضارنامه‌ها در امان بماند؟

<<نه>>

تاریخ متراکم رجاله

آنچه بارها محمد قائد به تلویح و مهدی خلجی به تصریح درباره یکی از پایه‌های اصلی قدرت در نظام حوزه و به تبع آن جمهوری اسلامی گفته‌اند، نقش بسیار تعیین کننده “رجاله” است.

محسن کدیور در یادداشت‌هایی که اخیرا به بهانه‌های گوناگون منتشر کرده است، شاید بی‌آنکه بخواهد، در کنار نشان دادن ظلم عظیمی و حیرت‌آوری که ج ا ا به روحانیون مخالف یا معترض روا داشته و می‌دارد، بخشی از تاریخ رجاله در روحانیت شیعه را نمایان کرده. از خاطرات شیخ محمد یزدی، رییس قوه قضائیه منصوب ولی امر مسلمین کل جهان:

«تسخیر دارالتبلیغ: در نخستین هفته های که حضرت امام به قم تشریف آوردند، غائله حزب خلق مسلمان با اتکاء به شخصیت و موقعیت آقای شریعتمداری به وجود آمد. یک روز به ما اطلاع دادند که اوضاع قم به هم ریخته و شبیه دوران قبل از پیروزی انقلاب اغتشاشهایی بوجود آمده است. بنده در آن ساعت در منزل مرحوم اشراقی داماد حضرت امام نشسته بودم و امام هم تشریف داشتند. قرار شد از منزل خارج شویم تا از نزدیک در جریان اوضاع قرار گیریم…. مشاهده کردم که  در چهارراه و نیز سرکوچه آقازاده در خیابان ارم که به منزل امام منتهی می شد سنگربندی کرده اند و خلاصه شهر حالت مضطربی دارد. چند دقیقه بعد آقا شیخ غلامرضا [از اعضای دفتر آیت الله شریعتمداری] را دیدم و شروع کردیم به صحبت کردن و در پی جمله ای که ایشان به زبان آورد، من عصبانی شدم و گفتم: تو غلط کردی! تو می دانی که اگر توهین کوچکی به امام بشود، دیکر اثری از آقای شریعتمداری در قم نمی ماند؟» گفت: «آیا تو فکر می کنی که مردم قم به همین سادگی دست از آقای شریعتمداری می کشند؟» گفتم: «اگر تا یک ساعت دیگر این بساط را جمع نکردید، می دانم که چه کار کنم.» گفت: «مثلا چه کار می کنی؟» گفتم «خواهی دید.»
بعد به نزد باجناقمان مرحوم محسن آقا رفتم و از او خواستم تا حاج غلام را خبر کند. حاج غلام شخص قوی تنومندی بود که خیلی ها از او می ترسیدند و سرش درد می کرد برای کارهای بزن بهادری! هروقت هرجایی به بن بست کشیده می شد و تکلیف احساس می کردیم به حاج غلام متوسل می شدیم و او هم خودش را ملزم می کرد تا کاری را که از او خواسته ایم تمام و کمال انجام دهد. وقتی حاج غلام  خودش را به ما رساند گفتم: «بچه هایت را جمع کن و برو سراغ این ترکهایی که شهر را به آشوب کشیده اند و تا آنجا که در توان داری آنها را دستگیر کن! بعد به ساختمان نزدیک پل منتقل کن»… حاج غلام گفت: «این کارها برای چیست؟» گفتم: «کار نداشته باش و کاری را که از تو خواسته ام انجام بده. فقط یادت باشد که جان امام در خطر است.» حاج غلام گفت:«چشم.» و رفت.
در کمتر از نیم ساعت حاج غلام و نوچه هایش افتادند به جان خلق مسلمانها. زدند و بستندد و گرفتند و به ساختمان مزبور منتقل کردند. آقا شیخ غلامرضا همه کاره‌ی آقای شریعتمداری  هم جزو دستگیرشدگان بود…. به بنده پیغام دادند که آقای شریعتمداری با شما کار دارد. با آنکه می توانستم حاج غلام را با خود بردارم، با یکی از بچه های رده سوم و چهارم وارد بیت آقای شریعتمداری شدم. وقتی با ایشان ملاقات کردم، دیدم رنگ از صورتش پریده است… گفت: امنیت جان من چه می شود؟» گفتم: «امنیت شما به عهده من» ….
فردای آنروز پیش از ظهر به محل سابق ساواک رفتم. شیخ غلامرضا را در یکی از سلولها زندانی کرده بودند … گفتم باید قاضی به پرونده شما رسیدگی کند و کار شما مسیر قانونیش را طی کند.» جا خورد و گفت: «واقعا می خواهی مرا درگیر پرونده و قانون کنی؟» گفتم: «مثل اینکه خبر نداری که حکومت اسلامی است؟» بعد شخصی را که همراه خود برده بودم به شیخ غلامرضا معرفی کردم و گفتم: «ایشان قاضی است و از شما بازجویی به عمل می آورد.» تا آن وقت ما کار بازجویی نکرده بودیم و به فرد همراهم گفتم: «این در واقع اولین بازجویی رسمی است که ما انجام می دهیم.»…. (خاطرات آیت الله محمد یزدی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۸۰، ص۱۸۸-۱۸۵)

 

(به شعبان جعفری زورخانه و باشگاه هبه می‌شد به محمد یزدی ریاست قوه قضائیه. قدرشناسی تا کجا!)

آنکه از حال و هوای حوزه خبر ندارد لابد بهت زده می‌شود که رئیس قوه قضائیه و حضرت آیت‌الله، اگر هم سابقا چنین خبط‌هایی کرده چرا چنین خاطراتی را با افتخار می‌نویسد، کسی که از حال و هوای حوزه و تاریخ شیعه بیشتر خبر دارد صرفا ده‌ها نمونه مشابه به ذهنش می‌آید. آنکه معدود کتاب‌های “واقعی” زندگی‌نامه‌ای از حوزیانی مثل آقا نجفی قوچانی و شیخ ابراهیم زنجانی را خوانده، اگر جز این می‌بود تعجب می‌کرد.

مرجعیت شیعه همواره برآمده‌ی رجاله بوده و رجاله را برکشیده: مریدان بزن‌بهادر و چماق‌بدست این آیت‌الله دخل آن یکی را می‌آورده‌اند و این مرجع، و وجوهات بگیر اصلی می‌شده. وقتی کیسه‌ی این پرتر می‌شده رجاله‌های بیشتری را می‌پرورانده و آنها را تا حد وکیل و معتمد و بازاری بالا می‌کشیده. قصه امروز و دیروز هم نیست. دست کم از زمان درگیری‌های شدید و آدمکشی‌ها برای وجوهات شیعه در عصر امام یازدهم، این ماجرا سابقه دارد – و مهمتر از آن نهادینه شده. چسبیده شدن چماقلو به مجتهد در لغت‌نامه‌ها بی‌دلیل و به صرف چند نمونه نبوده. خواندن کتاب “مکتب در فرایند تکامل” مو بر بدن آدمیزاد راست می‌کند: حضرت امامی که یقه می‌درانده، مال شیعیان که برای تبرک و برداشت سهم امام خدمتش آمده بوده را پس نمی‌داده، با وکلا و نایبانش درگیر می‌شده و بر سر اختلافات مالی حکم ترور صادر می کرده است.

بلایی که امام راحل دوران‌طلا بر سر آیت‌الله شریعتمداری آورده بقدری نفرت آور، و عجز و لابه آن پیرمرد برای حفظ زندگی و اموال خود و اطرافیانش چنان حقارت‌بار، است که حال آدمی‌زاد را بد می‌کند. بد شدن حال اما گاهی ضروری‌ست.

منافع هلوکاست نامقدس و زیان‌های دفاع مقدس

هنوز چند هفته‌ای از توقیف روزنامه شرق به خاطر چاپ کارتون «چشمبندان» هادی حیدری نگذشته بود که انتشار کیهان کاریکاتور به خاطر «زلیخا فشن شو» متوقف شد. اینبار مورد اشکال آن بود که کارتون به یوسف «یکی از انبیای الهی» تعریض داشته یا حتی او را به طنز کشیده. هر چند که واکنش حکومت با هر دو نشریه یکسان نبود اما توضیح و توجیه برای «منظور» هنرمند طنزپرداز، همان بود که در چنین مواردی معمول و مکرر است: اصرار بر اینکه منظور طنزپرداز، اهانت نبوده است و وی زیر سوال بردن مساله‌ای که موجب آزردگی معترضان شده را حتی به مخیله راه نمی‌داده.

پیش از هر چیز باید این احتمال را با قوت در نظر داشت که همه‌ی طنزآوران و به خصوص کارتونیست‌هایی که مدعی شده‌اند چنین و چنان منظورهایی در هنگام خلق آثاری که بعدا جنجال‌ساز شد در سر نداشته‌اند، در ادعای خود صادق باشند. دیگر آنکه وقتی شدت مجازات و بحران و خطر هیچ تناسبی با میزان انتقاد و حتی تمسخر نداشته باشد، منعی اخلاقی وجود ندارد اگر شخص بعدا منکر قضیه شود. وقتی حسن کریم‌زاده‌ی 19 ساله به اتهام چاپ شدن تصویر محترمانه‌ای از یک ورزشکار با صورتی اندکی شبیه به آیت‌الله خمینی در مجله‌ی فاراد، تحت شکنجه و در آستانه اعدام قرار داشت چه کسی می‌تواند اخلاقا او را از انکار قضیه منع کند؟(1)

با این‌حال نمی‌توان از این پرسش گذشت که اصولا چه اشکالی دارد اگر یک کارتونیست یا طنزنویس از امور مقدس و محترم و مقبول اکثریت جامعه سوژه بسازد و آنها را به طنز بگیرد؟ «حرف دل مردم» را زدن البته خوب است اما تمام کار «طنز» این نیست. انتقاد فقط آن نیست که هم‌رای با نظر مردم (توده) باشد و به انتقاد از گرانی و تورم و امنیت و فساد و حتی سرکوب آزادی‌های مدنی و سیاسی محدود باشد. اوضاع و احوال طنزآوران ایرانی تحت فشار حکومتی سرکوبگر و بهانه‌جو کاملا قابل درک است اما ضمنا نباید از نظر دور داشت که تلاش دائمی برای رفع «اتهام» از به پرسش یا شوخی گرفتن جنگ و «پیامبران الهی» و فلان آیت‌الله و حجاب و… (فهرست طویلی از امور مقدس شده در جمهوری اسلامی) نهایتا به پذیرش روانی و ملکه ذهنی شدن آنها به عنوان اموری مقدس و «دست‌مکن» می‌انجامد.

در نمونه‌های اخیر، و در نشریاتی با دیدگاه‌های سیاسی گوناگون، چه بسا که کارتونیست‌های شرق و کیهان‌کاریکاتور هیچکدام قصد انتقاد از جنگ و یا به شوخی گرفتن قصه‌های قرآنی را نداشته‌اند، و نیز قابل درک است که اگر همچو منظوری هم داشته‌اند با بیخ پیدا کردن کار و مبدل شدنش به گزک‌های سیاسی، از در انکار یا توجیه برآمده باشند، اما ضمنا باید متوجه بود که مبادا این «استراتژی»‌های موقت برای عبور از بحران یا حفظ جان، به «باور» تبدیل شوند.

استراتژی با عوض شدن شرایط از بین می‌رود یا تغییر می‌کند اما باور ثابت می‌ماند. باور می‌گوید هیچ‌کس حق ندارد با جنگ ایران و عراق و به خصوص کشته‌شدگان آن شوخی کند اما استراتژی می‌گوید در شرایطی امن، هیچ منعی وجود ندارد که کسی کشته شدن صدها هزار جوان را در جنگی بی‌حاصل با تیغ طنز به انتقاد بگیرد. آدمهایی، بیشتر جوان و حتی کودک و نوجوان در جنگی کشته و ناقص شده‌اند که دست کم بعد از فتح خرمشهر و بیرون راندن متجاوز و راضی شدنش به مذاکره و پرداخت غرامت، بیهوده و فاجعه‌بار بوده است؛ و حالا عده‌ای با قداست بخشیدن به آن، دکان و دستگاه پرسودی راه انداخته‌اند، چه ایرادی وارد است این موضوع سوژه‌ی طنز شود. و چه کسی گفته‌است که طنز همیشه سوژه‌ی خود را ریشخند و تحقیر می‌کند؟ آثار طنزآمیز تحسین‌شده‌ی بسیاری با اشاره به فجایعی همچون جنگها و نسل‌کشی‌ها و بلایای طبیعی وجود دارند.

در پرداختن به فجایع انسانی در طنزها باید بسیار ملاحظه کرد و چه بسا شوخی‌های غیراخلاقی‌ای و ضدانسانی‌ای که با کمترین بی‌احتیاطی در دستمایه قرار دادن چنان موضوعاتی می‌توانند به وجود آیند. این حرفی‌ست و داخل خط قرمز بردن وقایع معاصر تاریخی حرفی دیگر. همانطور که پرداختن به قربانیان حرفی‌ست و پرداختن به دکان‌سازان از قربانیان حرفی دیگر.

حتی هلوکاست هم -که به درستی یا با اغراق- بزرگترین و دردآورترین فاجعه انسانی دوران معاصر لقب گرفته و در بسیاری از کشورها زیر سوال بردن آن جرم محسوب می‌شود از این قاعده مستثنا نیست و مشخص شده است قداست‌سازی از آن تا چه حد می‌تواند به ضرر آزادی و آزاداندیشی و مورد سواستفاده سیاستمداران  باشد. قداست‌شکنی در ذات طنز است و با درک همین موضوع بعضی از بهترین طنزپردازان اسرائیلی به هلوکاست نزدیک شده‌اند.

از جمله، یک برنامه تلویزیونی طنزآمیز در اسرائیل با نام The Chamber Quintet  که معمولا به عنوان برنامه‌ای از سوی «نسل سوم» اسرائیلی‌ها شناخته می‌شود با همین رویکرد بارها به سوء استفاده از هولوکاست، بزرگنمایی آن و مظلوم‌نمایی دولت و مردم اسرائیل با آن پرداخته است. در یک آیتم، قبل از شروع یک مسابقه‌ی دو در آلمان، چند نفر که خود را «هیات مذاکره‌کننده اسرائیلی» معرفی می‌کنند به داخل میدان مسابقه می‌روند و از داور می‌خواهند اجازه دهد دونده اسرائیلی چند متر جلوتر از بقیه مسابقه را شروع کند. وقتی داور قبول نمی‌کند، عکس زنی را نشان می‌دهند با این ادعا که این مادر بیچاره‌ی دونده‌ اسرائیلی است که در هلوکاست کشته شد و اگر پسرش برنده نشود روحش در عذاب است… . بعد کم‌کم لحن‌شان تهدیدآمیز می‌شود و با انگلیسی دست و پا شکسته شروع به داد و فریاد می‌کنند: « ما مگر چی می‌خواهیم بجز کمی از حق‌مان در این همه ظلم تاریخی؟… شما غیریهودی‌ها همه‌تان سنگدل. فقط بلدید ما را تحقیر بشود. ملت یهود به اندازه کافی شکنجه نشده‌اند؟ فیلم فهرست شیندلر را مگر ندید؟» وقتی اینها افاقه نمی‌کند سرانجام یکی از آنها هفت‌تیرش را در می‌آورد و روی شقیقه‌اش می‌گذارد «حالا من هم که یک یهودی هستم در حضور این آیشمن ضدیهود به زندگی خود تمام بخشید.» سرانجام داور مسابقه قبول می‌کند که دونده‌ی اسرائیلی جلوتر از دیگران شروع کند. مذاکره‌کنندگان از او تشکر می‌کنند و قول می‌دهند پس از مرگش درختی به نام او در «خیابان خیرین غیریهودی» بکارند. ده‌ها نمونه از این دست شوخی‌ها پیرامون هلوکاست فقط در همین یک برنامه‌ عام و پرمخاطب در تلویزیون اسرائیل (و نه در رسانه‌های تخصصی و روشنفکرانه) به نمایش درآمده‌اند.(2)

تازه اگر در مورد هلوکاست باور عمومی (دست کم در اسرائیل) بر این است که میلیون ها آدم معمولی بیگناه بیخبر، از زن و کودک و پیر و جوان، طی یک پروسه سیستماتیک نسل‌کشی از بین رفته‌اند؛ در مورد کشته و مجروح شدگان جنگ ایران و عراق داستان متفاوت است: آدم‌هایی به اجبار یا اختیار به میدان جنگ رفته‌اند، و از آنموقع تا به امروز – بر خلاف تبلیغات و تلقینات رسمی حکومت- بسیاری از خانواده‌ها و خود «شهدا و جانبازان» به آن جنگ هولناک و به خصوص سواستفاده‌های پس از آن به نام شهدا و جانبازان معترض بوده‌اند.

شدت و غلظت زیاد در رفع اتهامِ به پرسش گرفتن چیزی، تاییدی‌ست غیرمستقیم بر قداست آن و منع پرسشگری از آن. این مساله به خصوص درباره‌ی «جنگ» خطرناک است و ماجرا از سطح دکان‌داران و سو‌ءاستفاده‌چی‌ها بالاتر می‌رود. وقتی جنگ قبلی را بعد از بیست سال نباید حتی در این حد به پرسش گرفت که آن آدمها با چه انگیزه‌ی «واقعی» و چه میزان از آگاهی به میدان نبرد رفتند (حالا با چشمبند یا با سربند یا هرچه) از جنگ بعدی به طریق اولی نمی‌توان چیزی پرسید. این همان نیست که جنگ‌افروزان می‌خواهند؟

—————–

پانویس‌ها:

1- در مورد مجله فاراد و کارتونی جنجالی که به حسن کریم‌زاده منسوب شد روایت‌های مختلف و حتی متضاد وجود دارد. بر طبق یکی از آنها اصولا کریم‌زاده آیت الله خمینی را در آن کارتون تصویر نکرده بود و در چاپخانه‌ی کیهان آن تصویر یا کارتون با منظورهای سیاسی به فاراد اضافه شد. بررسی این روایتها در این مقال نمی‌گنجد و صرفا در اینجا اشاره می‌شود که احتمال دارد ماجرا به صورتی که رسما روایت می‌شود اتفاق نیفتاده باشد.

2- دستمایه طنز قرار دادن هلوکاست و یا کاربرد طنز در هلوکاست موضوع تحقیقات دانشگاهی و کتابهایی متعددی بوده است که بخش عمده‌ی آنها توسط پژوهشگران اسرائیلی انجام شده است. یک تحقیق آکادمیک در اینباره، که به بررسی طنزهای تلویزیونی اسرائیلی با موضوع هلوکاست می‌پردازد -و خلاصه داستان نقل شده در این یادداشت هم از آن نقل شد- با این مشخصات منتشر شده است:

 Eyal Zandberg, “Critical laughter: humor, popular culture and Israeli Holocaust commemoration”, Media, Culture & Society, July 2006 vol. 28 no. 4 561-579

 

  (بازنشر از بی‌بی‌سی/ با اندکی اضافات)

صعود دلار در ایران و سقوط ایرانیان در مالزی

انسان وقتی از مرحله‌ی تامین نیازهای اولیه و غریزی‌اش گذشت یکسر درگیر مسائل ذهنی و روانی می‌شود. هر سال، آدمهایی که با شکم سیر و رفاهِ نسبی خودکشی می‌کنند اگر بیشتر نباشند از آدمهایی که با شکم گرسنه و از روی فقر خود را نابود می‌کنند، چندان کمتر نیستند. و تازه میان فقرایی که از اول فقیر بوده‌اند و میان آنها که از دارندگی به فقر افتاده‌‌اند هم تفاوت بسیار است. آدمی از گروه دوم، معمولا بیش از آنکه از خود فقر در رنج باشد از مقایسه وضعیت فعلی با وضعیت خود قبلی رنج می‌کشد.

افزون بر این، شدت تبعات روحی و روانی هم با سرعت فلاکت ربط مستقیم دارد. شاید بتوان کسی که در طول ده سال تمام ثروت خود را از دست داده آسوده‌خاطر (یا به عبارت دیگر: تسلیم) دید اما تقریبا محال است کسی که در چند روز نیمی از ثروتش به باد فنا رفته را متشنج یا افسرده ندید، هرچند که نسبت به نفر قبلی کمتر زیاد دیده و صاحب دارایی بیشتری باشد. فقرا معمولا خوشتر زندگی می‌کنند – یا دست کم کمتر رنج روانی می‌برند- تا ورشکسته‌ها.

در ماجرای انفجار قیمت دلار، که به فقیرتر شدن تقریبا تمام ایرانی‌ها انجامید، وضعیت آن عده از ایرانیان خارج از کشور که از لحاظ مالی به داخل متصل هستند را باید از این منظر دید. فقیرتر شدن به خودی خود غم‌انگیز هست چه رسد که با احساس ورشکستگی همراه باشد. منظور از “ورشکستگی” البته آن نیست که پیشتر وضع آنها نسبت به سایر ایرانیان بسیار بهتر بود، منظور این است که سرعت فقیرترشدنشان چنان است که به ورشکستی می‌ماند. بسیاری از دانشجویان ایرانی در سراسر دنیا چشم به پولی دارند که ماهانه از ایران برایشان ارسال می‌شود، دو دو تا چهارتای ساده می‌گوید: وقتی در چند روز ارزش پول ایران نصف می‌شود پولی که به ارز خارجی به آنها می‌رسد نصف شده است. و دو دو تا چهارتای کمی پیچیده‌تر: منابع مالی آنها –مثلا خانواده- احتمالا در جریان گرانی‌ها فقیرتر می‌شوند و همان پول سابق را هم نمی‌توانند بفرستند. نتیجه‌ی ساده اما بغرنج: جوانی با ویزای دانشجویی بر کف در کشوری غریب و گران بدون اجازه کار، به فقر ناگهانی دچار می‌شود.

وضعیت در کشورهایی نظیر هند و مالزی و آسیای میانه از این هم بدتر است. اگر در اروپا و آمریکا و استرالیا افراد به گرفتن مهاجرت، پناهندگی، کارهای کم‌درآمد پاره‌وقتی نظیر گارسونی یا حداقل امکانات (به عنوان انسانی که بالاخره در کشوری جهان‌اولی مشغول نفس کشیدن است) امیدی دارند، در کشورهای آسیایی اصولا در بر پاشنه‌ی دیگری می‌چرخد: از اول قرار بوده کسانی با بهره از ارزان بودن این کشورها به آنجا بروند و مستقیما ارز وارد کنند. هند خودش بزرگترین صادرکننده نیروی کار متخصص و غیر متخصص بسیار ارزان به جهان است، کارگر و مهندس و دکتر به چه کارش می‌آید؟ در مالزی هم ده‌ها‌سال است که تقسیم موقعیت‌های کاری به صورت اول مالایی (ممسلمان)، بعد چینی و هندی مالزیایی تبار، و بعد کارگرِ بسیار ارزان قیمتِ آسیای جنوب شرقی و شبه قاره هند بوده است و ویزای کار برای ایرانی‌ها همیشه به ندرت و سختی صادر شده است. یعنی اصولا مالزیایی‌ها در مورد کار و پول، با لطف فراوان، به خاورمیانه‌ای‌ها هم مثل اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها نگاه می‌کنند که قرار است پول و فرصت شغلی با خود بیاورند و نه اینکه از آنچه که در مالزی هست استفاده کنند.  کسانی هم که به این کشورهای آسیایی رفتند این روال را می‌دانستند، آنچه که آنها نمی‌دانستند این بود که تحت رهبری داهیانه و مدیریت جهانی مشتی عربده‌جوی متوهم، در طول دو سال قدرت پول ایران در مقابل دلار به یک سوم (تا این لحظه) برسد و فقط در عرض چند هفته ارزش آن نصف شود (تا این لحظه).

از این منظر فاجعه‌ی ایرانیان در مالزی وخیمتر از همه جاست. به دلایل گوناگون از جمله به خاطر عدم نیاز به ویزا (تا سه ماه)، راحتی نسبی اخذ ویزای بلندمدت تر، آسانی رفت و آمد به ایران، ارزانی نسبی و در عین حال رفاه و پیشرفت بالاتر نسبت به بیشتر کشورهای آسیایی، چند فرهنگی بودن و نداشتن پیش‌زمینه فرهنگی منفی نسبت به ایران، در یک دهه‌ی اخیر ناگهان شمار ایرانیان مالزی افزایش یافت. ایرانیانی که –بجر عده‌ای معدود- همگی وابستگی مالی به ایران داشتند و البته از پس هزینه ها هم برمی‌آمدند بطوریکه تا همین چند ماه پیش با اجاره دادن یک آپارتمان در تهران و دو حقوق بازنشستگی از ایران، یک خانواده دو سه نفره می‌توانست زندگی آبرومندانه‌ای در مالزی دست و پا کند. در کشوری که هر چند نسبت به فرانسه آزادی سیاسی و دینی چندانی ندارد اما نسبت به کشور امام زمان، نوعی آزادی اجتماعی آخرالزمانی را برای ایرانی‌های به تنگ آمده دارد: دست کم کمی از صبح تا شب توی سر مردم نمی‌زند، و شب تا صبح سر در کار مردم نمی‌کند. همین هم برای دیوانه نشدن کافیست. بیش از صد هزار ایرانی غالبا اینطور سر از مالزی درآوردند.

اما آنچه اخیرا اتفاق افتاد در عرض چند هفته مالزی را در چشم ایرانیانِ مقیم آن دگرگون کرد. فقر عمومی‌ای که تمام ایرانی‌ها دچارش شدند، در مالزی ضرب در شتاب زمان شد. اگر در ایران تورم در پی کاهش پول ملی سرعت گرفت اینجا منفجر شد و اگر آنجا فریاد و فغان از گرانی به آسمان می‌رود اینجا از شدت ورشکستگی صداها در گلو خفه می‌شود. چه کسی در تهران مجبور است دقیقا از همین ماه کرایه خانه را دو برابر بپردازد و دقیقا از همین امروز بنزین یا بلیط مترو را دو برابر گران‌تر بخرد؟ در کوالالامپور، همه برای همه چیز!

روزگاری در مالزی، مالایی‌های مسلمان با دیدن ایرانی‌ها دوشصت خود را بالا می‌آوردند و چنان که گویی رئیس دولت ایران را بهتر از خود ایرانی‌ها می‌شناسند از “هیرو” بودن”اَمَدی نجاد”ِ مسلمان می‌گفتند که ضد امریکاست و به زودی پوزه‌ی اسرائیل را به خاک می‌مالد. در بحث‌ها هم معمولا استدلالشان از این دو بالاتر نمی‌رفت و استنادشان هم همیشه به شوهای تلویزیونی و مطبوعاتی جناب “مازلِم هیرو” بود. تنها چیزی که باعث تعجبشان می‌شد نفرت عمیق بیشتر ایرانی‌ها از جناب قهرمان بود. بهای شهوت احمدی‌نژاد برای قهرمان بودن در جهان اسلام را که به سادگی با تهدید نابودی اسرائیل بدست آمد (برای مدتی. حالا تا حدود زیادی اردوغان جایگزینش شده و البته با شوهای کم‌خطرتر) ایرانی‌ها اکنون بیش از هر زمان می‌پردازند بدون آنکه کمترین حق انتخاب قبلی یا سود احتمالیِ بعدی از دشمنی با اسرائیل، داشتن تاسیسات هسته‌ای و درافتادن با جهان داشته باشند.

سونامیِ سقوط ارزش ریال راه افتاده است. ده‌ها هزار ایرانی به سرعت در حال ناپدید شدن از فروشگاه‌ها و رستوران‌ها و بازارها و خیابان‌هایند (آدم فقیر می‌تواند در خیابان قدم بزند اما آدم ورشکسته‌ای که ذهنش دائما به گذشته‌ی نزدیک پرتاب می‌شود را حتی خیابان عذاب می‌دهد). و مثل موج‌های سونامی، که با دورتر شدن از مرکز سرعت و ارتفاع مرگبارشان بیشتر می‌شود، با گذشت زمان اثرات فاجعه بار سقوط اقتصادی ایران بزرگتر و مخرب‌تر خواهد شد و تا محو شدن بچه‌های ایرانی از مدارس هم خواهد کشید.

بسیاری به ایران برخواهند گشت اما با  تحمل زیان‌های مادی و روحی و روانی بسیار. آنها که می‌مانند حتی اگر زیر بار اقتصادی خرد نشوند از فشار روانی در امان نخواهند ماند. بر روی کاغذ و در تئوری‌های اخلاق، آدمها باید در هر شرایطی شریف باشند اما در عالم واقع، عصبیت، درگیری، طلاق، افسردگی و خلافکاری‌های گوناگون از تبعات مستقیم گیر کردن آدمهای دور از وطن در چنین وضعیت “گمشده”‌ایست. امواج حتی دامن بسیاری از صاحبان مشاغل ایرانی در مالزی را هم می‌گیرد: وقتی ایرانی به رستوران نرود درِ رستوران ایرانی تخته می‌شود، وقتی توریست نیاید تور لیدر به چه کار می‌آید و وقتی پولی رد و بدل نشود صرافی چطور بچرخد؟ (در حال حاضر گویا تنها شغل پر سود مرتبط با مالزی، گرفتن پول از دانشجویان ایرانی برای انجام کاغذبازی‌های مربوط به گرفتن ارز دانشجویی است که توسط وزارت امور خارجه و وزارت علوم دولت خدمتگزار انجام می‌شود در حالیکه مدتیست “بنا به دستور رسمی دولت” بانکها از دادن ارز دانشجویی خودداری می‌کنند)

حکومت‌های خودکامه، ستمگر و جنایتکار کم در تاریخ نبوده‌اند اما بعید است هیچکدام به اندازه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران اتباع خود، حتی آنها که عطایش را به لقایش بخشیده‌اند را، به نکبت و بدبختی دچار کرده باشند. متر کردن ستم و جنایت با تعداد مردگان و کشته شدگان اشتباهی‌ست بزرگ؛ این را کسانی به خوبی درک می‌کنند که در رژیم‌هایی زندگی کرده باشند که تحقیر انسان‌ها، به لجن کشیدن هویت فردی، از بین بردن شادی و امید، و به طور خلاصه شکنجه روحی-روانی آدمهایی که به هر نوع شعوری و شرفی بالاتر از جانوران و جنایتکاران رسیده باشند، جزو وظایف منظور شده باشد.

بی کشتنِ تعداد زیادی آدم، آنچه جمهوری اسلامی -تحت رهبری داهیانه ی حضرتش و رئیس جمهورِ نظر به نظر ایشان نزدیکترش- در این سالها کرد، یک پله بالاتر از همتایانش در آلمان نازی و شوروی استالینی و کامبوج سرخ است: انداختن “طوق لعنت” به گردن همه. و طوق لعنت‌ِ ایرانی‌های مالزی گویا از همه تنگ‌تر و سنگین‌تر است.

—————-

بازنشر از تهران‌ریویو

بی‌گناهی مسلمانان و گناه دیگران

هرچند که این دو واژه معمولا در کنار هم می‌آیند اما «حقایق» با «واقعیت‌ها» چندان ارتباطی با یکدیگر ندارند. حقیقت چیزی‌ست که رواست باشد و واقعیت آنست که هست. واقعیت را می‌توان زیر سوال برد یا حقانیت آن را نپذیرفت یا ظالمانه و احمقانه و غیراخلاقی خواند اما نمی‌توان ندید و انکار کرد. از جمله‌ی واقعیت‌های جاری آن است که دنیای امروز تقریبا هر کس که با اسلام و مسملمین سر شوخی را باز می‌کند باید پیه جنجال و تکفیر و شکنجه و قتل خود و دیگرانی که ممکن است هیچ ربطی به ماجرا نداشته باشند را به تن بمالد. الزاما چنین نیست ولی همیشه احتمالش هست عده‌ای «رگ غیرت دینی»شان بجنبد و به گناه شوخی و توهین به اسلام و مقدسات در جایی دوردست، انتقامش را از همین حوالی بگیرند. نمونه‌ی اخیر، کشته شدن دیپلمات‌های آمریکایی در لیبی و ده‌ها تن دیگر در افغانستان و جاهایی دیگر برای نمایش «بیگناهی مسلمانان» است.

آنچه در مورد این فیلم می‌توان گفت پیش از هر چیز ضعف تکنیکی و سخافت محتواییِ بسیار زیادِ آن است. چیزی سرهم‌بندی‌شده، بدون هرگونه خلاقیت هنری و زیبایی‌شناسی که آشکارا برای توهین و تخفیف پیامبر اسلام و گروهی از مسلمانان ساخته شده است و طبعا معتقدان به اسلام و پیامبرش را آزرده خاطر می‌سازد. فیلم از حمله‌ی گروهی مسلمان تندرو به قبطیان (مسیحی) مصری آغاز می‌شود و به زندگی محمد در صحاری عربستان کشیده می‌شود. جایی که اوج ابتذال فیلم هم هست و با دکورهایی بی‌ربط، بازی‌هایی ضعیف، دیالوگ‌هایی آبکی و صحنه‌هایی وقیح تا حد پورنوگرافی قرار است به هجو زندگی خصوصی و جنسی پیامبر اسلام بپردازد و نشان دهد چنین رفتارهای وحشیانه‌ای از سوی مسلمانان (تندرو) ریشه در افکار و رفتار سازنده ی اسلام داشته. کاری در حد صفر از لحاظ هنری؛ و البته با تذکر این نکته که اگر از لحاظ هنری و تکنیکی شاهکار هم بود احتمالا چندان فرقی برای ساطور ـ مسلسل ـ پلاکارد بدستانِ مصری و لیبیایی و تونسی و افغان و پاکستانی و سایر بلاد اسلامی نداشت. «23 سال» پیش از آن برای کتاب «آیات شیطانی» که با سبک و سیاق و سطح هنری کاملا متفاوتی به موضوع نزدیک شده بود جنجالی بزرگتر به راه افتاده بود و کار رسما به تروریسم دولتی کشیده بود. بعید است اصولا برای همچو جماعتی چیزی به نام ارزش هنری یا زاویه‌ی نگاه یا فرق بین طنز و جد مطرح باشد: «توهین» شده و آنها باید «غیرت دینی» (اصطلاحی که بعضی روشنفکران دینی همچنان با تحسین بکار می‌برند و البته بزرگوارانه توصیه می‌کنند که در راه‌های غیر خشونت‌آمیز «که باعث وهن دین نشود» به کار گرفته شود) نشان دهند. از جمله مظاهر این غیرت حمله به چند کارمند و دیپلمات بی‌دفاع در کشور اسلامی لیبی و یک مینی‌بوس کارمند خارجی فرودگاه در کشور اسلامی افغانستان و کشتن و سوزاندن آنهاست.

اگر در موارد کوچک‌تری مثل ترانه‌ی «نقی» شاهین نجفی بحث بر سر آن بود که آوردن نام امامی در یک ترانه اجتماعی با لحن طنز انتقادی، آیا توهین‌آمیز است یا خیر، و تلاش بر سر فهماندن فرق بین امورات طنزآمیز با توهین‌آمیز بود؛ در این جا همچو چیزی در کار نیست. فیلم بیگناهی مسلمانان قطعا توهین‌آمیز است و باعث آزردگی مسلمانان می‌شود. در این حرفی نیست، حرف آنجاست که اگر کسی از چیزی آزرده‌خاطر شد تا کجا مجاز است این فرآیند ذهنی و روانی را به عمل فیزیکی تبدیل کند.

واقعیت آنست که تا در ذهن بیشتر مسلمان‌ها هر شوخی و تمسخر و توهینی با مقدساتشان مستحق مرگ، شکنجه، خشونت و حتی عمل متقابل باشد و تا زمانی‌که روشنفکران مسلمان به ماله‌کشی چنین تفکری مشغول باشند و نهایت بزرگواری‌شان آن باشد که علی‌السویه کسی که آدم‌های بی‌گناه می‌کشد را با کسی که ـ نهایتا ـ ناسزا می‌گوید «محکوم کنند» آش و کاسه همین خواهد

وب‌سایت مجله‌ی طنزآمیز آنیون (پیاز) اندکی پس از شروع شدن جنجال بیگناهی مسلمانان، کارتونی را منتشر کرد که در آن چهار نماد اصلی چهار دین بزرگ دنیا بودایی، هندو، مسیحی و یهودی آشکارا مشغول سکس با یکدیگر بودند. کارتونیست از هیچ کاری برای هرچه وقیح کردن تصویر فروگذار نکرده بود: فیل نماد هندو، دوجنسه‌ای با آلت‌های جنسی زنانه و مردانه‌ی بزرگ بود که خرطومش را دور آلت کاریکاتور مسیح (با تاج خاری بر سر) پیچیده بود و آلت کاریکاتور موسی (با داغ ستاره داوود بر کپلش و ده فرمان در دستش) را دست گرفته بود. همزمان دست دیگرش تا آرنج در مقعد کاریکاتور بودای خندان بود و…

کارتونی که در نگاه نخست حتی برای نامعتقدان به هر دینی هم می‌توانست شوک‌برانگیز باشد، بی هیچ محدودیتی منتشر و حتی گویا برای جلب توجه بیشتر بر روی تی شرت‌هایی هم چاپ شد. اما پیام اصلی کارتون روزهای بعد، همراه با انتشار مجدد آن منتشر شد: «هیچ کس به خاطر این تصویر کشته نشد». در توضیح کوتاهی هم که پای آن آمد نوشته شد که بسیاری از هندها و بودایی‌ها و مسیحی‌ها و یهودی‌هایی که آن تصویر را دیده‌اند آزرده خاطر شده‌اند و واکنش نشان داده‌اند البته در آن حد که «بعضی نچ‌بچ کردند و سرشان را به علامت تاسف تکان دادند و بعضی بلافاصله رویشان را برگردادند تا آن را نبینند.» پیکان انتقاد کارتون توهین‌آمیز باز هم به سمت ساطور ـ مسلسل ـ پلاکارد به دستان خوش‌غیرت دینی برگشت.

هویت سازنده‌ی فیلم هنوز به درستی مشخص نیست، از سامی باسیلِ آمریکایی تا نقولا باسیلی نقولای مصری در نوسان است و ای بسا که هیچکدام نباشد. بسیاری البته رد پای اسرائل و «صهیونیست‌ها» را مثل هر ماجرایی که یک طرف دعوا مسلمان است می‌بینند. وقتی سلمان رشدیِ مسلمان‌زاده‌ی هندی‌تبار تبعه‌ی انگلیس با سابقه روشن نویسندگی را بتوان مشکوک الهویه و آلت دست صهیونیست‌ها دانست، آدمی مصری ـ آمریکایی با هویتی نه چندان واضح را حتما می‌توان اسرائیلی یا عامل صهیونیست‌ها دانست. فقط معلوم نیست جماعتی که با هوش فراوان هر سرنخی را تا خود تل‌آویو خیابان پنجم زنگ 11 طبقه 27 دنبال می‌کنند چرا نمی‌توانند اندکی هم احتمال دهند که چنین وقایعی ممکن است با انتخابات آتی ریاست جمهوری آمریکا مرتبط باشد: جایی که تا همینجا یکی از انتقادات اصلی حزب جمهوری‌خواه علیه دموکرات‌ها و شخص اوباما، «عدم حمایت کافی از هم‌پیمانان و حفظ منافع آمریکا در منطقه» است و چنین وقایعی سخت به نفع جمهوری‌خواهان است همچنانکه بحران گروگان‌‌گیری در دوران کارتر بود. یا کمی نزدیک‌تر، نفع واضحی که حکومت‌هایی نظیر ایران و سوریه از توجه هر چه بیشتر به آن کار سخیف، به پا شدن جنجال‌های بزرگ و در نتیجه انحراف افکار عمومی جهان و مسلمانان از وضعیت وخیم انسانی در آن کشوها می‌برند.

گفته می‌شود فیلم ابتدا در سالنی کرایه‌ای در هالیوود و برای چند ده نفر به نمایش می‌آید و با آنکه صحنه‌هایی از آن هم روی اینترنت بوده توجه و واکنشی را برنمی‌انگیزد تا آنکه اوایل همین سپتامبر که بازار تبلیغات ریاست جمهوری داغ‌تر شده ناگهان نسخه‌ی کوتاه شده‌ای با زیرنویس عربی روی یوتیوب و یک شبکه ماهواره‌ای پخش می‌شود و جنجال به پا می‌کند. مرتبط یا نامرتبط با انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و تمایلات راست‌های افراطی اسرائیل، واقعیت آن است که هدف سازندگان هرچه که بوده سخت به کار دو گروه مفید آمده: آنها که می‌خواهند مسلمانان را مشتی وحشی نشان دهند و آنها که می‌خواهند واقعا مسلمان‌ها وحشی باشند. همان‌ها که در نهایت به برخورد، جنگ و حذف فیزیکی می‌اندیشند، چه در ستادهای فرماندهی واشینگتن و چه در دخمه‌های تورابورا، و چه در تل‌آویو خیابان پنجم زنگ 11 طبقه 27!

واقعیت دیگر آنست که تا در ذهن بیشتر مسلمان‌ها هر شوخی و تمسخر و توهینی با مقدساتشان مستحق مرگ، شکنجه، خشونت و حتی عمل متقابل باشد و تا زمانی‌که روشنفکران مسلمان به ماله‌کشی چنین تفکری مشغول باشند و نهایت بزرگواری‌شان آن باشد که علی‌السویه کسی که آدم‌های بی‌گناه می‌کشد را با کسی که ـ نهایتا ـ ناسزا می‌گوید «محکوم کنند» آش و کاسه همین خواهد. (برای علمای اسلام بعید است نقشی بیشتر و بهتر از سرجای خود نشستن وجود داشته باشد. ارباب کلیسا هم بعید بود بدون سمبه‌ی پرزورِ عصر روشنگری ـ که بخش زیادی از آن طنز و هجو ومسخرگی مقدسات دینی بود ـ دوران طلایی زندیق‌کشی و ساحره‌سوزانی را رها کنند و سرجای خود بنشینند.) سازندگان «بیگناهی مسلمانان» اگر خواسته‌اند با این فیلم وحشیگری مسلمانان را نشان بدهند با یاری آنها که به تلافی، مینی‌بوس کارمندان خارجی را منفجر می‌کنند و سفیر و دیپلمات خفه می‌کنند سخت موفق بوده‌اند.

علی‌الظاهر از معترضان غیرتمند کسی حاضر نیست قبول کند که در آمریکا کسی از جایی برای ساختن فیلم یا نوشتن کتاب اجازه نمی‌گیرد، توهین به مقدسات هر دینی آزاد است و بسیاری از آثار سینمایی ضد دین، نظیر «تاریخ جهان» مل بروکس با آن شوخی‌های بسیار تندش با موسی و عیسی، در همین کشور مسیحی ساخته شده‌اند؛ اما امید است دست کم اینقدر بفهمند تا زمانی که عده‌ای چنین راحت تحریک می‌شوند و دست به آدم‌کشی می‌زنند و صدها میلیون آدم را مشتی وحشی نشان می‌دهند، چه باهماهنگی و چه بی‌هماهنگیِ دولت‌ها، کسانی خواهند بود که با مقدسات آنها شوخی کنند یا به آنها توهین کنند تا با هزینه‌‌ای اندک آنها را به بازی‌هایی بزرگ بگیرند. بازی‌های بزرگی که جز نقش منفی ـ آن هم در حد رجاله و نه رئیس‌ دزدها ـ جایی برای آنها نیست.

——————
بازنشر از تهران ریویو

ف م سخن خودمم دیگه؟!

یکی از سوال‌هایی که مکرر از من پرسیده شده: “ف م سخن خودتی دیگه؟”. وقتی هم که پاسخ منفی داده ام لابد پرسنده با خودش استدلال کرده “خب خنگ خدا، پس انتظار داشتی چی جوابتو بده؟ بره با هزار زحمت با اسم مستعار بنویسه بعد بیاد بهت بگه آره خودمم؟!” حرف حساب لابد.

این سوال وقتی در ایران بودم برایم نگران کننده بود، بعید نبود به پرونده من که به اندازه کافی چوب‌خطم پر بود چوب خط ف م سخن – که هر چند مودبانه و ملایم، اما شفاف و عمیق به نقد نظام می‌پرداخت- هم اضافه شود و در دردسری بیفتم که بیرون آمدن ازش کار حضرت فیل (علیه و خرطومه السلام) باشد. خوشبختانه در چند باری که “برای پاره‌ای توضیحات” به وزارت اطلاعات احضار شدم این یکی جزو اتهامات نبود، آنهم اتهاماتی که از همکاری با رادیوی بیگا/زمانه را شامل می‌شد تا لینک دادن به فلان مطلب در وبلاگم. یک بار آخرش تسلیم کنجکاوی‌ام شدم و از طرف پرسیدم در لای این چند صد برگه‌ای که جلویش گذاشته و هربار یکی را می‌کشد بیرون و بخش های‌لایت شده را می‌خواند، “ف م سخن” بودن جزو اتهامات نیست؟! گفت بعد از سالها اینکاره بودن قلم آدمها را می‌تواند تشخیص بدهد و هیچ شکی ندارد که ما دو نفریم. از معدود تخصص‌های مفیدی که بد نبود دیگران هم می‌داشتند.

از وقتی از ایران خارج شده‌ام و به تعبیر بعضی از دوستان “به سیم آخر زده‌ام” (که البته نزده‌ام، فقط از فضای آزادتر و امنیت – اندکی- بیشتر استفاده می‌کنم تا حرفم را صریحتر بزنم) چندان نگران اشتباه شدن با ف م سخن نبوده‌ام؛ به جایش این موضوع توجهم را بیشتر از پیش جلب کرده. یعنی روی او و قلمش حساس‌تر و دقیق‌تر شده‌ام و کنجکاوتر. و حاصل این دقت‌های بیشتر تحسین بیشتر برای آدمی‌ست که متعهد است به نوشتن، تمیز نوشتن، و انسانی و اخلاقی نوشتن.

او حالا برایم بیشتر شبیه خوشنویسی است که هر چند به خوشنویسی به چشم یک هنر نگاه می‌کند اما هرگز در آن غرق نمی‌شود. با کلمات بازی نمی‌کند. تفریحی نیست برایش این کار در این زمان و مکان، هر چند در شرایطی دیگر شاید در هنرش برای هنر فرو می‌رفت. اما حالا کارش شبهاست، روی دیوارهای شهر. شهری چون بهشت!

به نظرم ف م سخن، این پرپشتکار کم ادعا که از معدود – بسیار معدود- مستعار نویسانی‌ست که نه برای فرار از مسئولیت اخلاقی بلکه برای عمل هر چه بیشتر به مسئولیت اخلاقی با نام مستعار و به صورت حرفه‌ای سالهاست که می‌نویسد، و چه پخته هم می‌نویسد، اعتبار قلم است در دنیای مجازی. اعتباری که با تعهد به ارزش‌های جهانشمول حقوق بشر و دموکراسی، همان ارزش‌هایی که تقریبا همیشه نوشته‌های او حول آنها چرخیده، گره خورده. به سهم خودم از او سپاسگزارم و امیدوارم همچنان بنویسد.

دوست ندارم با کسی اشتباه گرفته شوم اما پنهان نمی‌کنم اگر قرار باشد با کسی اشتباه شوم آن کس ف م سخن باشد. با تاسی از دوران‌طلای راحل می‌توان گفت ف م سخن نیستم اما ف م سخن را دوست دارم. ارادتمند آنهایی هستم که متین و آرام و نجیب و باسواد و با فرهنگ‌اند اما بر عکس سکه‌ی رایج روزگار، این خصوصیات را نه با تئوریزه کردن جبن و نان به نرخ روزخوری و به نرخ روز ایده‌پردازی کردن اشتباه می‌گیرند و نه می‌گذارند از نوشته ها و گفته‌ها و کردارشان کسی به این وهم بیفتد. همانها که نه جنگ‌طلبند و نه از دین‌داران نفرت دارند و نه اعراب را تحقیر می‌کنند… اما زیر بار عدم خشونت به هر قیمتی، و لاس زدن با مومنان و فراموش کردن آنچه گذشت و می‌رود، نمی‌روند…

این یادداشت را فقط برای ادای احترام به این دوست نادیده می‌نویسم به بهانه تعطیلی کشکولش در گویانیوز. فقط خسته‌نباشید و دمت‌گرمی سرسری و دوستانه‌ای حساب شود.

برای کسی که سالهای سال، بی هیچ نفعی، نه مادی و نه نامی، اندیشه‌اش را در صدها هزار کلمه ریخته و فروتنانه در اختیار ما گذاشته، مقاله‌ای بلند و دقیق کمترین چیزی‌ست که سزاوار نوشتن است. لطف‌های شخصی و خصوصی‌، و به ویژه دلگرمی‌های کارسازش که حسابی جداگانه دارد.

ناموس ابوموسی و تفنگ حسن‌موسی*

نظام مقدس جمهوری اسلامی علاقه و استعداد عجیبی در ناموسی کردن مسائل دیپلماتیک دارد. «مساله ناموسی» در قاموس ایرانی به معنای گفتگوناپذیر بودن مساله و کوتاه نیامدن از موضع به هر قیمت است، چیزی که چنان با شرافت انسانی در تضاد است که هیچ دودوتا چهارتایی در آن پذیرفته نیست: «مادرت را می‌فروشی؟»!

با این حال نه فقط نظام مقدس در مسائل ناموسی آخر الامر پای میز مذاکره نشسته که معمولا با بیشترین هزینه و کمترین سود و حقارت‌بارترین موضع مجبور به این کار شده. بحران گروگان‌گیری در سفارت آمریکا و پذیرش دیرهنگام قطعنامه 598 دو نمونه از فجیع‌ترین نمونه‌های ناموسی‌گری‌ست که صدها هزار تلفات جانی و هزاران میلیارد دلار تلفات مالی بر جا گذاشت و همچنان اثراتش ادامه دارد. عده‌ای جوان به تحریک لابی‌های قدرت کاری غیراخلاقی و غیرمنطقی می‌کنند تا امتیازی بگیرند، بیش از حد انتظار حمایت می‌شوند، ماجرا ناموسی می‌شود و هرگونه مذاکره‌ای رد می‌شود، از تمام امتیازات برای پایان‌دادن مسالمت‌آمیز و آبرومندانه به قضیه چشم‌پوشی می‌شود، هزینه‌های فراوانی برای آن داده می‌شود و سرانجام پس از تحمل تمام خسارت‌ها و بدون گرفتن هیچ امتیازی، تمام گروگان‌ها در پی تهدید جدی رئیس جمهور تازه برای جنگ، خفت‌مندانه آزاد می‌شوند.

چند سال بعد و وقتی ایران موضع برتر را در جنگ به دست آورده و عراق را از سرزمین های اشغالی بیرون رانده، میانجیگرانی برای صلح دست بکار می‌شوند تا ایران در ازای دریافت غرامت آتش‌بس را مقتدرانه بپذیرد. مساله دوباره ناموسی می‌شود، مذکره “صلح تحمیلی” خوانده می‌شود که “بدتر از جنگ تحمیلی” است. جنگ “تا پیروزی” و “رفع فتنه از عالم” ادامه می‌یابد و البته بسیار پیش از آن و در سال 67 با نوشیدن زهر توسط آن پیر فرزانه بعد از تحمل هزاران میلیارد دلار خسارت و کشته و مجروح و مصدوم شدن میلیون‌ها انسان، بدون گرفتن هیچ امتیازی و در موقعیتی خفت‌بار به پایان می‌رسد.

اگر با متمدن‌تر شدن بشر فهرست مسائل ناموسی و غیرقابل مذاکره کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود و مسائلی که تا پیش از این ننگی محسوب می‌شدند که جز با خون شسته نمی‌شدند (پدر کشتگی، تجاوز، توهین قومی…) اکنون در دعواهای حقوقی پیگیری و حل می‌شوند، نظام مقدس با عشق و علاقه‌ی عجیبی همچنان در پی ناموسی کردن مسائلی‌ است که حتی در روزگاران گذشته هم مذاکره بر سر آنها و بده‌بستان و محاسبه‌ی سود و زیان رواج داشته. مناقشه بر سر جزایر سه‌گانه و به ویژه جزیره ابوموسی از همین دست است.

قضیه در عرف بین‌الملل بسیار ساده و مسبوق به سابقه است: دو کشور بر سر مالکیت سرزمین‌هایی با یکدیگر مناقشه دارند و هریک مدعی‌است که طرف مقابل ادعای باطل دارد. معمولا هم یک طرف پرزورتر است و می‌تواند به راحتی با نیروی قهریه طرف دیگر را بیرون براند. قصه تا اینجا مشترک و از اینجا به بعد بسته به موقعیت جغرافیایی، اقتصادی، ژئوپولتیک و مسائلی از این دست متفاوت است و دائما هم تغییر می‌کند. همچنان‌که نه فقط اگر به جای ایران کنونی، کشور دیگری طرف حساب مدعی جزایر سه‌گانه بود، وضعیت فرق می‌کرد بلکه وضعیت همین جزایر با ایرانی در وضعیت ایران دهه 40 و 50 هم به کلی متفاوت بود. دو دو تا چهارتای پلتیک مدرن: چقدر جمعیت دارید، چقدر مساحت، چقدر پول، چقدر اعتبار بین‌المللی، چقدر حامی نظامی، چقدر نیروی نظامی، چقدر تجهیزات مدرن، چقدر ثبات و حمایت داخلی، چقدر فاصله…؟

با رصد افکار عمومی ایران از طریق رسانه‌های رسمی و غیررسمی، ناظر بی‌طرف می‌تواند نتیجه بگیرد برای بسیاری از ایرانی‌ها -که چه مخالف و چه موافق با نظام مقدس باشند ، در چنین مواردی به همان شیوه‌ی نظام، مسائل را تحلیل می‌کنند- تحلیل و حل مساله ساده است: مساله ناموسی است و ربطی به مشکلات داخلی ما ندارد، مذاکره بی‌معناست و اصولا کشور  کوچولو موچولو و بی‌ریشه‌ی امارات را نرسیده که چشم طمع به خاک ایران داشته باشد، هرچه نیرو و هزینه‌ی نظامی و انسانی و اقتصادی لازم باشد باید صرف شود و اگر لازم شد دبی با خاک یکسان شود تا هم یک وجب از خاک وطن کم نشود و هم از دیگران زهر چشم گرفته شود. دولت و حکومتی که در این راه قدم بردارد را باید حمایت کرد.

بی‌شک بهترین طرز فکر و عمل همین است؛ البته اگر نه قرار بر زندگی به عنوان شهروندان ایرانی عادی، بلکه حکومت راندن بر مردم ایران باشد، آن هم در شرایطی که دولت با بحران‌های گسترده داخلی و خارجی دست به گریبان است: فساد گسترده‌ی مالی، بی‌اعتباری بی‌سابقه در سطح بین المللی، اعتراضات و سرکوب‌های خونین پس از انتخابات 88، شکاف عظیم بین ناراضیان و طرفداران حکومت، تحریم‌های رو به افزایش جهانی… و بسیاری دیگر که خودساخته، قابل اجتناب و حاصل ماجراجویی‌ها و شهوتِ در صدرِ اخبار بودنِ شخصی و تیمی دولت حاضر است.

در چنین شرایطی‌ست که با پیش کشیدن و بزرگنمایی دعوایی حقوقی  و کهنه‌‌، و تبدیل آن به تبی ملی در سایه تحریک طرف مقابل به موضع‌گیری، تیم احمدی‌نژاد از چند جهت سود می‌برد: انحراف افکار عمومی از اوضاع بحرانی و فجیع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی داخلی؛ تحریک عواطف ملی‌گرایانه برای بهره‌گیری از جنگ احتمالی پیش رو (که ربطی به جزایر کذا ندارد و حتی بیش از آنکه به “حق مسلم انرژی هسته‌ای صلح آمیز” هم ربط داشته باشد با ماجراجویی‌هایی نظیر ادعای حذف اسرائیل از روی نقشه و تهدید منافع آمریکا در سایر جاها، از خاورمیانه تا آمریکای لاتین مرتبط است)؛ تاثیرگذاری بر روند مذاکرات هسته‌ای، که عملا تیم احمدی‌نژاد از آن کنار گذاشته شده و بعد از هفت سال هزینه دادن هنگفت دوباره به روش حسن روحانی در ترکیه و عراق پی‌گرفته می‌شود؛ و نیز بالا نگه‌ داشتن قیمت دلار که در سایه آن دولت می‌تواند پول نفت را به قیمت بالاتر (یا در واقع ارزش کمتر ریال) تبدیل به ارز داخلی کند و یارانه‌ها را پرداخت کند. و به اینها البته باید افزود معرکه‌ی ملی‌گرایی و بازیِ مکتب ایرانی تیم احمدی‌نژاد-مشایی که با درک نارضایتی عمومی از روحانیون و حکومت دینی، به فکر کسب محبوبیت از طریق ملی‌گرایی هستند.

با درک دیدگاه و منش احمدی‌نژاد این بازی یکسره سود است حتی اگر به بدترین گزینه احتمالی یعنی جنگ ختم شود. راحلِ فرزانه درباره جنگی مهیب با آن همه هزینه‌های انسانی و اقتصادی و فرهنگی فرمود «این جنگ برای ما نعمت بود»، با همان تمهیدات و راهکارها چرا این یکی نباشد؟ روال‌ِ مسبوق به سابقه: تحریک همسایه به شروع جنگ، تهییج احساسات مذهبی و ملی پس از آغاز جنگ، ناموسی کردن مساله، سرکوب آزادی و مخالفان سیاسی، تحدید هرچه بیشتر آزادی‌های اجتماعی، تثبیت سیستم تازه که هیچ‌کجایش با شعارها و وعده‌های پیشین همخوان نیست، ایجاد و اعمال هر بدعتی در ساختار تازه به بهانه وضعیت حاد جنگی و بعدا روال و قانون کردن همان بدعتها… و در نهایت پایان دادن به غائله در بدترین شرایط ممکن بدون هیچ‌گونه پاسخگویی به افکار عمومی، همان عمومی تا دیروز باید برای این مساله ناموسی جان دادند.

با این اوصاف، با منطق، اخلاق و موقعیت دولت و حاکمیت کنونی ایران شاید بهترین راه و روش همین باشد که در حال انجام است.

 اما بد نیست ایرانیان تب‌کرده در مصیبت جزایر ایرانی که غالبا به عنوان ملتی باهوش، با فرهنگ و با پیشینه‌ی تاریخی به خود می‌بالند چند نکته‌ای را در ذهن داشته باشند یا دست کم یک بار به آنها جدی فکر کنند:

1- اعتقاد داشتن به چیزی و دفاع از آن با بدیهی فرض کردنش تفاوت دارد. در مورد جزایر سه‌گانه گویا پادشاه وقت در هنگام گرفتن آنها از انگلیسی‌ها و امیر شارجه، سندهای حقوقی غیرقابل مناقشه دست و پا نکرده است. بعید نیست با همان فرزانگی ویژه‌ی رهبران ایرانی، تا ابد دودمان خود را برقرار، حمایت آمریکا را پایدار، ارتش ایران را قدرقدرت و کشورهای حاشیه خلیج فارس را ریز می‌دیده. با چنین تفکری البته سند حقوقی هم کاغذپاره‌ای بیش نیست و هیچگاه نیازی به آن نمی‌افتد: سوت می‌زنیم ناو فرماندهی ایرانی کنار لنچ اماراتی چند بوق بزند و قضیه حل است. اما به نظر می‌آید آن سبو بشکسته و آن پیمانه سالهاست که بریخته.

و سوال ساده‌تر: اگر کشوری مدعی مالکیت جزیره‌ی خارک شود ایران حاضر خواهد بود به هر دیوان و دادگاه معتبری پرونده را ارجاع دهد چون ایرانی بودن خارک بدیهی است. اگر ایرانی بودن این جزایر تا این حد قطعی و بدیهی است چرا دولت ایران از ارجاع آن به دیوان لاهه سرباز می‌زند؟ جز این است که قضیه به این سادگی نیست و مناقشه‌برانگیز است؟ دست کم مشترک بودن اداره‌ی جزیره ابوموسی چنان واضح است که در گزارش تحریک‌کننده سیمای اول نظام هم قابل کتمان نیست: نمای دور از محله‌ای بزرگ با خانه‌هایی مرتب از “اماراتی‌هایی که میهمان ما هستند”!

2- در عالم واقع همه‌چیز قابل معامله است. بده بستان‌ها و معامله‌ها در خلاء یا لوله‌ی آزمایشگاه انجام نمی‌شوند که بتوان با فرمول‌های معین یا پیش‌فرض‌های ثابت با آنها برخورد کرد. عباس‌میرزا، شاهزاده‌ی لایق و وطندوست ایرانی پس از شکست ایران از ارتش نیرومند روسیه دست به معامله زد و بخش‌هایی از ایران را واگذار کرد اما اگر چنین نمی‌کرد به احتمال بسیار، ایرانیان بیشتری کشته می‌شدند و بخش‌های بیشتری از ایران جدا می‌شد. و علاوه بر این می‌توان جدای از دو مرزبندی ذهنی به نام “ایران” و “روسیه” به آدم‌های واقعی در مناطق جدا شده فکر کرد و فرض کرد که آنها اگر تبعه ایران می‌ماندند از رفاه و آموزش و حرمت انسانی بیشتر برخوردار بودند یا با تبعه‌ی روسیه بودن؟ (تاثیر مثبت و نیرومند افرادی چون طالبوف، آخوندزاده، محمدقلی‌زاده و طاهرزاده صابر که تبعه‌های ایرانی‌الاصل روسیه بودند و توانستند از فرهنگ و آموزش مدرن‌تر روسیه استفاده کنند، بر جنبش مشروطه ایران غیر قابل انکار است)

پیش‌فرض داشتن و پیشاپیش ارزش منفی به «معامله» دادن نه دردی را دوا می‌کند و نه اخلاقی است. . چند خشکی که از آب بیرون زده‌اند که جای خود دارند، آیا حتی می‌توان قاطعانه و صددرصدی حکم داد کسی که جان فرزندش را معامله می‌کند پست و رذل است، بدون اینکه پرسید در ازای چه چیزی؟ اگر گروهی تروریست، فرزند کسی را به گروگان گرفته باشند و تنها در صورتی آزاد کنند که او اطلاعات محرمانه‌ای که جان هزاران انسان را به خطر می‌اندازد به آنها بدهد معامله بر سر کدامیک شرافتمندانه‌تر است؟ اگر اولویت ارزش‌دهی از وسعت خاک به کرامت و رفاه انسان، یا حتی به منافع همان خاک با نگاهی آینده‌نگر، منتقل شود پای هر میز معامله‌ای می‌توان نشست.

3- تهدید تلویحی یا حتی صریح به استفاده از زور البته رواست و در مذاکرات هم جایگاه خود را دارد اما برای امتیاز، بیشتر گرفتن و کمتر دادن. این مستلزم آن است که طرف تهدیدکننده حتی اگر تظاهر به ناموسی بودن مساله می‌کند باور داشته باشد که مساله می‌تواند و باید در مذاکره حل و فصل شود. اصرار بیش از حد به ناموسی کردن مساله و به خصوص در سطح افکار عمومی داخلی بسیار خطرناک و معمولا آتش‌زنه‌ی جنگ است. علاوه بر این، ناموسی کردن یک مساله باعث می‌شود تفکر منطقی و محاسبه‌ی سود و زیان‌های جانبی آن تعطیل شوند و ماجرا با قرار گرفتن در موقعیت صفر و یک، بغرنج شود. جمهوری خلق چین –که اکنون توامان ابرقدرت نظامی ابرقدرت صنعتی و اقتصادی جهان است – مدعی مالکیت تام و تمام هم بر تایوان و هم بر هنگ‌کنگ است. علاوه بر اینها اسناد و مدارکی که برای ادعای خود دارد اگر محکمتر و قوی‌تر از اسناد و مدارک ایران درباره جزایر سه گانه نباشد ضعیف‌تر نیست. به طرفه‌العینی می‌تواند این دو شهر/ جزیره کوچک را تصرف و بلکه نابود کند، با اینحال درباره هر کدام به طور جداگانه رفتار و دیپلماسی دارد بطوریکه نه از ادعای خود دست برمی‌دارد و نه با بحران‌سازی با مسائلی از این دست، تاثیر منفی (هر چند کوچک) بر اقتصاد و موقعیت‌بین‌المللی خود می‌گذارد.

4- موازنه قوا در جنگ به مساحت یا حتی تعداد نیروی نظامی نیست. اینها فقط فاکتورهایی تاثیرگذارند در کنار فاکتورهایی نظیر: حمایت بین‌المللی، به روز بودن تجهیزات نظامی، برتری اطلاعاتی، موقعیت ژئوپلتیک.

اسرائیل با مساحت ۲۲٬۱۴۵کیلومتر مربع توانست در سایه همین برتری‌ها اتحاد نیرومنترین کشورهای عربی (مصر، سوریه، اردن و عراق) را در شش روز شکست بدهد. سخن البته به هیچوجه بر سر قیاس قدرت نظامی اسرائیل با امارات نیست، تلنگری‌ست به آنهایی که دائما کوچک بودن امارات متحده عربی ( با مساحت ۸۳٬۶۰۰کیلومتر مربع) را با تحقیر یادآوری می‌کنند. همینجا بد نیست یادآوری شود که فروش تسلیحات نظامی پیش‌رفته آمریکایی به کشورهای حاشیه خلیج فارس نباید از نظر دور داشته شود. وقتی هواپیماهای رادارگریز امریکایی پرواز کند چندان فرقی ندارد که خلبان اسرائیلی باشد یا اماراتی یا آمریکایی، در کشورهایی که «باهوش‌ترین مردم جهان» را ندارند هم بالاخره چند نفر ورزیده و باهوش پیدا می‌شوند که کار با تکنولوژی را یاد بگیرند. و این یعنی مثلا قبل از اینکه آژیر هشدار به صدا درآید و خلبان ایران فرصت کند به کابین فانتوم فرسوده‌اش برسد چند هیولای سیاه باند فرودگاه را به آتش بکشند. و تازه هیچکدام از اینها که نباشد ماجرای عبرت‌آموز اشغال کویت ضعیف و کوچولو توسط ارتش عراق پیش چشم است: سرآغاز سقوط و نابودی کشور اشغال‌گر شد، چه در شکست و اخراج سریع، چه اجبار در پرداختن غرامت‌های سنگین به کویت و چه در تضعیف همه جانه تدریجی و اشغال کامل بعدی. نه اهمیت اقتصادی امارات متحده‌ی کنونی از کویت سابق برای غرب کمتر است و نه عراق سابق از ایران کنونی دشمنی خطرناک‌تر برای غرب بود.

5- این جزایر ایرانی باشند یا اماراتی، در اشغال ایران باشند یا امارات، دلیلی بر نفرت پراکنی و تحقیر قومی و نژادی نیست. پیش از هر چیز اکثریت مسلمان ایران، به خصوص شیعیانی که “سید”ها را تکریم می‌کنند و به آنها خمس می‌دهند، با ناسزا گفتن به اعراب، تف سربالا می‌اندازند. دیگران هم بد نیست توجه کنند کسی که در خلال عملی ناشی از فرهنگ پایین‌تر ادعای فرهنگ بالاترش را تکرار می‌کند در واقع خود را مضحکه کرده: چیزی در نعره زدن که “ای مادر(…)ه‌ی بی‌تربیت و بی‌چاک‌ودهن!” از کورش و داریوش و انوشیروان قصه‌های دل‌انگیز حقوق بشری و فرهنگی سرهم‌کردن تا وقتی خوب یا دست کم بی‌آزار است که چماقی برای توهین و تحقیر دیگران نشود. و تازه چه افتخاری‌ست اگر با آن همه افتخارات و داشته‌های فرضی حال و روز مردمی این باشد که صد سال پس از پیروزی انقلاب مشروطه‌ای که قانون اساسی‌اش شبیه قانون اساسی بلژیک بود، در قانون اساسی‌اش حرف از ولایت مطلقه‌ی یک شخص باشد، انتخابات در آن به نمایش مسخره و غم‌انگیز تبدیل شده باشد، رئیس دولتش رسما اعلام کند قانون را عمل نمی‌کند، اقتصاد دست نظامیان باشد، قوه قضائیه‌اش رسما و علنا افراد را بدون محاکمه زندانی کند، تورم در آن به سی و چهل درصد برسد… و صدهاهزار از مردمش برای اندکی تفریح و تنفس آزادانه‌تر هر سال راهی دوبی شوند؟!

 


* تفنگ حسن‌موسی که به ضرب‌المثل هم راه یافته گویا نام تفنگ‌هایی ‌بوده که در عهد قاجار معروف به کیفیت خوب بودند و توسط دوتن از بهترین تفنگ‌سازان آن دوران (حسن و موسی، احتمالا به طور مشترک) ساخته می‌شدند. طبعا امروزه اگر نمونه‌هایی از آنها مانده باشد  بیشتر به درد موزه می‌خورند تا جنگ؛ و تیراندازی با آنها بیشتر ممکن است به تیرانداز صدمه بزند تا هدف!

** بازنشر از تهران ریویو

شاهین و فویرباخ، کویتی‌پور و شیخ اشراق

(این نقد بر بیانیه اخیر دکتر سروش, در سایت بی بی سی فارسی با وبرایش و ملاحظات آن وب سایت منتشر شده است. متن کامل آن، این است که در پی می آید و ممنون می شوم در نقل و ارجاعات احتمالی  مطلب زیر استفاده شود. م ف)

نامه یا بیانیه‌ی دکتر عبدالکریم سروش درباره حکم ارتداد/تکفیر و واجب‌القتل شمردن شاهین نجفی دست کم از یک جهت در خور تحسیناست: بر خلاف بیشتر منتقدان دیندار شاهین نجفی، دکتر سروش سراغ نیت‌یابی نمی‌رود و به جای پرداختن به این مطلب که هنرمند چرا و با چه انگیزه‌ای این کار را کرده است مستقیما به سراغ خود کار و تاثیرات آن می‌رود. می‌توان امیدوار بود دکتر سروش به عنوان یکی از اثرگذارترین اندیشمندان تاریخ معاصر ایران، به روشنفکران دینی، طرفداران اسلام رحمانی، اندیشمندان مسلمان و سایر کسانی که مستقیم و غیرمستقیم همچنان از وی تاثیر می‌پذریند آموزش یا دست کم نشان دهد می‌توان کمتر نیت‌خوانی و روان کاوی کرد و بیشتر به محتوای اثر یا تاثیرات فرهنگی و اجتماعی آن پرداخت. همین چند سال پیش بود که یک استاد دانشگاه نسبتا مشهور ایرانی که از محتوای کتاب “لولیتا‌خوانی در تهران” به خشم آمده بود چنان تهمت‌هایی را نثار نویسنده‌ي‌ آن کرد و انگیزه‌هایش را یک به‌یک شمرد که خبرگزاری فارس با اشتیاق آن‌ را نقل کرد.

علاوه بر این، دکتر سروش صراحتا حکم ارتداد و قتل به هر دلیلی، چه توهین و چه غیر آن را نفی و محکوم می‌کند. باز هم یک نکته‌ی مثبت و درس‌آموز دیگر؛ طبعا برای جامعه‌ای که در آغاز قرن بیست و یکم همچنان درگیر فتوا و ارتداد و مباح بودن بعضی خون‌هاست. و شاید در ردیف خاطرات ما که برای دیگران جُک محسوب می‌شود. خوشبختانه زبان فارسی گستره‌ای محدود دارد و حاصل ترجمه ابزارهایی مثل مترجم گوگل هم عملا بی‌مصرف است، یعنی حرفها بین خودمان می‌ماند، وگرنه آگاهی دروهمسایه از ذوق‌زدگی ناشی از محکومیت حکم ارتداد توسط یک اندیشمند تاثیرگذار، بیشتر از افتخار باعث سرشکستگی می‌تواند باشد.

با این حال آقای سروش در آن بیانیه‌ی تقریبا همان قدر که به محکومیت حکم قتل و هتاکی‌های بخشی از اهل ایمان پرداخته است در به محکوم کردن اهانت و تمسخر بخشی از سکولارها و منتقدان دین قلم زده. چند نکته‌ای در این باب:

1- حتی با فرض اینکه هرآنچه در نقد دین و دینداران گفته شود، مشمول اهانت و تمسخر است باز هم دو کفه‌ی ترازویی که ایشان سعی دارد همزمان هردو را محکوم کند برابر نیستند. یک طرف اهانت و تمسخر است و طرف دیگر خون و سینه ی شکافته و سر بریده و هزاران آزار جسمی و روحی. محکوم کردن همزمان طرفین وقتی عادلانه و انسانی است که میزان جرم و خطا برابر یا نزدیک به هم باشد. شاید بتوان دو همسایه‌ی دعوایی را که یکی سنگ به شیشه‌ی دیگری زده و دیگری گلهای باغچه این یکی را لگد کرده همزمان سرزنش کرد اما اگر یکی از طرفین، به تلافی، دست بچه همسایه را قطع کرده باشد چه؟ می‌توان در میانه‌ی چنان وضعیت هولناکی در میانه‌ی کوچه سینه صاف کرد و لحنی مطنطن و حکیمانه گفت اینجانت همزمان لگد کردن گلهای باغچه و قطع کردن دست کودکان را محکوم می‌نمایم؟ محکوم کردن همزمان طرفین همیشه نشانه‌ی خرد و خونسردی و حکمت و ریش‌سفیدی نیست.

2- آقای سروش روشنفکر عرصه‌ی عمومی است و روشنفکر عرصه ی عمومی، وقتی به جای/ در کنار چاپ مقاله ی تئوریک در ژورنال‌های دانشگاهی، در مورد مسائل روز جامعه نظرش را منتشر می‌کند، نمی‌تواند از مسئولیت عواقب اجتماعی اثرش حتی در آینده شانه خالی کند. ایشان از یک سو حکم ارتدادو قتل و خشونت را محکوم می‌کند و از سوی دیگر دائما تکرار و تاکید می‌کند که فلان کار مصداق اهانت و تمسخر بود و باعث رنجش مومنان، و مومن وقتی برنجد چنین و چنان می‌شود. در اوایل دوران اصلاحات که هنوز اندک پروایی از تشویق علنی به خشونت وجود داشت، روش مرسوم برخی روحانیون ایراد خطابه‌های سوزناک درباره اهانت به مقدسات دینی و افسوس از کم شدن غیرت دینی و انذار از بلایای آسمانی و … بعد هم اشاره‌ای به نشانی آنها که باید نشان می‌شدند بود و طبعا نتیجه هم ریختن و زدن و بستنِ نشان‌شده ها به دست پامنبری‌ها. پامنبری‌ها به اندازه کافی خطرناک هستند و منبری‌های خطرناک به اندازه کافی در ایران هستند، چه نیازی به زحمت اضافی روشنفکران و دانشگاهیان؟

 تلقین توهین‌آمیز بودن و رنجش عمیق اهل ایمان از چند شوخی با اسامی و المان‌های دینی گویا کم بوده که هشدار صریحی هم به آن اضافه شده که اگر این “کافران مسلمان‌خوار” در فردای آزادی از راه برسند چنین و چنان خواهد شد. اگر از تلقین رنجیده خاطر شدن، مدارا زاییده شود و ترساندن از کافران مسلمان خوار کمکی به آزادی و پلورالیسم کند، اتفاقی غریب و خرق عادتی بزرگ حادث شده و حتما جا دارد در سازمان ثبت معجزات به ثبت برسد. تجربه و تاریخ و منطق اما نشان از چیز دیگری دارد

3- مرز بین اهانت و نقد دین کجاست و چه کسی آن را تعیین می‌کند؟ اگر قرار است آن را مومنان تعیین کنند، چه کسی سخنگوی ایشان است؟ عده‌ای از همین مومنان دکتر سروش و بسیاری دیگر از دگراندیشان و نواندیشان (و حتی مومنانی را که صرفا جدی‌تر و غیرتقلیدی‌تر درباره دین فکر می‌کنند) را نفی و طرد و تکفیر کرده‌اند، آیا باید نظر آنها را برآیند نظر همه‌ی مومنان گرفت؟ با کدام معیار، آنهایی که از تجربه‌ی شخصی و غیرالهی بودن قرآن (نظر آقای سروش که طبعا منتج به باطل خواندن بعضی از مدعیات قرآن و پیامبر اسلام دارد) می‌رنجند نماینده‌ی اکثریت مومنان نیستند اما آنهایی که از ترانه‌ای می‌رنجند نماینده‌ی اکثریت اهل ایمانند؟  اما اگر–آنگونه که آقای سروش و تقریبا تمام روشنفکران دیندار بارها تصریح کرده‌اند- اینها صرفا بخش تندرو و اقلیتی از دینداران هستند که نمی‌توانند نماینده‌ی اکثریت باشند، از نظر آن اکثریت چطور می‌توان آگاه شد؟

 جامعه‌ی ایران نه فقط از نظر رشد حیرت‌برانگیز دین‌گریزی و دین‌ستیزی با فضای انقلابی/اسلامی اوایل انقلاب و انقلاب فرهنگی بسیار متفاوت است که دیندارانش هم شباهتی به دینداران آن فضای عصبی و خشونت‌بار نمی‌برند. سی‌ چهل سال بعد از دورانی که جوانهای نخبه‌ی شهرستانی در دانشگاه های تهران در حال کشف دکتر شریعتی بودند، حالا آدمهایی در دور افتاده‌ترین شهرها هم می‌توانند به راحتی سالی صد فیلم خوب و بدون سانسور تماشا کنند، کتابهای ممنوعه دانلود کنند، هر وبلاگی را بخوانند… پس بعید نیست کم‌کم قشر عظیمی از جامعه متوسط ایران به شعور و مدنیت و مدرای بیشتری دست یافته باشد. شاید نماینده‌ی اکثریت دین‌داران همین رفقای جوان ما باشند که بارها مسخره کردن دین و دینداران و پیامبران را در آثار جهانی دیده و خوانده‌اند و همچنان شاهین نجفی گوش می‌کنند. آدمهایی که نه فقط اهل تکفیر و خون نیستند که رنجش‌های بیهوده. در دوقطبی “دینداری که می‌رنجد و بی‌دینی که نمی‌رنجد”ی که آقای سروش ترسیم می‌کند جای این گروه کجاست؟ دیندارانی که شعور و آگاهی‌شان اجازه نمی‌دهد خودشان را در حد نوجوانان هیجان زده‌ی پنجه بوکس در جیب و معتقداتشان را در حد “خوارمادر” آنها تنزل بدهند.

4- آیا دینداران حق دارند عوام باشند اما بی‌دینان باید حتما روشنفکر یا دست کم اهل مطالعه و تعقل باشند؟ آقای دکتر سروش چنان بزرگوارانه منتقدان را به نقد عالمانه‌ی خدا، دین، اسلام و شیعه دعوت می‌کند که مخاطب به شک می‌افتد نکند نامه‌ای که قرار بوده به دپارتمانی دانشگاهی یا انجمنی متشکل از سی چهل اندیشمند برود، نشانی گیرنده اشتباه خورده و سر از سپهر عمومی درآورده. واقعیت آن است که با قرائت اسلامی، در دنیا صدها میلیون کافر (خداناباور، آته‌ئیست) وجود دارند، دست کم دو میلیارد مشرک (بودیست، هندو… و بسیاری از ادیان کوچکتر)، بیش از یک میلیارد دین‌دار خداپرست نامسلمان (مسیحی، یهودی)، صدها میلیون مسلمان غیرشیعی و میلیون‌ها شیعه‌ی غیردوازده امامی. در چنان جمعیت عظیمی، گروه بزرگی عوام وجود دارند که هرچند آنقدر هتاک نیستند تا اشعار وقیح در سالمرگ بزرگانی دینی هسمایه بسرایند یا در منبرشان هر کس که حب بزرگان دینی خودشان را در دل ندارد زنازاده بنامند، اما به خاطر عوام بودنشان کارهای عوامانه می‌کنند. افسوس خوردن به حال آنها که کاش مثل “هیوم وکانت و هگل و مارکس و فویرباخ” از ناقدان محترم دین بودند بی‌شباهت نیست به دریغ‌خوردن بر حال سینه‌زنان زینبیه‌ی حاج‌باقر سلف‌فروش که کاش دست کم اگر نمی توانند ابن‌سینا و ابن رشد باشند مطهری و طباطبایی می‌بودند! اگر مسلمانان می‌توانند از عبدالکریم سروش تا سعید تاجیک گسترده باشند، گستره‌ی کافران هم می‌تواند از محمدرضا نیکفر تا فرود فولادوند باشد. وسط کشیدن پای فویرباخ وسط معرکه‌ی شاهین نجفی و گریززدن به لمپن‌های ضداسلام لس‌آنجلسی شبیه است به ذکر خیر از شیخ اشراق در تحلیل برادر کویتی‌پور و مخلوط کردن هر دو با عیدعمرگیران. از قیاسش خنده آمد خلق را.

5- به طور مشخص تکلیف مقوله‌ای به نام طنز انتقادی در مورد دین و دین‌داران چه می‌شود؟ آقای سروش تاکید دارد که جامعه‌ ایران جامعه‌ای عمیقا مسلمان و دیندار است و باقی خواهد ماند (و البته خود –خطاب به بی‌دین‌ها و سکولارها- تصریح می‌کند یکی از دلایل این پیشگویی‌ وعده‌ایست که قرآن درباره‌ی جاودانگی اسلام به مسلمانان می‌دهد! اهیه‌ی شاهد به روش سنتی). با فرض قبول این دعا، سوال این است که به طنز گرفتن مقوله‌ای تا این حد مهم و ریشه‌ای آیا به نظر ایشان رواست؟ آیا در منظومه‌ی فکری ایشان و “مردان و زنان و دختران و پسران بی‌ شماری که عقدشان را در محضر قرآن بسته اند و به آیین محمدی بر یکدگر حلال شده‌اند وباذن خدا ازیکدیگرکام گرفته اند ، فرزندانشان را محمد و فاطمه نام نهاده اند و الگوی مروّت و شجاعت را در علی‌ دیده اند” کسی مجاز است در نوشته‌اش، ترانه‌اش، کاریکاتورش، و کمدی‌اش خودِ دین و بزرگانش (و نه صرفا قمه‌زنان مهدیه‌تهران و قمه‌کشان فیضیه قم) را با طنز نقد کند؟ اگر چنین چیزی ممکن و رواست یک نمونه‌ی مورد قبول ارائه کنند و اگر نیست قبول کنند که روش اصحاب ولایت فقیه را پیش گرفته‌اند: اصل و اساس حکومت است و اجازه‌ی اعمال نفوذ و قدرت در هر زمینه‌ای دارد اما حق نقد و اشکال‌ بر او به کسی نرسیده چه رسد به طنز.

اما تاریخ روشنگری چیز دیگری نشان می‌دهد، چه دیدرو و ولتر که همچون بسیاری از اصحاب دایره‌المعارف با زبان طنز و هجو به سراغ دین و مسیحیت و مسیح و کلیسا رفتند (و نام بردن آقای سروش در مقاله‌اش از آنها سخت بی‌ربط و -همچون آغاز مطلب ایشان با “دل به دست کمان‌ابرویی‌ست کافر کیش”- نقض غرض می‌نماید) و چه هزاران طنزپرداز و کمدین دیگر که در طول تاریخ ادیان و مقدساتشان را به ریشخند گرفته‌اند، تاثیری که در مجموع در بیداری و تعقل تمدن بشری داشته‌اند کمتر از سایر گرو‌ه‌های فکری و اجتماعی نبوده است.

و آنها هیچکدام در جامعه‌ای که با چند نقی نقی شوخ‌طبعانه با پوششی از گنبدی پستان‌شکل را نداشته باشد، متشرعش حکم به و سربریدن و متجددش حکم به “خفّت و  خجلت”  بدهد جایی ندارند. این همان چیزیست که روشنفکران دینی و نظریه پردازان اسلام رحمانی می‌خواهند؟

ماندن، رفتن، انزجار

دوستانی از وبلاگنویسان درباره موضوع مهمی نوشته‌اند “چرا رفتم و چرا ماندم”. اردیبهشت امسال دو سال می‌شود که از ایران خارج شده‌ام و این سوال که چرا از ایران خارج شدم را بیش از همه، خودم از خودم پرسیده‌ام. سوال‌های دیگری هم از خودم پرسیده ام: چرا آنقدر در ایران احساس عذاب می کردم؟ چرا هر روز به خودم و دیگران ناسزا می‌گفتم؟ چرا وقتی داشتم از رفقایم خداحافظی می‌کردم همگی –بجز یکی- گفتند خوب کاری می‌کنی که می‌روی و چرا بیشترشان برای وطنمان صفاتی از قبیل “آشغالدونی” و بدتر از آن بکار بردند؟ چرا از اواخر دهه 70 ناامیدتر و عصبی‌تر می‌شویم و امیدواری‌های کوتاه مدتمان مثل آنچه در بهار 88 اتفاق افتاد به ناامیدی‌های بزرگتر ختم می‌شود؟

این سوال‌ها بخشی از خود جوابند، همانطور که زندگی متشکل از اجزای کوچکی‌ست که شاید هر کدام در نگاه اول پیش پا افتاده‌تر از آن به نظر برسند که به حساب بیایند. چند صد سال پیش فیلسوفانی جسارت به خرج دادند و علیه جریان رایج فلسفه که برای هر چیزی وجود و ماهیتی جدا و قامو به ذات تصور می‌کردند قد علم کردند: ماهیت مجزایی به نام سیب وجود ندارد که یک سری صفات به آن بار شده باشد. مجموع همان صفات (اگر درست خاطرم مانده باشد: انطباعات حسی) است که سیب را می‌سازد.

رفتن من، و تا آنجا که می‌دانم خیلی‌ها مثل من، بیش از هر چیز به “انزجار” مربوط می‌شود. از حسی حرف می‌زنم فجیع تر از آن حسی که بعد از شکنجه به قربانی دست می‌دهد. حسی عمیق، غم‌انگیز، تدریجی و ویرانگر. حسی که ماهیتی خاص ندارد تا صفاتی بر آن بار کنیم: مجموعه‌ای است از هزاران هزاران انطباع بزرگ و  کوچک و (به تنهایی، شاید) بسیار کم اهمیت: اینترنت کند است، مهد کودک بچه طی حکمی رسمی از رقص و موسیقی برای بچه‌ها منع شده، کرایه تاکسی باز گران شده، تلویزیون مزخرف پخش می‌کند، در و دیوار شهر یا کثیف است یا مملو از اراجیف و یا – معمولا- هر دو، ورزشگاه عمومی وجود ندارد و یا در تیول سازمان‌های دولتی است، کافی شاپ کتابفروشی ها را می‌بندند، ساحل تمیز نایاب است، دربند را ساعت 12 شب تعطیل می‌کنند، سر کوچه به دخترها گیر می‌دهند که چرا حجابتان همچین است، وی پی ان از کار افتاده، تنها گروه خوب دوبله کارتن‌ها را توقیف کرده‌اند، تمام طبیعت آلوده است، در جنگل‌های دوهزار از صدای اره برقی نمی‌شود خوابید، مجوز کنسرت‌ها را لحظه آخر لغو می‌کنند، تعرفه کمرگی موبایل یک دفعه 50 درصد گران می‌شود و طبعا عدل همان موقعی که تو می خواهی یکی بخری، نصفه شب اس‌ام‌اس در وصف مولای متقیان از طرف مخابرات فرستاده می‌شود، روی فرکانس شبکه‌های ماهواره‌ای پارازیت می‌اندارند، می‌گویند همین پارازیت‌ها عامل سردردهای هر روزه سر صبح‌هاست، هر تلفن ناشناسی قلبت را به تپش می‌اندازد…

از میان آدم‌های منزجر عده‌ای می‌روند و عده بسیار بیشتری می‌مانند. آنهایی که رفته‌اند بخت آن را دارند که با دور شدن از فضا، با دور شدن از هزاران هزار چیز ناخوشایند کوچک، کم‌کم آنها را فراموش کنند و فقط بر روی چیزهای ناخوشایند بزرگ تمرکز کنند: حکومت دینی، جمهوری اسلامی، خامنه‌ای، احمدی‌نژاد، سپاه… . و کم‌کم دچار دلتنگی و نوستالژی شوند، بلکه شاید از انزجارشان کاسته شود.